تاریخ جدال، ظهور احزاب اصلی آمریکا

علی کریم‌زاده

می‌گویند قاره آمریکا در سال ۱۴۹۲ کشف شد٬ اما بومیان این قاره ۱۳ هزار سال و به روایتی۴۰ هزار سال قبل‌تر٬ از آسیا وارد این قاره شده بودند. پس از ورود اروپاییان به این قاره٬ آمریکای جنوبی و مرکزی بین پرتغال و اسپانیا تقسیم شد و آمریکای شمالی بین فرانسه٬ بریتانیا٬ هلند و نروژ. فرهنگ٬ ساختارهای سیاسی٬ اجتماعی واقتصادی این کشورهای اروپایی نیز کم‌کم به قاره جدید راه پیدا کردند. فرهنگ فئودالی٬ کاتولیک و ایستای اسپانیا و پرتغال راه توسعه در آمریکای مرکزی و جنوبی را با مشکل مواجه کرد و نهادهایی غیردموکراتیک را بازتولید نمود. اما در آمریکای شمالی٬ فرهنگ پروتستان و عقلانیت سرمایه‌داری به ویژه از اواخر قرن ۱۷ عامل مؤثری در حرکت به سوی شکوفایی اقتصادی و ایجاد ساختارهایی دموکراتیک شد. بریتانیا پس از درگیری‌های متعدد با اسپانیا٬ هلند و فرانسه در سال ۱۷۶۴ توانست قدرتی بی‌رقیب در آمریکای شمالی شود. مستعمره‌نشینان در آمریکا نیز خود را شهروند انگلستان و سرزمین جدید را بخشی از بریتانیا می‌دانستند. اما پارلمان بریتانیا قوانین تبعیض‌آمیزی برای مستعمره خود وضع کرد تا مخارج هنگفت نظامی امپراتوری با مالیات‌های سنگین بر کالاهایی مانند تمبر و چای تأمین شود. این موضوع انگیزه اعتراض‌ها و اقدامات بعدی مستعمره‌نشینان برای استقلال از بریتانیا شد. انقلاب آمریکا از سال ۱۷۷۴ آغاز شد و در سال ۱۷۷۶ مستعمره‌نشینان از طریق کنگره کنفدرال از بریتانیا رسماً اعلام استقلال کردند. اما تا استقلال واقعی راهی دراز در پیش بود. سال‌های بعد دو سوم نیروهای مقاومت جان خود را از دست دادند٬ ولی سرانجام با رهبری ژنرال جرج واشنگتن و کمک فرانسه توانستند ارتش بریتانیا را در موضع دفاعی قرار دهند. در سال ۱۷۸۱ همکاری انقلابیون و فرانسه٬ موجب شکست سنگین ارتش بریتانیا شد. نهایتا تضادهای داخلی در پارلمان بریتانیا و نظر مثبت نخست وزیر جدید لرد شلبورن٬ باعث شد با استقلال ایالات متحده موافقت شود. پس از اعلام استقلال در سال ۱۷۷۶ کنگره قاره‌ای مشغول تدوین قانون اساسی شده بود. یک سال همه کنگره‌های ایالتی قانون اساسی کنفدرال را تصویب کرده بودند. اما این قانون تصویب شده کاستی‌های چشمگیری داشت و سازوکار تعامل و همکاری ایالات را به خوبی در نظر نگرفته بود. به همین دلیل با اجرایی شدن قانون اساسی٬ ایالات مختلف یکدیگر را مانند کشورهای رقیب می‌دیدند. پول ملی و یکسانی نیز وجود نداشت. راه‌های دشوارگذار٬ کمترین همبستگی لازم برای همزیستی مسالمت‌آمیز ایالات را ناممکن کرده بود. حل این مشکلات٬ اقتداری مرکزی می‌طلبید، اما در هر ایالت٬ فرماندار٬ شهردار یا کلانتر مدیریت امور را برعهده داشت. مردم به تمرکز قدرت تن نمی‌دادند، زیرا از تکرار تجربه استعمار بریتانیا در قالبی نو هراسان بودند. (۱)

