سرنوشته

در سنجش چپ ایرانی: به مناسبت درگذشت داریوش شایگان و انتشار یادداشت فرج سرکوهی

636532580302342161 در سنجش چپ ایرانی: به مناسبت درگذشت داریوش شایگان و انتشار یادداشت فرج سرکوهی

توضیح: قلمرو پذیرای نوشته‌ها و مقالاتی است که به گسترش و ارتقای نقد و تبادل نظر کمک می‌کند. محتوا و تمام گزاره‌های مندرج در مطالب وارده لزوما بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های قلمرو نیستند. مطلبی که در ادامه می‌خوانید ممکن است با نقد بعضی از خوانندگان مواجه شود. قلمرو وظیفه خود می‌داند که پاسخ به این نوشته و البته پاسخ به هر نوشته دیگری در این نشریه را بدون ویرایش محتوایی منتشر کند.

چند ماه پیش آقای محمدرضا نیکفر در مصاحبه‌ای با مجله‌ی قلمرو گفتند: « چپ بااخلاق‌ترین، بافکرترین و بافرهنگ‌ترین جریان سیاسی در ایران بوده است. »

همان زمان تصمیم گرفتم در این باره مطلبی بنویسم اما به دلایلی کاملن شخصی این کار به تعویق افتاد و موضوع شامل مرور زمان شد هرچند آن را از یاد نبرده بودم اما مترصد فرصت بودم که بنویسم. خواندن دو نوشته از آقای فرج سرکوهی در پاسخ به آقای عمار ملکی - که در توییتی با نقل جمله‌ی زنده یاد داریوش شایگان با عنوان « ما گند زدیم » یاد دکتر شایگان تازه درگذشته را گرامی داشته بودند - و در دفاع از بخشی از جنبش چپ مطالبی را با یکسونگری و کاملن متعصبانه نوشته اند، محملی شد که آن نانوشته را به رشته‌ی تحریر درآورم. با این توضیح که صاحب این قلم نه ادعای تحلیلگری دارد و نه نقد چرا که صادقانه بگویم سواد این دو را ندارم. تنها و تنها به عنوان شاهدی زنده و یک‌ تن از میلیونها تن ایرانی که نوجوانی و جوانی و میان سالی اش قربانی تحلیل‌ها و عملکرد غلط، اشتباهات فاحش و بعضن خیانت تمامی نیروی های سیاسی دخیل و مؤثر در انقلاب ۵۷ و به ویژه چپ‌ها شده دست به قلم برده‌ام تا شاید بتوانم گوشه‌ای از این دمل چرکین چهل ساله را به سهم خویش بازگشایم.

سخن را با گفته‌ی آقای نیکفر آغاز می کنم. نمی دانم تعریف آقای نیکفر از اخلاق و فکر چیست. اما این را می دانم که نگاهی اجمالی به عملکرد چپ‌های ایرانی در تاریخ معاصر ایران، نافی این گفته‌ی آقای نیکفر خواهد بود. بعید است که آقای نیکفر از این تاریخ نه به اجمال که به تفصیل خبر نداشته باشند چرا که دست‌کم عملکرد حزب توده و سازمان فداییان اکثریت به لطف دیگر چپ‌ها، اظهر‌من‌الشمس است و کیست که از جنایات و خیانت‌های این دو که آخرینش همکاری آنها با رژیم در سرکوب دگر‌اندیشان در دهه‌ی شصت بود و همچنین از جنایت های آنها در سالهای پیش از انقلاب بی خبر باشد. مگر اینکه جاسوسی برای شوروی، گرفتن سلاح از صدام حسین، رفیق‌کشی تحت عنوان تصفیه‌ی درون حزبی و سازمانی، کشتار مردم عادی از سرمایه دار گرفته تا گروهبان کادر و سرباز وظیفه با توجیه ضربه زدن به رژیم و پیگرد و لو دادن جوانان هوادار دیگر گروه‌ها برای خوش رقصی در برابر رژیم نوپای جمهوری اسلامی، از اصول اخلاقی مورد قبول آقای نیکفر باشد یا اینکه ایشان تئوریزه کردن خشونت را نتیجه‌ی تفکر فراوان بدانند که چنین با صفت تفصیلی بافکرترین از چپ‌ها نام می‌برند. که از این منظر باید فداییان اسلام و مؤتلفه را بسیار بافکرتر از چپ‌هایی چون چریکهای ‌فدایی ‌خلق بدانند چرا که هم زودتر از آنها آغاز کردند و هم اشخاص مهم‌تری را به قتل رساندند. اگر اینها فاتح یزدی کارخانه دار و گروهبان و سرباز وظیفه ای روستایی و چند رفیق و همرزم خود را ترور کردند آنها منصور نخست وزیر و کسانی چون کسروی را کشتند.

در باره‌ی یکایک مطالب مطرح شده‌ی بالا، موضوع را در حد دانسته هایم در جواب به پست‌های فیسبوکی آقای سرکوهی توضیح خواهم داد.
و اما پاسخ به آقای سرکوهی و اولین پست ایشان با عنوان « کی گند زد؟ فرح پهلوی و شایگان یا چپ‌زدگی شدید؟ » [منتشرشده در صفحه شخصی فرج سرکوهی در فیسبوک]

در این پُستِ آقای سرکوهی به عادت دیرینه‌ی چپ‌ها، پرونده‌ی نامستندی برای زنده یاد شایگان در باب خدمتگزاری به سلطنت گشوده‌اند و از فرح ‌پهلوی و شایگان، فردید، نصر و آل احمد و شریعتی به عنوان زمینه‌سازان احیا سنت‌های اسلامی و نه ایرانی - در جای جای این نوشته برای نیل به هدف و اثبات درستی کلام، واژه‌ی ایرانی به عمد از دایره‌ی واژگان آقای سرکوهی حذف شده - نام برده‌اند و نوشته اند:

