جستار

میل در تهران: رویای ایرانیان چیست؟

sdgsl8hjfjhy41 میل در تهران: رویای ایرانیان چیست؟

اوایل ژانویه 2015 است و خیابان‌های تهران بعد از ساعت 10 شب به شدت خالی. هر لحظه می‌توان صدای عبور موتور گازی‌ها را شنید که همچون سایه‌ها می‌گذرند. میدان حسن آباد که معمولاً مملو از دستفروشان خیابان و زنان چادری است که در مغازه‌های مجاور پشم می‌فروشند، خلوت است. میدان حسن آباد، میدانی است که طی روز گذر کردن از آن غیرممکن به نظر می‌رسد مگر آنکه شما بخشی جدایی ناپذیر از کل رفت و آمد باشید. رانندگانی که مستقیم به چشمان شما نگاه می‌کنند و محاسبه می‌کنند که آیا آرام تر حرکت کنند یا حتی توقف کنند، موجب شگفتی هر کسی می‌شوند. در خیابان‌های تهران می‌توانید به راحتی احساس کنید که همانند جورج در اپیزود معروف سریال ساینفلد هستید که از ترافیک سنگین مانند قورباغه در بازی ویدیویی Frogger عبور می‌کند. تنها بعد از 10 شب است که تصور کاملاً متفاوتی از این میدان پیدا می‌کنید.

سوار شدن به مترو، از ایستگاه طالقانی که سفارت مشهور یا بدنام امریکا آنجا قرار داشت (که این روزها به دیوارنگاره‌های ضد آمریکایی، مثلاً مجسمه آزادی به شکل اسکلت مزین شده است) تا ایستگاه امام خمینی در شامگاه، مثل صحنه‌ای از فیلم‌های ویران‌شهر با شهرهای متروکه است. 

قبل از انقلاب ایران، مشاهده مردمی که در خیابان نشسته‌اند، چای می‌نوشند و قلیان می‌کشند، کاملاً عادی بود؛ تهران پر از کافه و کاباره بود. بعد از استقرار جمهوری اسلامی ایران در سال 1979، تمام این مکان‌ها ناپدید شدند یا به بیان دقیق‌تر، به اجبار بسته شدند. شمار اندکی از کافه‌های باقی مانده را نیز نمی‌توان از خیابان مشاهده کرد؛ علتش این است که یا پنجره‌ها تیره هستند یا کافه‌ها اصلاً پنجره ای ندارند و یا در باغ یا در طبقات بالای ساختمان قرار دارند. پرسش از علت این وضعیت تقریباً غیرضروری است.

اما این پرسش نیازمند پاسخ است: همان طور که از کتاب کلاسیک سقوط انسان عمومی اثر ریچارد سنت می دانیم، کافه‌ها معمولاً دارای نقش براندازانه هستند یا حداقل این نقش را داشتند یا می‌توانستند داشته باشند. در رژیم پیشین، گروه‌های سیاسی از کافه‌های ایرانی سر بر می‌آوردند. در سال‌های قبل از انقلاب فرانسه، گروه‌های مختلف همدیگر را در کافه پروکوپ ملاقات می‌کردند و با بروز انقلاب، هر گروه جایگاه خودش را در آن داشت. قهوه‌خانه‌ها نه تنها به مراکز اجتماعی تبدیل شدند، بلکه همچنین مراکز اطلاع‌رسانی اولیه در لندن و پاریس در اوایل قرن هجدهم بودند. پس وقتی خمینی تصمیم گرفت کافه‌ها و کاباره‌ها را تعطیل کند، دلیلش این بود که او کاملاً آگاه بود این مکان‌ها احتمالاً جایی برای فعالیت‌های انقلابی یا ضدانقلابی خواهند بود.

اگر تهران را ترک کنید و به شیراز یا یزد در جنوب کشور بروید، این روند نابودی فضای عمومی را حتی چشم‌گیرتر می‌بینید. شهرهای ایران برحسب چیزی مشخص شده‌اند که احتمالاً آن را «معماری دیوارها» می‌نامیم. اگر خانه‌های سنتی ایرانی معمولاً با دیوارهای ضخیم و بلند ساخته شده بودند تا از گرمای خورشید در تابستان محافظت کنند و گرمای داخلی خانه‌ها را در زمستان نگه دارند، اکنون این خانه‌ها در خدمتِ یک هدف ایدئولوژیک و روشن هستند. به نظر می‌آید که زندگی اجتماعی در درون خانه وجود ندارد (غیر از بازارها). نه تنها فعالیت‌های احتمالاً براندازانه (تجمع، گردهمایی و تبادل اطلاعات، جوک گفتن در باره رژیم و غیره) بلکه هر گونه تجربه میل باید پنهان باشد. با این همه، آیا چیزی بیش از میل، براندازانه است؟

به بیان ژیل دلوز و فلیکس گوتاری در کتاب آنتی ادیپ:

اگر میل سرکوب شود، این به خاطر این است که هر وضعیت میل هرچقدر هم کوچک باشد، قادر است نظم ریشه‌دار یک جامعه را به پرسش گیرد. چنین نیست که میل ضداجتماعی باشد بلکه برعکس، میل انفجاری است؛ هیچ ماشین میل‌آفرینی وجود ندارد که بتواند مونتاژ شود بی آنکه کل بخش‌های اجتماعی را نابود کند. به رغم آنچه برخی از انقلابیون در این باره گمان می‌کنند، میل بنا به ماهیت خودش انقلابی است- میل و نه آنچه چپ‌ها در تعطیلات انجام می‌دهند - و هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند وضعیت میل واقعی را تحمل کند، آن هم بدون در خطر افتادن ساختارهای استثمار، بردگی‌ و سلسله مراتبش. (۱)

به همین دلیل است که سالن‌های رقص و بیلیارد و استخرهای شنا متعلق به دوره پهلوی نیز بلافاصله بعد از انقلاب ایران بسته شدند. آیا تعجب برانگیز است که مقامات شوروی نیز کارت بازی، بیلیارد و رقص را به عنوان سرگرمی‌های مبتذل و نازل محکوم می‌کردند؟ (۲) به نظر می‌رسد این دو انقلاب متفاوت (به بیان دقیق‌تر: انقلاب ایران و دوره آخر انقلاب اکتبر) چیز مشترکی داشتند: یعنی موضع گیری نسبت به میل. همان طور که خمینی در سخنرانی 28 ژوئن در سال 1979 بیان می‌کند:

"اسلام مانع رفتار شهوت انگیز می‌شود. اسلام نمی‌گذارد که لخت بروند توی این دریاها شنا کنند. زمان طاغوت، بعد از اینکه می‌رفتند زن و مرد در دریا، زن‌ها همان طور لخت می‌آمدند توی شهر! امروز اگر یک همچون چیزی بشود، مردم پوستشان را می‌کنند." (۳)

اگر مدرنیزاسیون پهلوی ـ نه تنها در رفتار جنسی بلکه همچنین در معماری ـ با انگیزه زدودن گذشته (البته به جز پرسپولیس که نوعی احساس رازآلود برای شاه داشت) و خلق ایران مدرن و جدید صورت می‌گرفت، خمینی همان انگیزه را داشت اما در مسیری متضاد در معماری. خمینی می‌خواست گذشته‌ پهلوی را محو کند و به اسلام آغازین و اسطوره‌ای بازگردد. بدین ترتیب، کار خمینی همان زدودن گذشته بود، اما با بازگشت به برخی از گذشته‌های ناموجود که در آن حتی پرسپولیس و میراث آن (چند فرهنگ گرایی، شراب و غیره) ممنوع بود.