الکساندر همیلتون٬ سیاست‌مداری که بانکداری نو را به آمریکا آورد٬ به منظور بررسی کاستی‌های قانون اساسی گردهمایی بزرگی در فیلادلفیا برگزار کرد. نطق هوشمندانه موریس فرماندار ویرجینیا٬ اعتبار جرج واشنگتن، فرمانده نظامی شایسته دوران انقلاب٬ زیرکی همیلتون و تجربه بنجامین فرانکلین٬ دیپلمات همه‌چیزدان سبب شد طرح مصالحه پیشنهادی ایالت کنتیکت چارچوبی برای رفع اختلافات و تدوین قانون اساسی جدید شود. این طرح بُن‌مایه فدرالیسم آمریکایی بود و پس از تأیید اکثریت نمایندگان حاضر در گردهمایی٬ به کنگره‌های ایالتی فرستاده شد تا پس از اعلام رضایت ۹ ایالت رسما اجرایی شود. روند به تصویب رسیدن قانون اساسی جدید به گونه‌ای بود که حتی پس از موافقت ۱۰ ایالت٬ به دلیل نارضایتی دو ایالت بزرگ ویرجینیا و نیویورک٬ اجرای قانون اساسی جدید مشروعیت چندانی پیدا نکند. در نیویورک، فدرالیست‌ها با نوشتن مقالاتی پرشمار در روزنامه‌ها (۲) به دنبال توضیح ایده‌های خود برای اداره کشور (تأسیس دولت مرکزی٬ موازنه قدرت میان سه قوه٬ تعادل میان دولت مرکزی و دولت‌های ایالتی و محلی) بودند و پس از مبارزه‌ای پر شور توانستند افکار عمومی را به خود متمایل کنند. نتیجه مناظره‌هایی که موافقان و مخالفان فدرالیسم در ویرجینیا برگزار کردند نیز به سود فدرالیست‌ها شد. پس از این کشمکش‌ها زمینه اجرای قانون اساسی فدرال آماده شد. کنگره کنفدرال خود را منحل کرد و پس از برگزاری انتخابات در سال ۱۷۸۹ نمایندگان کنگره جدید به اتفاق آراء جرج واشنگتن را انتخاب کردند که نخستین رئیس جمهور باشد. در کابینه او هم فدرالیست‌ها (به رهبری همیلتون٬ وزیر خزانه‌داری) و هم ضد فدرالیست‌ها (به رهبری توماس جفرسون٬ وزیر خارجه) حضور داشتند. پس از بروز اختلافات قابل پیش‌بینی در کابینه جرج واشنگتن٬ وزیر خارجه از دولت کناره‌گیری کرد. جفرسون با کمک جرج میسون حزب جمهوری‌خواه- دموکرات را بنیاد نهاد. پیش از او همیلتون حزب فدرالیست را تأسیس کرده بود. در ابتدا ضد فدرالیست‌ها نیروی چیره در سیاست آمریکا نبودند٬ چنانکه پس از ۸ سال ریاست جمهوری واشنگتن٬ معاون وی جان آدامز نیز ۸ سال دیگر رئیس جمهور شد. اما پس از آن سلسله ویرجینیاییِ توماس جفرسون٬ مدیسون و مونرو برای ۲۴ سال گوی سبقت را از فدرالیست‌ها ربودند. به مرور٬ حزب فدرالیست از عرصه سیاست خارج شد و ضد فدرالیست‌های قدیم با سامان‌دهی جدید٬ یکه‌تازان میدان سیاست شدند. حزب جمهوری‌خواه- دموکرات شامل گروهای متفاوتی مانند جمهوری‌خواهان ملی (طرفداران تجارت آزاد و سرمایه‌داری)٬ دموکرات‌ها (خواستاران جذب آرای مهاجران جدید٬ کارگران سفیدپوست و قشر کم‌درآمد) نیز ویگ‌ها (جبهه‌ای گسترده از بازماندگان حزب فدرالیست٬ آریستوکرات‌ها٬ زمین‌داران جنوبی٬ صنعتگران شمالی٬ ایرلندی‌ها٬ مخالفان برده‌داری و طرفداران نوسازی) بود. اما اتحاد این گروه‌ها زیر پرچم یک حزب چندان دوام نیافت و از سال ۱۸۴۸ تا پایان جنگ داخلی٬ مواضع متفاوت درباره برده‌داری٬ چندین بار به تغییر آرایش آنها انجامید. ویگ‌ها در مورد قانونی کردن برده‌داری در کانزاس و نبراسکا که تازه به ایالات متحده پیوسته بودند٬ با یکدیگر توافق نداشتند. ویگ‌های شمالی نگران بودند وزن سیاسی مناطق حامی برده‌داری، افزایش یابد و این سیاست در درازمدت به زیان منافع کارگران سفید پوست باشد. نهایتا این اختلاف باعث شد ویگ‌ها قدرت سیاسی خود را از دست دهند و میان گروه‌های سیاسی دیگر تقسیم شوند. چنین بود که بخشی از جمهوری‌خواهان ملی و ویگ‌های جنوبی حزب دموکرات و بخش پیشروی حزب جمهوری‌خواه-دموکرات نیز به همراه ویگ‌های شمالی٬ حزب جمهوری‌خواه را تشکیل دادند.

