پدری برای تمام فصول

به‌روژ ئاکره‌یی

بهار

نامش را شنیدە بودم؛ همیشە. از همان روز شاید کە چشم باز کردە بودم، بە پچ پچ البتە بیشتر. و باریک کە می‌شوم در فکر بە قول مادر، این نام را هیچ‌وقت بلند نشنیدە بودم انگار، در آن سال‌ها کە سال‌های نبود پدر بود. و در میانە خبر می‌آمد، این نام، آن سال‌ها. خبر بود اصلا یا قسم. بە سرش قسم می‌خوردند و دعا: «خدایا بیست سال از عمرم را بە او ببخش.» مادر ‌بزرگ می‌گفت و نگاە می‌کرد از پنجرە بە کوە، بە کوه‌ها، کە دور بودند و می‌لرزیدند در هُرم گرمای شهر.

«پدر بالاست.»

و طول کشید خیلی تا فهمیدم بالا یعنی کوە.

«بە هیچ‌کس نگو… ولی قمقمەشو بابا حمل می‌کنە.»

«حمل» و «قمقمە» را نمی‌فهمیدم، ولی پرسیدم: آب کی؟

و برادر با چشم و ابرو اشارە کرد. بە کوه، بالای کوه‌ها.

و یک روز کە در ماشین قراضەای نشستە بودم کنارِ مادربزرگ و سمت راست رودخانە بود و سمت چپ کوە، و رانندە کە دوست پدر بود، در جادە باریکی می‌راند کە مارپیچ از میان درە می‌رفت.

«حالا نمی‌شد اینو نیاری؟»

مادربزرگ گفت: «گفتم بیاد، شاید باباشو ببینە… بالاخرە.» و دستم را از روی چشمام برداشت «گریە نکن… اومدی دیگە.»

رادیوی ماشین خش‌خش می‌کرد و زنی در میان باد انگار چیزی می‌خواند.

بیدار کە شدم تاریک بود. پیادە شدیم. چیزی پیدا نبود و بوی روستا می‌آمد. مردی با چراغ‌قوە پیش رفت و ما دنبال دایرە نور چراغش رفتیم کە هرچە می‌رفتیم، نمی‌رسیدیم. بعد بە خانە کوچکی رسیدیم کە فانوسی در پنجرەاش می‌سوخت. مرد، کە دیدار نبود، در زد. در باز شد و دست زنانەای فانوس بالا آورد. گیسوان ریزبافتە بر شانە چپ و چهرەای کە در لرزش فانوس لبخند داشت. مادر بزرگ سلام کرد. فانوس رفت. داخل شدیم. خانە فقط دو اتاق بود. پیچیدیم سمت راست. در باز بود و اتاق نور زرد داشت، تمیز بود، و بوی خوب فقیرانەای می‌داد.

«خوش آمدین.» زن میان‌سالی کنار پنجرە ایستادە بود. چشمان درشتی داشت و لبخندش نرم بود.

مادربزرگ رفت. سە قدم شاید. و خم شد و گوشە پیراهن زن را کە بلند بود، بوسید. زن خواست نگذارد. نرسید، و روسریِ مادر بزرگ را بوسید. بعد همان جا، کنار پنجرە نشست. روی تشکی کە نازک بود: «نوەتونە؟»

«پسر قمقمە است. دست‌بوس شماست.»

«بفرمایید. بنشینید.»

روز بعد صبح بود و کنار جوی آبی بودیم کە سرد بود و مادربزرگ روی تختەسنگ بزرگی نماز می‌خواند. من محو و مبهوت گل و گیاە و آن همە پروانە بودم کە می‌چرخیدند و می‌رفتند و گم می‌شدند. مادربزرگ نمازش را تمام کرد و فوت کرد سمت من و کوە و درە: «دست و صورتتو نشستی؟» و برخاست. و آمد کنارم نشست. سرم را خم کرد و خم کە شد مشتی آب از جوی بردارد، سایەای در جوی سرد افتاد.

«خوش آمدین.»

