گفتاورد

لیختن‌بِرگ، دیکنز، اندرِس

lich2por لیختن‌بِرگ، دیکنز، اندرِس
  • تمامِ چیزی که پنجره‌ای کوچک به ما می‌گوید آن است که اینجا هم جایی است که نور می‌تواند بدان وارد شود، ولی راهِ باد و باران بر آن بسته است. (ص. 23)
  • آیا ظالمانه نیست که آدمی باید جهان را از همان دروازه‌ای ترک گوید که وارد آن شده است؟ (ص. 29)
  • بدین نتیجه رسیده‌ام که ما نه تنها خودمان را در دیگران دوست داریم بلکه در عین حال، از خودمان در دیگران بیزاریم. (80)
  • آیا چنین نیست که به طور کلی کاربردِ شرّ در جهان از خیر بیشتر است؟ (135)
  • متألهان ما می‌خواهند از کتاب مقدّس کتابی بسازند که فهم انسانی در آن نیست. (135)
  • سراپای این مکتب عقیدتی هیچ ارزشی ندارد مگر به عنوانِ موضوع مجادله. (140)
  • در بستر، کنار زنش، خیلی دوست دارد پادزهرانه دروغ بگوید. (141)
  • قانونی طلایی: ما باید آدم‌ها را نه بر پایه عقایدشان که بر پایه چیزی قضاوت کنیم که آن عقاید از آنان می‌سازد. (170)
  • نظم به تمامِ فضایل می‌انجامد! ولی چه چیز به نظم می‌انجامد؟ (177)
  • امتیازهای ویژه زیبایی و سعادت با هم فرق دارند. برای آنکه کسی از مزایای زیبایی بهره برد، آدم‌های دیگر باید باور کنند او زیباست. ولی این به هیچ روی در مورد سعادت صادق نیست: باور فرد به سعادتمندی‌اش، خود به تنهایی، کافی است. (190)
  • عجز ما از آموختن در سنین بالا به امتناع ما از فرمان بُردن در سنین بالا ارتباط دارد، ارتباطی بسیار نزدیک. (191)
  • کسانی که همیشه وقت کم می‌آورند، کمتر از دیگران کار می‌کنند. (197)
  • امروزه روز، ما کتاب‌هایی در باره کتاب‌ها و راهنماهایی درباره راهنماها داریم. (49)
  • خدا نیاورد روزی را که من کتابی در باره کتاب‌ها بنویسم. (49)
  • دو نیم‌شده: نیمی حدّاکثرِ فضل و نیم دگر، حدّاقلّ عقلِ سلیم. (52)
  • هر کتاب، آینه‌ای است: اگر بوزینه‌ای در آن بنگرد، بعید است قدّیسی بدو بنگرد. هیچ زبانی برای بیان حکمت به فردی احمق وجود ندارد. آن کس که حکمت را درمی‌یابد، خود حکیم بوده است. (71)
  • آدم‌هایی که کتاب زیاد خوانده‌اند به ندرت اکتشاف‌های مهمی می‌کنند. این را نه برای توجیه تنبلی بلکه بدان سبب می‌گویم که ابداع مقتضی تأمل و تفکّر عمیق شخصیِ فرد است؛ به جای آنکه فردی از دیگران بشنود، باید خود به چشم خود ببیند. (77)
  • نشانه کتابِ خوب آن است که هرچه سنّ‌مان بالاتر می‌رود، علاقه‌مان بدان بیشتر می‌شود. جوانی هجده ساله که می‌خواهد – و از همه مهم‌تر – می‌تواند احساس خود را بیان کند، در باره تاسیتوس (Tacitus) چیزی در این مایه خواهد گفت: تاسیتوس نویسنده دشواری است که می‌داند چگونه شخصیت‌پردازی کند، و گاه توصیف‌های درخشانی به دست می‌دهد، ولی مبتلا به ابهام است و اغلب روایت رویدادها را با ملاحظاتی آغاز می‌کند که روشن‌گری چندانی ندارند. دانستن عمیق لاتین برای فهم او ضروری است. در بیست و پنج سالگی، چه بسا، به فرض آنکه طی این دوره، بیش از کتاب خواندن به اندوختن تجربه پرداخته است، خواهد گفت: تاسیتوس آن‌چنان که پیشتر می‌پنداشتم مبهم‌نویس نیست، ولی کشف کرده‌ام که زبان لاتین تنها چیزی نیست که برای فهم وی بدان نیاز است – باید با چنته‌ای پر نزد او رفت. در چهل‌سالگی، در سنّ جهان‌دیدگی، شاید چیزی بدین مضمون بگوید: تاسیتوس یکی از بزرگ‌ترین نویسندگانِ تاریخ بشر است. (70-71)
