پایان لیبرالیسم هویت‌گرا

مارک لی‌لا

برگردان محمد ایزدی

پیروزی دونالد ترامپ ضربه‌ بزرگی به «لیبرالیسم آمریکایی» بود. غرض از لیبرالیسم آمریکایی مجموعه افکار و باورهایی است که در سیاست حزبی آمریکا حزب دموکرات آنها را نمایندگی می‌کند و سوسیال دموکرات‌هایی چون برنی سندرز را نیز در بر می‌گیرد. پیروزی ترامپ همچون نماینده جریان عمدتا محافظه‌کار به تحلیل‌های متفاوتی میان روشنفکران و سیاستمداران لیبرال آمریکا دامن زد.
برخی آن را ناشی از تعصب بدنه‌جامعه سفیدپوست و مذهبی آمریکا دانستند، گروهی به دلایل رسانه‌ای چون اخبار دروغ و کسانی حتی به دخالت کشورهای خارجی در پیروزی ترامپ اشاره کردند، شماری نیز به بازاندیشی در رویکرد احزاب لیبرال و چپ‌گرا پرداختند. مارک لی‌لا (Mark Lilla)، نویسنده‌ مشهور و استاد دانشگاه، از جمله روشنفکران گروه اخیر بود که در مقاله‌ای در ۲۰ نوامبر ۲۰۱۶ در «نیویورک تایمز» به رویکرد هویت‌گرایانه لیبرال‌های آمریکایی انتقاد کرد.
تخصص لی‌لا «تاریخ‌ایده‌های سیاسی» یا همان چیزی است که در آکادمی‌اروپایی «فلسفه سیاسی» نامیده می‌شود. او نویسنده کتابی درباره اندیشه سیاسی جدید فرانسه و نیز ویکو است؛ سرویراستار مجموعه مقالاتی درباره آیزایا برلین نیز بوده است. اما آثار مشهور او دو کتاب عقل بی‌پروا (۲۰۰۱) و کشتی‌شکستگان عقل و اندیشه (۲۰۱۶) است که اولی درباره خطای روشنفکران و فیلسوفان اروپایی از جمله هایدگر، کوژف، فوکو و اشمیت در سیاست و دومی درباره واپس‌گرایی یا راکسیونیسم سیاسی در آثار لئو اشتراوس، فرانتز روزنتسوایگ و اریک فوگلین است. لی‌لا لیبرالی است در سنت نظریه سیاسی تحلیلی و در کنار متفکرانی چون برلین و پوپر قرار می‌گیرد. او در آن دو کتاب اعتقاد دارد روشنفکران می‌توانند به راحتی موافق دیکتاتوری و فرقه‌گرایی مذهبی شوند.
نقد لی‌لا به سیاست هویت‌گرا و نفوذ آن به فرهنگ لیبرالیسم سیاسی آمریکایی است. به باور او، هویت‌گرایی یا تأکید افراطی بر هویت‌و تنوع و تفاوت موجب گسستن از مبانی لیبرالیسم و دموکراسی آمریکایی است. او سیاست هویت‌گرا را- که عبارت لیبرالیسم هویت‌گرا را برای آن به کار می‌گیرد- انحرافی از آموزه‌های فردگرایی در چارچوب جامعه مدنی یکپارچه می‌داند.
مقاله لی‌لا در «نیویورک تایمز» موجب واکنش انتقادی برخی لیبرال‌ها و هواداران حزب دموکرات شد. منتقدان او را متهم کردند که او خواهان بازگشت به سلطه سفیدپوستان و مردسالاری است، اما همان‌طور که جان بنویل در مقاله‌ای در «گاردین» نوشت، هر کس مقاله لی‌لا را با دقت بخواند پی خواهد برد او مدافع چنین نظری نیست. لی‌‌لا تنها از رادیکالیسم در هویت‌گرایی متأخر نگران است و آن را تهدیدی برای ارزش‌های پایه دموکراسی آمریکایی می‌داند.
آنچه در ادامه می‌خوانید برگردان این مقاله است.

