جستار

پیشگویان فردا: درآمدی بر حضور حاشیه در متن ادبیات و هنر معاصر ایران

Hedayat پیشگویان فردا: درآمدی بر حضور حاشیه در متن ادبیات و هنر معاصر ایران

 نویسندگی چه هنر ناقصیه، هیچ وخوت نمی‌شه حقیقت رو رو کاغذ آورد. هم چیز بم گفته، اما اونا که او گفته نمی‌شه نوشت. این الفبا نمی‌تونه اونا را نشون بده. (صادق چوبک، سنگ صبور،  صفحه 34)

 

شجره‌نامه جنبش‌های خیابانی از کدام حافظه جمعی و درد‌های  پنهانی زیر پوست یک شهر جان می‌گیرد و نوشته می‌شود؟

نام و نشانی آنها که در اعتراضات خیابانی دی ماه 1396 حضور داشتند، کجاست؟  کجا پی آنها بگردیم؟ رنج‌های واقعی این مردم چرا این قدر کم آشناست؟ این معترضان در محاصره واقعیت‌های زندگی روزمره اسیر کدام تنگناها بودند که جنبش آفریدند؟

کوششم برای فهمیدن این اعتراضات باعث شد دنبال مشخصه اصلی این صداهای رها شده باشم. صداهای حاشیه که به‌ندرت به گوش رسیده‌اند و اکنون در شعارها سر کشیده‌اند. شعارهایی که خود گویا هستند و مخصوصا بیانی استعاری و سمبلیک ندارند.

نگاهی به صراحت زبانی این شعارها و الگوی تکرار شونده‌ای که با سماجت به قشرهای خاصی از جامعه  سرایت می‌کند، صدای متفاوتی را به یاد می‌آورد که از آشفتگی‌ها ونابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی سرخورده شده‌اند و علاجی ندارند.

این شعارها دیگر تمثیلی نیستند و از استعاره و ادبیات خالی‌اند، اما با دگرگونی‌های اجتماعی، فقر، گرانی و استبداد مذهبی پیوندی عمیق دارند:

 

ایران شده دزدخونه، توی جهان نمونه.

ملت گدایی می‌کند، آقا خدایی می‌کند.

حتی اگر بمیریم دیگه عقب نمی ریم.  

اصلاح طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا.

اسلامو پله کردین، مردمو ذله کردین.

یه اختلاس کم بشه، مشکل ما حل می‌شه.

نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.

ما تماشاگر نمی‌خوایم، مردم به ما ملحق بشین.

 

آیا میان این شعارها و ادبیات و هنر پیوندی هست؟ آیا می‌توانیم رد پای این شعارها را در آفرینش‌های هنری و ادبی شناسایی کنیم؟ آیا می‌توانیم اسرار این شعارها و طغیان‌ها را در ادبیات و هنر جست‌وجو کنیم؟

اگر بپذیریم که حقیقت هنر و ادبیات هر جامعه محصول ساختارهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن جامعه است، صدای بی صدای این معترضان مهجور چگونه و در کجای ادبیات و هنر ایران بازتاب یافته است؟

پرداختن به این بازتاب در گستره هنر و ادبیات معاصر، در این نوشته ممکن نیست. در اینجا تنها به سرآغاز حضور حاشیه‌های همواره غایب در ادبیات و هنر اشاره می‌شود. با آغاز ادبیات و هنر مدرن، شماری از نویسندگان و هنرمندان، به اعماق جامعه نگریستند و صدای حذف شده و ناشینده آنها را بازتاب دادند. در این نوشته، تنها به تلاش‌های آغازین اشارتی می‌شود.

حاشیه‌ای که به متن راه یافت، اما همچنان حاشیه است

کتاب یکی بود یکی نبود (سال 1300) اولین مجموعه داستان محمد علی جمالزاده است با یک دیباچه و هفت داستان: فارسی شکر است، رجل سیاسی، دوستی خاله خرسه، دردودل ملا قربانعلی، بیله دیگ بیله چغندر، ویلان الدوله، کباب غاز، مجموعه کلمات عوامانه فارسی.

