ادبیات

کلهٔ اسب

GhalamroMagazine-23 کلهٔ اسب

پروانهٔ كوچك خاكستری، پائین دیوار، روبریم كمی پرپر زد و آرام نشست، گربه گوش‌هاش را تیزكرد‏، هنوز حمله شروع نشده بود، حوصله نداشتم ببینم كاری می‌كند یا نمی‌كند.‏

به آشپزخانه رفتم، ازپنجرهٔ روبرو آهنگ تند می‌آمد، ازپنجرهٔ هانس، نقاش جوان فقیری كه ‏فكر می‌كند ‏نابغه است وهنوز كشف نشده است، دلخوشی‌اش این است كه مردم كارهایش ‏را نمی‌پسندند، چون ‏عامیانه نیست!‏
حرف‌هایش مرا یاد دوست شوخ‌طبعی می‌اندازد كه می‌گفت نویسنده‌ها به هرحال ‏وضعشان خوب است، چون اگر كتاب‌هایشان خوب فروش برود دلیل خوب بودن كار ‏است، اگرهمه باد كند دیگر بهتر، چون ‏باب طبع عوام نیست.‏
شرایط سخت شوخ طبعی را زیاد می‌كند، خودش نوعی حالت دفاع است، هانس اما اصلا ‏شوخی نمی‌‏كند، واقعا فكرمی‌كند نابغه است، دلیلش هم سرنوشت ون‌گوك است. می ‏گوید این مردم ون گوك ‏را فراری كردند، می‌گوید آخرش ازهلند می‌رود، می‌رود جایی ‏آفتابی و گرم، با كوه و رودخانه. می‌گوید ‏حالش از این همه باران و سبزی بهم می‌خورد!‏
می‌گویم برو ایران، هم گرم است، هم رودخانه دارد، هم كوه‌های زیبا. می‌خندد ‏و سر تكان می‌دهد، ‏اما چیزی نمی‌گوید.‏
برای خودم چای ریختم و به اطاق برگشتم، گربه هنوز دم پنجره بود، نفهمیدم پروانه را شكار ‏كرده بود، یا ‏پروانه رفته بود.‏
به حرف‌های هانس كه فكر می‌كنم به این می‌رسم كه همه جای دنیا آدم‌هایی پیدا می‌شوند ‏كه به قول شمسی ‏گروه خونی‌شان یكی است.‏
محسن كه برگشت چوب بزرگی بغلش بود و گفت: ‏
پدرم دراومد با پای پیاده آوردمش.‏
‏-‏ كجا پیداش كردی؟
‏-‏ توی جنگل. ‏
‏-‏ ‏ می‌خوای مجسمه بسازی ؟‏
‏-‏ یك فكرایی دارم.‏
‏-‏ چه عالی، خیلی وقته كار نكردی!‏
‏-‏ آره دیگه باید یك جوری شروع كنم! ‏
‏-‏ ‏ به دستت فشارنمی‌آره؟‏
پنجه‌هاش را چند بار باز و بسته كرد و گفت:‏
حالا ببینم! فعلا كه خوبه.‏
مدت‌هاست كارش شده راه رفتن، می‌گوید برایش خوب است، فكرش را آزاد می‌كند. ‏از روزی كه ‏دستش را به دیوار كوبید و انگشت اشاره‌اش شكست چیزی نساخته وهمهٔ اینها ‏آشفته‌اش كرده. این مدت هر چه پرسیدم چرا دستش را به دیوار كوبید گفت دلیل خاصی ‏نداشت، حالش خوب نبوده!

