سرنوشته

من از میان تن تو همچنان می‌گذرم که از میان جهان

sdgsdhgfsasdgfsfghjfjhy41 من از میان تن تو همچنان می‌گذرم که از میان جهان

…من از میان تن تو همچنان می‌گذرم که از میان جهان،
شکم تو میدانی‌ است سوخته از آفتاب،
پستان‌های تو دو معبد توأمان‌اند که در آن
خون تو پاسدار اسرار متوازی خویش است
نگاه‌های من چون پیچکی بر تو می‌پیچد،
تو آن شهری که دریایت محاصره کرده است،
باروهایی که نور دو نیمه‌شان کرده است،
به رنگ هلو، نمکزار
به رنگ صخره‌ها و پرنده‌هایی
که مقهور نیم‌روزی هستند که این‌همه را به خود کشیده‌اند،
به رنگ هوس‌های من لباس پوشیده
چون اندیشه‌ من عریان می‌روی،
من از میان چشمانت می‌گذرم بدان‌سان که از میان آب،
چشمانی که ببرها برای نوشیدن رؤیا به کنارش می‌آیند،
شعله‌هایی که مرغ زرین‌پر در آن آتش می‌گیرد،
من از میان پیشانی‌ات می‌گذرم بدان‌سان که از میان ماه،
و از میان اندیشه‌ات همچنان که از میان ابری،
و از میان شکمت بدان‌سان که از میان رؤیایت
ذرت‌زار دامنت می‌خرامد و می‌خواند
دامن بلورت، دامن آبت،
لب‌هایت، طرّه گیسویت، نگاه‌هایت،
تمام شب می‌باری، تمام روز
سینه مرا با انگشتان آبت می‌گشایی،
چشمان مرا با دهان آبت می‌بندی
در استخوانم می‌باری، و در سینه‌ام
درختی مایع ریشه‌های آبزی‌اش را تا اعماق می‌دواند...

اوکتاویو پاز، بخشی از شعر سنگِ آفتاب
اوکتاویو پاز، سنگِ آفتاب، ترجمه‌ احمد میرعلایی، اصفهان نشر زنده‌رود، ١٣٧١، صص. ۱۹-۲۰



انقلاب حاصل غرق شدن ناگهانی مکزیک در قعر وجود خویش بود که کمابیش کورکورانه، اصول نوع جدیدی از حکومت را با خود آورد... انقلاب بسان اکتشاف خویشتن و بازگشت به ریشه‌ها آغاز شد، ولی بعد جای آن را کاوش و کوششی ناکام در جهت تلفیق گرفت و سرانجام از آنجا که نمی‌توانست سنّت را جذب کند و برنامه‌ای تازه و کارآمد به دست دهد، به مصالحه بدل شد... ناگهان دریافتیم که برهنه‌ایم و در برابر واقعیتی به همان اندازه عریان قرار داریم.... تاریخ مصرف انقلاب تمام شد، بدون آنکه تناقض‌های ما را حل کند... فرد مکزیکی پشت انواعی از نقاب‌ها پنهان می‌شود، ولی در موسم جشن مذهبی یا اندوه و سوگواری نقاب‌هایش را پس می‌زند؛ همان‌طور که مردم همه انواع نقاب‌های خفه‌کننده را دور انداخته‌اند. با این همه، ما هنوز راهی برای هم‌ساز کردن آزادی و نظم، حرف و عمل و هر دو اینها با برادریِ انسانی، نه ماوراء طبیعی نیافته‌ایم. هر از گاهی از جست‌وجو دست کشیده‌ایم و در نتیجه دوباره به سمت جبری عظیم‌تر پیش رفته‌ایم.... برهنگی و بی‌دفاعی در انتظار مایند: ولی در آن تنهایی «گشوده»، امر استعلایی نیز انتظار ما را می‌کشد: دست‌های دراز شده دیگر موجودات تنها. برای نخستین بار در تاریخ خود ما با نوع بشر معاصریم.
اوکتاویو پاز، هزارتوی تنهایی

 

Octavio Paz, Labyrinth of Solitude and Other Writings, New York, Grove Press, 1985

 

- زندگی جز هم‌سخنی با امر ممکن نیست.
- «آینده» آن ملموس‌ترین جزء لحظه است.
- باید پذیرفت که قدرت ویران کردن از قدرت ساختن بسی بیشتر است، چرا که در انطباق با قدرتمندترین قانونِ جهان است.
- آدمی به رفتن بسی بیش از بازگشتن می‌اندیشد.
- حقیقت نیازمند دروغ است، وگرنه چگونه آن را با ضدّ خود بشناسیم؟
پل والری

