گرداب خیال

برگردان به فارسی : محمدرئوف مرادی 
فرهاد شاکلی، نویسنده، شاعر و پژوهشگر نام‌آشنای کُرد، زاده ۱۹۶۱ است در قصبه شاکَل استان کرکوک کردستان. او از پیشروان شعر مدرن کُردی در دوران بعد از گوران است که در سال ۱۹۶۸ در اوج جوانی شعرهایش اینجا و آنجا در مجلات و جراید آن دوره منتشر می‌شد. نخستین کتاب مجموعه شعرش در «پروژه کودتای پنهانی» در سال ۱۹۷۳ چاپ شد. از آن زمان تاکنون آثار زیادی از او در حوزه پژوهش و به صورت مقاله، همچنین شعر و داستان از او منتشر شده است.
فرهاد ۱۹۷۰ وارد دپارتمان کُردی دانشگاه بغداد شد. در سال ۱۹۷۴ به مدت یک سال به جنبش ملی کردها به رهبری ملا مصطفی بارزانی پیوست و در سال ۱۹۷۵ به سوریه رفت. در سال ۱۹۷۷ از سوریه به آلمان رفت و تا ۱۹۷۸ در آنجا بود و پس از آن در سوئد ساکن شده است. سال ۱۹۸۱ پس از سالی مطالعه در دانشگاه استکهلم، تحصیلات خویش را در دانشگاه اپسالا در رشته زبان‌های ایرانی پی‌گرفت و بعد از اتمام تحصیل در همان دانشگاه به تدریس پرداخت.

ﮐﻮرﻩ راﻩ ﺷﮏ

درون ﻻﻳﻪﻻﻳﻪ ﺷﺐ
ﺁﺑﺴﺘﻦ ﺗﺼﻮﻳﺮ رﻧﮓ رﻧﮓِ ﺗﻮﺳﺖ.
ﺑﺮ درﺧﺖ ﺷﺐ
ﺁوﻳﺰان اﺳﺖ
ﺧﻮﺷﻪهای ﺑﯽرﻧﮓِ ﺧﻮاب.
ﺑﺮاﯼ ﺗﺴﮑﻴﻦ دل ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮﺳﺖ
اﮔﺮ
ﮐﻪ اﻳﻦ ﺻﺪاﯼ ﻏﻤﻴﻦ ﺗﺎر
ﺑﻪ ﮔﺎهی و ﻟﻤﺤﻪاﯼ
ﻗﻄﺮات ﻳﺎﻗﻮﺗﯽ اﺷﮏ را
درﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺑﺎ هقهقِ آهنگ
ﺑﺮ زﻩِ ﮐﻤﺎن ﻣﯽﺑﺎراﻧﺪ.
اﻳﻦ ﻏﺮﻳﺐ ﺁﺷﻨﺎ را
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎز ﺧﻮاهد ﺷﻨﺎﺧﺖ
در ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪهاﯼ ﺑﯽﭘﺎﻳﺎنِ اﻳﻦ ﺳﺮا؟
ﻓﺎﻳﺪﺗﯽ ﻧﺨﻮاهد داﺷﺖ
ﺗﺎ روزﮔﺎر، ﺗﺎرﻳﮏ و ﺗﺎریکﺗﺮ ﺷﻮد
ﻋﺒﺚ اﺳﺖ و ﺑﻴﻬﻮدﻩ اﺳﺖ
راﻩ ﻣﯽﺟﻮﻳﻢ
ﺑﻪ راهی ﻧﺎﺁﺷﻨﺎ و ﮔﻢ
از ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ
ﺷﻌﻠﻪ ﺷﻤﻌﯽ
ﺑﺮﮔﺬار ﺗﺎریکم
ﺑﺮﮔﻴﺮ
ﺗﺎ روﺷﻨﺎﻳﺶ
ﻣﮑﺮر ﺷﻮد
ﻣﮑﺮر
در ﺁینه ﺷﮑﺴﺘﻪ دل.
ﺑﺮزخِ ﺳﺘﺎرﻩ و ﺳﻨﮓ