نمی‌دانم راست می‌گوید دلیل خاصی داشته یا نه! اما حالش خوب نبود، من هم كنجكاوی ‏نكردم، ‏كنجكاوی كنم كه چه؟!‏
اوائل به هم پیله می‌كردیم، دیگه زیاد به هم كاری نداریم، نه من به او نه او به من، چیزی كه ‏ما را با هم ‏نگه‌داشته همین است.‏
محسن گفت:‏ جنگل چه قشنگ شده!
‏-‏ هانس‏ ‏میگه‏ ‏می‏‌خواد‏ ‏از اینجا‏ ‏فرار‏ ‏كنه‏‏،‏ ‏می‌گه‏ ‏حالش‏ ‏از این همه‏ ‏سبزی‏ ‏بهم‏ ‏می‏ ‌خوره‏‏‏.‏
‏-‏ كجا‏ ‏می‌ره‏؟
‏-‏ بهش‏ ‏پیشنهاد‏ ‏كردم‏ بره‏ ‏ایران‏.‏
محسن خندید و سر تكان داد و گفت:‏
‏-‏ اونم‏ ‏سر تكون‏ ‏داد و خندید‏‏،‏ ‏هانس‏ ‏شبیه‏ ‏هلندیا نیست‏،‏ ‏خیلی‏ ‏طنز‏ ‏داره‏‏‏.‏
‏-‏ مال‏ ‏رگ‏ ‏اسپانیولیشه‏‏‏.‏
‏-‏ مگه‏ ‏رگ‏ ‏اسپانیولی‏ ‏داره‏؟
‏-‏ خودش‏ ‏می‌گه‏‏‏.‏
‏-‏ تا حالا‏ ‏به‏ ‏من‏ ‏نگفته‏!‏‏ ‏گمونم‏ ‏شوخی‏ ‏كرده‏‏،‏ ‏از بس‏ ‏عاشق‏ ‏اسپانیاست‏ ‏این‏ ‏حرف‏ ‏رو‏ ‏زده‏‏‏.‏
‏-‏ یك‏ ‏دفعه‏ ‏بهش‏ ‏گفتم‏ ‏چرا‏ ‏زن‏ ‏اسپانیائی‏ ‏نمی‏‏گیری‏‏،‏ ‏گفت‏ ‏مگه‏ ‏قراره‏ ‏زن‏ ‏بگیرم‏؟
‏-‏ عجیبه‏‏‏!‏‏ ‏چون‏ ‏منم‏ ‏همینو‏ ‏بهش‏ ‏گفتم‏.‏
‏-‏ چی‏ ‏گفت‏؟
‏-‏ مگه‏ ‏شوهر‏ ‏شدن‏ ‏كشكیه‏،‏ ‏خیلی‏ ‏سخت‏ ‏می‏گیره‏.‏
‏-‏ آدم‏ ‏جالبیه‏.‏
‏-‏ چون‏ ‏سخت‏ ‏می‏گیره‏؟
‏-‏ چون‏ ‏خودشو‏ ‏می‏‌شناسه‏! ‏می‌‏‏دونه‏ ‏اهل‏ ‏چی‏ ‏نیست‏‏‏.‏
‏-‏ هر كس‏ ‏بدونه‏ ‏اهل‏ ‏چی‏ ‏نیست‏ ‏آدم‏ ‏جالبیه‏؟
‏-‏ هر كس‏ ‏عمل‏ ‏كنه‏ ‏آدم‏ ‏جالبیه‏‏‏.‏
‏-‏ عجب‏‏‏!‏
‏-‏ این‏ ‏مرزبندی‏ ‏منه‏‏‏.‏
‏-‏ عجب‏!‏ من‏ ‏با‏ ‏آدمی‏ ‏كه‏ ‏میگه‏ ‏چیه‏ ‏مشكلی‏ ‏ندارم، امان‏ ‏از‏ ‏اونائی‏ ‏كه‏ ‏خودشونو‏ ‏جور دیگه‏‌‏ای‏ ‏نشون‏ ‏میدن‏‏‏.‏
‏-‏ عجب‏‏‏!‏
‏-‏ مرزبندی‏ ‏من‏ ‏همین‏ ‏عجب‏‏‌هاست‏.‏
بیشتر بهم پیله نكردیم، زمانی سر هر چیزی بحث می‌كردیم تا به یك حد وسط برسیم، ولی دورتر شدیم، ‏دیگه نمی‌خوایم به چیزی برسیم، فقط می‌خوایم دنیای خودمونو نگه داریم.‏
هانس از حرف‌های من تعجب می‌كند، یك روز كه با هم حرف می‌زدیم گفت:‏
‏-‏ چرا‏ ‏ایرانیا‏ ‏زندگیشون‏ ‏میدون‏ ‏مسابقه‏ ‏ست‏؟
‏-‏ یعنی‏ ‏چی‏؟‏!‏
‏-‏ هر كدومشونو‏ ‏كه‏ ‏دیدم‏ ‏یك‏ ‏جوری‏ ‏باهم‏ ‏مسابقه‏ ‏دارن‏‏‏.‏
‏-‏ تا حالا‏ ‏بهش‏ ‏فكر‏ ‏نكرده‏ ‏بودم‏.‏
‏-‏ خودت‏ ‏و محسن‏ ‏رو‏ ‏ببین‏‏‏!‏
‏-‏ جدی‏؟