تخریب ساختارهای مسکونی در دوره پهلوی (بر طبق یکی از تخمین‌ها، بین 15 تا 30 هزار مورد) یک جرم شهری بود (۴) اما «معماری دیوارها» در دوره خمینی یک جرم دیگر و حتی بزرگ‌تر بود. تأثیر این معماری بسیار عمیق‌تر از شهرنشینی بود. انقلاب خمینی کاملاً آگاه بود که معماری با میل نیز ارتباط دارد. این همان چیزی است که آنری لوفور در اثر فراموش شده و به تازگی یافت شده‌اش با نام به سمت معماری لذت، «معماری تمتع» می‌نامد. معماری همیشه با میل مرتبط است. به همین دلیل معماری پساانقلابی تهران همیشه معطوف به چیزی است که پیوسته گم می‌شود، معطوف به میل غایب و پنهان است. اگر حجاب، سکسوالیته زنان را پنهان می‌کند، معماری امروز تهران نیز برای پنهان کردن میل طراحی شده است.

تلاش می‌کنیم نظر هاندرتواسر از مانیفیستش در باره «دیکتاتوری پنجره‌ها و حقوق پنجره‌ها» و عبارت مشهور «حق پنجره‌ها» را در بافت ایران قرار دهیم: شخص باید مجاز باشد قلم موی بلندی به دست گیرد و تا جایی که دستش می‌رسد هر چیزی بیرون پنجره را رنگ کند. (۵) البته این کار در کشورهای غربی هم ممکن نیست اما در ایران، «این حق پنجره» مورد سوء استفاده قرار گرفته و تبدیل به دیوارنگاره‌های بیش از حد واقع‌گرایانه¬ شهادت در تمام سطح شهرها شده است و گاهی اوقات کل بناها را می‌پوشاند. (۶) در کشورهای غربی بیلبوردهایی برای این کار داریم، اما در ایران، آ‌نها خمینی و شهدا را دارند. اگر قرار بود این پدیده را «معماری میل» بخوانیم، احتمالاً به این نتیجه می‌رسیدیم که: جان‌فشانی یکی از محرک‌های ایدئولوژیک اصلی این کشور است همراستا با این جمله مشهور خمینی که «شهید اولین کسی است که وارد بهشت می‌شود» (که در دیوارنگاره‌های نزدیک اداره بنیاد شهید در خیابان طالقانی تهران به وضوح دیده می‌شود).

بار دیگر خمینی کبیر توضیح فریبکارانه‌ا‌ی به ما ارایه می‌دهد:"ملتی که به دنبال شهادت است، ملتی که زنان و مردانش مدت‌هاست به دنبال شهادت است و آن را می‌طلبد، چنین ملتی توجهی نمی‌کند به اینکه عرضه چیزی کم است یا زیاد." (۷)

آیا توضیح بهتری از کارکردهای ایدئولوژیکی دستگاه دولت دینی وجود داشت؟ شهادت به وضوح به عنوان گریز از زندگی روزمره تعریف شده است: اگر ما بتوانیم جزو شهدا باشیم، وضعیت اقتصاد ما برای چه کسی مهم خواهد بود!

همین حرف در مورد تصاویر خمینی صادق است که در تمام گوشه و کنار ایران، از ساختمان‌های رسمی تا اغذیه فروشی‌ها دیده می‌شود. به محض اینکه از فرودگاه خارج می‌شوید یا وارد یکی از قهوه‌خانه‌های باقی مانده می‌شوید، در همه جا شاهد برادر بزرگ هستید. حتی چهره او بر هر اسکناسی دیده می‌شود. این پدیده اصلاً مختص به اسلام سیاسی نیست. حضور همه‌گیر و فراگیر رهبر در ایران اختراع نشده بود. بعد از مرگ لنین، اصطلاحاً «نبش‌های لنین» و زیارتگاه‌های سیاسی برای نمایش رهبر فرهمند در مدارس برقرار شده بود. این وضع، حتی در مورد استالین بدتر بود. طی دوره کودکی‌ام که در اوایل دهه 1980 آغاز شد و به هنگام فروپاشی تدریجی یوگسلاوی سوسیالیستی، تصاویر مارشال تیتو هنوز در مدارس و نهادهای عمومی وجود داشتند. طی دهه 1990 تیتو جای خود را به فرانیو توجمان و اسلوبودان میلوشویچ، رهبران جدید داد.

اما اگر هدف ایدئولوژیکی تصاویر لنین یا تیتو مبتنی بر باور کلی به پیشرفت و باور به آینده بهتر بود و نه یادآوری نوستالژیک گذشته چریکی و شکوهمند.(آیا این آینده بهتر به بهترین شکل در مفهوم اقتصادی برنامه‌های پنج ساله تبلور نیافت که تنها می‌توانیم آن را در چین دوره معاصر به عنوان یکی از دلایل اصلی رشد اقتصادی چین بیابیم؟) در ایران حتی اکنون هدف اصلی این نوع «تولید فضا» (نقاشی‌های دیواری در سراسر شهر) آینده‌ای برای زندگی نیست، بلکه آینده‌ای بعد از مرگ است. انگار که هدف معماری، تولید میل برای جان‌فشانی است.

اگر با احتیاط کامل بتوانیم انقلاب ایران را به عنوان انقلابی درک کنیم که رانه مرگ (Todestrieb) را تبلیغ می‌کند، آنگاه تعجبی ندارد که اروس باید در هر گوشه و کنار سرکوب شود. رژیم جدید خودش را به معماری و بناها (دانشگاه‌ها، مدارس، استخرهای شنا عمومی و غیره) محدود نکرده، بلکه در تمام فعالیت‌هایی دخالت کرده است که در درون این نهادها رخ داده‌اند.

