سیه‏‌بازوان و ناخواسته بستری بر کرانه نیل

شاه: «لیک چگونه خطر کردی و خاک نیاکان وانهادی؟
چه بازی کرد بخت تو با تو، بگوی تا بدانم.»
همسرایان: «ای شاه آرگوس، بدان که مصائب آدمی هر دم به رنگی درمی‏‌آید و آدمی بر بال بلا هرگز دو پر یکسان نمی‌‏یابد.
ورنه کیست که این سفر ناگهان بر خود پسندد و در هراس از خویشانِ بداندیش راه دریا بپوید و در کرانه آرگوس پناه بجوید؛
چرا که می‏‌ترسد از آن سیه‏‌بازوان و ناخواسته بستری که بر کرانه نیل گسترده ا‏ست.»

نمایشنامه پناه‏جویان (که از نظر برخی کهن‌‏ترین نمایشنامه‏ یونانی در دست ماست)
آیسخولوس، مجموعه آثار، ترجمه عبدالله کوثری، تهران، نشر نی، چاپ چهارم، ۱۳۹۵، ص۴۴۹.

______________________________________________
«دریغا، سرزمینِ نگون‏‌بخت که از به یادآوردنِ خود بیمناک است. کجا می‌توانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستانِ ماست؟ آن‏جا که جز از همه‏‌ جا بی‏خبران را خنده بر لب نمی‌توان دید؛ آن‏جا که آه و ناله و فریادهای آسمان‏‌شکاف را گوش شنوایی نیست! آن‏جا که اندوهِ جانکاه چیزی است همه‏‌ جایاب. و چون ناقوس عزا به نوا درآید کمتر می‌پرسند که از برای کیست، و عمر نیکمردان کوتاه‌‏تر از عمر گُلی است که به کلاه می‌زنند، و می‌میرند پیش از آن‏که بیماری گریبان‌گیرشان شود.»

ویلیام شکسپیر، مکبث، پرده چهارم، مجلس سوم
ترجمه داریوش آشوری، تهران، نشر آگه، چاپ اول، ویراست دوم، ۱۳۷۸، ص ۹۶.

______________________________________________
«یکی از سیّاحان نقل کرد که هیچ‌ کدام از شهرهای فرنگ و هندوستان نرفتم الّا این‏که یک نفر و زیادتر ایرانی در آنجا نباشد و اگر هم ایرانی متولد شده در اینجا هم نبود ایرانی‏‌نژاد بود و این انتشار مردم در بلاد خارجه برای تمام دول هست، اما آنها به جهت تجارت و مأموریت می‌روند. غیر از ایرانی‏‌هایی است که به فلاکت و ذلّت رهسپارند و به واسطه ظلم ترک وطن عزیز خود را گفته به مشکلات توطّن در بلاد خارجه می‌سازند.»

خاطرات و ملاحظات، سید محمدعلی دولت‌‏آبادی، به کوشش ایرج افشار، تهران، سخن، ۱۳۸۸، ص ۱۱۶.

______________________________________________
«از دیروز که با اسماعیل خویی در لندن صحبت کردم و قصیده اخوان‏ جانش را برایم خواند و ضبط کردم، با آن بغض و هق‏هقش، به نکته‏‌ای پی بردم…. ما شاهد زوال نسلی در برابر چشمان‏مان هستیم که می‌بایست و انتظار داشت خوشه‏‌چین درخت معرفت این قرن ایران باشد و ناکام ماند، زیرا سال‏‌ها باغی را آبیاری کرد که از آن جز گل کاغذی نرویید. نسلی که می‌خواست سرود فتح و ظفر بر قلّه آزادی سر دهد؛ پس کولبار زاد راه بر دوش، و پوستین کهنه یادگار نیاکان در بر، قدم در راه نهاد، اما دیری نگذشت که خسته و مانده با آن پیر همزبان شد که: به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‏ خود را؟
نسلی در وطن خویش غریب و قاصد تجربه‏‌های همه تلخ که به امید ساحلی پُر حاصل، زورق خود را به توفان خشمی باشکوه و سرخ‌گون سپرد و تا چشم گشود دید تشنه‌‏لب بر ساحل خشک افتاده است؛ نسلی که سرانجام نعش شهیدی عزیزی را که روی دستش مانده بود از او گرفتند و بی‏‌افتخار در گورستان گمنامان به خاک سپردند.»

ایرج گرگین، امید و آزادی، لوس آنجلس، شرکت کتاب، ۱۳۹۱، صص۳۳۱-۳۳۲.

______________________________________________
«راستش این است که من بیشتر دلتنگ افرادی می‌شوم که با آنها دوست بودم یا کار می‏‌کردم که متأسفانه بیشترشان یا درگذشته‌‏اند یا در ایران نیستند. خاطراتم از ایران هم بیشتر به تهران قدیم برمی‌گردد که می‏‌دانم الان کاملاً زیر و رو شده است. در نتیجه تمایل چندانی به برخورد با یک شهر از هر نظر غریبه در خودم نمی‏‌بینم. تقریباً تمام شهرهای ایران را هم دیده‏‌ام و جایی نیست که حسرت کشفش را داشته باشم… وطن واقعی من محیط زبان فارسی و فضایی است که زبان فارسی در آن منشأ اثر است؛ یعنی می‌تواند متن‏های خوب و با ارزش تولید کند. این فضا حتی اگر در یک ده باشد، برای من ایده‌‏آل است.»

احسان یارشاطر در گفتگو با ماندانا زندیان، لوس آنجلس، شرکت کتاب، ۲۰۱۶، صص ۲۲۱-۲۲۲.