‏-‏ آره‏ ‏همش‏ ‏می‏‏‌تازین‏،‏ ‏زندگی‏ ‏كه‏ ‏این‏ ‏نیست‏! ‏خوبه‏ ‏می‌گین‏ ‏عاشق‏ ‏هم‏ ‏شدین‏.‏
‏-‏ چه‏ ‏ربطی‏ ‏داره‏‏؟
‏-‏ با‏ ‏این‏ ‏همه‏ ‏تضاد‏ ‏چطوری‏ ‏عاشق‏ ‏هم‏ ‏شدین‏؟
‏-‏ آخه‏ ‏تضاد رو‏ ‏نمی‏ ‏دیدیم‏.‏
‏-‏ چرا‏؟
‏-‏ چون‏ ‏عاشق‏ ‏بودیم‏‏‏.‏
‏-‏ تا كی‏؟
‏-‏ تا ازدواج‏ ‏كردیم‏.‏
‏-‏ همینه‏!‏
‏-‏ ازدواج‏؟
‏-‏ نه،‏ ‏این جوری‏ ‏ازدواج‏ ‏كردن‏،‏ ‏چی‏ ‏ازهم‏ ‏می‌‌دونستین‏؟‏ ‏نه‏ ‏با ‏هم زیر‏ ‏یك‏ ‏سقف‏ ‏زندگی‏ ‏كردین، نه‏ ‏بی‏‌حوصلگی‏ ‏هم‏ ‏رو‏ ‏دیدین‏‏،‏ ‏یهو‏ ‏افتادین‏ ‏تو چاله‏.‏
‏-‏ ازدواج‏ ‏همیشه‏ ‏چاله‏ ا‏ست‏.‏
‏-‏ پس‏ ‏چرا ازش‏ ‏درنمی‌این‏؟
‏-‏ بعدش‏ ‏چی‏‏؟
‏-‏ بعدش‏ ‏رو‏ ‏كه‏ ‏از حالا‏ ‏نمی‌شه‏ ‏دید‏!‏
- به تفاوت‌های خودم و او فكر كردم و اینكه روحیهٔ ما چقدر بهم شبیه است، اما زندگی‌مان اصلا ‏مثل هم نیست، 
- گفتم:‏ ما ایرانیا زیاد توی زندگیمان نقش نداریم.‏
‏-‏ حتی‏ ‏آدمی‏ ‏مثل‏ ‏تو‏؟
‏-‏ آره‏‏،‏ ‏جامعه‏ ‏خیلی‏ ‏چیزها‏ ‏به‏ ‏آدم‏ ‏تحمیل‏ ‏می‌كنه‏‏‏.‏
‏-‏ مثلا‏؟
‏-‏ مثلا‏ ‏اینكه‏ ‏شریك‏ ‏زندگی‏ ‏شدن‏،‏ ‏مادر‏ ‏شدن‏،‏ ‏اینا‏ ‏برای‏ ‏ما‏ ‏تصمیم‏ ‏گرفتنی‏ ‏نیست‏،‏ ‏انجام‏ ‏دادنیه‏.‏
‏-‏ چرا‏؟
‏-‏ باید‏ ‏مثل‏ ‏ما‏ ‏زندگی‏ ‏كنی‏ ‏تا‏ ‏بفهمی‏، قبولش‏ ‏برای‏ ‏تو همون قدر‏ ‏سخته‏ ‏كه‏ ‏توضیحش‏ ‏برای‏ ‏من‏.‏
هانس دهانش را چهارگوش كرد و ابروهاش را بالا برد و گفت:‏ نمی‌‏فهمم‏،‏ ‏نمی‏‌فهمم‏، واقعا‏ ‏نمی‌‏فهمم‏.‏
كلی چوب روی زمین دراز به دراز افتاده بود، یكی‌شان شبیه كلهٔ اسب بود. شاخه را برداشتم، ‏شاید به درد ‏محسن بخورد! بماند که چوبی را كه آورده همان طور دست نخورده مانده، اما ‏هر روز که به جنگل می‌رود، باز هم ‏با تكه‌های چوب برمی‌گردد وگوشه سقف‌دارحیاط جا ‏می‌كند؛
اما از كار خبری نیست!
محسن كه برگشت كلهٔ اسب را نشانش دادم، خندید. گفتم:‏
با كمی كار سر اسب می‌شه، نه؟
‏-‏ سر گاو پیكاسو كه نمی‌شه، اما قشنگه!
‏-‏ ‏ اونی كه از زین و دسته دوچرخه ساخته؟‏
‏-‏ آره!
‏-‏ ‏ چه ربطی بهم داره؟‏
‏-‏ ‏ هیچی، محض خنده گفتم.‏
به نظرم اصلا خنده‌دار نبود.‏
صدای دوچرخه هانس بعد خود هانس آمد، برخلاف همیشه لبخند روی لبش بود، گفتم:‏
نقاشی فروختی؟
‏-‏ نه‏ ‏!‏
‏-‏ پس‏ ‏لبخند‏ ‏مال‏ ‏چیه‏؟
‏-‏ بالاخره‏ ‏تصمیم‏ ‏گرفتم‏‏‏.‏
‏-‏ دربارهٔ ‏چی‏ ؟
‏-‏ كه‏ ‏كجا‏ ‏برم‏‏‏.‏