مادربزرگ سر بلند کرد. آب از میان انگشتانش ریخت و صلوات فرستاد. مرد آن طرف جوی بود. با تفنگ و خنجر و دو قطار فشنگ. پاهایش از هم باز بودند، کمی، و سفت ایستادە بود. ابروهای پرپشتی داشت با چانەای محکم، و لبخند. مادر بزرگ برخاست. رفت و خم شد دستش را ببوسد. مرد دستش را عقب کشید و مادربزرگ شانەاش را بوسید. من کە نشستە بودم و نگاە می‌کردم فقط، کوه‌های دور و درەهای نزدیک و رودخانە را از میان پاهایش می‌دیدم کە آفتاب داشت روشنشان می کرد.

تابستان

زیر چادری زندگی می‌کردیم کە پدر روی تپە علمش کردە بود. پایین تپە درخت‌های سپیدار بود و پایین‌تر رودخانە بود و ناهار کە می‌خوردیم بە رودخانە می‌زدیم. ساعت‌ها در آب سبز و سرد دست و پا می‌زدیم و هیچ‌وقت هیچ‌کدام نفهمیدیم کی شنا یاد گرفتیم. سپیدارها سایەشان در آب کج کە می‌شد، می‌دانستیم حالا از روستایی کە بە آن «کوێستان» می‌گویند، می‌آید و پیادە از کنار رودخانە بە مهمان‌خانەاش می‌رود کە بالای تپە بود. و ما تند و تند پیراهن و پیژامەهای خط خطی‌مان را -چە بسا پشت و رو- می‌پوشیدیم و می‌دویدیم روی صخرەای کە مشرف بە جادە بود، کە خاکی بود. و می‌آمد. آهستە و مطمئن. با گام‌های محکم، اما کوتاە. پشت سرش چند مرد مسلح، مهربان می‌آمدند. بە صخرە کە می‌رسید، می‌ایستاد. با غرور نگاەمان می‌کرد و ما نفس در سینە تنگ شدە، پاشنەهای لختمان را بە هم می‌چسباندیم و با دست راست سلام نظامی می‌دادیم. لبخند می‌زد. دستش را آرام بالا می‌آورد، تا کنار ابروهای پرپشت تاریخی‌اش، و سلام می‌داد. و نگین خنجرش برق می‌زد.

یک روز دستش را کە پایین آورد، با صدایی آرام اما محکم گفت «تو اسمت چیە؟»

نگاهش بە من بود. و من ذوق‌زدە از صخرە با پاهای برهنە پایین دویدم و روبرویش ایستادم. سرم تا لبە نیام خنجرش می‌رسید کە از زیر شال کمرش بیرون بود. مثل هلال ماە.

دوبارە گفت: اسمت چیە زبل خان؟

گفتم: من پسر «کوندک» هستم.

خندید: کوندک؟ و من نگاهم بە قطار فشنگ‌هایش بود و سر تکان دادم.

گفت: اسمتو کە نگفتی. ولی… ببینم پول داری؟

گفتم: بلە.

گفت: کو؟ نشونم بدە!

مِن‌مِن کردم و بە پاهای لختم خیرە ماندم: پیژامەام آخە جیب ندارە.

کاکلم را با انگشت‌های کوتاهش کمی بە هم زد. خندید و برگشت سمت یکی از مردها: بیا بە این بچەها پول بدە.

برگشتم و نگاە کردم بە بچەها کە پابرهنە از صخرە پایین می‌آمدند.

پاییز

چند ماهی بود ولولە بود و مردم سردرگم. جنبش شکست خوردە بود و همە سرگردان.

بیرون شهر، چادر بزرگی کنار خانەاش بود کە با مهمان‌هایش در آن جا دیدار می‌کرد. آفتاب هنوز رمق داشت و نرفتە بود، کە مادر حالش ناگهان بهم خورد و مادربزرگ گفت بروم دنبال پدر کە بیاید.

معلوم بود کجاست.

جلوی چادر داشتند آب می‌پاشیدند و بوی خاک خیس می‌آمد. یکی از نگهبان‌ها پیش آمد: «چی می‌خوای؟»

راە را تمام دویدە بودم و نفس می‌زدم «مادرم! مادرم حالش بد شدە! پدرمو می‌خوام.»

