وبلاگ

درنهایت مسلمی باید بره؟

F0427A82-59B5-429D-AB79-2C8EA72F57D5_w1200_r1_s درنهایت مسلمی باید بره؟

ابتدا: سال 67 انتشار خبر سه شب تظاهرات مداوم دانشجویان کوی دانشگاه تهران در بی بی سی بسیاری را غافلگیر کرد. همه میدانستند که اکثریت دانشجویان ساکن در کوی در آن زمان اصطلاحا سهمیه ای بودند و اصلا با توجه به جو پلیسی شدید ایران در سال 67 تظاهرات دانشجویی واقعا ناممکن به نظر می رسید. جمعیت کوی دانشگاه حدود پنج هزار نفر بود و تظاهرات گسترده پنج هزار نفری در آن فضای مابعد کشتارهای سال 67 واقعا رخداد سیاسی قابل توجهی بود. اما داستان چه بود؟ به عنوان یکی از فعالان و شاهدان آن ماجرا می توانم شرح دهم: داستان این است که وضعیت غذای کوی دانشگاه افتضاح بود و به واقع موضوع اعتراضات همین بود.

شب اول تظاهرات همه شعار میدادند "مسلمی باید بیاد". مسلمی رئیس کوی دانشگاه تهران بود و به واقع مطالبه دانشجویان فقط این بود که مسلمی بیاید و به ما توضیح دهد چرا وضع غذا اینقدر خراب است. ناگفته نماند که بدترین غذای هفتگی یک جور راگوی آبکی بود و به همین خاطر در کنار شعار مسلمی باید بیاد شعار پر کاربرد دیگر این بود که " وضع غذا خرابه / راگو مثل آبه". از آنجا که موضوع اعتراضات یک مطالبه صنفی محدود در حد آمدن رئیس کوی به جمع دانشجویان و قدری افزایش ملات راگو بود طبیعتا همه دانشجویان از جمله سهمیه ای ها در آن شرکت داشتند. اما مسلمی نمی آمد. پس تظاهرات به شب دوم و سوم کشیده شد. و ما غیر سهمیه ای هایی که کله مان بوی قورمه سبزی میداد دریافتیم می توان اعتراضات را گسترش داد. از شب سوم به جای شعار مسلمی باید بیاد ما سعی کردیم شعار "مسلمی باید بره" را جا بیندازیم.

با این فرض که تبدیل مطالبه تظاهرات به مطالبه ای بزرگتر همچون اخراج رئیس کوی دانشگاه تهران می تواند آن را به یک کنش سیاسی فراگیرتر تبدیل کند. در شب سوم عملا اینطور شد که در بخشی از کوی شعار میدادند مسلمی باید بیاد و در بخشی دیگر شعار میدادند مسلمی باید بره. بعد کم کم همه گفتند که برای موفقیت در اعتراضات باید متحد باشیم و از این نظر لازم است که همه یک شعار بدهیم. شورای مشورتی تشکیل شد و شورا تصویب کرد که برای کسب حمایت حداکثری هر دو شعار در هم ادغام شده و شعار اصلی این باشد: "مسلمی باید بیاد بعدا بره". پنج هزار نفر با مشت های گره کرده آنچنان این شعار را غریو برمی کشیدند که صدای آن در همه امیرآباد شنیده می شد. هر دو گروه از این شعار راضی بودند. تظاهرات وسیعتر شد و دامنه آن کشیده شد به خیابان امیرآباد و همان وقت بود که رادیو بی بی سی خبرش را پخش کرد. و سهمیه ایها متوجه نشدند که از آنجا که در نهایت مسلمی باید بره در واقع فریب خورده اند و در ظاهر اتحاد، این شعار مخالفان نظام است که دارد سر داده می شود.

بعد:
در توصیف سپهر سیاست در ایران می توان خیلی خلاصه اینگونه گفت که همه ناراضی و معترضند اما در اینکه چه باید کرد یک اختلاف نظر اساسی وجود دارد: گروهی می گویند نظام به ته خط رسیده و چاره نجات مملکت براندازی است و گروهی دیگر میگویند نه، در همین ساختار موجود نظام هم می شود مشکلات را حل کرد و به جای براندازی باید به دنبال اصلاحات باشیم. اینها را معترضان و توده مردم می گویند. اما خود نظام نظرش چیست؟ اگر آقای خامنه ای را متولی و متصدی کل نظام بدانیم، باید بگوییم ایشان نه به براندازی اعتقاد دارد نه به اصلاحات. اگر چه سخنرانی هایش نشان میدهد به اندازه دیگران به وضع موجود معترض است. قاعدتا از ایشان انتظار نمی رود برانداز باشند. اما چرا با وجود پذیرش ناکارآمدی و فساد سیستم تن به اصلاح آن نمی دهند؟ به این دلیل ساده که نظام الان با سپر امنیتی آهنینش برجاست و پذیرش حتی حداقلی از اصلاحات، در این سپر شکاف فزاینده و بی مهار ایجاد می کند.