این داستان‌ها، نخستین داستان‌های کوتاه مدرن و همزمان آغاز کننده ادبیات واقع‌گرا هستند؛ ادبیاتی که از فساد، بی‌عدالتی، رخوت اجتماعی، دزدی، تنهایی و ستیزه جویی و نبود گفت‌وگو به ستوه آمده است.

کتاب یکی بود و یکی نبود یک سال بعد از کودتای سوم اسفند 1299 هم‌زمان با  حضور رضاخان در عرصه سیاسی و دخالت‌های آشکار قدرت‌های خارجی در کشور منتشر شد.

در داستان «فارسی شکر است»، خواننده با چهار تیپ شخصیت گوینده داستان، آخوند، جوانک فرنگ مآب و جوانک کلاه نمدی با نام رمضان روبه‌رو می‌شود که به زور در یک زندان در کنار هم قرار گرفته‌اند.

هسته مرکزی داستان، نمونه جامعه استبدادزده‌ای است که شهروندانش گفت‌وگویی با هم ندارند. شیوه حرف زدن هر یک از این شخصیت‌ها به روشنی نشان می‌دهد که شهروندان تا چه اندازه از یکدیگر دور و در گفت‌وگو و درک همدیگر ناتوان هستند. بن بستی فراگیر و پایدار که تا امروز برپاست.

رمضان نماینده طبقه فرودست جامعه است که به جرم نوکری پیش یک قفقازی در اوایل انقلاب مشروطه او را به زندان انداخته‌اند.

آخوند از کلمات عربی و زبان دینی و احادیث برای تثبیت قدرت و نقش تاریخی خود مدد می‌گیرد و جوان فرنگی ماب با اخم و تخم رمان می‌خواند و می‌خواهد نماینده روشنفکری و دنیای متجدد باشد و این همه را با استفاده از زبان فرنگی به رخ بکشد.

آخوند در جواب رمضان این طور حرف می‌زند:«عل که علت توقیف لمصلحه یا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلک رجای واثق هست که لولاالبداء عما قریب انتهاء پذیرد و لعل هم که احقر را کان لم یکن پنداشته و بلارعایه‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلکه و دمار تدریجی قرار دهند و بناء علی هذا بر ماست که بای نحو کان مع الواسطه او بلاواسطه‌الغیر کتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عالیه استمداد نموده و بلاشک به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضی‌المرام مستخلص شده و برائت مابین الاماثل ولاقران کالشمس فی وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گردید...»

و فرنگی ماب در جواب رمضان می‌گوید:«ای دوست و هموطن عزیز! چرا ما را اینجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌های طولانی هر چه کله‌ خود را حفر می‌کنم آبسولومان چیزی نمی‌یابم نه چیز پوزیتیف نه چیز نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی کومیک نیست که من جوان دیپلمه از بهترین فامیل را برای یک… یک کریمینل بگیرند و با من رفتار بکنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر که میوه‌جات آن است هیج تعجب‌آورنده نیست. یک مملکت که خود را افتخار می‌کند که خودش را کنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونال‌های قانانی داشته باشد که هیچ کس رعیت به ظلم نشود. برادر من در بدبختی! آیا شما اینجور پیدا نمی‌کنید؟

داستان جمالزاده انگار داستان امروز است که آشفتگی‌های یک جامعه، عقیم بودن گفت‌وگوها و زبانی را ترسیم و تصویر می‌کند که به هم‌زبانی ختم نمی شود: تراژدی تاریخ ایرانی.