این واقعیتی غیرقابل انکار است که آمریکا به کشوری دارای تنوع زیاد تبدیل شده است. آمریکا در عین حال پدیده‌ای زیبا برای تماشا کردن است. کسانی که از کشورهای دیگر می‌آیند، به‌ویژه آنان که با درهم آمیختن گروه‌های نژادی و باورهای متفاوت مشکل دارند، از اینکه ما از عهده‌آن برآمده‌ایم شگفت‌زده‌اند. البته نمی‌توان گفت کامل و بی‌نقصیم، اما قطعا توانسته‌ایم بهتر از هر کشور اروپایی یا آسیایی امروزی چنین محیطی بسازیم. این موفقیتی چشمگیر است.

اما این تنوع چگونه باید سیاست ما را شکل دهد؟ پاسخ یک لیبرالِ معیار برای کم و بیش یک نسل بی‌درنگ این بوده است که باید از تفاوت‌هایمان آگاه شویم و سپس آنها را «بستاییم». این پاسخ هرچند در تربیت و پرورش اخلاقی می‌تواند اصلی بی‌نظیر باشد اما به‌عنوان پایه و اساس سیاستِ دموکراتیک در زمانه‌ایدئولوژیکِ ما باوری مخاطره‌آمیز است. لیبرالیسمِ آمریکایی در سال‌های اخیر دچار نوعی واهمه‌‌و هولِ اخلاقی درباره‌هویت نژادی، جنسیتی و جنسی شده است، به‌طوری‌که پیام اصلی لیبرالیسم را منحرف کرده و مانع از آن شده است که بتواند به نیرویی متحدکننده با توانایی حکمرانی بدل شود.

یک درس از بسیار درس‌هایی که می‌توان از مبارزات انتخابات ریاست جمهوری [۲۰۱۶ آمریکا] و نتیجه‌مشمئزکننده‌آن گرفت این است که دورانِ لیبرالیسم هویت‌گرا (۱) باید پایان یابد. وقتی هیلاری کلینتون از منافع آمریکا در امور جهانی و نسبت آن با فهم ما از دموکراسی سخن می‌‌گفت بسیار دلگرم‌کننده ظاهر شد. اما وقتی به مسائل داخلی رسید، آن بینش گسترده را در طول فعالیت انتخاباتی‌اش از دست داد و به‌‌رتوریکِ تنوع متمایل شد، و آشکارا در هر موقعیتی از آمریکایی-آفریقایی‌ها، لاتین‌تبارها، فعالان دگرباش و زنان دعوت کرد به میدان آیند. این یک اشتباه استراتژیک بود. اگر می‌خواهید در آمریکا به گروه‌ها اشاره کنید، بهتر است که تمام آنها را نام ببرید. اگر این کار را نکنید، آنهایی که دعوت نشده اند، به خود می‌آیند و احساس حذف شدن می‌کنند. آمارها نشان می‌دهند درباره طبقه‌کارگر سفیدپوست و افراد دارای اعتقادات مذهبی قوی‌تری چنین شد. دو‌سوم رأی‌دهندگان سفیدپوستِ بدون تحصیلات عالی، و همچنین ۸۰ درصد اوانجلیست‌ها (۲) به دونالد ترامپ رأی دادند.

لیبرالیسمِ آمریکایی در سال‌های اخیر دچار نوعی واهمه‌‌و هولِ اخلاقی درباره‌هویت نژادی، جنسیتی و جنسی شده است، به‌طوری‌که پیام اصلی لیبرالیسم را منحرف کرده و مانع از آن شده است که بتواند به نیرویی متحدکننده با توانایی حکمرانی بدل شود.