« دیدیم که زمینه سازی فرهنگی برای احیا سنت های اسلامی در جامعه چه نقش مهمی داشت در پدید آمدن جمهوری اسلامی و چه نتیجه ای. »
ودر پایان نیز نتیجه گرفته‌اند :

« پس این نه « نسل شایگان »، آن گونه که او و شما نوشته اید، که کسانی چون شایگان و نراقی و نصر و فرح پهلوی و فردید و خمینی و دیگران بودند که به گفته او « گند زدند » و این « گند زدن» ربطی ندارد به نسلی از روشنفکران ایران و ربطی ندارد به «چپ زدگی» ان هم از نوع « شدید ». » 

اما آنچه را که آقای سرکوهی به عمد نادیده گرفته‌اند نقش خود چپ‌ها به ویژه حزب توده و سازمان‌چریک‌های فدایی خلق - پیش از انشعاب به اقلیت و اکثریت در خرداد ۵۹ - با آن تعداد میلیونی هوادار جوان و نوجوان که بنا به شواهد بزرگترین نیروی چپ خاورمیانه بودند و تیراژ « کار » ارگان رسمی آن به ۲۰۰ هزار شمارگان می‌رسید - در همراهی با قشریون مذهبی با توجیه حفظ اتحاد و همبستگی، با همراهی در سردادن شعار « استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی » با قشریون همنوا شدند که همین امر خود سندی شده برای حکام جمهوری اسلامی که ادعا کنند از ابتدا توده‌ی مردم همه یک‌صدا خواهان « جمهوری اسلامی » بودند تا آنجا که آقای مرتضی مطهری در پاسخ به عبدالکریم سروش که در گفتگویی از او می‌پرسد : « چرا در رفراندوم انقلاب، مردم تنها باید در مورد اینکه جمهوری اسلامی می‌خواهند تصمیم بگیرند، و چرا گزینه دیگری نیست؟ »

مطهری در پاسخ می‌گوید: « باید دید آیا مردم انقلاب کردند یا انقلاب اسلامی! و البته که مردم انقلاب اسلامی کردند. »

و یا دستور سچفخا [سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران] به دختران هوادار که در راهپیمایی‌ها با روسری شرکت کنند - مشخصن در راهپیمایی تاسوعا عاشورا - از امام امام و زعیم عالیقدر گفتن‌های حزب توده‌ می‌گذرم چرا که خود آقای سرکوهی نیز منتقد آنها هستند هرچند از باب تأثیرگذاری باید گفته شود چرا که آن جوانان هوادار سچفخا و حزب توده و حتی جوانان هوادار مذهبی ها اعم از هواداران روحانیت و یا مجاهدین خلق، نه فردید می‌شناختند و نه نصر و نه شایگان و نراقی. آنها با سری پرشور و دلی پر‌امید چشم به دهان بت‌هایشان داشتند هرآنچه را که آنها در کمیته‌های مرکزی تصمیم می‌گرفتند چشم بسته و معصومانه بی چون و چرا اجرا می‌کردند. پس می‌بینید که این « گند زدن » به چپ‌ها هم ربط دارد و از قضا خیلی هم ربط دارد. واقعییت این است که همان نقدی را آقای سرکوهی و دیگر همفکرانشان به شاه وارد می‌دانند که از ترس کمونیست‌ها به مذهبیون میدان داد به خود چپ‌ها هم وارد است که از ترس ناکامی انقلاب و بازگشت دوباره‌ی شاه، به زیر عبای آقای خمینی خزیدند و با همنوایی در شعارها، خواستار استقرار جمهوری اسلامی شدند . در لیست اسامی مورد اشاره‌ی آقای سرکوهی، برای آن خیل عظیم هواداران چپ و راست تنها دو نام بیشتر از همه آشنا بود علی شریعتی و جلال آل احمد. این دومی همانیست که آقای سرکوهی در کامنتی اورا چنین وصف کرده‌اند :

« آل احمد خلاق بود. صادق و جدی بود و معتقد به ان چه می نوشت و می گفت. شرف روزگار خودش بود. »

در صادق بودن و اعتقاد به گفته‌ی خودِ آل احمد همین بس که غرق شدن صمد بهرنگی را در ارس به دروغ به ساواک نسبت داد و دهه‌های متمادی چپ ها مردم را در این فریب بزرگ نگه ‌داشتند و برای معلم شهیدشان ضجه مویه کردند. این را خود آقای سرکوهی بهتر می‌دانند چرا که در یکی از شماره های آدینه به تفسیر به مرگ صمد پرداختند با رفیق و همراهش در آن شنای مرگ نیز مصاحبه کردند. بیچاره روزگاری که شرفش فریبکاری چون آل احمد و بیچاره واژه‌گان صداقت و خلاق که سمبلش او بود با آن دروغ بزرگ و خسی در میقات و غربزدگیش.

از عمد و اصرار آقای سرکوهی به احیا سنت‌های اسلامی - و نه ایرانی - توسط خانم فرح پهلوی هم می‌گذرم چرا که می‌دانم مُهر سلطنت‌طلبی را آماده در جیب دارند و هرکس در رد و ذم این خانواده سخنی بر زبان نراند از دید آقای سرکوهی سلطنت‌طلب است و طرفدار شهبانوی گرامی قلمداد شده و مُهر را بر پیشانیش می‌کوبند. اما نمی‌دانم اگر به فرض محال خود آقای سرکوهی بخواهند سنت های ایرانی را زنده کنند با آثار هزارو چهارصد ساله‌ی اسلام که با تاریخ و فرهنگ و آداب و سنن ایران عجین شده، چه خواهند کرد ؟ اصلن احیا سنت، کاری عبث و بیهوده و غلط، بیایید فرض کنیم اگر در همان زمان به دلیل هجوم فرهنگ غربی و واژگان بیگانه و یا هر عامل فرضی دیگری، ادبیات ایران در محاق قرار می‌گرفت و ایشان می خواستند ادبیات ایران را احیا کنند آیا باید تمامی واژگان عربی را به دلیل امکان زمینه سازی برای انقلاب اسلامی دور می‌ریختند ؟ یا کلن از احیاء ادبیات دست می‌شستند و به تماشای نابودیش می‌نشستند که مبادا زمینه ساز انقلاب اسلامی شود.