از سال ۱۸۲۰ اندرو جکسون٬ شخصی خارج از حزب (۳) که رؤسا و نخبگان حزبی را به چالش کشیده بود وارد فضای سیاسی شد. جکسون نخستین سیاست‌مدار آمریکایی بود که با استفاده از عوام‌گرایی و مخالفت با نخبگان سیاسی وقت٬ ساختار سیاسی ایالات متحده را به چالش کشید. واکنش‌های ابتدایی مخالفان تمسخر اسم وی بود؛ [با نوعی تحریف نامش که Jackson بود] به او می‌گفتند: Jackas ((۴). جکسون که یک‌دندگی و لجاجت الاغ نر را صفتی تحسین برانگیز می‌پنداشت از این اسم‌گذاری استقبال کرد (۵) و در انتخابات سال ۱۸۲۸ با شعار علیه دیوان‌سالاری حزبی و با اختلاف چشمگیر رقیب خود جان کوئینسی آدامز را شکست داد. جکسون خود را نماینده خواست عمومی مردم معرفی می‌کرد و این گونه معرفی خود٬ زمینه‌ای را پدید آورد تا چند سال پس آن چنین جریان منشعب از حزب جمهوری‌خواه-دموکرات٬ به حزب دموکرات مشهور شود. دولت جکسون بی‌درنگ بسیاری از بومیان آمریکایی را از سرزمین‌هایشان به مکان‌های جدیدی کوچاند. این‌گونه سیاست‌های جکسون تا مدت‌ها بعد نیروی پیش‌برنده حزب دموکرات بود. برای مثال مانیفست تقدیر (۶) آنها در دهه ۱۸۴۰ آشکارا از برتری نژادی سفیدپوستان و علاقه‌مندی به سرزمین‌هایی بدون حضور غیر سفیدپوست در آمریکای شمالی سخن می‌گوید؛ تمایلاتی که سویه‌های توسعه‌طلبانه داشت و در دوران ریاست جمهوری جیمز ناک به جنگ با مکزیک و پیوستن کالیفرنیا و نیومکزیکو به ایالات متحده انجامید.

پس از اضافه شدن ایالات جدید به کشور٬ مسئله برده‌داری در این سرزمین‌ها٬ دوباره در روابط میان ایالات و احزاب بحران به وجود آورد. دموکرات‌ها که بیشتر حامیانشان در ایالات جنوبی ِ موافق برده‌داری می‌زیستند و در پی گسترش مناطق تحت سلطه سیاسی خود به سمت غرب و شمال غرب بودند٬ می‌گفتند برده‌داری در ایالات جدید نباید ممنوع شود. در دهه ۱۸۶۰ حزب جمهوری‌خواه در ایالات شمالی قدرت روزافزونی پیدا کرده بود؛ طوری که فردی نه چندان شناخته شده به نام ابراهام لینکن توانست در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شود. وی اعلام کرده بود در امور ایالاتی که برده‌داری در آنها قانونی است دخالت نخواهد کرد و دولت تنها در بسط قوانین حامی برده‌داری در ایالات جدید موضع منفی خواهد داشت. با این حال سیاست‌مداران ایالات جنوبی می‌پنداشتند که لینکن و حزبش بیش از حد قابل تحمل٬ مخالف برده‌داری و منافع ایالات جنوبی و غیر صنعتی هستند. این سیاست‌مداران از ۱۱ ایالت جنوبی (۷) به رهبری جفرسون دیویس اعلام کردند از ایالات متحده خارج شده، ایالات کنفدرال آمریکا را به مرکزیت ریچموند از ایالت آلاباما تشکیل خواهند داد. سیاستمداران ایالات شمالی و دولت فدرال نیز تصمیم گرفتند که برای حفظ اتحاد میان تمامی ایالات و نگهداشتن سرزمین٬ به جنگ ایالات جنوبی بروند. پس از ۵ سال جنگ داخلی و شکست ایالات تجزیه طلب٬ دولت فدرال برده‌داری را به کلی در سرزمین‌های ایالات متحده غیر قانونی اعلام کرد. حزب جمهوری‌خواه مصمم بود برای تأمین و تضمین حقوق بردگان آزاد شده در ایالات جنوبی تدبیراتی اندیشیده شود. در این راستا یک سال پس از ترور رئیس جمهور لینکن٬ کنگره با تصویت قانون حقوق شهروندی (۸) متمم‌های ۱۴ و ۱۵ را به قانون اساسی افزود تا مردان سیاه‌پوست همانند مردان سفیدپوست