Paul Valéry, Œuvres, Gallimard, Paris, 1953, vol. I, p.288, 307, 330, 380, 396



حسادت میل سوزناک – بیماری یا جنونِ – تملّکی محال است، آن محالی که درعین‌حال آدم نمی‌تواند از خیال آن رهایی یابد. «تملّکِ» یک زن به معنای میل به گرفتن چیزی در درون اوست که به چنگ نیامدنی است. و با این تمنا ما خود را به بدترین رنج ممکن محکوم می‌کنیم. عشق تنها تا زمانی دوام می‌آورد که جستجو ناتمام مانده باشد، عطش سیراب‌ناشده مانده باشد. ولی تحقق وعده‌ای که جوهر عشق است، بر عشق نقطه پایان می‌گذارد: به‌محض آنکه معشوق دیگر برای من ناشناخته نیست، به محض آنکه دیگر حسود نیستم، از عاشقی دست می‌کشم. وقتی حسادت نیست، عشق بی‌تفاوت است.
میگل دبیستگی، پروست در مقام فیلسوف، هنر استعاره

 

Miguel de Beistegui, Proust as Philosopher, The Art of Metaphor, London, Routledge, 2007, p.7

 

میلِ عاشق به مالکیت بر معشوق مانند میل به تملک شیئی نیست؛ او معشوق را به شکلِ خاصی از آنِ خود می‌طلبد. او می‌خواهد آزادی را از آن جهت که آزادی است در مالکیت خود بگیرد... و درعین‌حال می‌خواهد که این آزادی از آن جهت که آزادی است دیگر آزاد نباشد. مطلوب او آن است که آزادی «دیگری» خود را، برگشت‌ناپذیرانه، بدل به عشق سازد. این خواست نه تنها در آغاز رابطه که در هر مرحله آن وجود دارد. درعین‌حال او خواستارِ آن است که همین آزادی، خود پای خود را به بند کشد، تا به سمتِ خویش برگردد، مثل وضع جنون یا حالت رؤیا، و بدین ترتیب آزادی در اسارت خود درآید.
ژان پل سارتر، هستی و نیستی

 

Jean-Paul Sartre, Being and Nothingness, New York Washington Square Press, 1971, pp. 478-479


زندگی، رو در رو با مرگ جلوه می‌نماید. شاید تصویری می‌سازد، با همان نیرویی که مایه تکاپوی او برای زنده ماندن است...
نخستین چیزی که در هر الوهیتی می‌بینیم، صورت است. ایده نخستین و بنیادی از خدا یک صورت است: چهره‌ای ماندگار در میان گیس و ریشی ماندگار. پرستش، شکلی از چهره به چهره بودن است. هنگامی که میل به پرستش فرومی‌کاهد، یا تنها تغییری ناتمام می‌کند، چهره دگرگون می‌شود و در موردِ چهره‌ای که کسی زمانی طولانی بدان نگریسته، تغییرهای آرام ممکن است تند و تیز به نظر آیند. ما در گیرودارِ صورتیم، همه‌جا آن را می‌بینیم و در شرح تغییرهایش می‌کوشیم. در اوج تمرکز، همه یک‌جا ناپدید می‌گردد.
والاس استیونس، نامه‌ها

 

Letters of Wallace Stevens, ed. Holly Stevens, University of California Press, 1996, p. 438


من هرگز به تو نگفته‌ام که عقیده‌ام ]در باره دین[ چیست. چیزهای زیادی برای فکر کردن هست. برای من اهمیتی ندارد که کلیساها مانند همدیگرند یا نه، یا کدام یک از آنها حق است و کدام باطل. این مهم نیست. همین‌که آنها از مردم «ابله» مراقبت می‌کنند، نشانِ ظرافت دستگاه آنهاست. این بی‌گمان راست است که آنها بر هیچ کس جز ابلهان « تأثیر» نمی‌گذارند. با این همه، آنها زیبا و سرشار از احساس آرامش و دستگیری اخلاقی هستند. کسانی هستند که می‌توانند بهره‌های فراوانی از کلیساها ببرند که بیرون از آنها نمی‌توانند آن را بیابند. آنها انسان را تزکیه و زندگی او را تلطیف می‌کنند... حقیقت برایت مهم نباشد. در زندگی به جز حقیقت چیزهای دیگری هم وجود دارد که همه موجودات بر سر آن توافق دارند، در حالی که دو نفر نمی‌توان یافت که بر سر حقیقت هم‌نظر باشند. ترجیح می‌دهم که به کلیسا بروی تا اینکه بدانی حکمتی در حد افلاطون داری ... من به هیچ وجه مذهبی نیستم. راستش را بخواهی، آفتاب روح من را صیقل می‌دهد و تماشای هر از گاه دریا، اندیشیدن به دره‌های آبی، بوی زمین و خیلی چیزهای دیگر. این چیزها از آدم یک خدا می‌سازد، ولی کلیسا خدا را به شکل انسان درمی‌آورد. کلیساها انسانی‌اند.
والاس استیونس، نامه‌ها