«پدرت کیە؟»

«پدر من…»

و پدر ناگهان از پشتِ چادر آمد «چی شدە؟… الان می‌آم.» و برگشت.

این پا و آن پا کردم و دو قدم جلو رفتم. ورودی چادر باز بود و هیچ کس نبود. فقط او بود و هنوز لباس پیشمرگە بە تن داشت، اما تفنگ و قطارهای فشنگ نە. خنجرش هم نبود. روی صندلی نشستە بود و با ابروهای پرپشت گرەکردەاش نگاە می‌کرد، بە صفحە شطرنج کە روی میز بود. و روبرویش هیچ کس نبود.

زمستان

کت و شلوار تیرەای بە تن داشت. مهمان‌خانە پر بود و ساکت بود. سکوت پر از نفس‌های حبس شدە بود و او خستە بود. سرطان خستەاش کردە بود و باید می‌رفت، در پی علاج. و در آن شلوغی حرفی نبود. چند نفر آرام برخاستند. پدر هم آرام برخاست، و از دور نگاهم کرد کە برخیزم. او هم برخاست. کوتاەتر بە نظر می‌آمد در آن لباس و خستەتر. و من حس می‌کردم لباس‌هایش نیز خستەاند، بە تنِ خستەاش. نگاه و ابروهای پرپشتش اما همان بود کە بود؛ محکم ایستادنش هم. و دست دادنش کە داشت دست می‌داد با مردها کە داشتند می‌رفتند. نگذاشت کسی دستش را ببوسد. پدر بە مقابلش کە رسید، بە پدر گفت: «بمون. کارت دارم.» و پیشاپیشِ مردها بیرون رفت. روی پاگرد پلەها ایستاد و رفتنِ مردها را نگاە کرد کە نزار و خستە از پلەها پایین رفتند و آستین پدر را کشید و و رها کرد و رفت طرفِ نردەها کە پایینش استخر بود. پدر رفت و کنارش ایستاد. معلوم بود نمی‌داند با دست‌هایش چە کند. سرش را بە سمت پدر کمی پایین آورد و چیزی گفت. نمی‌شنیدم. و باز حرف زد. و سر تکان داد. پدر سر پایین انداخت و بعد خم شد و در دست‌های خودش گریە کرد. و او صدایش ناگهان بلند شد «کوندک!… خجالت بکش. محکم باش.» و گریبان پدر را چنگ زد. تکان داد. یک‌بار. و پدر شانەهایش لرزید و بعد خم شد دستش را ببوسد. و او دستش را پس کشید و برگشت بە سمت استخر کە خالی بود: «مراقب بچەهات باش. کوەها و درەها منتظرشان هستند.»

بهار

هلیکوپتر در آسمانِ ابری چرخی زد و شیونِ هزاران مرد و زن شهر را لرزاند. کوچە و خیابان فقط جمعیت بود کە یتیم شدە بودند ناگهان و می‌دویدند سراسیمە و گریان. هلیکوپتر برفراز شهر چرخید. چند بار. و آمد سمت استادیوم. باز چرخید و باد آمد و گردوخاک شد. هلیکوپتر فرود آمد. مردم  از هم گسیختند و باد پیچید و باران از آسمان ناگهان ریخت. حالا فقط پرەهای هلیکوپتر پیدا بود کە فراز سر مردها و زن‌های گریان می‌چرخید هنوز. و بعد تابوت روی شانەها لغزید. موج برداشت، و رفت. در باران و سرود و مشت و هق‌هق. از خیابان گذشت. بە کوچە رسید. کوچە مردم بە تپە می‌رفت. و تابوت همچنان بر دست‌ها و شانەهای خیس و خستە بالا رفت. از تپە بە کوە. بر موجِ گریە. زیرِ باران.

*

مادربزرگ گفت: نە… پدرت نبود. ملامصطفی بود. نشناختی‌اش؟ بارزانی!