اما در باره‌ی دومین مقاله‌ی آقای سرکوهی با عنوان « در ادامه کی گند زد ؟ »

با تعاریف و دلایل ایشان در باره‌ی « چپ ظلم ستیز »، « چپ آمریکا ستیز »، « چپ زده » و « چپ ستیز » کاری ندارم اما سه نکته در این مقاله نظر نگارنده را به خود جلب کرد که چرایی این جلب توجه را در ذیل به تفصیل بر خواهم شمرد. اولین مورد پنج شاخصه ایست که آقای سرکوهی برای شناساندن چپ‌ به تقریب برشمرده‌اند و در ادامه نیز تأکید کرده‌اند که دارا بودن این پنج مشخصه با هم و نه جدا جدا ملاک تشخیص چپ‌هاست - نقل به مضمون -.

پنج معیاری که عنوان کرده‌اند، معیارهای به تقریب پذیرفته شده این ها است:
1ـ مخالف و مبارزه جدی و پیگیر با هر نوع بهره کشی انسان از انسان در هر قالبی. این در عصر ما یعنی مخالفت و مبارزه با سرمایه داری، از سرمایه داری مونوپولی آمریکا تا سرمایه داری دولتی شوروی سابق و سرمایه داری مافیائی روسیه کنونی، از سرمایه داری دولتی ـ خصوصی چین کنونی و سرمایه داری رانتی ـ نفتی ایران تا سرمایه داری دولتی ـ انگلی خاندان اسد در سوریه.
2 ـ مخالف و مبازه جدی و پیگیر با هر نوع استبداد در هر قالب. از استبداد جمهوری اسلامی و استبداد اسدی و پوتینی و چینی و کره شمالی و... گرفته تا استبداد نامحسوس رسانه های جریان اصلی در امریکا و اروپا.
3ـ مخالف و مبارزه جدی و پیگیر با هر نوع تبعیض جنسیتی و سیاسی و عقیدتی و دینی.
4ـ مخالف و مبارزه جدی و پیگیر با تخریب محیط زیست.
5 ـ مخالفت و مبارزه جدی و پیگیر با جنگ افروزی و خشونت حکومت ها و قدرت های سیاسی و اقتصادی.

چنان‌که از محتوای مقاله بر‌می‌آید معیارهایی را که آقای سرکوهی برشمرده‌اند تعریف چپ امروز است و نه چپ های دیروز که آقای سرکوهی در این دومقاله قصد دفاع از آنها را در برابر اتهام «گند زدن » دارند. اگر غیر از این بود یقینن مورد چهارم یا همان مخالفت و مبارزه جدی و پیگیر با تخریب محیط زیست، در این ملاک‌ها جایی نداشت. چرا که عمر مردمی شدن فعالیت‌های محیط زیستی در ایران به چند دهه نیز نمی‌رسد که مبدع آنهم نه چپ‌ها، که گروه‌های مردم نهاد بودند و از آغاز جنبش چپ به ویژه در دو دهه‌ی چهل و پنجاه - که دفاع آقای سرکوهی از چپ بیش از همه به عملکرد این دوره که منجر به انقلاب ۵۷ شد باز می‌گردد - در میان نیروهای سیاسی محلی از اعراب نداشت. اما زیرکی آقای سرکوهی آنجاست که این مشخصه ها را طوری ردیف کرده‌اند که براساس آن گزکی برای ایرادگیری و نقد چپ دیروز و عملکرد آنها، به دست خواننده ندهند. غافل از اینکه به محض خواندن این پنج مشخصه اولین سوال‌هایی که به ذهن خواننده خطور می‌کند این‌هاست که: آیا مخالفت چپ ها با خشونت صرفن به خشونتی که از جانب آن سه طیفی که آقای سرکوهی برشمرده‌اند، خلاصه می‌شود یا خشونت گرو‌ها و ساز‌مان‌ها و احزاب و یا کلن خشونت انسان بر انسان را هم شامل می‌شود ؟

آیا چپ ها مقوله ای به نام حقوق بشر و حقوق کودک را باور دارند ؟
آیا چپ‌ها ملزم به حقیقت گویی و پرهیز از فریبکاری و عوام فریبی هستند ؟

