ادبیات

بهار در سلول

GhalamroMagazine-21 بهار در سلول

عکس از صادق سوری

صدای گریه بچه وگریه زنی درهم آمیخته بود. سه‌كنجی دیوار ایستادم، از فكرم گذشت یه تازه وارد، اونم با بچه! معلوم نیست كدوم بیشتر عذاب می‌كشن! با دم شكستهٔ قاشقم خانه‌ای به جدول روی دیوار اضافه كردم ونقطه‌ای داخل خانه گذاشتم و شروع كردم به راه رفتن. روز اول فكر می‌كردم یه هفته هم نمی‌شه اینجا موند، اما جدول همین طور بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه.
از توی كیسه پلاستیكی خمیر نان را كه توی پلاستیك گذاشته بودم برداشتم. بوی ترشیگی بلند شد، مهم نبود، شروع كردم به ورزدادن، صدای بچه قطع شده بود.
من دیوونه دلم می‌خواست بچه‌ام پهلوم بود، كولش می‌‌كردم، راهش می‌بردم، براش قصه می‌گفتم. حالا بیرون چه حال و روزی داره؟
و بی‌اراده شروع كردم به تند راه رفتن. هرچه باشه آزاده، آه! وقتی نمی‌تونم كاری كنم این فكرا چه فایده داره! چی رو حل می‌كنه! 
صدای پای نگهبان در راهرو پیچید، خمیر را توی كیسه گذاشتم و دوباره راه رفتم.
صدای تك سرفه آمد. بعد تك سرفه‌های دیگر، یكی یكی و پشت سرهم، انگار شماره‌گذاری شده باشند.
صدای سوتی آهنگی محلی را چند لحظه زمزمه كرد و خاموش شد.

- از اینجا بردنش 
گوشم را به در چسباندم، صدا از سلول بغلی بود پرسیدم 
چی گفتی؟ 
- انگار بردنش یه جای دیگه، ساعت چنده؟
- ساعتم رو ازم گرفتن.
صدای چرخیدن میز چرخ‌دار توی راهرو پیچید: حوله، حوله، هر كی حوله می‌خره مقواش رو بذاره زیر در، صدوپنجاه تومن!
صدای باز شدن در سلول بغلی بلند شد، صدای آهسته‌ای پرسید: حولهٔ آبی دارین؟
- رنگش رو می‌خوای چه كار؟ اونم اینجا! همینه می‌خوای؟
صدای آهسته‌ای گفت: نه.
در محكم به هم خورد، نگهبان گفت: زده به سرش! حولهٔ آبی می‌خواد!
میز چرخ‌دار راه افتاد.
راهرو كه ساكت شد گفتم:
نخ آبی می‌خوای؟
- آره!
- حوله من آبیه، سه‌شنبه برات می‌ذارم روی تاقچهٔ حموم.
- چه عالی! تو نخ چه رنگی می‌خوای؟
- من سوزن ندارم!
- برات یه سنجاق قفلی می‌ذارم جاش، بردار صافش كن نوكش رو خم كن مثل قلاب از حوله‌ات نخ بكش، به هم بتاب، چیز بباف، این جوری وقت زودتر می‌گذره.
- باشه! تازه واردی؟
- یه ماه می‌شه اینجام، قبلا توی راهرو بودم، تو چی؟
- صد وهفتاد و پنج روز.
- همه شو اینجا؟!!
- آره.
- ملاقات داری ؟
- نه! 
- نامه چی؟
- نه.
با صدای پای نگهبان ساكت شدیم، نگهبان داد زد: چرا خفه شدین؟ خبر بدین، خبر بگیرین، خیال كردین كسی اینجا نیست؟ خبر بدین، خبر بدین تا اینجا بپوسین!

در سلول باز شد، نگهبان در آستانهٔ در ایستاده بود، گفت:
نوبت حمومته، چادر به سر، منتظر باش.
و در را بست، نخ آبی را توی جیبم گذاشتم، چادر را روی شانه انداختم، شروع كردم به راه رفتن. دوباره در باز شد، نگهبان دستش را با چشم‌بند دراز كرد، چشم‌بند را بستم، نگهبان چشم‌بند را تا نوك دماغم پایی كشید، گفت:
این طوری! وگوشهٔ چادرم را كشید، گفت: چادر جلوییت رو بگیر! حرفی، صدایی ازت درنیاد، فهمیدی؟
گوشهٔ چادر جلویی را چسبیدم، نگهبان گفت: راه بیفتین! وقتی ناگهان ایستاد همه به هم خوردیم. نگهبان گفت برو تو!
یكی رفت توی یكی از نمره‌ها، صدای نگهبان دوباره بلند شد: راه بیفتین!
وقتی دوباره ایستاد مرا هل داد تو گفت: سر بیست دقیقه چادر به سر آماده باش.
و در را بست. نخ آبی را توی تاقچه گذاشتم، سنجاق قفلی را برداشتم، با عجله برهنه شدم و دوش را باز كردم.

وقتی وارد سلول شدم چشم‌بند را باز كردم، به نگهبان دادم، در پشت سرم بسته شد.
كلافه لباس‌های چرك را توی دست‌شویی سلول خیس كردم، شروع كردم به چنگ زدن، بخار و بوی صابون بدن توی سلول پیچید، لباس‌ها را روی بندی كه از كیسه پلاستیك درست كرده بودم پهن كردم. شروع كردم به راه رفتن، گوشه‌های لباس‌ها به سر و صورتم می‌خورد و از روزهای حمام متنفرم می‌كرد.
یكهو سنجاق قفلی به یادم آمد. آن را برداشتم، صافش كردم سرش را خم كردم، نوك سنجاق به انگشتم فرو رفت، خون سر انگشتم را مكیدم، چند تار نخ آبی كه خونی شده بود از حوله‌ام كشیدم، شروع كردم به تابیدن.