البته باید گفت کوشش‌هایی که پیرامون موضوع هویت شده اثرات مطلوبی داشته است. فعالیت‌های ضدتبعیض شکل زندگی جمعی را تغییر داده و آن را بهتر کرده است. جنبش «جان سیاه‌پوستان مهم است» (۳) برای هر آمریکایی باوجدان یک بیدارباش بوده است. تلاش‌های هالیوود در جهت عادی‌سازی همجنس‌گرایی در فرهنگ عمومی به عادی‌سازی آن در زندگی عمومی و خانواده‌های آمریکایی کمک کرده است.

اما دلبستگی افراطی به تنوع در مدارس و مطبوعات ما نسلی از لیبرال‌ها و پروگرسیوها را پدید آورده که خودشیفته‌وار از اوضاع خارج از گروه‌هایی که خود تعریف کرده‌اند ناآگاهند، و از اینکه با دیگر آمریکایی‌ها مرتبط شوند غافلند. کودکان ما در سنین پایین تشویق می‌شوند درباره‌هویت فردیشان صحبت کنند، حتی پیش از آنکه دارای چنین هویتی باشند. در کالج‌ها بسیاری از جوانان گمان می‌کنند گفتمان تنوع در گفتمان سیاسی فراگیر است. آنها به‌ندرت درباره‌مسائل همیشگی سیاست مثل طبقه، جنگ، اقتصاد و نفع همگانی حرفی برای گفتن دارند. علت آن تا اندازه‌زیادی به برنامه‌آموزشی درس تاریخ در دبیرستان‌ها باز می‌گردد که به نحو زمان‌پریشانه‌ای سیاست هویت‌گرای امروز را به گذشته نسبت می‌دهد و تصویری تحریف‌شده‌از نیروهای عمده و افراد محوری که در شکل‌گیری کشورمان مؤثر بوده‌اند ارائه می‌دهد. (مثلا دستاوردهای جنبش‌های حقوق زنان عینی و مهم بودند، اما اگر نخست دستاورد پدران بنیان‌گذار آمریکا (۴) در تأسیس حکومتی که حقوق افراد را تضمین می‌کند ادراک نکنید، نمی‌توانید دستاوردهای جنبش‌های حقوق زنان را نیز بفهمید.)

وقتی جوانان به کالج می‌رسند از سوی گروه‌های دانشجویی، استادان و همچنین مدیرانی که شغل تمام‌وقتشان پرداختن و اهمیت دادن به «مسائل پیرامون موضوع تنوع» است، تشویق می‌شوند که بر هویت خود تمرکز کنند. فاکس نیوز و دیگر رسانه‌های محافظه‌کار نیز به دفعات «جنون محیط دانشگاه» را که پیرامون این موضوعات شکل گرفته تمسخر می‌کنند، که در بیشتر موارد هم حق دارند. این القای رسانه‌ای، بازیچه‌دستِ عوام‌فریبانِ پوپولیستی می‌شود که می‌خواهند ارزش آموختن دانش را در نظر کسانی که هرگز پا به دانشگاه نگذاشته‌اند بکاهند. چگونه به رأی‌دهنده‌عادی این ضرورت اخلاقی مفروض را شرح دهیم که یک دانشجوی کالج حق دارد از میان ضمایر جنسیتی از پیش تعیین‌شده‌دست به انتخاب بزند؟ چگونه همراه با آن رأی‌دهندگان که به ماجرای آن دانشجوی دانشگاه میشیگان خندیدند نخندیم، همان که جلوی نامش نوشته بود «اعلیحضرت»؟ (۵)

این آگاهی از مساله‌تنوع در محیط‌های دانشگاهی در طی سال‌ها خام‌دستانه و به شکلی نامطلوبی وارد رسانه‌های طیف لیبرال (۶) شده است. فعالیت‌های ضدتبعیض زنان و اقلیت‌ها در روزنامه‌ها و برنامه‌های رادیو تلویزیون آمریکا دستاورد اجتماعی شگرفی بوده است. این امر حتی چهره‌رسانه‌های راست‌گرا را متحول کرده است، دقیقا در معنایی که واژه‌«چهره» می‌فهمیم، به‌طوری‌که روزنامه‌نگارانی چون مگین کلی (۷) و لورا اینگراهام (۸) توانسته‌اند خود را مطرح کنند. اما در ضمن به‌نظر می‌رسد که این پندار، به‌ویژه در میان روزنامه‌نگارها و نویسندگانی جوان‌تر، تقویت شده که صرفا با تمرکز بر موضوع هویت به تکلیف خود عمل کرده‌اند.