و نویسنده  در انتها به رمضان قوت قلب می‌دهد: «داداش جان اینها نه جنی‌اند نه دیوانه، بلکه ایرانی و برادر وطنی و دینی ما هستند!» رمضان از شنیدن این حرف مثل اینکه خیال کرده باشد من هم یک چیزیم می‌شود، نگاهی به من انداخت و قاه قاه بنای خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس آقا دیگر شما مرا دست نیندازید. اگر اینها ایرانی بودند چرا از این زبان‌ها حرف می‌زنند که یک کلمه‌‌اش شبیه به زبان آدم نیست؟»

در تمام داستان هیچ کس با زبان رمضان حرف نمی زند. صدای رمضان حتی اگر به ندرت هم به گوش برسد، هرگز شنیده و یا فهمیده نمی‌شود.

جمالزده در این داستان به حقیقت چند گونگی زبان قدرت اشاره می کند، زبان‌هایی که فاقد معنی هستند، اما در عین حال هم از سوی جامعه فهمیده نمی‌شوند و هم خود عامل و نشانه‌ای از جدایی‌ها و شکاف‌های پرناشدنی‌اند.

 گفتم: «رمضان این هم که اینها حرف می‌زنند زبان فارسی است منتهی…» ولی معلوم بود که رمضان باور نمی‌کرد و بینی و بین‌الله حق هم داشت و هزار سال دیگر هم نمی‌توانست باور کند و من هم دیدم زحمتم هدر است و خواستم از در دیگری صحبت کنم که یک دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلی وارد و گفت «یالله! مشتلق مرا بدهید و بروید به امان خدا. همه‌تان آزادید....»

در پایان داستان همه آزاد می‌شوند و ترس خورده از موقعیت ناآشنای آزادی باز به راه خود ادامه می‌دهند، اما زبان همچنان در اسارت باقی می‌ماند و صدای رمضان‌ و رمضان‌ها ناشنیده.

گسل‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی

 

راس می‌گی گفتی بالاخره مملکت همه جور آدم لازم داره، هم نویسنده متعینین و متعینات میخواد، هم نویسنده گدا، منم اگر خواسم نویسنده بشم، میشم نویسنده گداها (سنگ صبور، صفحه 53)

 

هنر حتما از بخشی از رنج‌های واقعی جامعه تبعیت می‌ کند؛ برای همین بخشی از ادبیات و هنر ما فاقد هر گونه گذشته و خاطره‌ای است جز بدبختی و فلاکتی که از آسمان و زمین می‌بارد.

صادق چوبک دستی توانا داشت در نوشتن از لایه‌‌های فرودست جامعه، آدم های خسته، سراسیمه و حشت‌زده که در تنگناهای اقتصادی و اختناق‌های سیاسی هیچ چیز جز مرگ، یاس، انتقام، کینه و نفرت از یکدیگر را با خود حمل نمی‌کنند.

چوبک در بیشتر آثارش به ویژه رمان سنگ صبور چنان دل خواننده را از چرک و کثافت زندگی روزمره  پر می‌کند که به قول خودش از بس راست است، کسی باور نمی‌کند.

احمد آقای شخصیت اصلی کتاب در نقش نویسنده و معلم افسرده و کابوس زده‌ای است که همه‌‌ لحظه‌‌های رنج‌بار خودش را  به شیوه تک گفتاری برای خودش و یا تنها برای آسید ملوچ، عنکبوتی در گوشه اتاقش، تعریف می‌کند.

گوهر، جهان سلطان، حاج اسمعیل، زلیخا، بلقیس، شیخ محمود و سیف القلم دیگر شخصیت‌های رمان همگی درگیر با میراثی شوم و خرافات، آغشته به بوی عفونت و چرک و بیماری، بیعار و وقیح تصویر شده‌اند و آینه‌ا‌‌ی هستند که وضعیت بغرنج جامعه را بازمی‌نمایاند.