حق رأی پیدا کنند. حتی پس از چیرگی دولت بر ایالات تجزیه‌طلبِ جنوبی نیز حزب جمهوری‌خواه پایگاه قابل اعتنایی در جنوب پیدا نکرد. دموکرات‌ها همچنان خواستار محدود بودن اختیارات دولت فدرال و افزایش قدرت دولت‌های ایالتی در مدیریت امور خویش بودند. این افزایش قدرت ایالتی خواهی‌نخواهی به مهار٬ سرکوب و جداسازی رنگین‌پوستان در ایالات جنوبی منجر می‌شد. این‌گونه بود که برتری‌طلبان نژادی و کوکلاس کلاون‌ها (۹) بخش مهمی از حامیان حزب دموکرات شدند.

از منظری دیگر٬ در دوران جنگ داخلی اتفاقی رخ داد که باعث تغییر چهره حزب نوبنیاد جمهوری‌خواه شد. هزینه‌های دولت فدرال در خلال جنگ باعث ثروتمند شدن عده اندکی از شهروندان ایالات شمالی شده بود. این سرمایه‌داران جدید٬ بعضا توان اجرایی و کارآمدی بیشتری از دولت فدرال داشتند. مثلا استحصال نفت با دکل٬ کشیدن خط راه‌آهن و ورود لوکوموتیو به ایالات متحده با سرمایه شخصی این افراد عملی شد. (۱۰) این مسئله موجب شد در آمریکای پس از جنگ داخلی، سرمایه‌داران و صنعتگران گاه قدرت و ثروتی بیش از دولت فدرال داشته باشند و طبعا در دولت و حزب جمهوری‌خواه نیز نفوذ فراوان پیدا کنند. به باور آنان حزب جمهوری‌خواه بیش از نیازِ کشوری با اکثریت شهروندان سفیدپوست٬ خود را درگیر تأمین حقوق سیاه‌پوستان در ایالات جنوبی کرده‌ است و تداوم روند کنونی نه عقلانی است، نه همسو با منافع آنان. این مسئله در کنار مقاومت‌های خشونت‌آمیز ایالات جنوبی در برابر سیاست‌های اصلاح‌طلبانه نژادی٬ باعث شد سیاست‌مداران جمهوری‌خواه کمتر بر مسائل حقوق شهروندی سیاه‌پوستان تمرکز کنند و نهایتا در دهه ۱۸۷۰ اصلاح ایالات جنوبی از طرق فشار آوردن دولت فدرال به طور کلی کنار گذاشته شد تا مسئله تبعیض‌های نژادی٬ دغدغه داخلی سیاست‌مداران ایالات جنوبی باشد.

در واکنش به این تغییر رویکرد٬ جریانی به وجود آمد که خواستار گسترده‌تر شدن نقش دولت در مناسبات سیاسی بود تا اهرم فشاری در برابر سوء استفاده سرمایه‌داران و شرکت‌های بزرگ از موقعیت سیاسی و اقتصادیشان وجود داشته باشد و در نتیجه راه برای بهبود وضعیت زندگی عموم مردم هموارتر شود. ابتدا این پیشروان بر هر دو حزب اصلی فشار آوردند، اما این وودرو ویلسون بود که پس از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری ۱۹۱۲ سیاست‌های کلی حزب دموکرات را تغییر داد و با وجود مخالفت‌های سیاست‌مداران حزب جمهوری‌خواه، به دولت فدرال قدرت بیشتری در اداره کشور داد. تا زمانی که وضعیت اقتصادی مساعد بود٬ نظام ایدئولوژیک حزب جمهوری‌خواه (که به حزب شرکت‌های بزرگ و سرمایه‌داران تبدیل شده بود) ضربه سختی را متحمل نمی‌شد. اما با نامساعد شدن اوضاع اقتصادی پس از بحران بزرگ سال ۱۹۲۹و قدرت یافتن دوباره دموکرات‌ها پس از ویلسون و پررنگ‌تر شدن نقش دولت فدرال و برنامه‌های دولتی در عصر فرانکلین روزولت٬ جمهوری‌خواهان روز به روز بیشتراز قوه اجرایی کشور فاصله گرفتند. محدود شدن قدرت دولت فدرال، به خصوص در حیطه بازرگانی و تجارت٬ همچنان خواسته کانونی و ایده اصلی جمهوری‌خواهان بود٬ هر چند در دوران آیزنهاور و نیکسون به دلیل تأثیرات غیر قابل انکار سیاست‌های “New Deal” در دوران روزولت،(۱۱) جمهوری‌خواهان فرصت چندانی برای تحدید دولت فدرال پیدا نکردند.

