مردغریبه

فکر کنم صدای باز شدن در را شنیدم. گویا داخل شدند. اما از سمت اتاق بالایی رفتند. و از پشت اتاقی که من در آن بودم گذشتند. گویا من را فراموش کرده بودند… من هم اهمیت ندادم. نمی‌دانم زیاد طول کشید یا کم… انگار خوابم پریده بوده… می‌خواستم برخیزم و از اتاق بیرون بروم… درِ اتاق به آشپزخانه باز می‌شد. می‌خواستم بلند شوم، اما زورم می‌آمد و از کسالت نای بلند شدن نداشتم. دوست داشتم فقط توی جایم دراز بکشم و غلت بزنم. ولی به خودم زور زدم و بلند شدم. دست بردم کلید لامپ اتاق را روشن کنم.

ادامه

گرداب خیال

دختر زیبا
تو نه شاعری، نه نقاش
من اما هر دو…

چه کسی می داند
چشمانت هر شب
شعرها را دزدکی به من می رساند ؟

چه کسی می داند
انگشتان توست
که نقاشی هایم را می کشد ؟

 

ادامه