در ﺑﻴﺎﺑﺎن ﺷﺮارﻩ‌های اﺧﮕﺮ و ﺁﺗﺶ
ﻏﻤﻴﻦ و دلﺷﮑﺴﺘﻪ و ﻣﻠﻮل
ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮو ﻣﯽروﯼ
و در ﺑﺤﺮ ﻣﻮاج و ﺑﯽﮐﺮاﻧﻪ و ﻧﻴﻞﮔﻮن
ﺁراﻣﺸﯽ
ﺑﻪ ﺗﺄﻟﻢ دروﻧﺖ
ﻣﯽﺑﺨﺸﯽ.
ﺑﺮ ﻣﯽدوزﯼ
ﻗﻠﺐ ﭘﺎرﻩﭘﺎرهات را
ﺗﺎر ﺑﻪ ﺗﺎر
ﺑﺎ ﺳﺮاﻧﮕﺸﺘﺎن اﻧﺪوﻩ و ﺷﮏ.
ﮐﻮﭼﻨﺪﮔﺎن ﻏﺮوب
ﺑﯽﺑﺎﮐﺎﻧﻪ ﭘﺮﻣﯽﮐﺸﻨﺪ
ﺗﺎ ﺑﺎ ﺷﺎهﺑﺎل ﺧﻮﻳﺶ
ﺳﺮﺧﯽ اﻓﻖ را ﺑﻪ هم درﺁﻣﻴﺰﻧﺪ.
روزﯼ ﺧﻮاهد ﺁﻣﺪ ﺁﻳﺎ
ﮐﻪ ﻗﻠﺐ بیﭘﺮوﺑﺎل ﻣﻦ ﻧﻴﺰ
ﮐﻮزﻩ ﻧﻮر
ﻳﺎ درﺧﺖ ﺁﺗﺸﯽ را
ﻧﺸﺎﻧﻪ رَوَد؟
ﺑﻪ ﻣﻌﺒﺮ دل
ﭼﺸﻢ میدوزﯼ
ﮐﻪ ﭼﻮﻧﺎن ﭘﻠﮑﺎﻧﯽ ﻧﺎﻣﺮﺋﯽ
ﺳﺮﻧﻬﺎدﻩ
ﺑﺮ دروازﻩ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﻇﻠﻤﺖ
ﮐﻪ نمیﺗﺎﺑﺪ
ﺑﺮ ﺁن
ﮐﻮرﺳﻮﯼ دور ﺳﺘﺎرﻩ‌اﯼ
ﺣﺘﯽ
و ﻧﻪ ﺣﺘﯽ
ﺑﺮق ﺷﻤﺸﻴﺮﯼ از ﻏﻼف درﺁﻣﺪﻩ
ﻋﺮﻳﺎناش ﻣﯽﺳﺎزد.
ﺁوار ﻧﻮر

ﺧﻨﮑﺎﯼ ﻧﺴﻴﻤﯽ
ﺣﺘﯽ
از ﺑﺎﻏﺴﺘﺎن ﻳﺎر
ﻧﻤﯽوزد
– ﺑﻪ ﮐﻮﭼﮕﺎﻩ راز و رﻣﻮز دﻟﺪار-
هُرم ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن ﺣﻴﺎت
از ﺳﺒﺰﻳﻨﻪ ﺑﻬﺎر
در ﺁرزوﯼ ﺗﺮﻧﻢ ﺑﺎراﻧﯽ اﺳﺖ.
ﺗﻮ
ﭘﺴﺮ ﺑﺎد و ﺑﻮران و ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ
دروﻧﺖ ﺟﻨﮕﻠﯽ ﺗﺸﻨﻪ اﺳﺖ
ﮐﻪ هرﺷﺐ
ﺑﻪ ﺧﻮاب ﻣﯽﺑﻴﻨﺪ
ﺑﺎران ﺑﯽﻗﺮار زﻣﺴﺘﺎن را.
در ﻧﮕﺎهت
ﻇﻠﻤﺖِ ﺷﺒﯽ درﺑﻨﺪ
ﺗﮏ اﻓﺘﺎدﻩ
ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﻧﻮرﯼ ﺑﺴﺘﻪ اﺳﺖ
ﺗﺎ از راﻩ رﺳﺪ.
ﺷﺎﻣﮕﺎهان
ﺁواز ﻣﺮگ
ﺳﺮ ﻣﯽدهی
ﺁواز ﻣﺤﺘﻀﺮ رودﺧﺎﻧﻪاﯼ ﮐﻪ ﻧﻌﺮﻩ ﻣﯽﮐﺸﺪ
و اﻓﺴﺎﻧﻪ زﻳﺴﺘﻦ دوﺑﺎرﻩ را
در ﺑﺎل‌های ﺳﺒﺰﮔﻮنش
ﺑﻪ ﭘﺮواز ﻣﯽﺁرد.
ﻣﯽﺁوﻳﺰﯼ
واژﻩ ﭘﻮلک‌های رﻧﮓرﻧﮓ را
ﺑﺮ ﺳﻴﻨﻪ ﺳﭙﻴﺪﻩ دم
ﮐﻪ در ﺑﻴﺪارﯼ
ﺑﻪ ﺑﺎر ﻣﯽﻧﺸﻴﻨﺪ
ﺑﺳﺎن ﺑﻮﺗﻪهای ﺁﺗﺶ.
***********