در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۵۶۰ موضوع تبعیض نژادی بار دیگر از مباحث سیاسی کانونی در ایالات متحده شد. درست است که الگوهایی از مواضع مشابه درون هر یک از دو حزب در قبال تبعیض نژادی علیه سیاه‌پوستان وجود داشت اما بیش از هر چیز٬ جنوبی یا شمالی بودن یک سیاست‌مدار یا حزب ایالتی بود که باعث شکل‌گیری مواضع مشابه در قبال تبعیض نژادی می‌شد. صدای جدایی‌طلبان نژادی که کماکان بیشتر در ایالات جنوبی مستقر بودند بیشتر از لیبرال‌های پیشرو در ایالات شمالی شنیده می‌شد. اما پس از به قدرت رسیدن لیندن جانسون این صورت‌بندی برای همیشه تغیر کرد. جانسون با حمایت برخی از سناتورهای هم‌حزبی خود در ایالات شمالی در کنار حمایت برخی از سناتورهای جمهوری‌خواه٬ قانون حقوق شهروندی (۱۲) را امضا کرد تا عواملی که به طور ساختاری مانع رأی دادن سیاه‌پوستان بود از میان برداشته شده و جداسازی آنها نیز متوقف شود. در نتیجه سبد رأی دموکراتها از آرای ایالات جنوبی خالی شد، هرچند این کوچ مهم رأی‌دهندگان سفید‌پوست ایالات جنوبی از پررنگ‌تر شدن روزافزون نقش دولت فدرال در نظام ایدئولوژیک حزب دموکرات نیز به طور یکسان تأثیر پذیرفته بود. از آن پس دموکرات‌ها تا ۱۹۸۸ جمعا ۵ انتخابات ریاست جمهوری را با اختلاف فراوان از دست دادند. قانون حقوق شهروندی سال ۱۹۶۴ در میان دموکرات‌های ایالات شمالی ۹۶٪ و در میان دموکرات‌های ایالات جنوبی ۷٪ موافق داشت. ۸۴٪ از جمهوری‌خواهان ایالات شمالی نیز موافق این قانون بودند٬ در حالی که در ایالات جنوبی تقریبا هیچ جمهوری‌خواه موافقی وجود نداشت. از نظر جمعیت‌شناختی٬ ایالات متحده در حال تبدیل شدن به کشوری است که دیگر سفید‌پوستان در آن اکثریت ندارند. شاید همین تغییر سبب شد که دموکرات‌ها حرکت از برتری‌طلبی نژادی به حمایت از اقلیت‌ها را در حزب خود نهادینه کنند٬ پایگاه رأی جدیدی در ایالات غیر جنوبی به دست آورند و نهایتا نخستین رئیس جمهور سیاه‌پوست را به کاخ سفید بفرستند. بازگشت دموکرات‌ها به کاخ سفید در سال ۱۹۹۲ و ۲۰۰۸ بیش از هر چیز مدیون آرای اقلیت‌های نژادی روبه‌رشد و پذیرش سیاست‌های متناسب با این گروه‌ها از سوی حزب دموکرات بود.