احمد آقا: «حالا دیگه عوض همه چی زلزله می‌آد. نه شب خواب داریم ، نه روز آروم. همه‌ش ترس و دلهره، هی زلزله هی زلزله. خودمون زندگی آروم بی سر خری داشتیم که این زلزله‌های پدر سگ‌م قوز بالا قوز شده و از صب تا شوم مرگ سیاه جلومون ورجه ورجه می کنه. در و دیوار و سقف و درخت و آب حوض می‌خواد از زمین ریشه کن بشه. اما وقتی زمین لرزه می‌آد آب حوض تماشاییه. آب موج ور می‌داره و لپر می‌زنه و از سر حوض می‌ریزه بیرون. گاوه خس‌ش شده، زمین رو این شاخ اون شاخ می‌کنه.‌ نکنه یه هو زمین از رو شاخش بیفته. اونوخت دیگه حساب همه پاکه. همه‌ش دلهره. سقف با هزار خروار خاک رو سر آدم خراب بشه و آدم مث خر خاکی اون زیر نفس‌ش ببره و هی بدونه که راه پس و پیش نداره و هی بدونه که داره می‌میره و  کاری ازش ساخته نباشه و بعد هی اون بالا، ادم و خر و گاو بچرن و ریشه درخت از دل و جگر آدم کود بگیره. راسی که اگه زمین دهن واز کنه و شهر رو درسه قوت بده کیه که بتونه نگاه چپ بش بکنه؟ مگه نشده؟ تا دنیا دنیا بوده زلزله هم بوده. هیچ وقت تمومی نداره. عقده دل زمین به این زودیا خالی نمی‌شه. تموم شدنیه. یه روزی جای این همه کوه و تپه که حالا رفته آسمو، دره و دریا بوده. چنون زلزله دل و روده زمین رو به هم ریخته که زیرش رفته رو و روش رفته زیر. «کمک فوری شیر و خورشید سرخ به زلزله زدگان . تاکنون پانصد لاشه از زیر آوار بیرون آمده. قند و شکر و دوا و پتو و چادرهای انفرادی متعلق به ساخلو شیراز میان زلزله زدگان تقسیم شده. از دیشب تاکنون سی و سه بار زلزله حادث شده. میزان تلفات حاصله هنوز به‌درستی معلوم نیست. کمک‌های سریع از مرکز ارسال می‌شود. هنوز شیراز می‌لرزد. مردم دارند شهر را تخلیه می‌کنند.» تموم شد. باز در رو همون پاشنه می چرخه. یکی رفت و یکی موند، یکی سرشو می‌جنبوند. باز آدمی زادا جماع می‌کنن و تولید مثل می‌کنن و تخم و ترکشون مث مور و موریونه رو زمین رو می گیرد.» (سنگ صبور، ص. ۲)

سنگ صبور داستان تهران امروز است ، داستان یک شهر و داستان یک  آدم ترس خورده که با وحشت از زلزله، هر شب را  تحمل می کند تا صبح فساد، فلاکت و بدبختی و تباهی زمانه را تماشا کند.

احمد آقا: «گوهر کیه؟ هم فاحشه هم گدا. مگه صیغه رو با فاحشه فرقی داره؟ هر روز زیر پای یکی می‌خوابه تا یه لقمه نون برای شکم خودش و بچش دربیاره. تازه خودم چکاره‌م ؟ یه گدا ؟ یه معلم بیس و پنج تومنی که از سراپام اکبیر می‌باره و همیشه هشتم گرو نهمه. از بس از بقال و چقال نسیه بردم دیگه روم نمی‌شه زیر بازاچه رد بشم. اصلا هر کی رو که من می‌شناسم گداس. مدیر مدرسه و همه معلما و شیخ محمود حکاک، همه گداشون هسن. پس باید همه را کشت؟ مرده شور اون درآمدی را ببرن که تو از توش درآمدی. همه‌ش می‌ترسیدم آژان بیاد بگیردم. تا صب نخوابیدم. هی زلزله و هی بارون و هی ترس از آژان.» (سنگ صبور، ص 28)

چوبک با شیوه فضای سیال قصه آدم‌‌ها و حوادث زندگی آنها را روایت می‌کند و شخصیت‌ها با گفت‌وگو و با مکانیزم روانی خود داستان را پیش می‌برند.