در معیارهای ارائه شده از جانب آقای سرکوهی خبری از هیچ یک از این ها نیست چرا که ایشان به خوبی از سبقه‌ی چپ ها به ویژه حزب توده و سازمان چریک‌‌های فدایی خلق و سازمان پیکار در قتل مخالفین و ترور همفکران خود دروغ و مردم فریبی - قتل‌های درون تشکیلاتی را به ساواک نسبت دادن - و استفاده از کودکان به عنوان پوشش امنیتی - این مورد آخر از شاهکارهای سچفخا بود - آگاهند. یقینن آقای سرکوهی بیش از نگارنده از قتل محسن صالحی، داریوش غفاری، پرویز نوایی، آقابرار فاطری و حسام لنکرانی که همگی از اعضا حزب توده بودند تا محمد مسعود و دیگران به دست خسرو روزبه و دیگر اعضا حزب توده‌ای، می‌دانند و یا ایشان بیش از نویسنده‌ی این سطور از قتل عبدالله پنجه شاهی به دست «هادی ( احمد ) غلامیان لنگرودی» از رهبران سچفخا « اقلییت » و قتل نوشیروان پور به دست « مارتیک قازاریان » یا به روایتی « بهمن روحی آهنگران » که فاتح یزدی را نیز به قتل رسانده و قتل یکی از اعضا با نام تشکیلاتی « اسد » که طبق گمان زنی ها یا « علی اکبر هدایت تبار نخ‌کلایی » بوده یا « علی اکبر جعفری » به دست «حمید اشرف » و به اقرار خود او طی نامه‌ای که به « اشرف دهقانی » نوشته و یا فاجعه‌ی درگیری مسلحانه‌ی چهارم بهمن ۱۳۶۴ در کردستان که به علت اختلافات سیاسی دو تن از رهبران اقلییت ( « مصطفی مدنی » و «توکل » ) که منجر به کشتار فجیع پنج تن از اعضا و زخمی شدن ده‌ها تن شد ( اسناد کمیسیون تحقیق و بررسی در مورد ۴ بهمن، از انتشارات سازمان فداییان خلق (اقلیت) باخبرند. از سویی استفاده از کودکان به عنوان پوشش امنیتی و به مهلکه بردن آنها را آقای سرکوهی یقینن هم خوانده اند و هم شنیده ‌اند کودکانی چون خشایار -جواد - و ناصر پنجه‌شاهی ۱۴ و ۹ ساله. ابوالحسن، ارژنگ و ناصر شایگان شام‌اسبی به ترتیب ۱۵، ۱۰ و ۷ ساله که شایعات قویی در مورد قتل ارژنگ و ناصر به دست « حمید اشرف » بر زبانهاست و با سابقه‌ی حمید اشرف در قتل « اسد » و خاطره‌ی مکتوب « شیرین معاضد » از اقدام به قتل خود توسط حمید اشرف در پایان عملیاتی که منجر به زخمی شدن معاضد شده، درستی این شایعه دور از ذهن نمی‌نماید.

جالب است که تا سالهای پس از انقلاب سچفخا با بیشرمی عکس تمامی مقتولین درون تشکیلاتی را که به دست خود چریکها کشته شده بودند به عنوان شهید کشته شده توسط ساواک به در و دیوار می‌زدند و مردم فریبی می کردند - کاری که تا آنجا که به یاد دارم حتی حزب توده هم نکرد -. از دروغ‌گویی و مردم‌فریبی چپ‌ها نمونه بسیار است از جمله کتاب حماسه‌ی مقاومت اشرف دهقانی که در آن به تفصیل از چگونگی اعمال شکنجه های سخت و تجاوز به خود را توسط بازجویان ساواک شرح داده و از مقاومتش در برابر آنها چنان سخن رانده تو گویی جمیله بوپاشا یا اولریکه ماینهوفی دیگر ظهور کرده اما سه دهه بعد همین اشرف خانم دهقانی اعتراف می‌کند که هفتاد درصد آن خاطرات ساختگی بوده از جمله ماجرای تجاوز به او.

دومین موضوع جالب توجه برای صاحب این قلم ادعای آقای سرکوهی در باره‌ی انحصاری دانستن اشاعه‌ی فرهنگ و مدرنیسم در ایران به دست چپ هاست که در این بخش از نوشته‌ی ایشان نمایان است :

« به صدها کتاب نظری و ادبی و هنری و... ترجمه شده بنگرد تا بیبنید که اغلب دستاوردهای فرهنگی ایران در بستر مدرنیته، حاصل خلاقیت چپ های ایران است. این چپ ها بودند که دستاوردهای فرهنگی و هنری و ادبی ّو فکری برآمده از فرهنگ مدرنیته در اروپای غربی و آمریکا را به جامعه ایرانی معرفی کردند و در جامعه ایرانی رواج دادند. اغلب کتاب های ادبی و هنری و نظری برآمده از مدرنتیه‌ی غربی در اروپای غربی و امریکا را ترجمه کردند. بورژوازی ایران، جز در دوره مشروطه و اندکی در زمان رضا شاه، و جز با چند چهره البته بزرگ، خلاقیت فرهنگی نداشت. عقیم بود به ویژه از 1320 به بعد ومتأسفانه. »

یقینن آقای سرکوهی خود به عنوان روزنامه‌نگار و صاحب قلم، از وجود « بنگاه ترجمه و نشر کتاب » آگاهند. انتشاراتی که در سال ۱۳۳۳ تأسیس و توسط جمعی از اساتید و ادیبان آن روزگار از جمله دکتر احسان یارشاطر، بیش از هزاران جلد کتاب از ادبیات خارجی و متون فارسی و ایرانشناسی گرفته تا فلسفه و تاریخ و جغرافی ادبیات کلاسیک غرب و کتاب کودک و و و بهترین های زمان خود را چاپ و منتشر می‌کرد بنگاهی که از قضا به دستور مستقیم شاه تأسیس شد و هیئت مدیره‌اش آقایان جعفرشریف‌امامی، محمد حجازی، ابراهیم خواجه‌نوری، محمد سعیدی، دکتر احسان یارشاطر، و بازرس آن ادوارد ژوزف بودند. شاید چون در صفحه‌ی سوم همه‌ی کتاب‌های منتشر شده‌ی بنگاه، تاج شاهی و فرمان محمدرضا پهلوی درج شده، به مذاق آقای سرکوهی خوش نیامده و ترجیح داده اند آن را به بوته‌ی فراموش بسپارند - لابد -. اما اگر حتی بنا به دلخواسته‌ی آقای سرکوهی، تأسیس بنگاه ترجمه و نشر کتاب و هزاران عنوان کتاب منتشره‌ی آنرا در ترویج مدرنیته‌ در ایران هیچ بیانگاریم، با کانون پرورش فکری کودکان چه کنیم که نام‌آورانی چون عباس کیارستمی، قباد شیوا، فرشید مثقالی، نورالدین‌زرین‌کلک، بهرام بیضایی، علی‌اکبر‌صادقی، پرویز کلانتری، ناصر تقوایی، مرتضی ممیز، امیرنادری و بسیار دیگرانی که چپ هم نیستند را چنین به عرصه رساند ؟