 

——-

* این متن جهت ویژەنامەای برای کتاب «بر تارک طوفان» (ملا مصطفی بارزانی بە روایت مطبوعات) نوشتە شدە است. آن ویژەنامە و این متن هرگز چاپ نشدند.

** کوندک: قمقمە

***ملا مصطفی بارزانی از رهبران جنبش ملی‌گرای کرد در عراق و نخستین رهبر حزب دموکرات کردستان عراق بود. او در ۱۴ مارس ۱۹۰۳ در روستای بارزان کردستان عراق ( که در آن هنگام بخشی از امپراتوری عثمانی بود) متولد شد. در سال‌های ۱۹۳۱ و ۱۹۳۲ او و برادر بزرگ‌ترش، شیخ احمد بارزانی، از سران جنبش استقلال کردستان بودند. در ۱۹۳۵ با سرکوب این جنبش، آنان به سلیمانیه تبعید شد. ملا مصطفی در ۱۹۴۲ از سلیمانیه گریخت و شورش جدیدی را علیه بغداد آغاز کرد که نهایتاً ناموفق بود. بعد از آن ملا مصطفی با صدها نفر از طرف‌داران و خانواده‌های آنان به ایران مهاجرت کرد. اما پس از شکست «جمهوری مهاباد» در ایران، آنان ناگزیر به عراق برگشتند و نهایتاً با حدود ۵۰۰ نفر از بهترین پیشمرگه‌هایش به آذربایجان در اتحاد جماهیر شوروی رفت و در آن‌جا، ضمن خلع سلاح، پناهنده شد. در ۱۹۵۱ بسیاری از پیشمرگه‌های بارزانی موفق شدند در باکو مستقر شوند و بعضاً به تحصیلات خود ادامه دهند. بارزانی شخصاً به مسکو رفت و به تحصیل در رشتهٔ علوم سیاسی و نظامی پرداخت و با تبعیدی‌های کرد آن زمان تماس حاصل کرد.
در ۱۹۵۸ و پس از کودتای جمهوری‌خواهان، نخست‌وزیر وقت، عبدالکریم قاسم، بارزانی را به عراق دعوت کرد. او با استقبالی کم‌نظیر به عراق بازگشت و خواستار استقلال نواحی کردنشین شمال عراق شد. این موضوع باعث پیداشدن اختلافاتی بود که نهایتاً در ۱۹۶۱ به حملهٔ نیروهای دولت مرکزی و قاسم علیه کردستان انجامید. بارزانی و همراهانش درنتیجه مجدداً به کوهستان‌های کردستان پناه بردند.
در مارس ۱۹۷۰، رهبران کردستان با بغداد به توافقاتی رسیدند و با به رسمیت شناخته شدن قومیت و زبان کردها و موقعیت برابر آن‌ها با اعراب تأکید شد.
در مارس ۱۹۷۴، مصطفی بارزانی این بار با حمایت محمدرضا پهلوی، شاه ایران، و آمریکا جنگ جدیدی علیه حکومت حزب بعث عراق را آغاز کرد که با پیروزی‌های بزرگی همراه بود. در اوایل سال ۱۹۷۵، با امضای توافق‌نامه‌ الجزیره بین شاه و صدام، ایران هرگونه کمک به شورش کردهای عراق را متوقف کرد و فشار زیادی بر شورش کردها وارد آورد که باعث عقب‌نشینی موقتی وی و تنها ماندنش شد. سال بعد، دوباره حزب و پیشمرگان به رهبری بارزانی کار خود را از سر گرفتند، ولی بعد از مدتی به‌علت بیماری، برای معالجهٔ سرطان ریه به ایالات متحده رفت و نهایتاً در ۱ مارس ۱۹۷۹ در بیمارستان جورج تاون، در واشنگتن، آمریکا درگذشت.
خانوادهٔ بارزانی دوباره با جدیت تمام مبارزه را از سر گرفتند. پسر او، مسعود بارزانی، رهبر کنونی حزب دموکرات کردستان عراق و رئیس کنونی حکومت اقلیم کردستان عراق است.