همان طور که در لولیتاخوانی در تهران نوشته آذر نفیسی می‌توانیم ببینیم، حتی باله و رقص ممنوع شده بود و به بالرین‌ها گفته شده بود که دو انتخاب بیشتر ندارند: یا بازیگری یا خوانندگی. اگر هنوز این عمل، زشت و ناپسند به نظر نمی‌رسد، آزمایش فکری زیر را انجام دهید: چه می‌شود اگر شما نزد دکتر متخصص عصب‌شناسی بروید و پیشنهاد دهید که او در زمینه بیماری‌های قلبی از نو تخصص بگیرد یا از یک نقاش بخواهید که نوازنده‌ ویلن‌سل شود؟ می‌توانیم تصور کنیم که برخی بالرین‌ها واقعاً مجبور بودند این انتخاب اجباری را بپذیرند و خواننده شوند، اما رژیم وضعیت را برای آنها حتی بدتر کرد یعنی زنان از خوانندگی نیز منع شدند. نه تنها مو و رقص زنان، بلکه صدایشان نیز ممکن بود از نظر جنسی تحریک‌آمیز باشد. بدین منوال، چیزی که ما در اینجا با آن روبه‌رو هستیم، میل است.

گام بعدی رژیم، نتیجه «منطقی» همین نگاه است. یعنی رژیم جدید تمام شکل‌های موسیقی را به جز موسیقی سنتی و کلاسیک فارسی، ممنوع کرد. تعجبی ندارد که گروه راک پانک انگلیسی دِ کلش (The Clash) آهنگ خود را با نام «قصبه را بجنبان» در سال 1982 با الهام از خمینی و با عبارت زیر منتشر کرد: «به دستور پیامبر ما صدای موسیقی راک را ممنوع می‌کنیم». در انقلاب ایران به پاسدارها دستور داده بودند که باید به روستاهای کوچک یورش ببرند، ابزار و ادوات موسیقی را پیدا و نابود کنند. حدیث زیر توضیحی برای این مساله است: «گوش کردن به موسیقی باعث نفاق می‌شود همان طور که آب باعث رشد گیاه می‌گردد». همین طور این جمله خمینی در روزنامه کیهان، در زمان انقلاب: "موسیقی مانند ماده مخدر است، هر کسی به آن عادت کند دیگر نمی‌تواند خودش را وقف فعالیت‌های مهم کند. ما باید کاملاً آن را محو کنیم." تعجب برانگیز باشد یا نباشد، این لنین بود که موضع کاملاً مشابهی در مورد موسیقی داشت. اگر بخواهیم انقلاب پیشرفت کند، هر چیزی، از موسیقی گرفته تا عشق، باید سرکوب شود.

از همان روزهای اولیه انقلاب، بعد از بسته شدن مدارس موسیقی، حتی نمایش ابزار و ادوات موسیقی نیز در تلویزیون ایران منع شد. بسیاری از کنسرت‌ها نیز ممنوع شدند. این ممنوعیت تا آنجا پیش رفت که ابزار موسیقی در هنگام پخش کنسرت‌ها از تلویزیون، نشان داده نمی‌شدند و غالباً با صحنه‌هایی از طبیعت مثل گل‌ها یا آبشارها جایگزین می‌شدند. اما مثل همیشه، فروپاشی مترصد شکاف‌ها در توتالیتاریسم است. در ژانویه 2014 گروه جاز تلفیقی پالت این ممنوعیت را با چند ساز و ابزار موسیقی نقض کرد. (۸) به لحاظ حقوقی آنها قانون را نقض نکردند، اما به لحاظ نشانه شناسی، ابزار موسیقی در نهایت نشان داده شد.

اگر حوزه‌ای از نمود یا فعالیت انسان وجود داشته باشد که به طور مستقیم با میل ارتباط داشته باشد، آن حوزه بی تردید مُد است. هنگامی که به تهران رسیدم، علاوه بر چیزهای دیگری که در محل نگهداری نامه‌های بسیاری که دریافت کرده بودم، لینکی از یکی از دوستانم پیدا کردم که برای من فرستاده بود و مربوط بود به مقاله قدیمی‌ام در باره ریچارد سنت و زاسکیا زاسن که در مجله Vogue ایتالیا منتشر شده بود. همان طور که بعداً به محض بازگشتم به اروپا فهمیدم، چیز ویرانگری در آن وجود نداشت، تنها یک مطلب در این مجله مد در باره زوجی جامعه شناس منتشر شده بود و اینکه آنها چگونه زمان خود را سپری کرده‌اند (ریچارد پخت و پز و خرید و تمیز کردن و غیره را انجام می‌دهد). تعجب کردم وقتی به جای این مجله، موتور جستجوگر اینترنتم به صفحه‌ای رفت که می‌گفت «دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان‌پذیر نمی‌باشد» و بعد از 30 ثانیه تأخیر به وب‌سایت سانسور شده‌ دیگری هدایت شدم به اسم peyvandha.ir. البته من بی‌تجربه بودم. چگونه می‌فهمیدم که سایت‌های اینترنتی مربوط به مد در ایران ممنوع نشده‌اند؟ همان‌طور که خمینی در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید، مد ابزاری «برای انحراف مردان و زنان ما است، آنها را خراب می‌کند و بنابراین مانع رشد انسانی آنها می‌شود.» (۹)

در 2013 یکی از مطالعات نشان می‌داد که مجموعه گسترده‌ای از وب‌سایت‌ها، نه تنها وب‌سایت‌های مربوط به سیاست بلکه همچنین وب‌سایت‌های مربوط به بهداشت، علم و ورزش و البته سکس مسدود شده بودند. تقریباً 50 درصد از 500 وب‌سایت دارای بالاترین بازدید در جهان مسدود شده‌اند از جمله فیس بوک، توییتر و یوتیوب. (۱۰) مطالعه جداگانه‌ای در مورد سانسور ایرانی ویکی‌پدیا نشان داد چگونه رژیم آدرس‌های وب‌سایت‌ها و کلمات کلیدی را برای محتواهایی مسدود می‌کند که «کثیف»، «خطرناک برای جوامع» یا ابزاری برای «فتنه گران» تلقی می‌شدند. (۱۱) بار دیگر جالب است ببینیم کدام مقالات ویکی‌پدیا برحسب موضوع بیش از همه مسدود شده‌اند: در رتبه اول، «محتواهای سیاسی و مدنی» است، رتبه دوم «سکس و سکسوالیته» است.

رژیم علاوه بر مسدود کردن آدرس وب‌سایت‌ها، کلیدواژه‌ها را نیز مسدود می‌کند. این غالباً منجر به خطاهای فاحش می‌شود. اگر الگوی حروف س ـ ک ـ س در لیست سیاه قرار داشته باشد، فیلتر وب‌سایت دانشگاه اسکس (www.essex.ac.uk) را مسدود خواهد کرد. مقالات مربوط به آب سنگ‌های مرجانی آتول بیکینی در جزایر مارشال و مقالات مربوط به ترکیب شیمیایی استریل کونیوم کلوراید ظاهراً باید مسدود شوند، زیرا به صورت اتفاقی دارای الگوهای حروف فیلتر شده در آدرس‌های وب‌سایت خودشان هستند که با واژگان سکسی انطباق دارند؛ حتی صفحه www.no-porn.com ، گرچه غلبه بر پورنوگرافی را تبلیغ می‌کند (بدون هیچ تصویر جنسی یا متن آشکارا جنسی) توسط فیلترینگ کلیدواژه‌ها مسدود شده بود. تحلیلگرها 28 کلیدواژه سانسور را مشخص کرده‌اند که 26 مورد از آنها واژه‌های جنسی فارسی یا دشنام‌های جنسی است کلماتی نظیر «دیوث»، «کیر»، «پستان» و «کونی».