  • انجام دادنِ متضّاد یک چیز نیز نوعی تقلید است، یعنی تقلید از متضّاد آن چیز. (59)
  • میان بازهم (still) باور کردنِ چیزی و دوباره (again) باور کردن آن، تفاوت عظیمی وجود دارد. باز هم باور کردن اینکه ماه بر گیاهان تأثیر می‌گذارد، خلاف خرافه و خرفتی است، ولی دوباره باور کردنِ آن نشانِ حکمت و تأمل است. (62-63)
  • از سر عشق به سرزمین پدری، چیزهایی می‌نویسند که اسباب خنده سرزمین پدری عزیزمان می‌گردد. (66)
  • اگر ایده بزرگ‌منشی و اصالت در ذهن ما وجود نداشت، بسیاری از امور مربوط به بدن‌مان پلشت و زشت به نظر نمی‌آمدند. (44)
  • به محض آ‌نکه از نقاط ضعف خود آگاه شویم، آنها دیگر آسیبی به ما نمی‌رسانند. (44)
  • لایب‌نیتس گفت کتابخانه‌ها سرانجام بدل به شهر می‌شوند. (ص. 37)
  • درباره عشق، سقراط میان احتیاج و اشتیاق، میان اثرِ طبیعت و اثر تخیّل تمایز می‌نهاد. او نسبت به دومی زینهار می‌داد، و برای ارضای نوعِ اول، عشقی را تجویز می‌کرد که روح تا کمترین حدّ ممکن درگیر آن است. (ص. 41)
  • اگر روزی مردم فقط به کارهای ضروری بپردازند، میلیون‌ها نفر از گرسنگی جان خواهند داد. (ص. 42)
  • ما خواندن را خیلی زود آغاز می‌کنیم و غالباً فوق العاده فراوان می‌خوانیم، به حدّی که توده عظیمی از موادّ را دریافت می‌کنیم بدون آنکه به کارشان گیریم، و حافظه‌مان، خانه‌ای می‌شود که درش همیشه به روی ذائقه و احساس گشوده است. از این روست که اغلب نیازمان به فلسفه‌ای عمیق محتاج می‌افتد تا احساسات ما را به صورت معصومِ اصلی‌اش بازگرداند، تا از آوار اشیاء غریبه با ما راهِ خروج خود را بیابیم، تا بتوانیم برای خودمان احساس کنیم و خودمان را به بیان درآوریم، و می‌توان گفت هستی خودمان باشیم. (صص. 26-27)
  • آدم‌ها معمولاً به همان دلیل محقق می‌شوند که سرباز: صرفاً به سبب آنکه در خورِ جایگاه دیگری نیستند. دست راست‌شان باید وسیله کسب معاش آنان باشد؛ به عبارت دیگر مثل خرسی در زمستان دراز می‌کشند و از پنجه‌های خود غذا طلب می‌کنند. (ص. 25)
  • باده‌نوشی نیز، مانند نقّاشی، جنبه‌هایی عملی دارد و جنبه‌هایی شاعرانه، درست مثل عشق... (ص. 25)
  • مشاهده کرده‌ام که بلندپروازیِ شورمندانه و بدگمانی همواره دوش به دوش یکدیگر می‌روند. (ص. 6)
  • چند روز پیش دوباره در باره آخوندی، اگر اشتباه نکنم لیه‌ژ (Liége] نام، که در سن 125 سالگی از دنیا رفته خواندم که در جواب به سئوال اسقفِ خود در باره راز طول عمرش گفته: «از شراب و زن و خشم دوری جستم.» از نظر من پرسش مهم این است: آیا عمر دراز این مرد به سبب دوری جستن از آن سه زهر بود یا به خاطر داشتن طبعی که دوری جستن از آنها را برای وی ممکن می‌نمود؟ معتقدم عدم ترجیح دومی محال است... کسی که فاقد چنین طبعی است بی‌گمان با امساک از جنس مخالف بر عمر خود نمی‌افزاید. این را در باره آن قول مشهور که مسیحیان همواره مردمانی صادق هستند هم می‌توان گفت. آدم‌هایی پیش از مسیحی بودن صادق بوده‌اند و الحمدلله اکنون در غیاب مسیحیان، افراد صادقی وجود دارند. بنابراین، کاملاً ممکن است کسانی مسیحی باشند درست بدین سبب که مسیحیت را مطابق چیزی یافته‌اند که حتّی اگر مسیحیتی در کار نبود، مطلوب‌شان می‌بود. سقراط بی‌تردید می‌توانست مسیحی خوبی باشد. (213-214)