می توان نشست و چشم بر همه‌ی اینها بست و درخلسه‌ی فرهنگ‌سازی چپ ها بود. چپ هایی که تمامی همّ و غم شان اشاعه ی ایدئولوژی منحطی بود که با نام آزادی و برابری همنوع کشی کردند وگولاک‌ها را پی‌ریختند و استالین و پل پوت و مائو و کاسترو و رفیق کبیر لنین شان از جان و مال تا کمترین حقوق انسان ها را فدای قدرت و ایدئولوژی کردند. چپ هایی که در کنار ترجمه‌ی آثار خوب برای جهت دهی ایدئولوژیک به افکار مردم به ویژه جوانان، کتاب کم‌مایه‌ای چون زمین نوآباد شولوخوف و ده‌ها اثر از این دست را به نام شاهکار ادبی به مردم حقنه کردند. بله می‌توان چشم را بست و تلاش آن اساتید و ادیبان غیر چپ را ندیده گرفت و همه‌ی دستاوردها را به نام چپ سند زد اما یقین بدانیم که ماه هرگز پشت ابر نخواهد ماند.

اما سومین و جالبترین بخش مقاله‌ی آقای سرکوهی این پارگراف است :

« جنایت، جنایت است و انسان شریف از هیچ جنایتی حمایت نمی‌کند با هیچ توجیهی. »

چه زیبا گفتید آقای سرکوهی. آفرین ! احسنت ! اما آیا « عمل متناسب با زمانه » توجیه نیست ؟ آیا اجازه دارم از شما بپرسم تعریف تان از جنایت چیست ؟

آیا کشتن رفیق همرزم را تنها به این دلیل که برای دست گرفتن اسلحه و شرکت در یک عملیات خشونت بار ترور، ضعف نشان داده جنایت نمی دانید (اسد و حمید اشرف)؟ یا قتل همرزمی دیگر به جرم عاشقی را چه طور ( عبدالله پنجه شاهی و هادی - احمد - غلامی لنگرودی )؟ و یا قتل آن دیگری که مشی مسلحانه را رد کرده بود جنایت نبود ( نوشیروان پور و بهمن روحی آهنگران یا مارتیک قازاریان )؟ قتل آن چند تن دیگر را که فداییان حاضر به گفتن نامشان نیستند را چه؟

نه بیایید از این قتل‌ها بگذریم اینها نقطه‌های تاریک جنبش چپ هستند و بابت شان عذرخواهی هم شده بیایید به نقطه‌های بسیار روشن دوران طلایی بپردازیم به حماسه ای که چریک‌های فدایی خلق آفریدند و پس از گذشت قریب نیم قرن هنوز به آن می‌بالند و سالگردش را گرامی می‌دارند بله باصطلاح حماسه‌ی سیاهکل را می گویم همان جنایتی که با گدایی و گرفتن سلاح توسط صفاری آشتیانی از صدام حسین - مصاحبه‌ی ایرج نیری با فلاخن - و به دست چریکهای فدایی خلق رقم خورد و منجر به کشته شدن شش انسان بی گناه شد، این را چه می‌گویید ؟

آیا کشتن پنج گروهبان ژاندارم و سرباز وظیفه ای که درمقام ریاست پاسگاه و یا انجام خدمت وظیفه ی اجباری در روستایی دور افتاده مشغول خدمتند و یک روستایی غیرنظامی با توجیه ضربه زدن به رژیم شاه جنایت است یا آفرینش حماسه ؟ راستی هیچ می دانید نود درصد ژاندارم‌های رده پایین در حد گروهبان، جوانان روستایی - از محرومترین اقشار جامعه - بودند که برای داشتن حقوقی ماهیانه و مستمری بازنشستگی جذب نظام می‌شدند و در دورافتاده‌ترین مناطق دور از خانواده خدمت می‌کردند و بعضن در اینراه جان می‌دادند؟ آیا می‌دانید آن گروهبان بخت‌برگشته‌ای که ریاست پاسگاه سیاهکل را بعهده داشت اگر در برابر رفقای حماسه ساز شما مقاومت نمی‌کرد و پاسگاه را تحویل می‌داد عاقبتش محکومییت در دادگاه نظامی و سرنوشتش اعدام بود؟ و اگر مقاومت می‌کرد - چنانکه به حکم وظیفه کرد - به دست رفقای چریک شما کشته می‌شد که چنین نیز شد. اصلن به سرنوشت همسر و فرزندان و خانواده‌های آنها که تنها نان‌آور خود را از دست دادند فکر کرده‌اید؟ هیچ می‌دانید هرسال با تنها یادآوری نام آن فاجعه - چه رسد به گرفتن مراسم بزرگداشت - چگونه زخم پنجاه ساله‌ی قلب بازماندگان آن فاجعه را باز می‌کنید؟ بنظرتان درست که به فرض نازی‌ها سالگرد یهودی سوزی را گرامی بدارند؟ و یا چرا راه دور برویم لحظه‌ای فکر کنید اگر جمهوری اسلامی کشتار زندانیان ۶۷ را حماسه‌ی دفع شر از انقلاب می‌نامید و هر سال مرداد‌ماه آنرا بنام سالگرد حماسه‌ی دفع شر از انقلاب گرامی می‌داشت، خانواده‌های بازماندگان چه حالی می‌داشتند؟