رفیق صابر
رفیق صابر متولد ۱۹۵۰ است در قلادزه عراق. از شاعران صاحب‌سبک و نوپرداز کردستان عراق است و دانش‌آموخته دکترای فلسفه از دانشگاه صوفیا- بلغارستان.

بدون عنوان

میانِ انگشتان تو
گیاهِ پژمرده‌ای هستم،
سایه‌ای بیگانه از خود
سنگ قبری بی‌مزار،
و فریادی هستم
حک شده بر شک و گمان.
در میان انگشتان تو
درختی هستم
تبر تیزی بر تشنگی‌اش تابیده
و حکایتی
که غربت روایتش می‌کند.
کاروان

در این مرز تنگ سراب‌گون
کوله‌بار بسته
رو به سوی فنا پیش می‌رود
رازها چون گردابی مرا در خود می‌کشانند
سرم گورستان زمان است
وطن بوران.
در این مرز سراب‌گون
سرنوشتم
شکی است رو به گمان

شهر خاموشان
آغوش
به باران بی‌پایان می‌سپارم
معشوقه رودخانه می‌شوم
گردون را با شکوفه می‌آرایم
شب را به روشنایی
یقین را به پرسش و شک
شهرخموشان را به فریاد.
به باران بی‌پایان آغوش می‌سپارم
از تندر
جزیره‌ای برمی‌سازم

لطیف هلمت
سال ۱۹۴۷ در خانوادهای مذهبی زاده شد، در کفری از استان کرکوک. وی تحولات شعری زیادی از سر گذرانده و آثار زیادی از او منتشر است.
ماه چیست؟
شاید زرده تخم دایناسوری باشد!
ابرها کجایند؟
آسمان را سراسر گشتم
اما پاره ابرهای گندمگون را
که دوستان کودکیم بودند نیافتم
آن پاره ابرهایی،
که گل و نان و دبه‌های پلاستیکی را برایم می‌آوردند
شاید
ابرهای دوران کودکیم را
برادرانم اسیر کرده‌اند
برادرانی که به جان هم افتاده‌اند.

شب را می‌توانم
بسازم
اما بسانِ چشم‌های تو
سیاه نمی‌شود.

خداوندا
تو را سپاس می‌گویم
که
انگشتانی برای نوازش
لبانی برای مکیدن و
دندان‌هایی برای گاز گرفتنِ
پستان دختران زیبا
به من هدیه کرده‌ای.

سرزمینم در ساکی جا می‌شود
اما وجب خاکی ندارم
دمی در آن بیاسایم.

چشم‌هایت چه آیینه‌ای تاریکی بود
که من در آن افتادم.

گفتم چه بارانی!
اما پنجه‌های تو بود
که بر سر شانه‌ام می‌باریدند.

از تار گیسوان دختران
خوش‌آوازترین گیتار می‌سازم.