نویسنده  با توصیف بدبختی زندگی‌های لعنت شده‌ بلقیس، احمد آقا، جهان سلطان، گوهر و کاکل زری و موقعیت آنها به عنوان فاحشه، ولگرد و علیل، چند پارگی‌های رنج انسان را به نمایش می‌گذارد و بوی عفونت و کثافت پنهان نگه داشته شده را از اعماق به سطح می‌آورد.

داستان او، داستان فقر، بدبختی، بیزاری و نفرتی است که به سرنوشت آدم‌ها سرایت کرده و آنها را  از پای درآورده است:

احمد آقا:«زنده بودن که کافی نیس. خرچسونه هم زنده‌س . وختی آدم نتونه از زنده بودن خودش بهره‌مند باشه کجای آدم زنده‌س. تو خیال می‌کنی زنده‌ای ؟ کجات زنده‌س وختی نفس نمی‌تونی بکشی؟ کجات زنده‌س وختی تو کوچه راه می‌افتی، آژان پا به پات راه می‌ره.» (سنگ صبور، ص. 124)

سیف القلم هم که هندی است و کتاب مورد علاقه‌اش راسپوتین است، از فقر و زشتی سوزاک وسفلیس نفرت دارد و مدام حرف‌ها و لایه‌ های شیطانی ذهنش را مرور می کند، در خیابان و بازار راه می‌افتد تا فقیر یا فاحشه ای را به دام بیندازد و بکشد. سیف القلم، بی هیچ ترس و دلهره‌ای، جنایت برایش واجب کفایی است. می‌کشد تا دنیا را از فقر و بدبختی و تن فروشی نجات دهد. 

سیف القلم: «عجب مردم احمقی هستید. دنبال چه می‌گردید؟ اگر من ساربانم که می‌دانم شتر را کجا بخوابانم. اگر من می‌خواستم که شما پفیوزها به‌ این زودی بفهمید، که آنها را نمی‌کشتم. حالا اولش است. ای خدا تو چقدر در این راه به من کمک کرده‌ای. فقط تو تنها می‌دانی که من هم دارم به تو کمک می‌کنم ، می‌خواهم زحمت تو را کم کنم. تو در آن بالا خیلی کار داری که یک تنه باید انجام بدهی. من نماینده تو در این جا هستم دیگران دل و جراتش را ندارند. در میلیون‌ها آدمیزاد یک نفر مثل من به زور پیدا می‌شود که دل و جرات این کار را داشته باشد و این برای آن است که زحمت تو را کم کنم. برای خودشان هم بهتر است. به جای اینکه سال‌ها ناخوش بشوند و نفس از کون بکشند، من در عین صحت و سلامت نفله‌شان می‌کنم. باید از من ممنون باشند که آن همه زجر و شکنجه را از سرشان کم می‌کنم. اما راستش را بگویم که وقتی یکی از آنها را سربه نیست می‌کنم، خودم را به تو خیلی نزدیک می‌بینم. ما که با هم رودرواسی نداریم. من خودم را عین تو می‌بینم، به‌قدری تو به من نزدیک می‌شوی که فرقی میان تو و خودم نمی‌بینم. آن‌وقت است که خودم را بر همه کارها قادر می‌بینم. حس می‌کنم می‌توانم یک دنیا خلق کنم و یک دنیا را نابود کنم. هر کس را اراده کنم می‌توانم بکشم. من هم قادرم. من هم قهارم. آها پیدا شد. مثلا همین زن بلند و باریک که تن شهوت‌انگیزش را میان چادر اطلس می‌لغزاند و دارد از روبه‌رو می‌آید نمونه خوبی است. کمر قتلش را بستم، تمام شد.»