اما انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۶۴ یکی از مهم‌ترین پیچ‌های تاریخی در ایالات متحده است. هر دو حزب در جریان این انتخابات بار دیگر در جستجوی هویت جدید خود بودند. از یک طرف حزب دموکرات با پیروزی جانسون و امضای قانون حقوق شهروندی به دست او به طور کلی تغییر چهره داد و از طرفی دیگر٬ در جریان رقابت نامزدهای مختلف ریاست جمهوری در اردوگاه جمهوری‌خواهان زلزله‌ای مهیب رخ داد. ابتدای رقابت نلسون راکفلر نامزد میانه‌رو محبوب بود که دیوان‌سالاری حزب نیز رغبت فراوانی به انتخاب شدن او داشت. پرسکات بوش٬ سناتور ایالت کنتیکت٬ جمهوری‌خواه میانه‌رو و محبوب دیگری بود که مواضعی مشابه راکفلر داشت. او فردی مؤثر در جلوگیری از گشترش افراط‌گرایی سناتور جو مک‌کارتی میان جمهوری‌خواهان بود٬ طوری که در نهایت این بال از حزب نتوانست در مقابل امثال بوش موقعیتی فراتر پیدا کند. بوش که به خواست خود در انتخابات سال ۱۹۶۲ سنا نامزد نشده بود٬ ارتباطی دوستانه با راکفلر داشت و در سال ۱۹۶۰ او بود که هم‌حزبی‌هایش را ترغیب کرد در انتخابات ماه نوامبر راکفلر را برای معاونت نیکسون معرفی کنند. در سال ۱۹۶۴ شرایط به گونه‌ای بود که همه گمان می‌کردند پرسکات بوش یقینا با نامزدی راکفلر در انتخابات ریاست جمهوری موافق باشد و به طور همه‌جانبه از او حمایت کند. اما بوش که پس طلاق راکفلر از همسرش در سال ۱۹۶۲ به مخالف سرسخت وی تبدیل شده بود٬ در یک سخنرانی گفت: «آیا به جایی رسیده‌ایم که فرماندار ایالتی بزرگ به خود اجازه می‌دهد همسر خوب و مادر فرزندان بزرگش را طلاق دهد و زندگی دیگر مادر متأهل جوانتری را نیز از هم بپاشد؟» (۱۳) درگیری‌های لفظی بوش و راکفلر٬ دو شخصیت اصلی حزب جمهوری‌خواه٬ در مقابل افکار عمومی به خاطر مسائل اخلاقی٬ مسیر را برای نیروهای محافظه‌کارتر در حزب هموار کرد. مخالفت پرسکات بوش با نلسون راکفلر دلایلی شخصی داشت و روابط نزدیک دو خانواده بود که تنش‌ها را به دنیای سیاست نیز وارد کرده بود. اما مخالفت‌های طیف محافظه‌کار حزب جمهوری‌خواه با راکفلر٬ جنبه عقیدتی و ایدئولوژیک داشت. برای آنها طلاق گرفتن و دوباره ازدواج کردن با چنان رسوایی‌هایی قابل پذیرش نبود و گذر راکفلر از این خط قرمز بود که عزم محافظه‌کاران را جزم کرد تا رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه را به سمت دیگری کشانند. فیلیس اشلایفی یکی از مهمترین رهبران این جریان٬ سعی کرد افراد ناراضی از اوضاع اجتماعی دهه ۱۹۶۰ را سازمان‌دهی کند و آنها را نسبت به شیوع آزادی‌های فزایندهای که از نظر وی ارزش‌های سنتی و خانوادگی را تهدید می‌کرد آگاه کند؛ آزادی‌هایی که حتی فرمانداران جمهوری‌خواهی چون راکفلر را منحرف کرده بود. او و همراهانش بودند که حرکت اجتماعی منسجمی علیه جنبش تساوی حقوق زن و مرد به وجود آوردند. در مبارزات انتخاباتی سال ۱۹۶۴ اشلایفی یکی از دلیگیت‌های شاخص حاضر در کنوانسیون ملی حزب بود. پیش از نیز شخصا آن کتاب ”A Choice, not an Echo“ را منتشر کرد و توانست چند صد هزار نسخه از آن را به فروش برساند. آن کتاب و تلاش‌های دیگر او و همراهانش در نهایت پرونده‌ای قطور علیه راکفلر شد که رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه را به سمت گزینه‌ای به شدت محافظه‌کار٬ یعنی بری گـُـلدواتر کشانید. این آغازی برای استقرار و