وریا به کردی یعنی هوشیار

به روژه ئاکره ای

کی بود؟
صد سال؟ دویست؟ یا… دە سال پیش؟
تابستان بود. تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. رفتم کنار پنجرە و نگاە کردم بە باران و پشنگەهای آب کە بە شیشە می‌خوردند و در لغزیدن بە هم می‌پیوستند و بعد جدا می‌رفتند.
گفت: وریا هستم. وریا مظهر.
گفتم: وریا؟…
گفت: آیرو… آیروی شاعر. اینجام، استکهلم.
جوان بود. با دو چشم مایل بە سبز، یا آبی، یا… نفهمیدم. هیچ‌وقت. ولی یادم هست، شبیە بچەآهوی ترسیدەای بود کە از جنگل فرار کردە باشد. تا شب خم شد، از این بار بە آن بار رفتیم و هی نوشید و هی پرسید: پس تو چرا نمی‌نوشی؟
بیرون باران بود.
دو دفتر شعر چاپ کردە بود. با پول خودش. یکی را آوردە بود: «داد نزن! در آیینە کسی نیست»
– اون یکی رو دوست ندارم. اسمشم بهت نمی‌گم. پس چرا نمی‌نوشی؟
بە فارسی می‌نوشت. دقیق و روان. گاهی پاچەگیر. پاچە نحو و زبان و کلیشەهای مستعمل شعر و زبان فارسی را می‌گرفت. شیطنت می‌کرد. «وریا» را قلب کردە بود و شدە بود: «آیرو». و آیرو آن روزها نامی بود میان نام‌ها و شعرش شناختە می‌شد، گرچە کم. و با آن سن کم (چند
سالە بود آن روزها؟ بیست و چهار؟) شناخت خوبی از تئوری‌های ادبی داشت و بدون آنکە سوار خواندەهایش شود، بە حس و نگاە و ذهن خوانندە شلیک می‌کرد. شکلک در می‌آورد. در نوشتن جسور بود و وریا، اما در زندگی وریایی بود بە قول مادرم دست و پا سفید، خجالتی،
مضطرب. دست‌هایش را نمی‌دانست کجا بگذارد.
سکوت کە می‌شد، می‌گفت: شعر بخون.
بچە سنندج بود. در تهران و کرج بالیدە بود. چند سال در ترکیە و بعد بە فنلاند رسیدە بود.
فنلاندی و ترکی و فارسی و کُردی می دانست. اورهان ولی را دوست داشت و دفتری از شعرهایش را بە فارسی در آوردە بود.
شعر کُردی را می‌شناخت. یک بار هم سفری بە سلیمانیە و اربیل رفتە بود. نمی‌دانم کی؟
نپرسیدم چرا؟ دفتری از شعرهایش را هم بە کُردی داشت. فارسی‌هایش بودند. جزوەمانند، منگنەای.
گفتم: وریا، شعرهای کُردیت خوب نیستند. خوب یعنی درشون نیاوردی بە کُردی.
گفت: می‌دونم. کُردیم خوب نیست. پارەشون می‌کنم، شاید.
دست‌هایش را نمی‌دانست چە کار کند.
زنگ می‌زد، دیروقت بیشتر: حوصلە داری شعر بخونم؟… می‌خندید: اگە نداری، تو بخون. یە شعر خوب بخون.
بعدها داستان نوشت، بە فارسی. غریب بودند. مثل شعرش. خودش.
گفتم: چاپشون کن.
پول نداشت. خودش گفت.
گفتم: بچەهای تهران هستن، می‌تونیم باهاشون حرف بزنیم.
گفت: آرە؟
گفتم: اینا داستانای خوبی‌اند ابن الخدا!
صدایش خندید: این ابن الخدا رو خیلی دوست دارم. فقط تو زبان کُردی می‌گن، بەروژ، نە؟ و بیشتر تو سلیمانیە، آرە؟
داستان‌ها را نشر نی در آورد: «چیدن قارچ بە سبک فنلاندی» بد هم پذیرفتە نشد، در فضای ادبی آن روز تهران.
تابستان دو هزار و هفت بود. خستە از کُردستان بە استکهلم رفتم.
زنگ زدم.
جواب نداد.
شب ایمیلش رسید. خستگی و بیزاری.
– دلم برای «کالرا» تنگ می‌شە بەروژ، می‌فهمی؟ دارم دیوونە می‌شم. هفتەای یک بار اجازە دیدنشو دارم فقط. می‌فهمی بەروژ؟
می‌فهمیدم.
از زنش جدا شدە بود.
نوشتم: بزن بیرون. یە مدت بیا و بمون.
خوب بود، بە نظرش. جیبش ولی خوب نبود. با دوستان بلیط کشتی فرستادیم.
آمد.
گم و گور در خود تا شب خستە می‌شد می‌نوشید و بعد روی همان کاناپە می‌خوابید کە رویش لم دادە بود. شلوار و حتی کفش‌هایش را در نمی‌آورد.
جوان سالمندی بود.
یک شب همین طور کە روی کاناپە، در خانە حسن نور، لم دادە بود، ناگهان بلند شد: وقتی برگشتم یە مجموعە شعر تازە می‌فرستم برات.
چشمش برق می‌زد.
بعد رفت.
بعد «تلویزیون خراب» را فرستاد. دفتری از شعرهای هوشیار و شیطنت‌های بیانی و جرأت نگاە بە حس‌های سرکوب شدە. شیطنت زبانی در این دفتر آن قدر زیادند کە در ترجمە تن نمی‌دهند.
مدت‌ها درگیرشان بودم.
بعد فرستادم.
زنگ زد.
دیروقت بود و صدایش دور و نزدیک می‌شد: کار خوبی کردی، ولی دست نگە دار. همین کە پولی دستم بیاد میام استکهلم. رو ترجمەها کار می‌کنیم، دوتایی. ببینم تو نمی‌تونی بیای هلسینکی؟ یە اتاق و یە تخت و دو تا صندلی دارم. خبر داری اجازە ندارم دخترمو ببینم بەروژ؟
نداشتم.
نیامد.
نرفتم.
بعد آمدم کُردستان. بعد رفتم استکهلم. و بعد دوبارە آمدم. و بعد ماندم.
پارسال برایم نوشت: ابن الخدا! خودتو برداشتی و قسر در رفتی. نمی‌تونی منم قسر در ببری؟…
خستەام این جا.
حال در سی و پنج سالگی و در گورستانی در هلسینکی، خستە نیست.
طاهر برایم نوشتە: بەروژ! وریا مظهر رفت. خودکشی کرد و دنیا رو برای جاش‌ها* و جاکش‌ها گذاشت.