برای آقای خامنه ای آسان ترین چیز در همه سالیان گذشته اصلاحات تدریجی بوده. همیشه هم فرصت و ابزارش را در اختیار داشته. برایش خیر دو دنیا هم می توانسته است به دنبال داشته باشد. اما او و مشاورانش میدانند که نظام به قول شطرنج بازها در وضعیت زوگ زوانگ است: هر حرکتی به هر سمت منجر به مات شدن می شود. بهتر است که نظام دو دستی وضعیت موجود را بچسبد و با هر هزینه ای حفظش کند. ده سال پیش آقای خامنه ای رهبری بود مشتهر به سه تارنوازی و شاعری و البته کمتر از رهبر قبلی نظام متهم به کشت و کشتار. در این ده سال اما او در واپسین سال های عمر تصویر یک میلیتاریست تمام عیار از خودش به جا گذاشته: نظامیان را به بالا برکشانده و سیاست بازان مدعی اصلاحات را به حاشیه رانده و البته تا توانسته است بگیر و ببند به راه انداخته است. دکترین او ساده است: غرب در نهایت ناچار خواهد بود بقای یک سیستم مقتدر و مستقر را بپذیرد. برعکس راه دادن به اندکی تزلزل غرب را به پیش فراخوانده و وسوسه تبدیل نظام به یک سیستم کاملا دموکراتیک منطبق با ارزشهای غربی را به جانش می اندازد. آنچه که به ناچار سقوط حاکمیت روحانیون را به دنبال دارد. اما اثبات اقتدار آهنین نظام به واقع به معنای کسب تایید کشورهای غربی هم هست. (در این باره یادداشت قبلی نگارنده را نیز در قلمرو بخوانید).

دیگر: پس به واقع سپهر سیاست در ایران افزون بر دو وجه براندازی و اصلاحات یک وجه دیگر هم دارد: نظامیگری (میلیتاریزاسیون) برای بقا. این آخری دکترین رهبری نظام است که به نظر می رسد دست بالاتر را دارد و در حال شدت گرفتن است. آنقدر که حتی این گمان می رود کلا نظام شاید بی خیال ویترین جذاب انتخابات و نمایش فریبنده "جمهوری اسلامی خوب – جمهوری اسلامی بد" بشود و کار را کلا به سپاه پاسداران بسپارد. در نهایت چه خواهد شد؟ با براندازی نظام برانداخته می شود. به واقع با اصلاحات هم نظام برانداخته می شود، وگرنه منتفع ترین آدم از اصلاحات رهبری نظام بود و راحت میتوانست به آن تن بدهد. با میلیتاریزه شدن افزونتر نظام چه می شود؟ (یعنی تشدید وضعیت کنونی). بستگی به شرایط مالی نظام دارد. پول نفت بسنده و به موقع برسد با قالیباف و طائب و ولایتی هم می شود هزار سال دیگر حکومت کرد. اما اگر پول نفت نرسد آدام اسمیت و جان مینارد کینز هم کاری از دستشان بر نمی آید. گفته ای مشهور است که پیشرفت هرگز امری اجتناب ناپذیر نیست. مملکت میتواند دهها سال دیگر هم فروتر برود و در آن تغییری به سمت اصلاح و توسعه رخ ندهد.

سرانجام: در آن تظاهرات کوی دانشگاه تهران مسلمی هرگز نیامد. قاعدتا هم متعاقب آن تظاهرات نرفت. راگو اما از فهرست غذای کوی حذف شد. سپر امنیتی نظام روز به روز پرهزینه تر می شود. اگر فرض کنیم نظام نتواند منابع مالی برای ترمیم این سپر را فراهم کند قاعدتا می شود تصور کرد که در نهایت مسلمی باید بره. روحانی در توجیه وضعیت دلار و مشکلات کنونی گفت ماجرا از اعتراضات دی گذشته شروع شد چون آن اعتراضات دشمنان نظام را به این وسوسه انداخت که نظام قابل فروپاشی است پس رفتند به دنبال لغو برجام و برقراری مجدد تحریم ها. در فوتبال اصطلاحا گفته می شود که اغلب برد و باخت ها ناشی از اتفاقاتی هستند که در جریان بازی رخ می دهند و لزوما مرتبط با برنامه ریزی های قبلی دو تیم نیستند. اتفاقات پیچیده ای یک به یک و پیاپی سپهر سیاست ایران را در کشاکش انداخته اند. نمی توان مدعی شد که روند خاصی در جریان است که در نهایت به وضعیت خاصی منجر می شود. تاریخ با عشق و علاقه ما پیش نمی رود. دیالکتیک تاریخ یک توهم ابلهانه است. آنچه که دیالکتیک تاریخ نامیده می شود به واقع تطور و بربالش دانش و مدنیت است. که می تواند رخ بدهد، می تواند هم رخ ندهد. نظامی که بتواند منفذهای دانش را بر جامعه ببندد می تواند صدها سال بپاید. مسیر تاریخی خاصی وجود ندارد. اتفاقات تاریخی موثری اما وجود دارند. به نظر می رسد این مقطع تاریخی خاصی است پر از اتفاقات تاثیرگذار در ایران. خیلی فرق می کند با پارسال و پیرارسال و سالهای قبل از آن. مسلمی پول داشته باشد می تواند نه بیاید نه برود. پول نداشته باشد اما فرق می کند. تا بی نهایت نمی شود چارچنگولی و با دست خالی سوراخ سمبه های سپر امنیتی را بست.

logo-moblile-app درنهایت مسلمی باید بره؟

اپلی کیشن اپل و اندروید قلمرو

با اپلیکیشن اندروید و اپل قلمرو
همه جا به محتوی این نشریه دسترسی خواهید داشت.

app-store درنهایت مسلمی باید بره؟
google-play درنهایت مسلمی باید بره؟
قلمرو را از طریق ایمیل دریافت کنید

مسئولیت محتوای همه آثاری که در قلمرو منتشر می‌شوند با پدیدآورندگان آن‌هاست. مجله قلمرو هیچ گونه مسئولیتی درباره درون‌مایه مطالب منتشرشده ندارد.

IdeaCenter_Horizontal_RGB درنهایت مسلمی باید بره؟

© 2017 Ghalamro. All Rights Reserved.