استحکام راست مذهبی در حزب جمهوری‌خواه و به نوعی گروگان گرفته شدن این حزب به دست محافظه‌کاران مذهبی بود. از آن روز هر بار که این جناح توانسته است مسیر حزب را به دلخواه خود تغییر دهد٬ در مواجهه با آرای مردم در انتخابات نهایی شکست خورده است. (۱۴) موفقیت این گروه بیشتر در فرسایشی کردن مسیر فعالان برابری حقوق زن و مرد٬ فعالان حقوق اقلیت‌های جنسی و امثال آن بوده‌است. اگر مقاومت محافظه‌کاران مذهبی نبود به احتمال زیاد متمم حقوق برابر (ERA) در دهه ۱۹۷۰ به تصویب مجالس ایالتی می‌رسید و بخشی از قانون اساسی آمریکا می‌شد. تا امروز تلاش‌های چشمگیری صورت گرفته‌ که حزب ذره‌ای از مواضع محافظه‌کارانه عقب نشینی نکند. مخالفت‌های جدی محافظه‌کاران مذهبی در برابر نیکسون٬ رامنی پدر و رامنی پسر مثال‌های خوبی هستند که نشان می‌دهد که این جنبش همزمان در چند جبهه نبرد کرده است. اشلایفی در جریان رقابت‌های انتخاباتی سال ۲۰۱۶ حمایت خود را از ترامپ اعلام کرد و چند ماه پس از آن در سن ۹۲ فوت کرد. با وجود نامزدهای محافظه‌کاری مثل تد کروز و مارکو روبیو و نیز سابقه نه چندان درخشان ترامپ در موضع‌گیری متناسب با ایدئولوژی محافظه‌کاران مذهبی٬ بسیاری از این اعلام حمایت شگفت‌زده شدند. اما به نظر می‌رسد اشلایفی و بسیاری از محافظه‌کاران مذهبیِ مسیحی در ایالات متحده به خوبی دریافته‌اند که در وضعیت فعلی جامعه آمریکا٬ احتمال به قدرت رسیدن فردی ایدئولوژیک با ویژگی‌های مقبولِ جامعه رو به افول محافظه‌کاران مذهبی بسیار اندک است. شاید این ادعای گزافی باشد که ترامپ اسب تروای راست مذهبی در آمریکاست، اما این گروه بیش از هر چیز٬ به دنبال استفاده از اقبال عمومی مردم به ترامپ در راستای چشم‌انداز مطلوب خود بودند و در ماه‌های گذشته نیز نفوذ و تأثیر گسترده خود را بر سیاست‌های کاخ سفید نشان داده‌اند.

سیاست و متقابلا جامعه آمریکا در حال تجربه شرایطی دو قطبی است. این شرایط ریشه در تحولات دهه ۱۹۷۰ دارد (۱۵) اما به طور کلی تجربه تاریخی جامعه٬ بسترهای آماده‌ای برای میل به دوگانگی افراطی ایجاد کرده‌است. تقابل حامیان قانون اساسی کنفدرال و قانون اساسی فدرال٬ شکل‌گیری حزب جمهوری‌خواه- دموکرات در مقابل فدرالیست‌ها٬ انشعاب از حزب جمهوری‌خواه- دموکرات و شکل‌گیری احزاب جمهوری‌خواه و دموکرات در مقابل هم٬ بروز جنگ داخلی٬ نزاع بر اعطای حقوق شهروندی به سیاه‌پوستان٬ مواجهات حامیان ایده دولت بزرگ و حامیان تحدید دولت فدرال و نهایتا جدال محافظه‌کاران مذهبی در برابر گروه‌های آزادی‌خواه و لیبرال٬ از عوامل تاریخی و اجتماعی مهم در تداوم وضعیت دو قطبی است. به علاوه، نظام سیاسی دو حزبی آمریکا نیز عامل تشدید کننده وضعیت دوقطبی بوده است، اما این نظام سیاسی تنها در یک معنای خاص دو حزبی است. این سیستم چند بُعدی٬ معجونی از نگرش‌های متفاوت به مسائل با مرکزیت حکومت‌های مستقر در ایالات پنجاه‌گانه در تعامل با کنگره٬ کاخ سفید و احزاب مرکزی است و در اصل نظامی چند حزبی را تشکیل می‌دهد که در بیشتر زمان‌ها تحت ائتلافی بزرگ‌تر برای دسترسی به اهدافی محدود عمل می‌کند. به همین دلیل است که درون کنگره٬ تمایزهای فکری نمایندگان با یکدیگر بیشتر نمایان است و جز در موارد حساس٬ نمی‌توان ادعا کرد که همه نمایندگان منتسب به یک حزب٬ رفتاری مشابه را از خود نشان می‌دهند و وحدت رویه دارند.