ساعت همه لحظه‌ها را می‌برد
بی‌آنکه لحظه‌ای را
به کسی بدهد.

به کنارت می‌آیم
اما از یاد می‌برم
غم‌های کهنه‌ات را
به تو باز گردانم.

چه نسیم خوش رایحه‌ای وزید
این صبح
انگار از گیسوان تو گذر کرده است.

چرا این شهر سوخته؟
شاید ژنرالی با آن
سیگار یا پیپش را
روشن کرده است

زمین‌شناسان هرچه دوست دارند بگویند
زمین تنها دو اقیانوس دارد،
و آن،
دو چشمان توست
مهجه کهف، شاعر سوری تبار


اندامم جای رزم تو نیست
پستان‌هایم
نە چشمەسارند و نە کوهستان
پستان‌هایم نە می‌خواهند پیشرو در انقلابی باشند
و نە اسیری در جنگی.
پستان‌هایم در پی عفو عمومی‌اند
آزادشان کن
تا من با دستمال‌های آغشتە بە شیر
مفتخر باشم
تا بتوانم
بی‌آنکە پرچم بر فرازشان بر افرازم
آن را بە معشوق دلبندم
هدیە دهم
اندامم میدانگاە جنگ تو نیست
پرچم؛ نە پر افتخار است و نە بی‌بها
نە سبب هراس تواست و نە راە رهاییت
گیسوان من
نە مایە پیشرفتند و نە سرچشمە زلالی آب
اگر رها با باد هم آغوش شود
یا پوشیدە
از آفتاب نهان بماند
مرا از سرنوشت تجاوز نمی‌رهاند
دستانت را از زلفانم بردار
تا بتوانم گیسوانم را شانە زنم
تا دل خوش
بتوانم سرخوشانە بەرنگشان بگیرم
تا بتوانند بر سینە معشوق دلبندم پریشان شوند.
اندامم جای رزم تو نیست
ران‌هایم شاهراە تو نیستند
رو بە شهر ظلایی تو
شکمم انبار گندم تو نیست
فرزندانم هدیە سربازهای تو نیستند
کشتی گردشی تو نیستم بە سوی زادگاهت
مرا بگذار دریاچەهایم را خوب بگردم
کە میان جنگل‌های سرسبزم می‌درخشند
بگذار جامم را پر کنم و خالی کنم
از می یا از عسل عشق شیرینم.
بگو
اگر دنیای دیگری سر رسد
تو پوست پارە خواهی کرد؟
اندامم رزمگاه تو نیست
چگونە جرأت می‌کنی
دست بر آن جایی کە من بە تو راە ندادەام بگذاری
آیا خدا بە تو چنین گفتە است
دست بر آنجا بگذاری؟
اندامم جای رزمگاە تو نیست
از جنگ و جدال شرق و غرب عقب بکش
این یورش و محاصرە را بشکن
تا بتوانم زمین را مهیا کنم
برای فصل گل‌های سوسن و نرگس
تا در این بهار
بتوانم
در کجاوە عشق
با معشوق دلبندم جشنی بە پا دارم

*********
شیرکو بیکەس
وی پسر شاعر نامدار کرد فایق بیکه‌س است و سال ۱۹۴۰ در استان سلیمانیه چشم به جهان گشود. آثار پرشماری از او به بیشتر زبان‌های زنده جهان ترجمه شده و جایزه توخولسکی و شهروندی افتخاری ایتالیا به او اعطا شده است.