آیا این همان رویای ایرانیان است؟ آیا این واقعاً فهرستی از رویاهای خیس خود رژیم است؟ یک چیز مسلم است: برای یک نظام خودکامه، میل یک تهدید را بازنمایی می‌کند: به ویژه شبح میل جنسی («قنبل»، «لاپایی» و غیره). این گویی کلمات پیش‌گویانه جرج اورول در کتاب 1984 است که نه تنها برای رژیم کمونیستی شوروی (که بعد از انقلاب جنسی شکست خورده است)، بلکه برای انقلاب ایران نیز کاربردپذیر است: «عمل جنسی که به نحو موفقیت آمیز اجرا می‌شد، شورش بود. میل جرم اندیشه بود». (۱۲) چرا؟ زیرا شور جنسی همان‌طور که در کتاب 1984 اثر جورج اورول (با شخصیت وینستن اسمیت) و در دنیای قشنگ نو اثر هاکسلی (با شخصیت جان وحشی) نشان داده شده است، می‌تواند انگیزه‌های انقلابی را بیدار کند. به همین دلیل است که اورول انجمن ضد سکس و وزارت عشق را ابداع کرد. 

همان‌طور که بلو تیرول در مقاله خود با عنوان «ما مردگانیم ... شما مردگانید: بررسی سکسوالیته به مثابه سلاح شورش در رمان 1984»، بیان می‌کند، غریزه قدرتمند بشر که حزب آن را به محرک خودش تبدیل می‌کند، میل جنسی است:

به نظر می‌رسد حزب، نیروی جنسی را برای نیازهای خود، از نو تصاحب کرده است. همان طور که میل یا اشتیاق، بعد از رابطه جنسی، کاهش می‌یابد، حزب تلاش می‌کند تا در اعضای خود حالتی را حفظ کند که همیشه لذت را و راه‌هایی را پیش‌بینی می‌کند که به اهداف خودش نیرو می‌بخشد. (۱۳)

در ایران، میل در هر گوشه و کنار چشمگیر است: سکس در همه جا است، گرچه آشکارا هیچ جا دیده نمی‌شود. البته زنان هستند که بزرگ‌ترین تهدید برای ثبات رژیم هستند. وقتی اورول، جولیا را در تضاد با وینستن توصیف می‌کند، این توصیف را به نحو بسیار خوبی می‌توان توصیفی از زنان ایران دانست:

او معنای درونی پرهیزگاری جنسی حزب را درک کرد. صرفاً این نبود که غریزه جنسی، جهانی از آنِ خویش را خلق کرده است که خارج از کنترل حزب بود و از این رو باید تا جای ممکن، نابود می‌شد. نکته مهم‌تر این بود که محرومیت جنسی شامل هیستری می‌شد که مطلوب بود زیرا می‌توانست به تب جنگ و پرستش رهبر تبدیل شود. (۱۴)

به عبارت دیگر، آنچه رژیم از آن بیش‌ترین هراس را دارد، جهان صمیمی (جنسی، عاشقانه و...) سوژه‌هایش است. یا به تعبیر جولیا:

«به هنگام هماغوشی، نیرو مصرف می‌کنی. و پس از آن احساس خوشحالی می‌کنی و ککت برای هیچ چیز نمی‌گزد. آنها نمی‌توانند چنین چیزی را تحمل کنند. از تو می‌خواهند که در تمام احوال سرشار از نیرو باشی. تمام این قدم‌روها و هلهله‌ها و پرچم تکان دادن‌ها جز نیروی شهوی فروکوفته نیست. اگر در درون خوشحال باشی، چه دلیلی دارد که در باره برادر بزرگ و برنامه سه ساله و مراسم دو دقیقه‌ای نفرت و دیگر کوفت و زهرمارها دچار هیجان شوی؟» (۱۵)

برخلاف بسیاری از بخش‌های «فرهنگ رقص برهنه» (۱۶) در کشورهای غربی، سکس می‌تواند هنوز در ایران برانداز باشد. کلیدواژه‌های سانسور شده را در نظر بگیرید مانند «خایه»، «چوچوله»، «کیر»، «همجنس باز»، «لزبین». این یک جرم اندیشه است. اما مثل همیشه فهرست اسامی رژیم ایران از این کلیدواژه‌ها بسیار بدبینانه است. برای نمونه، اگرچه ایران هشت کاربر فیس‌بوک را به مجموع 127 سال زندان برای مطالب «تبلیغاتی» محکوم می‌کند، حسن روحانی و اعضای دیگر کابینه او در فیس‌بوک بسیار فعال هستند. (۱۷) آیا همین نوع معیار دوگانه رهبران اسلامی نبود که در افشاگری‌های ویکی لیکس در سال 2010 آشکار شد که نشان داد شاهزاده‌های سعودی جشن‌هایی همراه با نوشیدنی‌های الکلی، مواد مخدر و سکس برگزار می‌کردند؟ (۱۸) اما مشابه با عربستان سعودی، در ایران این لذت‌ها و میل‌ها نیز تنها برای بالاترین لایه جامعه محفوظ است.

