نبض خواب‌آلود شعر در ذهن بیدار هانا آرنت

برگردان به فارسی: علی امینی نجفی

جان‌مایه کار هانا آرنت اندیشه سیاسی بود؛ اما با جهان شعر و شاعری نیز همراز بود. افلاطون که یکی از پایه‌گذاران این رشته بود سر آن داشت که شاعران را از قلمرو دلخواه خود (مدینه فاضله) براند، زیرا باور داشت آنان ژاژخایانی هستند که جز دروغ به هم نمی‌بافند. اما آرنت اعتقاد داشت: «نه از فیلسوفان که حاملان اندیشه‌اند، بلکه از شاعران است که حقیقت را انتظار داریم».
این رهیافت را او در نیمه دهه ۱۹۵۰ در خاطرات خود، «یاداندیشه‌ها» بیان کرد و سپس در سال ۱۹۵۸ در آخرین کار بزرگش «از حکمت عملی» آشکارا گفت شعر «تضمینی فراتاریخی برای خودبودگی انسان در جهان» است که می‌تواند، مانند هنرهای دیگر، فراسوی زمان بر «سیر دنیوی انسان در جهان» پرتو افکند.
هانا آرنت در سراسر زندگی خواننده‌ مداوم و شیدای شعر بود و زمانی دریغ‌گویان گفته بود پرشمار شعرهای آلمانی که از بر دارد، یگانه پیوند برجای مانده برای او با سرزمین آلمان است. بعدها و پس از مهاجرت از آلمان ذهن و زبان او با سرایندگان فرانسوی و انگلیسی‌زبان همدم شد؛ از آنان بسیار خواند و نیز درباره‌شان نوشت.
در مجموعه دوجلدی خاطرات او که با عنوان ابتکاری «یاداندیشه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۳» (Denktagebuch) در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، در میان یادداشت‌های روزانه، چندین شعر نیز یافت می‌شود.
یکی از شهره‌ترین شعرهای هانا آرنت، که به انگلیسی ساده‌ای نوشته شده و پس از مرگش انتشار یافت، نوعی زندگی‌نامه است که در آن آشکارا از دلدادگی خود به مارتین هایدگر سخن گفته است. شگفتا که او در این شعر او زادگاه خود را نه شهر هانوفر- که تولدگاه واقعی او بود- که شهر کونیگزبرگ (کالینینگراد کنونی) خوانده، شاید به پاس اندیشمند بزرگی که از او نام برده است. البته پدر و مادر آرنت اهل کونیگزبرگ بودند و پس از چند سال اقامت در هانوفر به همراه دخترک خود به کونیگزبرگ بازگشتند.

در کونیگزبرگ به دنیا آمدم
در خانواده‌ای از یهودیان پروس،
در شهر کانت.
پدرم از سفلیس درگذشت
در ساعات احتضار
دیگر مرا نمی‌شناخت
مادرم هشیار و نگران
همیشه کنارش بود
بیدار و مراقب
در کودکی
یونانی خواندم و کیرکه‌گور.
*
در ماربورگ
با مارتین هایدگر آشنا شدم
زمانی که ذهنی بیدار و چشمانی تنها داشتم.
عشق مارتین را برانگیختم
و در خود پروریدم درک او را
از مراقبت
و از پاسداری
عشق ما
آمیزه‌ای بود از اندیشه
با خواهش تن
او بود که شکل بخشید
به فهم و ادراک من
و اجازه نداد
قلبم سرد شود.
*
هنگامی که پارلمان (رایشستاگ) را
در کام آتش دیدم
بوی مصیبت را شنیدم
و دانستم که هستم
در آن آزمون بزرگ
مارتین خیانت کرد به خود
و عشق من
بدل شد به خشم.
*
آنچه تجربه کردیم
جنگ نبود
پرتگاهی بود دهان‌گشوده.
*
من کودکان یهودی را
نجات دادم از کام مرگ.
*
سپس در آمریکا
با خشمی نومیدانه
روبرو شدم با دیوار خاموشی
اعتماد نکنید
به شکم‌سیران!
*
در دنیا شرارتی هست
که فهمیدن آن ممکن نیست
تلاشی بیهوده است
سرشت آدمی را تغییر دادن
تلاشی ویرانگر
که دست‌افزار آن مرگ است.
*
در اورشلیم
در کنار دیوار ندبه
آیشمن را دیدم
محبوس در قفسی
شرارتِ مجسم
تنها بود
و در حیرت فرو رفتم
چون دیدم او
نه غول بود و نه هیولایی
بل قامتی غمگین
با زبانی الکن
چشمانم را پوشاندم
در آن دادگاه ترازویی ندیدم
بیهودگی عزم کرده بود
خوار کند قربانی مفلوک را.
*
جان و تن فرسوده
از دردهای پیری
دگربار نامه گرفتم از هایدگر
فیلسوف سالخورده
شعری سروده بود برای من
من به او
پشت کردم
و همان دم بود که
عشقی بی‌کران
چشم در چشمم دوخت.