‏-‏ جد‏ی‏؟
‏-‏ آره‏،‏ ‏می‌رم‏ ‏هند‏،‏ ‏تا حالا‏ ‏چهار‏ ‏دفعه‏ ‏رفته‏‌ام‏ ‏هربار‏ ‏یك‏ ‏قسمت‏،‏ ‏آخه‏ ‏خیلی‏ ‏بزرگه‏ ‏توریستی‏ ‏نمی‌شه‏ ‏‏شناختش‏.‏
‏-‏ فكر‏ ‏می‌كنی‏ ‏حالا‏ ‏می‌شناسیش‏‏؟
‏-‏ نه‏، اما‏ ‏آن قدرمی‌دونم‏ ‏كه‏ ‏به دردم‏ ‏می‌خوره‏.‏
‏-‏ چی‏ ‏اونجا‏ ‏به درد‏ ‏توی‏ ‏اروپایی‏ ‏می‌خوره‏‏؟
‏-‏ می‌خوام‏ ‏برم‏ ‏جایی‏ ‏كه‏ ‏دیگه‏ ‏اروپایی‏ ‏نباشم‏‏‏.‏
‏-‏ مگه‏ ‏من‏ ‏كه‏ ‏اینجام‏ ‏دیگه‏ ‏شرقی‏ ‏نیستم‏؟
‏-‏ بالاخره‏ ‏یك‏ ‏چیزایی‏ ‏عوض‏ ‏می‌شه‏ ‏.‏
‏-‏ جون‏ ‏به جونت‏ ‏كنند‏ ‏اروپایی‏ ‏می‌مونی‏.‏
اما وقتی به حرف‌هاش فكركردم دیدم حق با اوست، آدم از هر جا چیزی می‌گیرد.‏
مثل پرندهٔ قصه‌های كودكی‌ام كه بعد از عبور از جاهای مختلف پرندهٔ هزار رنگ شد. ‏
گفتم:‏ كی می‌ری؟
‏-‏ فكر می‏‌‏كنم‏ ‏سپتامبر‏، یك‏ ‏كارایی‏ ‏دارم‏ ‏باید انجام‏ ‏بدم‏،‏ ‏خونه‏ ‏روهم‏ ‏باید‏ ‏پس‏ ‏بدم‏.‏
‏-‏ خونه‏ ‏رو‏ ‏چرا پس‏ ‏می‌دی‏ ؟‏ ‏بده‏ ‏دست‏ ‏كسی‏ ‏اگه‏ ‏برگشتی‏ ‏جا‏ ‏داشته‏ ‏باشی‏‏‏.‏
‏-‏ اگه‏ ‏نداره‏! ‏می‌خوام‏ ‏برنگردم‏،‏ ‏اگه‏ ‏اونجام‏ ‏نمونم‏ ‏برنمی‌گردم‏ ‏هلند‏،‏ ‏دنیا بزرگه‏‏‏.‏
‏-‏ و عمر ما‏ ‏كوتاه!
‏-‏ واقعا‏ ‏كوتاه‏‏‏!‏
‏-‏ تا چشم‏ ‏بهم‏ ‏بزنی‏ ‏پیر‏ ‏شدی‏‏، هرچه‏ ‏آدم‏ ‏خودش‏ ‏رو‏ ‏این‏ ‏طرف‏ ‏اون‏ ‏طرف‏ ‏پرت‏ ‏كنه، ‏‏‏باز‏ ‏كلی‏ ‏حسرت‏ ‏می‌مونه‏.‏
‏-‏ حسرت‏ ‏چی‏؟
‏-‏ كارای‏ ‏نكرده‏.‏‏ ‏
‏-‏ چرا‏ ‏آدم‏ ‏باید‏ ‏كارایی‏ ‏رو‏ ‏كه‏ ‏دوست‏ ‏داره‏ ‏نكنه‏؟
‏-‏ چون‏ ‏عمرش‏ ‏كوتاهه‏!
خندید و گفت :‏
‏-‏ تو چرا‏ ‏اومدی‏ ‏اینجا‏؟
‏-‏ كجا‏ ‏می‌رفتم‏؟
‏-‏ یك‏ ‏جای‏ ‏آفتابی‏!
‏-‏ من‏ ‏ازاینجا‏ ‏خوشم‏ ‏می‌اد‏،‏ ‏این همه‏ ‏سبز‏!‏ ‏بااین همه‏ ‏پرنده‏‏‏.‏
‏-‏ راسته‏! ‏همیشه‏ ‏چمن‏ ‏همسایه‏ ‏سبز‏‏تره‏!
‏-‏ آدم‏ ‏وقتی‏ ‏نمی‌خواد جایی‏ ‏بمونه‏ ‏دیگه‏ ‏نمی‏‌بیندش‏،‏ ‏وقتی‏ ‏دور افتاد‏ ‏بیشتر‏ ‏می‏‌‏بیندش‏‏‏.‏
‏-‏ نقاشی‏ ‏هم‏ ‏این جوریه‏‏، تا از فاصله‏ ‏نگاهش‏ ‏نكنی‏‏،‏ ‏نمی‏‌‏فهمی‏ ‏چكاركردی‏‏‏.‏
‏-‏ شاید‏ ‏همه‏ ‏چیزها‏ ‏این جورین‏،‏ ‏تا ازشون‏ ‏فاصله‏ ‏نگیری‏ ‏نمی‏‌فهمی‏ ‏چطوری‏ ‏بودن‏، نگاه‏ ‏كردن‏ ‏به‏ ‏‏گذشته‏ ‏از فاصله‏ ‏خیلی‏ ‏جرأت‏ ‏می‌خواد‏! ‏
‏-‏ چرا‏‏؟
‏-‏ چون‏ ‏اگه‏ ‏ببینی‏ ‏همه‏‌اش‏ ‏هدر‏ ‏رفته‏ ‏چی‏؟