 

Ibid. p. 96


بودلر می‌اندیشید آنچه ‌به راستی اهمیت دارد گناه و رستگاری است... به رسمیت شناختنِ واقعیتِ گناه «زندگی تازه»‌ای است؛ و امکان ملعونیت نیز راحت و رهایی عظیمی است در دنیای اصلاحِ انتخاباتی، انتخاباتِ مستقیم، اصلاح روابط جنسی و اصلاح لباس. و معلونیت به خودی خود شکل بی‌واسطه‌ای از رستگاری است – رستگاری از ملالت زندگی مدرن، زیرا عاقبت معنایی به زیستن می‌بخشد... از نظر من، بودلر دریافته بود که وجه تمایز روابط زن و مرد از هم‌آمیزی حیوانات، شناخت خیر و شر است... با داشتن تصور رمانتیک مبهم و ناتمام، انسان می‌تواند دست‌کم بفهمد که عمل جنسی، به مثابه شرّ حرمتِ بیشتر و ملالت کمتری از خودکاری (automatism) طبیعی، «زندگی- بخش» و نشاط‌آور جهان مدرن دارد.
تا زمانی که انسان هستیم عمل ما باید یا خیر باشد یا شر؛ تا زمانی که عمل ما یا خیر است یا شر ما انسانیم؛ به شکلی ناسازوار، (پارادوکسیکال) ارتکاب شر از بی‌عملی بهتر است، ]این نشانه آن خواهد بود که[ دست‌کم، ما وجود داریم. این درست است که بگوییم جلالت آدمی در توانایی رستگاری اوست، همچنین درست است که بگوییم جلالت آدمی در توانایی ملعونیت اوست... در پرتو این ارزش‌های مطلق، انسان خود را ذاتی محدود و ناقص می‌شمارد. او وام‌دار « گناه نخستین» است.
تی. اس. الیوت، "بودلر"

T.S. Eliot, Selected Essays, London, Faber and Faber Limited, 1932, pp.389-392

 

در پایان، اجازه می‌دهید، در مقام خواننده‌ای باتجربه به کسانی که خواندن آموخته‌اند، ولی هنوز تجربه نیندوخته‌اند، توصیه‌ای کنم؟ یک خواننده باید از طیفِ وسیعی از کتاب‌ها، شناختی عمومی به معنای دقیق کلمه، به دست آورد. او باید با همه حواس خود به سراغ آنها برود؛ باید حس دست کشیدن روی آنها و بویشان را بشناسد. باید بیاموزد چگونه آنها را در دست بگیرد، ورق بزند و صدای خشک خش‌خش‌شان را دربیاورد و تنها در چند ثانیه موضوعشان را حدس بزند. با گذشتِ زمان، او باید هزاران هزار کتابِ دیگر را دست‌کم، بارها و بارها لمس کرده باشد. مثل شبانی که به بره‌اش خیره می‌شود به کتاب‌ها نگاه کند، چشم بدواند، و به سرعت حد و حدود ارزش کتاب را دریابد، درست مثل مال‌خری که با یک نظر قیمت گاو را برآورد می‌کند. او باید با کتاب‌هایی بیشتر از آنچه‌ می‌خواند زندگی کند، در سایه روشن صفحات ناخوانده‌ دور و برش، که البته می‌داند موضوع و مضمون آنها‌ چیست.
جان مینارد کینز، در گفتاری رادیویی در سال ۱۹۳۶، به نقل از

Richard Swedbeg, The Art of Social Theory, Princeton University Press, 2014, p.180

 

logo-moblile-app من از میان تن تو همچنان می‌گذرم که از میان جهان

اپلی کیشن اپل و اندروید قلمرو

با اپلیکیشن اندروید و اپل قلمرو
همه جا به محتوی این نشریه دسترسی خواهید داشت.

app-store من از میان تن تو همچنان می‌گذرم که از میان جهان
google-play من از میان تن تو همچنان می‌گذرم که از میان جهان
قلمرو را از طریق ایمیل دریافت کنید

مسئولیت محتوای همه آثاری که در قلمرو منتشر می‌شوند با پدیدآورندگان آن‌هاست. مجله قلمرو هیچ گونه مسئولیتی درباره درون‌مایه مطالب منتشرشده ندارد.

IdeaCenter_Horizontal_RGB من از میان تن تو همچنان می‌گذرم که از میان جهان

© 2017 Ghalamro. All Rights Reserved.