تمام دلایل این فقر و بدبختی و این میل به جنایت، قتل و کشتن هنوز در زیر پوست زندگی امروز ما هم نفس می‌کشد؛ قتل به بهانه وطن، مذهب، خدا، آزادی، عدالت، خانواده وهمه چیزهای مهمی که یک شهر برای خود آرزو می‌کند.

کتاب سنگ صبور در سال 1345  در دهه درخشان شکوفایی آثار ادبی و فرهنگ و هنری منتشر شد، دهه‌ای که قیمت نفت به‌طور صعودی بالا رفت، اصلاحات ارضی  و تغییر در شیوه مالکیت زمین‌های کشاوزی انجام گرفت و انقلاب سفید و یک سلسله اصلاحات اقتصادی و اجتماعی به اجرا درآمد.

داستان امروز؛ فردایی که دیروز روایت شد

 

این زندگی را مشتری‌های “کافه گیتی” برای ما درست کردند.  تا ما خون قی بکنیم و اون‌ها برقصند و کیف بکنند! هرکدام‌شان در یک شب به قدر مخارج هفت پشت من، سر قمار برد و باخت می‌کنند… (داستان فردا، صادق هدایت)

 

صادق هدایت نیز از آغازگران همین راه بود. او از جمله در آثاری مانند علویه خانم، حاج آقا و داستان‌هایی مانند داستان فردا، نمونه‌هایی از طبقات فرودست جامعه را به متن داستان‌هایش راه داد و تصویری از آنان، زندگی، روحیات، افکار، دردها و خواسته‌هایشان رسم  کرد.

داستان فردا به شيوه‌ای درونی، قصه مهدی رضوانی مشهور به زاغی یک کارگر چاپ‌خانه را روایت می‌کند و در خلال این روایت، حقیقت و حاشیه های بی‌رحم زندگی را به نمایش می‌گذارد.

داستان فردا برشی از زندگی  آدم‌هایی است که  زندگی نمی‌کنند و خوشبختی و لحظه‌های بی‌غم را فقط در مرزهای پیوسته به خواب‌  تجربه می‌کنند.

داستان فردا از معدود داستان‌های «متعهد» هدایت است که بار اول در نشریه ادبی حزب توده در سال 1325 منتشر شد

هدایت از زبان زاغی و غلام تقویم دیروز را به روز می‌کند و بی‌پناهی و حقارت زندگی چهره‌های بیچاره و مفلوک را جاودانه می‌کند.

«تو دنیا اگر جاهای خصوصی برای کیف و خوش‌گذرانی هست، عوضش بدبختی و بیچارگی همه‌جا پیدا می‌شه. اون‌جای مخصوص، مال آدم‌های مخصوصیه. پارسال که چند روز پیشخدمت "کافه گیتی" بودم، مشتری‌های چاق داشت، پول کار نکرده خرج می‌کردند. اتومبیل، پارک، زن‌های خوشگل، مشروب عالی، رخت‌خواب راحت، اتاق گرم، یادگارهای خوب، همه را برای اون‌ها دست‌چین کردند، مال اون‌هاست و هرجا که برند به اون‌ها چسبیده. اون دنیا هم باز مال اون‌هاست. چون برای ثواب کردن هم پول لازمه! ما اگر یک روز کار نکنیم، باید سر بی‌شام زمین بگذاریم. اون‌ها اگر یک شب تفریح نکنند، دنیا را به هم می‌زنند!»

زاغی یک کارگر ساده در چاپخانه است که قربانی شرایط زیستی خودش و رفقاش می‌شود و با همه بی‌اعتمادیش به آدم‌ها و جامعه به عنوان یک کارگر آزادی‌خواه اقدام اجتماعی را باور می کند و سرآخر به همین دلیل کشته می‌شود.