به قدر کافی نمونه‌های کثیف دیگری وجود دارند که این واقعیت را ثابت می‌کنند که نخبگان حاکم «رویاهای خیسی» دارند و هم‌زمان به دیگران نمی‌خواهند اجازه دهند تا میل خود را ارضا کنند. ما حتی می‌توانیم نقشه نگاری یا فرهنگ‌نامه ای از «رویاهای خیس» خودکامگان تصور کنیم. برای نمونه می‌توان به معمر قذافی اشاره کرد. معروف است که موسیقی در لیبی طی حکومت او ممنوع بود. مثل ایران، برخی از ابزار و ادوات موسیقی ممنوع بود زیرا ابزار غربی تلقی می‌شد (برای مثال گیتار). یک امام در طرابلس حتی تا آنجا پیش رفت که فتوایی در سال 2008 صادر کرد که مردم را تشویق به سوزاندن تمام سی‌دی‌ها و کاست‌های موسیقی عربی و غربی کرد. باز هم شگفتی: در سال 1995، فتوای دیگری صادر شد که زنان را از حق خوانندگی محروم می‌کرد. اما همان‌طور که در مورد نخبگان حاکم عربستان سعودی مشاهده کردیم، این مانع از لذت بردن قذافی و خانواده‌اش از موسیقی غربی (از بدترین نوعش) نشد. طبق اسناد به دست آمده از ویکی لیکس، چند ستاره پاپ از جمله بیانسه، ماریا کری، آشر و لیونل ریچی برنامه سودآوری را تدارک دیدند و برای اعضای خانواده معمر قذافی، دیکتاتور لیبی، اجرا کردند. بعد از شب سال نو 2009، سیف الاسلام القذافی، پسر قذافی به ماریا کری یک میلیون دلار برای خواندن تنها چهار آهنگ در یک مهمانی در جزیره سنت بارتز کارائیب پرداخت. این نتیجه‌گیری اشتباه خواهد بود که بگوییم این رویدادها تنها بدگمانی رژیم‌های خودکامه را آشکار می‌کنند که از اسلام به عنوان پوششی برای تحقق رویاهای کثیف خودشان استفاده می‌کنند. نه، هم‌زمان بدگمانی غربی ما را نیز آشکار نمی‌کند. اساساً همگی ما با سرکوب زنان (در ایران، لیبی، عربستان سعودی و غیره) مخالفیم، اما وقتی پای همکاری با این رژیم‌ها می‌رسد، به نظر می‌رسد مشکلی نداریم! این دوگانگی بدبینانه در سپتامبر 2009 ثابت شد، وقتی که قذافی قرار بود به مجمع عمومی سازمان ملل برود. می دانیم که رهبر لیبی معمولاً هر جا که می‌رفت از خیمه‌های بادیه استفاده می‌کرد. اما تأمین مالی تروریسم یا نقض حقوق بشر واقعاً بهترین توصیه برای اجازه دادن به شخصی نیست که در حیاط شما خیمه می‌زند.

نمونه‌های دیگری نظیر انور خوجه، صفرمراد نیازف، عیدی امین، کیم یونگ ایل و غیره هم وجود دارند. آنچه می‌توانیم در تمام این نمونه‌ها مشاهده کنیم عبارت از این است: اگرچه رژیم خودکامه ظاهراً میل را مقرر و منع می‌کند، در عمل این کار را برای حفظ تمتع خودش انجام می‌دهد. ترس از این واقعیت است که دیگران می‌توانند به نحوی میل داشته باشند یا حتی امیال خودشان را ارضا کنند. در نتیجه، چیزی که این کنترل میل ایجاد می‌کند، جامعه ای است که در آن تنها نخبگان (قدرتمند یا ثروتمند) می‌توانند به امیالی دسترسی داشته باشند که ظاهراً محکوم شده‌اند.

من از این شانس برخوردار بودم که با این پدیده در همان روز نخست بازدیدم از تهران مواجه شوم. هنگام خوردن شام در چای‌خانه سنتی آذری، در گوشه خیابان ولی عصر و میدان راه آهن، می‌توانید بدون هیچ مزاحمتی شاهد اجرای «موسیقی سنتی ایرانی» و کشیدن قلیان باشید. البته نوشیدنی الکلی وجود ندارد. تعجب اینجا است که یک خانواده در میز دیگر، بعد از پیشنهاد برای پرداخت پول شام ما، پرسید: «... آیا می‌توانیم شما را به خانه خودمان دعوت کنیم؟». میزبان ما که سوار مرسدسی با صندلی‌های چرمی بود، با لبخند رضایتی بر لب، بطری ودکا را بیرون‌آورد. خیابان‌ها حتی خلوت‌تر از قبل بودند و تقریا هیچ ماشین دیگری نبود.

پدر و مادر فرخ در خانه بودند. قبل از اینکه از درگاه رد شویم، به ما گفتند که «در ایران سنت این است که کفش‌ها را دربیاورند». بعداً به شوخی اعتراف کردند که درآوردن کفش‌ها به به خاطر سنت، بلکه به خاطر این است که فرش ایرانی آنها 11 هزار دلار می‌ارزد. آنها به جز پذیرایی با آجیل سنتی، بلافاصله از من پرسیدند که ودکا می‌نوشم یا ویسکی. ویسکی را انتخاب کردم. بعد از چشیدن جرعه‌ای از گرنتس، نسرین از من پرسید: «تقلبی است یا اصل؟». من جواب دادم: «مزه‌اش که اصل است» و کل وجودش تبدیل به لبخند ‌شد. نه تنها ماشین‌ها یا فرش‌های گرانقیمت به عنوان شاخص اجتماعی تلقی می‌شود، بلکه امکان نوشیدن الکل (با کیفیت) نیز نماد جایگاه افراد در ایران است.

نسرین، همسر فرخ، نمونه کاملی از دوگانگی در ایران امروز است. از یک طرف، در اماکن عمومی حجاب دارد، اما به محض اینکه وارد ماشین می‌شود، حجابش را بر می‌دارد. همان‌طور که یکی از زنان مدرن و مشابه با نسرین به پردیس مهدوی، انسان شناس ایرانی ـ امریکایی، در کتابش با عنوان قیام پرشور: انقلاب جنسی در ایران اعتراف می‌کند، برای آنها صحبت کردن به زبان فارسی و پوشیدن لباس‌های مناسب در مقابل والدین محافظه کارشان، و بیرون رفتن با دوستان و صحبت کردن به زبان انگلیسی و پوشیدن لباس‌های سکسی، «مثل آب خوردن است. ما به شیوه خاصی در خیابان‌ها رفتار می‌کنیم و به شیوه متفاوتی در خانه‌ها؛ اگر این طور نبود، تعجب می‌کردیم.» (۱۹)

این نکته خوبی است: اگر آنها کاملاً خودشان را با روایت ایدئولوژیکی از اسلام سازگار می‌کردند، دچار مساله جدی می‌شدند. همانند یوگسلاوی در زمان خوب قدیمش، شخصی که کاملاً خود را با سوسیالیسم تعریف می‌کرد یعنی صادقانه به آن باور داشت، احمق یا حتی بالقوه خطرناک به حساب می‌آمد.

از سوی دیگر، اگر پوشیدن و برداشتن حجاب چیزی بیش از سبک زندگی نیست، پس ما با یک مساله بزرگ‌تر مواجه می‌شویم. این زندگی دوگانه ـ شکاف ظاهر و باطن ـ نباید از این نظر براندازانه تفسیر شود. البته این زندگی می‌تواند در کشوری براندازانه باشد که شما چنین علایمی را در مترو می‌بینید: «فقط زنان» یا این توصیه در هتل‌ها که «لطفاً نحوه پوشش اسلامی را رعایت کنید». اما از سوی دیگر این وضعیت می‌تواند به نوعی انفعال منجر شود. در مورد تازه به دوران رسیده‌ها، کار به نوعی بت‌وارگی کالا و کالایی شدن میل می‌انجامد. آزادی ما باید متفاوت از نگاه رژیم به ما باشد، باید از قواعد فراتر رود و شیوه‌های زندگی پنهان ما را تثبیت کند و به آزادی مصرف و به طور کامل به تقویت نظام و ایدئولوژی ریاکارانه‌اش پایان دهد.