کشتن فاتح یزدی کارخانه‌دار درست زمانی که کارگرانش برای احقاق حق خود دست به اعتصاب زده بودند چطور؟ اینهم جنایت بود یا نبود؟ دفاع از کارگر بود؟ دیدید که پس از قتل فاتح کارگران اعتصاب خود را شکستند به سرکار بازگشتند و در مراسم یادبود فاتح شرکت کردند! و تا مدتها از خیر احقاق حق گذشتند. در واقع چریکها نه تنها جنایت کردند بلکه ضربه ای کاری نیز بر جنبش کارگری وارد کردند. آقای سرکوهی یقینن شما بهتر از من می‌دانید تمامی مواردی را که برشمردم مربوط به سالهای پیش از انقلاب و انشعاب فداییان است و نه تنها اکثریتی های رسوا. یعنی هر دو جناح اصلی چریکهای فدایی خلق اعم از اکثریت و اقلییت و گروه علی کشتگر و گروه اشرف دهقانی و همه و همه منشعبین در این جنایات شریکند. همه آنهایی که در تئوریزه کردن این خشونت ها دستی داشته اند در این جنایات سهیمند از احمد زاده گرفته تا بیژن جزنی که اگرچه بر فعالیت سیاسی و صنفی تأکید ویژه‌ای داشت، اما برای تمام پروسه، تاکتیک مسلحانه را تاکتیکی محوری و عمده می‌دانست همه دستشان به این خونها و جنایت ها آلوده‌است. می‌دانید آقای سرکوهی به گمانم بزرگترین اشتباه ساواک و رژیم شاه اعدام این ها بود، همین‌هایی که با تئوریزه کردن خشونت و شستشوی مغزی دیگران از جوانی محجوب چون بهمن روحی آهنگران قاتلی سنگدل ساختند. باور کنید در دمکرات ترین جوامع نیز کمترین مجازات اینان حبس ابد بود ای کاش اعدام نمی شدند تا می دیدیم که چگونه همچون مصطفی مدنی و توکل به ششلول بندهای تکزاسی بدل می‌شدند و به روی یکدیگر سلاح می‌کشیدند و حمام خون به راه می‌انداختند. حیف و صد حیف که اعدام شدند و راه برای مطلوم نمایاندن شان هموار شد و شدند آنچه که نبودند و نباید باشند. حماسه ساز! هه!

کاش صفایی فراهانی (ابوالعباس) - از بنیانگزاران سچفخا -، محمد حرمتی‌پور یا رفیق مسعود (ابوجمال)، ایرج سپهری (ابوسعید)، محمد‌صفاری آشتیانی (ابو؟) و سایر ابوهای دیگر که از سال ۱۳۴۶ - پیش از تشکیل سچفخا! - پا‌یشان به لبنان و فلسطین و عراق و بعدها و یمن و عمان و دوسره بود و به نام آموزش چریکی و تهیه‌ی سلاح مرتب در رفت و آمد بودند زنده بودند تا این بخش تاریک از تاریخچه‌ی سازمان متبوعشان و چگونگی آموزشها و نحوه‌ی ارتباطات و نام رابطان‌شان را توضیح می‌دادند موضوعی که شوربختانه مسکوت مانده و در هاله‌ای از ابهام است.
راستش را بخواهید هضم این موضوع که مخالفین به زعم شما رژیم ژاندارم منطقه - که در منطقه حرف اول را می‌زد - درست بیخ گوش موساد صرفن آموزش چریکی دیده باشند و موساد و سیا نفهمیده باشند و به هم پیمان خود ساواک خبر نداده باشند اندکی و کمی بیش از اندک ثقیل است مگر اینکه آنها دانسته یا نادانسته با عوامل موساد و سیا و سرویس‌های دیگر کشورها، در سازمان آزادی بخش فلسطین درتماس بوده باشند و تعلیم دیده باشند برای زمینه چینی سقوط رژیم شاه و اجرای نقشه‌های دراز مدت آنها - آمریکا، انگلیس، اسراییل و دیگر دیگر کشورهای غربی ذینفع - در به هم ریختن خاورمیانه. هرچند که به ظن نگارنده اگر زنده هم بودند آنها نیز چون دیگرانی که ماندند، دم فرو‌می‌بستند.

اما با همه‌ی این پنهان‌کاری‌ها و دم فروبستن‌ها یقین دارم این بخش تاریک از ماه ایرانزمین نیز روزی از پشت ابر بیرون خواهد آمد روزی که اسناد انقلاب ایران از محاق بایگانی سرویس‌های بیگانه به‌در آید بی‌گمان پاسخ تمامی این پرسشها و شک و تردیدها را خواهیم گرفت. یقین دارم که با خواندن این پارگراف مرا به بیماری توهم توطئه متهم خواهید کرد اما صادقانه بگویم خودِ این تئوری را توطئه ای می‌دانم برای جلوگیری از طرح شک های منطقی انسان‌ها و پرسش‌های گوناگونی که به ذهن آدمیان خطور می‌کند که در نهایت به اندیشه می‌انجامد در یک کلام وضع این تئوری را اختراع سلاحی می‌دانم در برابر اندیشیدن. به هیچش می‌انگارم و از آن هراسی ندارم.

راستی آقای سرکوهی به نظر شما دهکده‌ی‌جهانی آمریکایی‌ها - امپریایست ها - که به آن خرده‌ می‌گیرید در عمل همان انترناسیونالیسم چپ‌ها نیست که هردو با توسل به آن به خود اجازه می‌دهند در امور داخلی دیگر کشورها به ویژه کشورهای جهان سوم مداخله کنند و نیرو تربیت کنند و آشوب و انقلاب به راه بی‌اندازند؟

آقای سرکوهی روابط شخصی را کنار بگذارید عملکرد اجتماعی رفقایتان را ببنید و تأثیر آن‌را. شک نکنید قصی‌القلب‌ترین آدم‌ها هم در روابط شخصی خود کسانی را دارند که به آنان مهر می‌ورزند و دوستشان دارند. اگر دلتان برای مهدی اسحاقی بد جوری تنگ شده که انگشت به ماشه در سیاهکل جان ‌داد، فکر نمی‌کنید ده‌ها انسان دیگر نیز هستند که دلشان برای همسر، پدر، برادر و فرزند خود تنگ شده؟ همان‌ها که باچکاندن ماشه توسط اسحاقی و هم‌مسلکانش به قتل رسیدند. آیا نوشتن این جمله توسط شما:

« یافتن عمل متناسب هر دورانی کاری خلاقانه است و تحقق آن در عمل، حتا به بهای سنگین، همان معنای آرمان‌گرائی و شور و شوق به آرمان های بشری آزادی و عدالت است. آن ها زندگی خود را با عمل به آرمان‌های خود معنا کردند. »

توجیه آن جنایت نیست؟ چگونه می‌توان چند انسان بیگناه را کشت و صدها عضو آن خانواده‌ها را از هم پاشید و دچار مصیبت کرد و نامش را آرمان گرائی و شور و شوق به آرمان‌های بشری آزادی و عدالت دانست؟ آقای سرکوهی جمله‌ی « جنایت جنایت است و هیچ انسان شریفی از جنایت حمایت نمی‌کند » شما را باور کنیم یا این دست توجیه هاتتان را؟

آقای سرکوهی گرامی از کدام چپ چنین دفاع می کنید؟ چپی که آدمکشانی چون لنین، استالین مائو، پل پوت، کاسترو و چائوشسکو را به عرصه رساند؟ یا چپ فداییان اقلییت و پیکار و با چنین سبقه‌ی سیاهی در جنایت علیه بشریت ؟ نکند فکر می‌کنید اینها هم چپ واقعی را پیاده نکرده‌اند و چپ ناب مارکسی! روزی عالم گستر خواهد شد و دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد؟ چند میلیون نفر دیگر باید تاوان این توهم را بپردازند تا شما و دیگر چپ باوران - بخوانید چپ‌زده‌گان - باور کنید چپ واقعی همان بود که لنین و استالین مجریش بودند؟ آنها که دقیقن مو به مو این گفته‌ی خداوندگار چپ‌ها مارکس را به منصه‌ی اجرا گذاشتند:

« ما هیچ شفقتی نداریم و از شما هیچ ترحمی درخواست نمی‌کنیم. هنگامی که نوبت ما بیاید، ما نباید هیچ بهانه‌ای برای -پرهیز از - حذف و کشتار بیاوریم. »

‏[We have no compassion and we ask no compassion from you. When our turn comes, we shall not make excuses for the terror.] 

‏Karl Marx, Editorial in Final edition of Neue Rheinische Zeitung (1849)

می بینید آقای سرکوهی؟ چپ واقعی نه تنها با جنایت موافق است بلکه شفقت هم ندارد و دستور دارد که به هنگام دستیابی به قدرت، هیچ بهانه‌ای را هم برای پرهیز از جنایت قبول نکند و تا می‌تواند بکشد. کاری که همه‌ی رفقای چپ از کبیر و صغیر، از لنین گرفته تا خرده‌پاهایی چون احمد غلامیان لنگرودی و حمید اشرف و دیگر فداییان خلق - بخوانید فداکننده‌گان خلق - کردند و در صورت دوام چپ، پس از این نیز خواهند کرد.

آقای سرکوهی گرامی انصاف داشته باشید اگر شما چپ‌ستیزی به حق ما را بیماری می نامید من و ده‌ها و صدها چون من، دفاع تلویحی و سکوت شما را در برابر چنین گذشته‌ی خونینی چه بنامیم؟ شما هنوز هم تصویری مقدس و مظلوم از چریک‌های فدایی خلق پیش از انشعاب ۵۹ ارائه می‌دهید بدون کوچکترین اشاره‌ای به اشتباهات آنها. شوربختانه همین امر سبب شده کسانی چون فرخ‌نگهدار، صرفن به خاطر همگامی مقطعی با آن تقدیس‌شدگان مظلوم نمایانده ، لیدری میانسالان هنوز هم متعصب و هنوز هم ناآگاه امروز - همان جوانان پرشور دیروز - را همچنان به دست بگیرند و در بزنگاه انتخابات آنها را به پای صندوق‌های رأی و یا تشییع جنازه‌ی آقای رفسنجانی بکشانند. آقای سرکوهی لطفن این بت مقدسی را که شما و همفکران تان از چریک‌ها و کلن چپ‌ها ساخته اید با نقد حقیقی و دلسوازنه بشکنید تا فرصت سوءاستفاده را از فرصت طلبان بگیرید همین دیروز بود که خبر نامیمون تشکیل « اتحاد فداییان » منتشر شد ببینید تأثیر این لفاف قداستی که شماها به دور سلف خود پیچیده‌اید تا کجا بوده که هنوز حاضر نیستند دست از نام فدایی بشویند و هنوز از اعتبار ساختگی و دروغینش برای فریب مردمان استفاده می‌کنند.

باور کنید طفره رفتن از نقد عملکرد چپ از جانب شما و دیگر هم‌مسلکانتان دستِ‌کمی از نقدگریزی مدعیان اصلاح‌طلبی درون حکومت ندارد عملکرد چپ‌ها و اصلاح‌طلبان درون حکومتی در این زمینه یکسان است. شما هم اگرچه به زبان نیاورده‌اید اما همچون آنها دوران طلایی را برای چپ‌ها متصورید دوران طلایی که از قضا به جای روشنایی و درخشش، تاریک و سیاه و خونین است - در آن حد تاریک که فداییان از وقوع پنج قتل درون تشکیلاتی عذرخواهی کرده‌اند اما غیر از نام عبدالله پنجه شاهی از ذکر نام چهار تن دیگر خودداری شده. - اما شما شوربختانه هنوز حاضر نیستید ذره‌ای نور حقیقت به آن بتابانید.