علاقه‌نوظهور و کمابیش انسان‌شناختی رسانه‌ها به مرد سفیدپوست عصبانی همان‌‌قدر که بیانگر وضعیت لیبرالیسم ماست، به‌همان اندازه چهره‌بدنام و تا پیش از این نادیده‌گرفته‌شده‌او را پررنگ می‌کند.

اخیرا طی فرصتی مطالعاتی در فرانسه به تجربه‌تازه‌ای دست یازیدم. یک سال کامل، نشریات و کتاب‌های آمریکایی را نخواندم و تنها مجلات و کتاب‌های اروپایی را مطالعه کردم. قصدم این بود که سعی کنم دنیا را آن گونه ببینم که خوانندگان اروپایی می‌بینند. اما درس به‌مراتب آموزنده‌تر از این تجربه آن بود که وقتی به خانه برگشتم متوجه شدم عینکِ هویت چگونه خبرنویسی و گزارش‌نویسی را در آمریکا تغییر داده است. برای نمونه، بارها این داستان بی‌پایه در روزنامه‌نگاری آمریکایی تکرار شده است، اینکه «نخست X بود که Y را انجام داد». جذبه نمایش دراماتیک هویت حتی گزارشگری حوزه‌بین‌الملل را نیز که به طرز ناراحت‌کننده‌ای کمیاب شده، زیر تأثیر گرفته است. اگرچه شاید خواندن سرنوشت افراد تراجنسیتی در مصر جالب باشد، اما این هیچ کمکی به آموزش آمریکایی‌ها درباره‌جریان‌های سیاسی و مذهبی مهمی نمی‌کند که در نهایت هم سرنوشت مصر، و هم به‌طور غیرمستقیم آینده‌کشور خودمان را رقم می‌زند. هیچ رسانه‌خبری بزرگی در اروپا روی چنین مسائلی تمرکز نمی‌کند.

اما در سطح سیاست انتخاباتی است که لیبرالیسم هویت‌گرا به میزان زیادی شکست خورده است؛ همان گونه که در انتخابات اخیر شاهد بودیم. سیاست ملی ما در دوران‌های اوج خود بر محور «تفاوت» شکل نگرفت، بلکه بر «اشتراک» متمرکز بود؛ در آینده نیز آنِ کسی خواهد بود که بیشتر از دیگران پندارهای آمریکاییان را درباره‌سرنوشت مشترکمان به کف آورد. رونالد ریگان این کار را بسیار ماهرانه انجام داد، هرچند هر کسی ممکن است درباره‌دیدگاه‌های او نظر خود را داشته باشد. بیل کلینتون نیز چنین کرد، کسی که راه و روش ریگان را در این زمینه پیش گرفت. او حزب دموکرات را از تصرف جناح هویت-آگاهش دور کرد، توان خود را بر برنامه‌های داخلی که به سود همگان بود (همچون بیمه‌ملی درمانی) جهت داد و نقش آمریکا را در جهان پس از ۱۹۸۹ [فروپاشی اتحاد جماهیر شوروری] ترسیم کرد. بنابراین او با حضور در مقام ریاست جمهوری برای دو دوره توانست کارهای زیادی برای گروه‌های هویتی مختلف در ائتلاف دموکراتیک انجام دهد. سیاست هویت‌گرا (۹) بیش از آنکه قانع‌کننده باشد القاگر و پرسروصدا است. به همین دلیل هرگز نتوانسته به پیروزی در انتخاب‌ها بینجامد، بلکه برعکس همیشه باعث شکست شده است.