«ازاین خبرهمه بچه‌ها تکان خوردند. حتی علی مبتدی اشک تو چشمش پرشد، دماغش را بالا کشید و از اتاق بیرون رفت. فقط مسیبی بود که ککش نمی‌گزید. مشغول غلط‌گیری بود. سایه دماغش را چراغ به دیوار انداخته بود. من کفرم بالا آمد. به مسیبی گفتم:"آخر رفاقت که دروغ نمی‌شه. این زاغی پونزده روز با ما کار می‌کرد. برای خاطر ما خودش را به کشتن داد، از حقوق ما دفاع کرد." به روی خودش نیاورد، از یوسف گوادرات خواست. می‌دونم چه فکری می‌کرد. لابد تو دلش می‌گفت:"شماها نفستان ازجای گرم درمی‌آد. اگه از کارم وابمانم، پس کی نون بچه‌ها را می‌ده، بر پدر این زندگی لعنت!" بر پدر این زندگی لعنت.»

این وضعیت دیروزین، اما امروز هم غریبه نیست. حالا انگار داریم قدم در جاده معکوس می‌گذاریم به تماشای فرودهای بخشی از جامعه پنهان ایران.

همانندی‌هایی که بین صدای معترضان و صدای کمتر شنیده شده آنها که در این مجال اندک  تنها به اختصار در چند نمونه از آثار ادبی نشان دادیم، شاید نشان جهت‌هایی باشد که انسان امروز در آن گم و گور شده است.

بازتاب واقعی رنجی  که در پیرامون جامعه تحمل می‌شود و جوان‌های خسته و از دست رفته‌‌ای که به میزان بالای بیکاری و فساد اقتصادی اعتراض می کنند، اما ناگزیر راه چاره را فراتر می بینند. این چنین است که حضور و صدایشان سیاسی می‌شود؛ صدایی که با کشتگان اعتراضات اخیر پژواکی تلخ می‌یابد و یاد جوانانی را همیشگی می‌کند که نظام‌های استبدادی ایران آنها را جوانمرگ کرده‌اند.

این صدا در ادبیات و هنر پیشامدرن ایران هیچ پژواکی نداشت. در نمونه‌هایی که از طلایه‌داران ادبیات مدرن آوردیم، نویسندگانی چون هدایت و چوبک کوشیدند این در حاشیه‌ماندگان را به متن راه دهند؛ تلاشی که بعد از آنان ادامه پیدا کرد و تنها به داستان‌نویسی هم محدود نماند و بر شعر و سینما و تئاتر و هنرهای تجسمی هم رد خود را بر جاگذاشت. بازیابی این حضور، البته در این مختصر نمی‌گنجید و پرداختن به آن خود می‌تواند موضوع پژوهشی گسترده و مفصل باشد.

[عکس: صادق هدایت و صادق چوبک]

logo-moblile-app پیشگویان فردا: درآمدی بر حضور حاشیه در متن ادبیات و هنر معاصر ایران

اپلی کیشن اپل و اندروید قلمرو

با اپلیکیشن اندروید و اپل قلمرو
همه جا به محتوی این نشریه دسترسی خواهید داشت.

app-store پیشگویان فردا: درآمدی بر حضور حاشیه در متن ادبیات و هنر معاصر ایران
google-play پیشگویان فردا: درآمدی بر حضور حاشیه در متن ادبیات و هنر معاصر ایران
قلمرو را از طریق ایمیل دریافت کنید

مسئولیت محتوای همه آثاری که در قلمرو منتشر می‌شوند با پدیدآورندگان آن‌هاست. مجله قلمرو هیچ گونه مسئولیتی درباره درون‌مایه مطالب منتشرشده ندارد.

IdeaCenter_Horizontal_RGB پیشگویان فردا: درآمدی بر حضور حاشیه در متن ادبیات و هنر معاصر ایران

© 2017 Ghalamro. All Rights Reserved.