بگذار موبه‌موی گیسویت را بنویسم
تار به تارِ
آن غمِ درازِ محکوم به زندان را،
بگذار آن پارچه باریک خونین غروب قربانی را
یا آن جوانه درخت در احتضار بریدن
و یا آن طره سپیده دم را
با خاکسترِ کاغذ و
نم نم روح بارانیم تر کنم.
بگذار،
آن دردِ فرو خورده
در پروازِ ترس و هراس را بخوانم و
بادی بشوم
به هنگام مرگ در گیسوان تو
روزهایت را شانه بزنم.
در آن گیسوان
که هر روز گمانی برق می‌زند
در هم ریختگی‌اش پریشان می‌شود و آرام می‌گریزد.
ترس
چون گردبادی بلند می‌شود
و مرگ
در آن سوی بالینت
دست به سوی شمشیر جهادگری دراز می‌کند!
در آن گیسوان
مهتاب شبی مجروح است
و خرمنی فرو می‌ریزد.
انگشتانم بادِ وحشی‌اند
که در زردی تن ماه‌گونت،
در صحرای اندامت
درآن گندمزار کاکلت
چون پرتوهای روندهای، قدم می‌زنند
و شب‌های افسانه‌ای و نکبت که موبه‌مو حکایت از
ترورِ برگ و شاخه و
فواره خون تو است
ثبت می‌کنند.
در آن گیسوان
آبشاری زخمی است
و صدا می‌پاشد.
در آن گیسوان
موج‌هایی دراز خوابیده‌اند
شعر را
بر اندام خود کشیده‌اند
و نفرین خدای تازهای شده‌اند.
بگذار میان گیسوان ممنوعت
میان سرِ پر از تندر و ابرت
به ژرفای رنگ و بو و آواز پی ببرم.
در میان گیسوان ممنوع تو،
عشق ما پرسشی است
که در این روزگار
به سنگ و شمشیر زمان می‌ساید!
میان گیسوان ممنوعت
قامت آسمان زنجیر می‌شود.
جنگِ زلف است و جنگِ زندانی نور و
جنگ نهان کردن بافته‌های بلند گیاهان خدایی و
جنگِ تن من.
موبه‌مو گیسوانت را می‌نویسم
تار مویی مرا به سوی خوابی می‌برد
و تار دیگری
نگاهم را به قامت تو حیران می‌کند
و تار مویی دیگر
مرا باد سردی می‌سازد
و دیگر مویی نیر هاشور بارانی
از آه سرد و صدای خسته‌ام.
گیسوانت روزنامه ممنوع وطن است
و شاخ و برگ درخت سیب حرام!
هر روز چشمانم را در تردد جاده می‌کشند
تا رقص برگ‌ها را نبینم
بادی فراری هستم
در آسمان حرامی ترورم می‌کنند
تا پرواز پرنده‌ای را به تماشا ننشینم
گیسوانت هویت شعرم شده‌اند!
سرنوشت مختوم منند.
گیسوانت آرزویی شده‌اند
ابریشمین
گاه واژگان مجعدی می‌شوم آن را می‌بافم
و گاه خیال صافی
وگاهی نیز بویی کوچنده
و باری نیز در گهواره زلفانت
آرام … جان می‌سپارم.
من نمی‌توانم کوهی که سنگ ندارد ببینم
نمی‌توانم ابری که باران ندارد بیابم
من نمی‌توانم ریشه درد را بیرون کشم
من نمی‌توانم، هرگز نمی‌توانم
بی بال گیسوان تو پرواز کنم….

زمستان بود و
می‌نوشتم
بە باران چشم دوختم،
سطرهای دفترم جوبارە شدند
بە جوبارە چشم دوختم
واژگانم رودخانە شدند
بە رودخانە چشم دوختم
آرزوهایم دریا شدندـ
بە دریا چشم دوختم
ناگهان گرداب خیال بر آمد و
مرا در ژرفای خویش فرو برد
اکنون من و قلم
دو ماهی عاشقیم
در دل اقیانوس


به بید مجنون نظر می‌كنم
گویی مادر است
در حیاط خانه
خمیده بر اندوه پاییز
به كوه نگاه می‌كنم
گویی پدر است نشسته بر شانه آزادی
شوریده بر قامت ستم.
راز…

«…دختر زیبا
تو نه شاعری، نه نقاش
من اما هر دو…

چه کسی می داند
چشمانت هر شب
شعرها را دزدکی به من می رساند ؟

چه کسی می داند
انگشتان توست
که نقاشی هایم را می کشد ؟

اکنون
از روزی می ترسم
که چشمانت و انگشتانت
این راز را فاش کنند
به خیابان، کوچه و دنیا بگویند:
این مرد نه شاعر است
نه نقاش ! »