شما چپ‌ها نیز همچون دوم‌خردادی‌ها تمامی ایرادات چپ ایرانی را به حزب توده و اکثریت حواله می‌دهید و نقدها را به دوره ی همکاری این دو با جمهوری اسلامی تقلیل داده اید و وارد می دانید در واقع حزب توده و اکثریت برای چپ‌ها حکم احمدی نژاد را دارند برای دوم‌خردادی ها. اگر به زعم شما، چپ ستیزها اکثریتی‌ها را علم می‌کنند برای حمله به چپ‌ها، من نیز به نوبه‌ی خود چنین می‌انگارم که شما و دیگر چپ‌ها، رسوایی اکثریتی ها را سپر دفاعی خود کرده اید برای پوشاندن گذشته‌ی سیاه دیگر چپ‌ها. دقیقن عین عین دوم خردادیها.

بگذریم. شما که رضا پهلوی را با عملکرد پدرش قضاوت می‌کنید و او را با قلمی خشن و عصبی به باد استهزا می‌گیرید چگونه است که انتظار دارید دیگران چپ‌های امروزین را با اسلاف توده‌ای و فدایی و پیکاری شان که دستشان تا مرفق به خون آلوده است، نسنجند و از آنها نهراسند؟ آنجا که در صفحه‌ی فیسبوک خود مسابقه برای عنوان رضا پهلوی ترتیب می‌دهید و تمامی عناوین دیکتاتورها را ردیف می کنید اما از آوردن عنوان « رفیق کبیر » می‌پرهیزید به گفته های تان در مخالفت « با بهره‌کشی انسان از انسان در هر قالبی از جمله سرمایه داری دولتی شوروی سابق » باید شک کرد چرا که پس از گذشت قریب به سی‌سال از فروپاشی و انتشار اینهمه سند و مدرک از یکی از غیرانسانی ترین حکومت‌های تاریخ بشریت، هنوز حاضر نیستید لنین و استالین را دیکتاتور بخوانید و از « رفیق کبیر » - لقب آن دو - فاکتور می‌گیرید.

راستش را بخواهید با دیدن این دست پستهای سخیف، بی اساس و نامستند از جانب شما و دیگر چپ ها در باره رضا پهلوی، به این نتیجه می‌رسم که این مخالفت نه از بیم بازگشت دیکتاتوری سلطنتی - که به عنوان یک تحلیلگر خوب می‌دانید چنین نخواهد شد - بلکه از آنروست که می‌دانید یادآوری نام پهلوی در اذهان، مساوی است با به یادآوردن گذشته‌ی نه چندان روشن جنبش چپ، همان دوران تاریکی که شما و دیگر چپ ها سعی در طلایی نمایاندنش دارید و دارند، آن گذشته‌ی خونین و سراسر اشتباه و خیانت و جنایتی که روزی چپ ایرانی باید به خاطرش محاکمه شود. هرچند که بارها در حد حرف گفته‌اید و اینبار نیز نوشته اید : « خطاهای روشنفکران و چپ ها را در ان زمان نیز می توان و باید جدی بررسی کرد اما نه این گونه بی ربط که در جمله شایگان است ». اما از گفت تا عمل راه بسیار است. لطفن شما به جای تعریف چپ‌ستیز و چپ‌زده و چپ آمریکا ستیز و چه و چه و اعلام مشخصه برای چپ امروز، چپ دیروز را نقد باربط کنید تا دوباره این ملت درمانده دچار سرگردانی نشوند و با طناب پوسیده‌ی چپ ها به چاه نی‌افتند. در غیر این‌صورت، ما به گفته‌ی شما، « چپ‌ستیز‌ها » حق داریم چپ ایرانی را چنین تعریف کنیم :

چپ ایرانی این جریان متوهم، این ورشکسته گان به تقصیر اما همچنان در خلسه‌ی گذشته‌ی نه چندان روشن خود، که در طول بیش از نیم قرن از موجودیتش گاه شلتاق کرده و گاه به شکل رقت باری فریب خورده و به جای نقد راهبردی و سازنده‌ی خود از سر استیصال دست به تحریف و جعل تاریخ زده و خود به فریبکاری بزرگ بدل شده تا آنجا که به ورطه‌ی خودفریبی و نارسیسم افتاده و تمامی پیشرفت های فرهنگی ایران و مدرنیسم ایرانی را به نام خود سند زده و هنوز هم در میان سالی و کهن‌سالی با تنی فرتوت و فکری جمود، فریاد من آنم که رستم بود پهلوان سر می‌دهد اما بر گوری می‌موید که مرده‌ای در آن نیست.

 

نسرین رجبی در سال ۵۷ از هواداران سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در دانشگاه و از اعضای دانشجویان «پیشگام» بوده است.

logo-moblile-app در سنجش چپ ایرانی: به مناسبت درگذشت داریوش شایگان و انتشار یادداشت فرج سرکوهی

اپلی کیشن اپل و اندروید قلمرو

با اپلیکیشن اندروید و اپل قلمرو
همه جا به محتوی این نشریه دسترسی خواهید داشت.

app-store در سنجش چپ ایرانی: به مناسبت درگذشت داریوش شایگان و انتشار یادداشت فرج سرکوهی
google-play در سنجش چپ ایرانی: به مناسبت درگذشت داریوش شایگان و انتشار یادداشت فرج سرکوهی
قلمرو را از طریق ایمیل دریافت کنید

مسئولیت محتوای همه آثاری که در قلمرو منتشر می‌شوند با پدیدآورندگان آن‌هاست. مجله قلمرو هیچ گونه مسئولیتی درباره درون‌مایه مطالب منتشرشده ندارد.

IdeaCenter_Horizontal_RGB در سنجش چپ ایرانی: به مناسبت درگذشت داریوش شایگان و انتشار یادداشت فرج سرکوهی

© 2017 Ghalamro. All Rights Reserved.