علاقه‌نوظهور و کمابیش انسان‌شناختی رسانه‌ها به مرد سفیدپوست عصبانی همان‌‌قدر که بیانگر وضعیت لیبرالیسم ماست، به‌همان اندازه چهره‌بدنام و تا پیش از این نادیده‌گرفته‌شده‌او را پررنگ می‌کند. یک تفسیر سطحی لیبرال از انتخابات ریاست جمهوری می‌تواند این باشد که آقای ترامپ تا حد زیادی به این دلیل برنده شد که توانست وضعیت بد اقتصادی را به خشم نژادی و تز «وایت‌لش» (۱۰) تبدیل کند. این تفسیر راحتی‌است، زیرا نوعی اتهام برتری اخلاقی را رسمیت می‌‌بخشد و اجازه می‌دهد لیبرال‌ها دغدغه‌های اصلی رأی‌دهندگان را نادیده بگیرند. این تفسیر همچنین آن خیال را تقویت می‌کند که هواداران راستِ جمهوری‌خواه در بلندمدت منقرض می‌شود، یعنی لیبرال‌ها تنها کافی است منتظر بمانند که بدون زحمت کشور به دستشان افتد. درصد بالای رأی لاتین‌تبارها که به طرز شگفت‌انگیزی به آقای ترامپ بود باید برای ما هشداری باشد که هرچه گروه‌های قومی بیشتری در این کشور باشند، به‌لحاظ سیاسی نیز متنوع‌تر خواهند شد.

لیبرالیسم پساهویت‌گرا همچنین بر این امر تأکید دارد که دموکراسی تنها درباره حق‌ها نیست. دموکراسی وظایفی چون آگاه بودن و رأی دادن را هم بر شهروندانش تفویض می‌کند.

و در نهایت، تز «وایت‌لش» راحت است، زیرا لیبرال‌ها را از این خطا تبرئه می‌کند که تشخیص ندادند دغدغه‌وسواس‌گونه‌خودشان به موضوع تنوع چگونه آمریکایی‌های سفیدپوست، روستایی و مذهبی را تشویق کرد که خود را گروهی محروم بدانند و گمان ‌کنند هویتشان در معرض تهدید یا نادیده انگاشته شدن قرار دارد. این بخش از جامعه در واقع مخالف واقعیت آمریکای متنوع ما نیست (هرچند تمایل دارد در مناطق یکدست‌تر کشور زندگی کند)، اما به شدت با رتوریکِ فراگیر هویت‌گرایی مخالف است؛ همان چیزی که «سنجیده‌روی سیاسی» (۱۱) می‌نامندش. لیبرال‌ها باید این نکته را در خاطر داشته باشند که نخستین جنبش هویت‌گرا در سیاست آمریکا کو کلوکس کلان (۱۲) بود، که هنوز هم وجود دارد. آنها که وارد بازی هویت شده‌اند باید خود برای باختن نیز آماده کنند.

ما نیازمند لیبرالیسم پساهویت‌گرا (۱۳) هستیم، و چنین لیبرالیسمی باید از دل پیروزهای لیبرالیسمِ پیشاهویت‌گرا استخراج شود. چنین لیبرالیسمی با خطاب قرار دادن آمریکاییان به‌عنوان آمریکاییان و تأکید بر اموری که اکثریت وسیعی از آنان را در بر می‌گیرد بر تقویت مبنایش تمرکز خواهد کرد. لیبرالیسم پساهویت‌گرا با ملت به‌منزله‌ملت متشکل از شهروندانی سخن می‌گوید که برای این هدف در کنار یکدیگر هستند و باید به هم کمک کنند. چنین لیبرالیسمی بدون جنجال، با حساسیت زیاد و بدون زیاده‌روی یا کوتاهی برای مسائل خُردترـ که به‌طور نمادین محور انتقادها بوده‌اند و می‌توانند موجب جدایی متحدان بالقوه شوند، به‌ویژه آنهایی که با جنسیت و مذهب ربط دارند ـ وارد عمل خواهد شد. (به تعبیر برنی سندرز، آمریکا دیگر از شنیدن درباره‌حمام‌های لعنتی لیبرال‌ها خسته و بیمار شده است.) (۱۴)