آیا این ریاکاری به بهترین شکل در همان اپیزود مشکوکی تجسم نیافته است که در آن خمینی راه حل ژرفی را برای مساله رابطه جنسی یک مرد با مرغ پیدا می‌کند؟ خمینی در توضیح المسائل خود، که مشابه با پاسخ‌های حقوق رومیان است، به طلبه‌های خود پاسخ شگفت آور زیر را می‌دهد: «خود مرد و خانواده‌اش، و همسایه بغلی‌اش مجاز نیستند این مرغ را بخورند، اما برای همسایه‌ای که دو در فاصله دارد خوردن این مرغ اشکالی ندارد.»

آیا این ریاکاری قبیح در ناب‌ترین شکلش نیست؟ دخول به مرغ اشکالی ندارد، اما خوردن آن اشکال دارد مگر اینکه دو در فاصله داشته باشید؟ آشکار است که مساله واقعی، رابطه جنسی با مرغ نیست بلکه خوردن مرغ بعد از رابطه جنسی است.

حتی اگر این یک اپیزود مشکوک باشد، آیا راه حل خمینی برای «سکس با مرغ» همان چیزی نیست که جامعه امروز ایران را مشخص می‌کند؟ اگرچه چیزی که نباید «منحرف» در نظر گرفته شود، به شدت منع شده است (مو، رقص و صدای زنان و غیره)، چیزهای واقعاً منحرف (نظیر دخول به مرغ، قرار دادن تصاویر شهدا در هر تیر چراغ برق، قرار دادن تصویر خمینی در هر اتاق و غیره) ارزش‌های اخلاقی قابل قبول تلقی شده‌اند. این یکی از دلایلی است که چرا ایران جامعه دورو است و تقریباً هر کسی در آن ناگزیر به زندگی دوگانه می‌شود.

همین حرف در باره نوشیدنی‌های الکلی صادق است. اگرچه نوشیدنی‌های الکلی به شدت ممنوع شده‌اند، ایرانی‌ها سومین مصرف کننده بالای نوشیدنی‌های الکلی در کشورهای خاورمیانه با اکثریت مسلمان هستند، یعنی بعد از لبنان و ترکیه (در هر این کشورها نوشیدن الکل قانونی است). ایران مملو از این «تناقض‌ها» است. ایران همیشه دارای دو چهره است: به هنگام بازدید از آرامگاه حافظ در شیراز، می‌توانید بسیاری از جوانان را ببینید که مشتاقانه اشعاری از شاعر نامدار خود می‌خوانند، اما دقیقاً خود حافظ است که لذت بردن از عشق و شراب را ستوده است. در ایران می گویند دو کتاب در هر خانه وجود دارد، یکی قرآن و دیگر حافظ. قرآن خوانده می‌شود، اما حافظ آشکارا نه. زیرا اگر حافظ به درستی خوانده می‌شد، همین خواندن می‌توانست براندازانه باشد؛ شعر زیر را در نظر بگیرید: «هاتفی از گوشه میخانه دوش/گفت ببخشند گنه می بنوش/عفو الهی بکند کار خویش/مژده رحمت برساند سروش». (۲۰)

در نهایت بعد از اینکه آنها بر نوشیدن کل بطری ویسکی اصرار کردند و ما داشتیم خانه را ترک می‌کردیم، نسرین و فرخ به ما هشدار دادند در مقابل در ورودی آپارتمان سرمان را پایین بیندازیم. شگفتی آخر اینکه لوگوی ورساچه به فارسی، نقش بر زمین بود.

در اینجا می توان یکی از نخستین پاسخ‌های ممکن به این پرسش را یافت که ایرانیان در رویای چیستند. اگر رویای ایرانیان، آیت الله‌ها نیستند، پس رویای ایرانیان آزادی برای مصرف است، حتی اگر از آن آگاه نباشند ـ نه تنها مصرف محصولات بلکه مصرف سبک‌های زندگی مختلف، یعنی غربِ خیالی. طی دوره یوگسلاوی، تخم مرغ‌های شانسی کیندر یا پاستیل هاریبو که همیشه مهاجران یوگسلاو با خود می‌آوردند، تنها یک کالای بسیار محبوب محسوب نمی‌شدند، بلکه نمادی از غرب شکوفا و ثروتمند و آزادی انتخاب آن بودند. بلافاصله بعد از سقوط یوگسلاوی، به هنگام دوره «گذار» (از سوسیالیسم به سرمایه داری)، فهمیدیم که نیاز به پول داریم تا انتخاب کنیم. به محض اینکه در نهایت وارد اتحادیه اروپا شدیم (به ویژه اسلونی و کرواسی)، فهمیدیم که همه آنچه ما طی سوسیالیسم پذیرفته بودیم به سرعت خصوصی می‌شود: شما می‌توانید تحصیلات و آموزش، بیمه سلامتی را انتخاب کنید، اما دیگر رایگان نیست؛ همه اینها در یوگسلاوی رایگان بود. شما می‌توانید انتخاب کنید تنها اگر بتوانید قدرت مالی انتخاب خودتان را داشته باشید. اکنون این آزادی، آزادی انتخاب است. آنچه ما آزادی انتخاب می‌دانستیم چیزی بیش از آزادی مصرف یا آزادی سرمایه گذاری نبود حتی در آموزش، بهداشت و غیره. این همان «جامعه مشارکتی» است که پادشاه هلند، ویلم الکساندر در سپتامبر 2013 بیان کرد هنگامی که اعلام کرد دولت رفاه قرن بیستم تمام شده است. مردم به جای تکیه بر حکومت ملی باید مسئولیت آینده خودشان را برعهده گیرند و شبکه‌های مالی و اجتماعی ایمن خودشان را ایجاد کنند. ویلم الکساندر گفت که مردم این روزها انتظار دارند و «می‌خواهند انتخاب‌های خودشان را داشته باشند، زندگی خودشان را نظم و ترتیب دهند و از یکدیگر مراقبت کنند.» اما مثل همیشه، زندگی برای کسانی خوب است که می‌توانند به‌سرعت خودشان را با این طرز زندگی سازگار کنند. اما هر کسی نمی‌تواند انتخاب کند.

برای نوکیسه‌های ایرانی، زندگی در ایران خوب است. میزبان‌های ما نمونه‌ای سرشت نما از تحول کنونی (و سرمایه‌دارانه) جمهوری اسلامی بودند. آنها در کسب و کار سیستم‌های تهویه هوا ثروت اندوخته‌اند و در کنارش در خانه الکل می‌نوشند، زیاد سفر می‌روند، از ونیز تا پاریس و برندهای مد و بین المللی می‌پوشند و سیگارهای غربی می‌کشند و....