دیشب از آن شب‌هایی بود كه خیلی بد خوابیدم، آفتاب نزده از خواب پریدم، چراغ‌های ‏سراسری برق ‏یكهو خاموش شد، در نور كم‌رنگ صبح دو پلیس اسب سوار گالاپ گالاپ ‏از پشت پنجره گذشتند، ‏صدای ماشین‌ها شروع زندگی را اعلان كردند.‏
محسن خواب بود، نمی‌خواستم بیدارش كنم، نمی‌دانم از اینكه مثل یك بچه خواب بود یا ‏حوصلهٔ حضور ‏كسی را نداشتم.‏
بیرون زدم، هوای صبحگاهی روی صورتم نشست، از كنار مجسمة زامنهوف گذشتم، ‏ازمیدان زامنهوف، ‏زامنهوف حیران نگاه می‌كرد به كله سیاه‌ها، به كله بورها، به مسلمان‌ها، به مسیحی‌ها، به یهودی‌ها!‏
بیچاره زامنهوف! برای نزدیك كردن مردم دنیا چه فكر‌هایی داشت! می‌خواست با زبان ‏اسپرانتو همهٔ مردم ‏دنیا را هم‌زبان كند تا به هم نزدیك شوند! پس تكلیف نژاد وعقیده چه می‌شود؟ فكر این را دیگر نكرده بود.‏
حالا مردم دنیا بیشتر از همیشه از هم دورند.‏
و یاد مجسمهٔ فردوسی افتادم، وسط میدان فردوسی كه با حیرت نگاه می‌كرد، به مردم، به ‏دلارفروش‌های ‏دوره‌گرد، به مواد مخدر فروش‌های دوره‌گرد، به این، به آن !‏
لابد زامنهوف و فردوسی از این سر دنیا به آن سر دنیا با تعجب به هم نگاه می‌كنند وسر می‌‏جنبانند، گروه ‏خونی آن دو بزرگوار یكی بوده!
برمی‌گشتم كه دو پلیس اسب سوار برمی‌گشتند، یكی‌شان زن بود، دم خانه كه رسیدم، هانس ‏بیرون زد ‏تا مرا دید دوید، گفت:‏
توی بساطم چند تا چوب‌ساب دارم كه به درد محسن می‌خوره، می‌خوادش؟
‏-‏ از خودش بپرس!‏
‏-‏ نمی‌بینمش، كجاست؟
‏-‏ همش می‌ره جنگل.‏
‏-‏ كه چكار كنه؟
‏-‏ ‏ راه بره، چوب پیدا كنه.‏
‏-‏ ‏ چیزی ساخته؟
‏-‏ ‏ یك روزی می‌سازه!
خندید و رفت.‏