صدای جیغی سكوت بند را برید: كمكم كنین، دارم دیوونه می‌شم.
دوباره یكی به جان آمده بود، خمیر را توی كیسه گذاشتم، به درنزدیك شدم، گوشم را به در چسباندم، با وجودی كه جیغ زدن آنجا آن همه عادی بود، عجیب بود که من به شنیدن آن عادت نمی‌كردم.
صدای سوتی آرام آهنگی محلی را چند لحظه زمزمه كرد، دوباره همه جا ساكت شد.
صدای نگهبان بلند شد: چرا خفه شدی؟ مگه كمك نخواستی؟ اومدم كمكت كنم!
هیچ صدایی نمی‌آمد، به لكه‌های دیوار خیره شدم.

چشم‌هایم را باز كردم، آنجا كجا بود؟ چطوری برده بودندم آنجا؟ و چرا؟ لابد مثل خیلی‌ها جیغ زده بودم! شاید وقتی نهار آوردند روی زمین افتاده بودم!
ضربه‌های دكتر را روی صورتم حس كردم و صدایش را كه گفت: نترس فشارت افتاده پایین!
توی صورتش ذل زدم، گفت: رگت فراره، می‌خوام بهت یه آمپول بزنم!
- چی به م می زنین؟
- والیوم، فكر كردی چه آمپولی بهت می‌زنم؟
- جوابی ندادم، دكتر به نگهبان گفت: تا تأثیر نكرده ببرش باید بخوابه!
نگهبان چشم‌بند را به طرفم گرفت: ببند!
تلوتلوخوران مرا دنبالش كشید، انگار توی خواب راه می‌رفتم. چشم كه بازكردم غذای ماسیده توی بشقاب بالای سرم بود، چراغ سلول مثل همیشه روشن بود، نمی‌دانستم شب است یا روز، چه ساعتی است.
صدای گریه می‌آمد.

صدای ضبط صوت بلند بود. صدای نوحه می‌آمد، از سلول بغلی صدا آمد: می‌شنوی؟
- آره 
- یكی رو بردن زیر زمین! 
صدای كشیدن چیزی روی زمین می‌آمد. ساكت شدیم، سوتی آرام چند لحظه آهنگی محلی را زمزمه كرد وساكت شد.
سرم را به دیوار تكیه دادم و چشم‌هایم را بستم.

نمی‌دانستم چه روزی است، ازنگهبانی كه صبحانه آورد پرسیدم، گفت: سه شنبه، چطور مگه؟ 
حرفی نزدم، اما توی دلم غوغا شد، روز تحویل سال بود، ساعت سه، اما ما كه خبر نمی‌شدیم.
دستم را به میلهٔ پنجره گرفتم، خودم را كمی بالا كشیدم و از لای میله‌ها به بیرون نگاه كردم، دوتا گنجشك كوچولو روی سیم‌های خاردار نشسته بودند و به هم نوك می‌زدند، توی دلم گفتم دیوونه‌ها اینجا از بهار خبری نیست، برین یه جای دیگه!
و یاد دیوانگی‌های خودم آمدم. بالای تپه‌ای ایستاده بودم، زمین پراز شقایق بود، دلم خواست خودم را پرت كنم وسط آن همه شقایق، باد افتاده بود توی موهام، به گردنم می‌خورد، دستم را از دو طرف باز كردم، باد از آستینم عبور كرد، قلقلك ملایمی توی تنم پیچید.
یكهو در سلول باز شد، نگهبان گفت: بشقابت رو بده!
مگه ظهره؟
باورم نمی‌شد رؤیایی به این كوتاهی در سرم آن همه تكرار شده باشد .
نهار خوردم، بشقاب را شستم، از كیسه خمیر را در آوردم، شروع كردم به شكل دادن، حاجی فیروزی اخم‌آلود شد، به آواز غمگینش گوش می‌دادم كه ناگهان صدای ظریفی بند را تكان داد:
- سال نو مبارك!
چشم‌هام پر از اشك شد و فریاد زدم: سال نو مبارك! 
طنین سال نو مبارك، پیچید، دور و دورتر شد، مثل صدای دوره‌گردی كه تا انتهای كوچه ادامه دارد!
صدای نگهبان در راهرو پیچید: خفه شین!
سكوت بند را گرفت، اما بهار از لای حصارها، سیم‌های خاردار و آن همه دست مسلح عبور كرد و وارد سلول‌ها شد.
عب كاری كرد! از كجا فهمید ساعت سه است؟
ازخودم خنده‌ام گرفت، چه فرقی می‌كرد چه ساعتی بود! عجب شاهكاری زد!
به حاجی فیروز نگاه كردم. اخم‌هاش باز شده بود، صدای دایره توی سلول پیچید.

logo-moblile-app بهار در سلول

اپلی کیشن اپل و اندروید قلمرو

با اپلیکیشن اندروید و اپل قلمرو
همه جا به محتوی این نشریه دسترسی خواهید داشت.

app-store بهار در سلول
google-play بهار در سلول
قلمرو را از طریق ایمیل دریافت کنید

مسئولیت محتوای همه آثاری که در قلمرو منتشر می‌شوند با پدیدآورندگان آن‌هاست. مجله قلمرو هیچ گونه مسئولیتی درباره درون‌مایه مطالب منتشرشده ندارد.

IdeaCenter_Horizontal_RGB بهار در سلول

© 2017 Ghalamro. All Rights Reserved.