مروجان چنین لیبرالیسمی بار دیگر بر مسئولیت سیاسی اصلی خود در یک دموکراسی تمرکز می‌کنند: پرورشِ شهروندان متعهدی که از ساختار حکومت و جریان‌ها و رویدادهای عمده تاریخ خود آگاهند. لیبرالیسم پساهویت‌گرا همچنین بر این امر تأکید دارد که دموکراسی تنها درباره حق‌ها نیست. دموکراسی وظایفی چون آگاه بودن و رأی دادن را هم بر شهروندانش تفویض می‌کند. مطبوعات لیبرال پساهویت‌گرا به خود آموزش خواهند داد که بخش‌هایی از کشور نادیده گرفته شده‌اند، اینکه مسائلی چون دین آنجا اهمیت دارند. مطبوعات لیبرال پساهویت‌گرا به‌طور جدی این مسئولیت را خواهند پذیرفت که به آمریکایی‌ها درباره‌جریان‌های عمده‌شکل‌دهنده سیاست جهان، به‌ویژه ابعاد تاریخی‌آن آگاهی دهند.

چند سال پیش من به همایش یک انجمن در فلوریدا دعوت شدم تا در میزگردی درباره سخنرانی مشهور فرانکلین روزولت، «چهار نوع آزادی» (۱۵) در سال ۱۹۴۱ صحبت کنم. سالن پر بود از نمایندگان گروه‌های محلی، مردان، زنان، سیاه‌پوستان، سفیدپوستان و لاتین‌تبارها. جلسه با خواندن سرود ملی آغاز شد و سپس نشستیم تا یک سخنرانی ضبط‌‌شده از روزولت را بشنویم. وقتی به جمعیت می‌نگریستم و ردیفی از چهره‌های گونه‌گون را می‌دیدم، پی بردم که آنها تا چه اندازه بر آنچه مشارکت کرده‌اند تمرکز کرده‌اند. گوش سپردن به صدای هیجان‌انگیز روزولت، همچنان که به آزادی بیان، آزادی مذهب، رهایی از فقر و رهایی از ترس اشاره می‌کرد، آزادی‌هایی که روزولت برای «هرکس در جهان» می‌خواست، بنیان‌های راستین لیبرالیسم مدرن آمریکایی را به من یادآوری کرد.