گئورگ کریستوف لیختِن‌بِرگ، سیاهه‌نامه‌ها

Georg Christoph Lichtenberg, The Waste Books, New York, The New York Review of Books, 2000


  • آدمی تنها چیزی را در جهان درمی‌یابد که پیش‌تر در درون وی باشد؛ ولی برای دریافتنِ آنچه در درون وی است، آدمی به جهان نیاز دارد؛ از این روست که در عین حال، فعالیت و رنج ناگزیرند. (147)
  • گذشته چنان در حافظه ما تنیده شده که ما باید در باره‌اش مبالغه کنیم. (148)
  • ذوق و سلیقهِ خوب توانایی مقابله‌ای مستمر با مبالغه است. (149)

هوگو فون هوفمانستال، کتابِ دوستان

The Whole Difference, Selected Writings of Hugo von Hofmannsthal, edited by J. D. McClatchy, Princeton University Press, 2008


بیشتر زنان، معشوق بودن و عشق به خود داشتن را با هم اشتباه می‌گیرند. چه سعادتی. اگر این اشتباه‌گرفتن نبود، احتمال اینکه زن الف، معشوق مردِ ب واکنشی درست به عشق دومی نشان دهد، کاملاً از میان می‌رفت. بی‌گمان، مفهوم «اشتباه گرفتن» (confusion) در اینجا نامناسب است، چون مسأله نه نه «شناخت» یا «سوء شناخت»، بلکه یک «مسخ» است. زنی که معشوق است، به واقع، در اثر تأیید و تحسینِ حاصل از معشوقیت، مسخ می‌یابد؛ به مقامی والاتر صعود می‌کند، آسوده و سعادتمند،؛ و این مقامِ عشق است، حتّی اگر از جنس عشق در نگاه دوم باشد.

این در عشق‌بازی (faire l’amour) سراپا هویداست. عشق محصولِ معشوق‌بودن است؛ عشق در واپسین نگاه.

گونتر اندرس، دوست داشتنِ دیروز، یادداشت‌هایی برای یک تاریخِ احساسات

Günter Andres, Aimer Hier, Notes pour une histoire du sentiment, (Nez York 1947-1949), Lyon, Fage édition 2012, p. 54


بهترین روزگار بود، بدترین روزگار بود، عصر فرزانگی بود، عصر دیوانگی بود، دوران اعتقاد بود، دوران سست‌باوری بود، فصل نور بود، فصل ظلمت بود، بهار امید بود، زمستان نومیدی بود، ما همه چیز را پیش روی خود داشتیم، ما هیچ چیز پیش روی خود نداشتیم، ما همه، یک‌سره به سوی بهشت می‌رفتیم، ما همه، یک‌سره، در جهت معکوس می‌رفتیم – باری، آن دوره چنان به دوره کنونی می‌مانست که بعضی مقامات غوغایی اصرار داشتند که چه خیر و چه شر، در اعلی درجه قیاس دریافته شود.

چارلز دیکنز، داستان دو شهر

Charles Dickens,A Tale of Two Cities


عشق یونانی آرزوی به تصاحب درآوردن است، البتّه به معنای اشراف‌منشانه کلمه؛ داشتنِ سرمایه‌ای در معشوق برای راهنمایی ایده‌آل و پرورش تعالی‌بخشِ اخلاقی. بنابراین، برای انسان یونانِ باستان، عشق می‌تواند موقعیتی میانِ نداشتن و داشتن باشد. عشق، در نتیجه منطقی آن، به محض تصاحبِ معشوق دود و نابود می‌شود. از آنجا که او جایگاه عشق را در این سوی تصاحب می‌داند، چنین نتیجه‌ای در نظرم نادرست می‌نماید. برداشت ظریف‌تر آن است که «داشتن» برای او آماجی دست‌نیافتنی است، هدفی در آن سوی بی‌نهایت. از آن رو که غایتِ نهایی عشق مدرن، عشق متقابل است، و همه چیزهای دیگری که از پی‌اش می‌آیند، در قیاس با آن، ثانوی و اتّفاقی‌اند، عشق مدرن، پیش از هر نوع عشق دیگری، دریافت که در دیگری چیزی دست‌نیافتنی وجود دارد: اینکه مطلق بودن خویشتنِ فردی هر آدمی، میان دو انسان دیواری می‌کشد که حتّی پرشورترین اراده‌ها نیز از عهده برداشتنش برنمی‌آید، و هرگونه «تصاحب» واقعی، چیزی بیش از عشق‌ متقابل ورزیدن،  در برابر این آگاهی سرابی بیش نمی‌نماید. این، حاصلِ نهایتِ عمق‌یابی و فردی‌‌شدگیِ خود-حس‌کردن (self-feeling) است. فرجام چنین روندی آن است که شخص در درونِ خود ریشه بدواند و در خود انزوا بجوید؛ که جای آرزوی «تصاحب» را به تضادّ و چنگ انداختن به خلأ می‌سپارد.

گئورگ زیمل، "اروس، افلاطونی و مدرن"

Georg Simmel, “Eros, Platonic and Modern” in On Individuality and Social Forms, University of Chicago Press, 1971, pp. 245-246

logo-moblile-app لیختن‌بِرگ، دیکنز، اندرِس

اپلی کیشن اپل و اندروید قلمرو

با اپلیکیشن اندروید و اپل قلمرو
همه جا به محتوی این نشریه دسترسی خواهید داشت.

app-store لیختن‌بِرگ، دیکنز، اندرِس
google-play لیختن‌بِرگ، دیکنز، اندرِس
قلمرو را از طریق ایمیل دریافت کنید

مسئولیت محتوای همه آثاری که در قلمرو منتشر می‌شوند با پدیدآورندگان آن‌هاست. مجله قلمرو هیچ گونه مسئولیتی درباره درون‌مایه مطالب منتشرشده ندارد.

IdeaCenter_Horizontal_RGB لیختن‌بِرگ، دیکنز، اندرِس

© 2017 Ghalamro. All Rights Reserved.