البته برای آنها این زندگی می‌تواند شبیه آزادی باشد، اما آیا این «آزادی» واقعاً آزادی است؟ پاسخ کوتاه من این است: نوکیسه‌های ایرانی دورو به هیچ‌وجه مخالف رژیم تئوکراسی و محدودیت‌های آن برای آزادی‌های شخصی نیستند زیرا آنها می‌توانند با پول هر چیزی را تهیه کنند که آن را «آزادی» می‌دانند. از این جهت به نظر نمی‌رسد جمهوری اسلامی مشکلی با سرمایه‌داری غربی داشته باشد. اگرچه هنوز هم می‌توانید دیوارنگاره‌های ضدآمریکایی را در سفارت سابق آمریکا یا برخی ساختمان‌های دیگر تهران مشاهده کنید، اما هم‌زمان می‌توانید کوکا کولا، نستل یا برندهای غربی دیگر را تقریباً همه جا پیدا کنید. حتی بازار، اکنون مملو از برندهای غربی تقلبی یا کالاهای چینی ارزان است.

در بازار بود که ما به طور اتفاقی در روز بعد با الف آشنا شدیم. الف به‌طور واقعی در تضاد با خانواده نوکیسه‌ای بود که ما شب گذشته با آنها همنشین شده بودیم. او حتی در تضاد با نوع سنتی و کماکان رایج بازاری‌های ایرانی بود. اگرچه بازاری‌ها به لحاظ سنتی به عنوان ارتجاعی‌ترین نیرو در ایران شناخته می‌شوند (هنگامی که خمینی قصد داشت به ایران بازگردد، بازاری‌ها بودند که حتی بوئینگ 747 را اجاره کردند، همراه با سوخت و ناوبرانش)، این نهاد اکنون تغییر کرده یا حداقل به نظر می‌رسد در حال تغییر است. اکنون دیگر جای تعجب نیست که اعتصاب‌ها پیرامون بازارها در ایران به تدریج گسترده می‌شود. برای مثال، اعتصاب بازاری‌ها در تهران در سال 2010 علیه مقررات جدید مالیاتی یا در سال 2012 وقتی که بازاری‌ها علیه سیاستگذاری اقتصادی احمدی نژاد و سقوط ارزش پول اعتصاب کردند. البته یکی از تفاسیر می‌تواند این باشد که این اعتصاب‌ها هنوز ثابت نمی‌کند که بازاری‌ها دیگر ارتجاعی نیستند (اعتراض علیه اصلاحات اقتصادی یا سقوط ارزش پول می‌تواند تنها به عنوان روش دیگری برای حفظ امتیازات خودشان درک شود)، اما بعد از آن، در اکتبر 2014 اتفاق عجیبی در بازار اصفهان رخ داد: تاجران و کسبه از باز کردن مغازه‌های خود در اعتراض به اسیدپاشی بسیجی‌ها به صورت زنان امتناع کردند (در اوایل اکتبر 2014، 14 اسیدپاشی به صورت زنان جوان در اصفهان رخ داد به خاطر اینکه آنها «بد حجاب» بودند یا لباس‌های «ناجور» پوشیده بودند). این یک چهره از بازار امروز است. تعجبی ندارد که حتی جرقه «بهار عربی» توسط یک جوان تونسی فروشنده خیابانی به نام محمد بوازیزی روشن شد که خودش را در 17 دسامبر 2010 آتش زد. آیا این می‌تواند موتور محرک یا حداقل جرقه‌ تغییر باشد؟

الف با اطمینان می‌گوید: «یک روز انفجاری در ایران رخ می‌دهد». او با لحنی بسیار بدبینانه‌تر اضافه می‌کند: «در ایران مردم زندگی نمی‌کنند، فقط حرکت می‌کنند». می‌پرسم: «منظورت چیست؟» می‌گوید: «مثل خون آشام ها یا کشتی‌ها ... آنها فقط حرکت می‌کنند، زندگی نمی‌کنند.»
او به آرامی و اختصار توضیح می‌دهد و به دور از هر گونه غبطه‌ای برای «دوران خوب قدیم» (برای او شاه گزینه بهتری نبود): «قبلاً تهران بیش از 20 کاباره داشت. امروز شما نمی‌توانید حتی بتهوون بخرید و باید در بازار سیاه دنبالش باشید».می گویم: «اگر بتهوون برانداز باشد، وضعیت کتاب‌ها پس چیست؟ برای مثال، کسی که کاملاً در غرب مشهور است یعنی مارکس؟» «مارکس ... نه. حتی اثری مثل چه کسی از ویرجینا ولف می‌ترسد؟ یا استندال.» «در باره تئاتر چطور؟ آیا غیر از چند تئاتردولتی، تئاترهای واقعی یا حتی زیرزمینی وجود دارند؟» او می گوید: «برای تئاتر نیاز به صحنه دارید. تئاتر زیرزمینی غیرممکن است، به محض اینکه شروع به اجرا در خانه‌ها بکنید، رژیم متوجه می‌شود که مردم به طور منظم گردهم می‌آیند.»

برای او، ایران بازنمایی کشوری است که در آن همه چیز پنهان است. به همین دلیل می گوید: «مردم هم‌زمان دو زندگی را می‌زیند» و «در وضعیتی که نمی‌توانید به سینما یا اپرا بروید، آزادی وجود ندارد».

از او می‌پرسم که آیا به خاطر این کلمات تند ممکن است دردسری برای او ایجاد شود؟ او پاسخ می‌دهد: «بله.»
«به خاطر صحبت با ما ممکن است به دردسر بیفتید؟»
«بله و نمی‌دانم که آیا می‌توانم به شما اعتماد کنم یا نه»
«اما چگونه در چنین جهانی دوام می‌آورید؟»

او می‌گوید:«اگر فقط آینده دور را نگاه کنید، زندگی سخت می‌شود، اما اگر روز به روز کار کنید و لحظات را زندگی کنید، مثل آب خوردن می‌شود.»
از او می‌پرسم که اینجا فروشگاهش است؟
«به گمانم» و به ورودی اشاره می‌کند و می‌گوید یک نفر چند روز پیش سعی کرد آن را آتش بزند.

هر کلمه دارای وزن عمیقاً سنجیده‌ای است، اما او به راحتی آنها را بیان می‌کند بدون هیچ زحمتی. چگونه چیزی را می‌توان فروشگاه خود تصور کرد، اگر بتوان هر روز آن را سوزاند یا اگر هر چیزی متزلزل باشد؟

او به‌طورواقعی در تضاد با نوکیسه‌هایی است که در بالا توصیف شد. او لندن و پاریس بوده و از نمایشگاه‌ها و اپراها بازدید کرده است، اما آزادی را حق سطحی برای انتخاب میان محصولات یا سبک زندگی‌های مختلف نمی‌داند.
من گفتم: «اما باید هشدار بدهم که در اروپا هم ما دیگر آزادی نداریم.»
او پاسخ می‌دهد: «حداقل شما می‌توانید انتخاب کنید اگر بخواهید به سینما یا اپرا بروید؟»
می گویم: «بله، اما امروز بیش‌تر از هر زمان دیگر با این واقعیت روبه‌رو هستیم که وقتی موضوع بر سر چیزهای واقعاً مهمی نظیر مراقبت‌های بهداشتی رایگان یا آموزش رایگان است، شما امکان انتخاب ندارید. شما می‌توانید انتخاب کنید، اما تنها اگر پول داشته باشید.»
او به دقت گوش می‌دهد اما تحت تأثیر قرار نمی‌گیرد. برای او این موضوع هنوز چیزی بیش از آزادی ایرانی‌ها است. برای او نخستین سطح ابتدایی آزادی (سلبی)، آزاد بودن از دین یا ملت است: نه شاه پهلوی و نه خمینی. او اطمینان دارد که دوران بهتری برای ایران در پیش خواهد بود.