به نظر می‌رسد حزب جمهوری‌خواه که در حال حاضر کنترل کنگره٬ کاخ سفید و بیشتر فرمانداری‌ها و مجالس ایالتی را تا آینده‌ای نامعلوم در دست دارد٬ بار دیگر در حال گذر از پیچ تاریخی مهمی است و این رأی‌دهندگان و رهبران حزب هستند که مشخص خواهند کرد مسیر جدید به کدام سو خواهد بود. در موقعیت فعلی٬ سیاست‌های پیشنهادی حزب٬ همان نسخه سنتی است که از منظر اقتصادی به دنبال قطع برنامه‌های دولتی پُرخرج رفاهی٬ کاهش مالیاتی٬ مقررات‌زدایی از بخش‌های مالی و محیط زیست و از منظر اجتماعی به دنبال مقاومت در برابر تغییرات گسترده و بازگشت به ارزش‌های سنتی و مسیحی است. انتخاب شدن ترامپ نقطه عطفی در تعیین رویکرد جدید حزب جمهوری‌خواه خواهد بود. اگر باور کنیم که رئیس جمهور فعلی به بیان میت رامنی در ماه مارس سال گذشته شارلاتان٬ حقه‌بازو سودجوست (۱۶) می‌توان گمان داشت پس از گروگان گرفته شدن از سوی محافظه‌کاران مذهبی در پنج دهه گذشته٬ بار دیگر تجربه‌ای مشابه برای حزب جمهوری‌خواه اتفاق افتاده است. با این تفاوت که این بار٬ تداوم موجودیت حزب نیز محل بحث خواهد بود. ترامپ با دروغگویی‌های آشکار و تغییر موضع‌های لحظه‌ای نشان داده‌است که به هیچ اصلی جز آنچه که برای شخص او و امپراتوری مالی وی سودمند باشد وفادار نخواهد ماند. تداوم چنین رفتاری جی‌اوپی (۱۷) را با بحران هویت مواجه خواهد کرد. زیرا روند تغییر الگوی جمعیت کماکان علیه جمهوری‌خواهان است و پایگاه رأی فعلی ترامپ را نیز تنها تا مدت اندکی می‌توان با وضعیت مساعد اقتصادی ارث رسیده از دولت پیش، راضی نگه داشت. بخش مهمی از سبد رأی ترامپ که باعث پیشی گرفتن وی از رقیب شد٬ خانواده‌های طبقه متوسط در ایالات صنعتی اوهایو٬ پنسیلوانیا٬ میشیگان و ویسکانسین هستند که روایت نامزد جمهوری‌خواهان در مورد دلیل از بین رفتن شغل‌های سنتی را در محل زندگی خود باور کرده‌اند. به نظر نمی‌رسد که این گروه٬ قربانی سیاست‌های جهانی شدن و انتقال شغل‌ها به خارج از کشور باشند٬ بلکه ناتوانی سیاست‌مداران هر دو حزب در کنگره در پیگیری سیاست‌های کارآمد و علمی به منظور هماهنگ شدن قوانین با تغییرات تکنولوژیک و دگرگونی‌های لحظه‌ای الگوهای کسب و کار٬ زندگی روزمره این قشر را با خطر مواجه کرده است. دیر یا زود همگان٬ به خصوص افرادی که روایت مخدوش رئیس جمهور فعلی آمریکا را از مقصران وضعیت نامساعد خویش پذیرفته‌اند٬ با این واقعیت مواجه خواهند شد که برای حل بحران٬ نخست باید وضعیت به درستی شناسایی شده و با توجه به شناخت دقیق٬ راه حلی متناسب٬ کارآمد و به‌روز ارائه شود. رسیدن به این واقعیت شاید خیلی زمان‌بر نباشد و دوران ریاست جمهوری ترامپ٬ دست‌انداز خفیفی در این پیچ تاریخی باشد. شاید خواست رأی‌هندگان و رهبران حزب در آینده‌ای نزدیک به گونه‌ای رقم خورَد که حزب جمهوری‌خواه از این بحران نو هویت نیز به خوبی گذر کند. مشهور است که وینسنت چرچیل در وصف سیاست‌مداران آمریکایی گفته است: «آنها همیشه درست‌ترین کار را انجام می‌دهند٬ اما پس از فرسودن تمام گزینه‌های دیگر.» (۱۸)