یک شعر از نیچه و چند شعر از هانا آرنت

شعر فریدریش نیچه:

برگردان به فارسی:  علی عبداللهی

تنها

کلاغان فریاد برمی‌آورند و
با همهمه بسیار به شهر می‌آیند
به زودی برف می‌بارد،
خوشا آنکه موطنی دارد!

اکنون تو خموش ایستاده‌ای
و به پس پشت می‌نگری
چندی است؟
تو کیستی؟
دیوانه‌ای از هجوم زمستان‌ها
به جهان گریخته؟
جهان، دروازه‌ای
به هزاران کویر خاموش و سرد!
آن کو ببازد
آنچه تو از کف داده‌ای
در هیچ منزلی
درنگ نخواهد کرد

اکنون تو پریده رنگ ایستاده‌ای
محکوم کوچ زمستانی
ماننده دودی که
پیوسته، آسمان‌های سردتری می‌جوید!

ای پرنده، نغمه‌ات را
با آوای مرغ صحرا درآمیز
و تو، ای دیوانه
پنهان کن قلب خونین خویش را
در یخ‌زار و در خواری!

کلاغان فریاد برمی‌آورند و
با هیاهوی بسیار به شهر می‌آیند
به زودی برف خواهد آمد
وای بر آن که موطنی ندارد!

پاییز ۱۸۸۴

**************

شعرهای هانا آرنت

اکتبر- پیش از نیمروز

نور کم رمق پاییز درد به جانم می‌نشاند.
آن هنگام که آرام، می‌شمرم هزاران درد خویش را
دیده‌ام مجال چرا می‌یابد، در مرغزارِ نگاهی تیره و تار
از تمام آنچه، نهانی می‌نگرم و برمی‌گزینم آنان.

آه، که را یارای سنجیدن چیزهایی است که نگاهم، چنگ‌ می‌اندازد بدان-
و کیست، خواهان گفتن آنچه دیرهنگام جدایی می‌جوید
زیرا نگاهم هم‌زمان که با دو دست لمس می‌کند آنها را
هیچ نمی‌داند که از چه رو همچنان، درد به جانش می‌نشانند.

و.ی
(والتر بنیامین)

روزی، پسینگاه، تاریک می‌شود دوباره،
فرو می‌افتد شب، از جانب ستارگان،
می‌رهانیم ما، اندام‌های کشیده‌مان را
در نزدیکی‌ها، در دوردست‌ها.

از دل تاریکی‌ها طنین می‌اندازند
خُردک آهنگ‌های دلنشین.
می‌نیوشیم برای ترک عادت گفتن،
سرانجام سست‌مان می‌کنند ترنم نواها.

نواهای دور، اندوهان نزدیک-:
همان صداها از همان مردگان،
که چون پیک‌هایی، پیش فرستادیم‌شان
تا ما را به خوابکی رهنمون شوند.

ه.ب.
(هرمان بروخ)

زنده ماندن
اما، چگونه می‌توان زیستن با مردگان؟
بگو، کجاست آوایی، که آمد- رفتشان را ناتوان می‌سازد،
همانند حرکات و ایماهای سرزده از آنها،
آرزومندیم که هم‌جواری، خود، از ما تن زند.

کیست بداند آن شِکوه‌ای را، که از ما دورشان می‌سازد،
و می‌کشد پرده‌ای، پیشاپیش نگریستنِ تهی‌شان؟
چه ثمر دارد، گسیل کردن خود، به سوی رفته- بودنشان،
و روگرداندن از احساسی که زنده ماندن را می آموزد.

حق و آزادی،
برادران نگویید
پیش روی ما می درخشد سپیده‌دمان.
حق و آزادی را
پروا کنید برادران
بامداد، فرومی‌کوبیم تا کرانه مرگ شیطان را.

از سوی کوه‌ها،
از دل دره‌ها،
لنگ لنگان بکشانید بر پا، بار گرانِ
حق و آزادی را
نپرسید برادران
که اکنون ما در محکمه الهی هستیم.

سرزمین‌های پهناور،
کوچه‌های تنگ،
این گام ماست، برادران.
گریستن، خندیدن،
مهر ورزیدن، بیزاری جستن،
همراه خود می‌سازیم ما، همه خدایان را.
می‌دانم که ویران شده‌اند خیابان‌ها.
کجا فرا می‌درخشد، ردّ گردونه‌ها،
شگفت دست-نخورده،
از دل ویرانه‌های عتیق؟

می‌دانم که خانه‌ها فروریخته‌اند.
ما در زمانه‌ای واردشان شدیم،
به طرز شگرفی مطمئن،
که آنان پابرجاتر از خود مایند.

نکند ماهی که از خاطرش برده‌ایم این بار،
در پرتو پابرجاتر خود،
هنوز با خود می‌برد نعل اسبان را
همچون پژواکِ چهره خاموش‌وارِ رود؟

اندوه به شمعی می‌ماند برافروخته در دل.
تاریکی به نمودی می‌ماند، که برپا می‌دارد شبمان را.
تنها بایدمان که برافروزیم خردک فروغ اندوه را،
تا از دل شبِ دراز پهناور، راه خانه را بیابیم بسان سایه.
درخشان است جنگل، شهر، خیابان و درخت.
خوشا آنکه موطنی ندارد؛ و در رؤیا می‌بیندش هنوز.