پس رویای ایرانیان امروز چیست؟ همان سوالی که فوکو طی انقلاب ایران مطرح کرد. همان‌طور که می‌بینیم، برخی از آنها در همان رویای خمینی هستند (چادر، تفکیک زنان و مردان، گشت ارشاد، شهادت و غیره)، برخی از آنها در همان رویای پهلوی هستند (زندگی سرخوشانه در سفر، بازار آزاد با دولت قدرتمند)، و برخی از آنها ـ طبق نظر الف که اقلیت نیستند ـ در رویای نوع متفاوتی از آزادی به سر می‌برند.
این آزادی، کافه یا کاباره رفتن نیست، بلکه با همان امکانی در ارتباط است که شما می‌توانید آن را به انجام برسانید اگر واقعاً بخواهید. البته برای چپ‌های بدبین در غرب این ممکن است مشابه با «رویایی لیبرال» باشد که به چیزی منتهی می‌شود که رناتا سلاتسل «استبداد انتخاب» می‌نامد؛ اما برای ایرانیانی که در رویای چیزی متفاوت از خمینی یا پهلوی هستند، این به معنای نخستین گام به سوی امکان واقعی آزادی است. هنگامی که در ایران انفجار رخ دهد، یک چیز قطعی است: این رویداد باید با چیزی بیش از فرایند کنترل میل (سکس، عشق و غیره) در سه دهه اخیر در زندگی روزمره ایرانیان مواجه شود، خواه زن باشد، یا مرد و یا مرغ.

به بیان ریزارد کاپوسینسکی در شرح زیباییش در باره انقلاب ایران در شاه شاهان: این روزها هر کسی در قله آتشفشان زندگی می‌کند و هر چیزی می‌تواند آغازگر فوران آن باشد.

ترجمه و تلخیص: ملیحه حسینی

*این مقاله ترجمه متن زیر است:

Horvat, Srećko. (2016). The Radicality of Love. Cambridge: Polity Press, pp. 23-38.

پانوشت‌ها:

1. Gilles Deleuze & Félix Guattari, Anti-Oedipus. Capitalism and Schizophrenia, University of Minnesota Press, Minneapolis, MN, 2000, p. 118.

2. David Lloyd Hoffmann, Stalinist Values: The Cultural Norms of Soviet Modernity, 1917– 1941, Cornell University Press, Ithaca, NY, 2003.

3. Imam Khomeini, The Position of Women from the Viewpoint of Imam Khomeini, Institute of Imam Khomeini’s Works, 2000, p. 143.

۴. برای اطلاعات بیشتر در باره تغییرات شهرنشینی در زمان شاه، نگاه کنید به:

Talinn Grigor, “The king’s white walls. Modernism and bourgeois architecture,” in B. Devos & C. Werner (eds), Culture and Cultural Politics Under Reza Shah: The Pahlavi State, New Bourgeoisie and the Creation of a Modern Society in Iran, Routledge, London, 2014.

5. Hundertwasser, “Die Fensterdiktatur und das Fensterrecht,” January 22, 1990, available online: http://www.hundertwasser.de/deutsch/texte/philo_fensterdiktatur.php

6. Peter Chelkowski & Hamid Dabashi, Staging a Revolution: The Art of Persuasion in the Islamic Republic of Iran. New York University Press, New York, 1999.

7. Khomeini, The Position of Women, p. 118.

8. http://rezahakbari.com/2014/01/25/pallet-band-protests-the-ban-of-showing-musicalsinstruments- on-iranian-tv-by-miming/

9. Khomeini, The Position of Women, p. 125.

10. Simurg Aryan, Homa Aryan, & J. Alex Halderman, “Internet Censorship in Iran: A First Look,” in: Proceedings of the 3rd USENIX Workshop on Free and Open Communication on the Internet, August 2013, available online: http://jhalderm.com/pub/papers/iranfoci13.pdf

11. Collin Anderson & Nima Nazeri, “Citation Filtered: Iran’s Censorship of Wikipedia,”November 2013, available online: http://www.global.asc.upenn.edu/fileLibrary/PDFs/CItation_Filtered_Wikipedia_Report_11_5_2013-2.pdf

12. George Orwell, Nineteen Eighty-Four, Signet Classic, London, 1950, p. 68.

13. Blu Tirohl, “We are the dead … you are the dead: An Examination of Sexuality as a Weapon of Revolt in Nineteen Eighty-Four,” Journal of Gender Studies, Volume 9, Issue 1, 2000, pp. 55–56.

14. George Orwell, Nineteen Eighty-Four, p. 113.

15. Orwell, Nineteen Eighty-Four, p. 133.

۱۶. این واژه توسط بریان مک نیر در کتابی با همین عنوان وضع شده است:

Striptease Culture, Routledge, London, 2002.

17. http://pando.com/2014/07/15/irans-wildly-mixed-feelings-toward-social-media-continueas-it-sentences-eight-facebook-users-to-a-combined-127-years-in-prison/

18. http://www.theguardian.com/ world/ 2010/ dec/ 07/wikileaks-cables-saudi-princesparties

19. Pardis Mahdavi, Passionate Uprisings: Iran’s Sexual Revolution, Stanford UniversityPress, Stanford, CA, 2008, p. 57.

۲۰. البته برخی از تفاسیر می گویند که شراب واقعا شراب نیست بلکه عشق و غیره است. اما حتی تلقی شراب به عنوان شراب نوعی براندازی است.

 Short:URL:https://ghal.us/LCb4R

logo-moblile-app میل در تهران: رویای ایرانیان چیست؟

اپلی کیشن اپل و اندروید قلمرو

با اپلیکیشن اندروید و اپل قلمرو
همه جا به محتوی این نشریه دسترسی خواهید داشت.

app-store میل در تهران: رویای ایرانیان چیست؟
google-play میل در تهران: رویای ایرانیان چیست؟
قلمرو را از طریق ایمیل دریافت کنید

مسئولیت محتوای همه آثاری که در قلمرو منتشر می‌شوند با پدیدآورندگان آن‌هاست. مجله قلمرو هیچ گونه مسئولیتی درباره درون‌مایه مطالب منتشرشده ندارد.

IdeaCenter_Horizontal_RGB میل در تهران: رویای ایرانیان چیست؟

© 2017 Ghalamro. All Rights Reserved.