——————————–

پانوشت‌ها:
1. Identity liberalism
۲. فرقه‌ای از پروتستانتیسم که در سده‌ ۱۸ در انگلستان به‌وجود آمد و اکنون پیروان زیادی در آمریکا دارد. مؤمنان به این فرقه هوادار تغییرات فرهنگی و حتی سیاسی گسترده برای گسترش فرامین کتاب مقدس و در نهایت رستگاری و نجات به دست عیسی هستند. – م
۳. جنبشی بین‌المللی است که از جامعه سیاه‌پوستان آمریکا آغاز شد و برای مقابله با خشونت و نژادپرستی علیه سیاه‌پوستان فعالیت می‌کند. در سال ۲۰۱۳ میلادی و در پی تبرئه یک نیروی پلیس از قتل یک نوجوان سیاه‌پوست به نام تریوان مارتین، این نهضت با هشتگ #BlackLivesMatterدر شبکه‌های اجتماعی فعالیت خود را آغاز کرد و در سال ۲۰۱۴ با برگزاری تظاهرات گسترده خیابانی پس از کشته شدن دو سیاه‌پوست دیگر آمریکایی در آمریکا معروف شد. – م
۴. «پدران بنیان‌گذار آمریکا» به کسانی اطلاق می‌شود که در مستعمرات سیزده‌گانه بریتانیا انقلاب استقلال آمریکا را رهبری کردند. بنجامین فرانکلین، الکساندر همیلتون، جان آدامز، توماس جفرسون، جان جی، جرج واشنگتن و جمیز مدیسون، هفت چهره اصلی این گروه هستند. – م
۵. نویسنده به ماجرایی در سپتامبر ۲۰۱۶ اشاره دارد که دانشجویی به نام گرانت استرابل در اعتراض به بخشنامه دانشگاه میشیگان مبنی به انتخاب آزاد ضمایر شخصی از جمله they یا ze در فیلمی ویدئویی تقاضا کرد او را اعلیحضرت گرانت استرابل خطاب کنند. او خواست او را His Majesty و همراه با نام Majesty Grant Srobl خطاب کنند. بخشنامه یادشده در راستای سیاست‌های مبارزه با کلیشه‌های جنسیتی صادر شده بود. – م
۶. واژه‌ لیبرال در آمریکا به طیف وسیعی از دیدگاه‌های غیرمحافظه‌کار اطلاق می‌شود و با معنای اروپایی آن که بیشتر به معنای هواداری از لیبرالیسم اقتصادی و سیاست بازار آزاد است، تفاوت دارد. لیبرال‌ها در اروپا را راست میانه می‌دانند در حالی که در آمریکا لیبرال‌ها چپ میانه و در بسیاری از موارد معادل «چپ‌گرا» به کار می‌برند. – م
۷. Megyn Kelly، خبرنگار سابق شبکه خبری فاکس نیوز که به سی‌بی‌اس نیوز پیوست. – م
۸. Laura Ingraham، مجری تاک‌شو رادیو و مجری مهمان شبکه فاکس نیوز که به محافظه‌کاران گرایش دارد. – م
9. Identity politics
۱۰. Whitelash، به معنای «ضربه سفید»، واژه‌ای که اولین بار ون جونز، تحلیل‌گر سیاسی، در شبکه سی‌ان‌ان برای پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۶ به‌کار برد. این واژه بعدا در رسانه‌های منتقد ترامپ برای توضیح پیروزی ترامپ استفاده شد. تز وایت‌لش به معنای این است که ترامپ به دلیل واکنش بخش بزرگی از جامعه‌ سفیدپوست علیه اقلیت‌های نژادی و پیروزی یک رییس‌جمهور سیاه در دو انتخابات پیشین توانست رییس جمهور آمریکا شود. – م
11. political correctness
۱۲. Ku Klux Klan، یا KKK، نام یک سازمان مدنی است که در سده نوزدهم در آمریکا تاسیس شد. ایدئولوژی این سازمان برتری نژاد سفید و بومی‌گرایی است. – م
13. post-identity liberalism
۱۴. اشاره‌ لی‌لا به اظهار نظر برنی سندرز درباره نوع جدایی توالت‌ها و حمام‌های عمومی برای تراجنستی‌ها است. سندرز گفته بود مسئله هویت‌های جنسیتی موضوع اصلی جامعه آمریکا نیست. لی‌لا از عبارت sick and tired و damn استفاده کرده تا به جمله مشهور سندرز در مناظره انتخاباتی او با هیلاری کلینتون اشاره داشته باشد. سندرز در آن مناظره به کلینتون گفت مسئله ایمیل‌های شما در مقابل مسائل دیگر آمریکا اهمیتی ندارند. – م
15. “Four Freedoms”, by Franklin D. Roosevelt, January 6, 1941.

منبع:
Mark Lilla, “The End of Identity Liberalism”, New York Times, Sunday Review, 18 Nov. 2016.
نسخه کاغذی این یادداشت در ۲۰ نوامبر ۲۰۱۶ در صفحه SR1 نسخه نیویورک این روزنامه با عنوان The End of Identity Liberalism منتشر شده است.