به پنجرهٔ آپارتمان هانس نگاه كردم، پرده‌ها را كنده بود، داد می‌زد خانه خالی است، دلم گرفت.‏
پشت پنجرهٔ آپارتمان هانس پوستری چسبانده شده، اجاره شركت فلان، تلفن فلان، حالا ‏هانس كجاست‏؟ قیافه‌اش را در لباس هندی مجسم می‌كنم، كلهٔ تراشیده كه دارد ذن می ‏خواند، آیا آنجا به آرامش ‏رسیده؟ آیا برای آدم‌هایی مثل او جایی هست كه آنجا آرام باشند؟
محسن باز به جنگل رفته، چوب‌های زیادی گوشهٔ حیاط تلنبار شده، كلهٔ اسب همان طور نیمه ‏كلهٔ اسب، ‏زل زده به روبرو، گمانم به پوستر پنجرهٔ هانس، درست مثل نگاه مجسمه ‏زامنهوف به مجسمه فردوسی!‏

اوترخت، فوریه ۲۰۰۴

logo-moblile-app کلهٔ اسب

اپلی کیشن اپل و اندروید قلمرو

با اپلیکیشن اندروید و اپل قلمرو
همه جا به محتوی این نشریه دسترسی خواهید داشت.

app-store کلهٔ اسب
google-play کلهٔ اسب
قلمرو را از طریق ایمیل دریافت کنید

مسئولیت محتوای همه آثاری که در قلمرو منتشر می‌شوند با پدیدآورندگان آن‌هاست. مجله قلمرو هیچ گونه مسئولیتی درباره درون‌مایه مطالب منتشرشده ندارد.

IdeaCenter_Horizontal_RGB کلهٔ اسب

© 2017 Ghalamro. All Rights Reserved.