فیلسوفی رقصان
سال‌ها پس از درگذشت هانا آرنت در سال ۲۰۱۵ دفتری از شعرهای او به زبان آلمانی منتشر شد با عنوان «من خودم، من هم می‌رقصم». این دفتر دربردارنده ۷۱ قطعه شعر آلمانی اوست. ۲۱ شعر این مجموعه سروده میان ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۶ هستند، زمانی که هنوز بیست سال هم نداشت، در ماربورگ دانشجوی فلسفه بود و با استادی که ۱۸ سال از او مسن‌تر بود، مارتین هایدگر، رابطه‌ عاشقانه پنهانی داشت.
شعرهای هانا آرنت، به ویژه در نخستین مرحله، که به دوران دلدادگی او و فیلسوف نامدار برمی‌گردند، رنگ و بوی شب دارند و پیداست که شامگاهان سروده شده‌اند: سیاهی، خواب، رؤیا، آسمان تاریک و نور کم فروغ ستارگان تصاویری پیاپی تکراری هستند که فضای اشعار را آکنده می‌کنند از اندوه و نومیدی و تنهایی و درماندگی. آرنت در آغاز ۱۹۲۶ با عزیمت از ماربورگ این دوران تیره را پشت سر گذاشت، در فرایبورگ به کلاس درس ادموند هوسرل رفت و یک ترم بعد در هایدلبرگ پای درس کارل یاسپرس نشست. این جا‌به‌جایی‌ها زندگی او و ناگزیر دنیای شعری او را دگرگون کرد. پس از وقفه‌ای بلند سرودن شعر را از سر گرفت و دیده می‌شود که این بار نور خفیفی از نشاط و شادمانی به شعرهای او می‌تابد و به آنها رنگ روشن‌تری می‌بخشد.
نکته بسیار جالب و تا حدی شگفت‌انگیز در این شعرها بافت سنت‌گرا و ساختار کلاسیک آنهاست، به طوری که بیشتر آنها از قواعد سنتی وزن و قافیه پیروی می‌کنند. مترجم تلاش کرده ویژگی‌های فنی اشعار را تا حدی که در توان او بوده در برگردان فارسی شعرها بازتاب دهد.

رؤیا
پاهای معلق در برقی شورانگیز
من خودم
من هم می‌رقصم
رها از سنگینی
فرو می‌روم در تاریکی، در خلأ
فضاهای فشرده‌ زمان‌های گذشته
دوردست‌های پیموده
تنهایی‌های گمشده
رقصی چنین، رقصی چنین
من خودم
من هم می‌رقصم
با طنز می‌پیمایم
هیچ چیز از یاد نبرده‌ام
می‌شناسم خلأ را
می‌شناسم سنگینی را
رقصی چنین، رقصی چنین
در برقی طنزآمیز
ترانه زمین
زمین را دوست دارم
چونان سفری
به مکانی بیگانه
و دیگر هیچ
می‌ریسد مرا زندگی
با نخ‌هایش به آرامی
در بافتی ناشناخته
و ناگاه
چونان وداعی در سفر
سکوتی ژرف می‌شکافد قاب را
در ژرفای خود
به دستانم نگه کردم
به این خویشان دور از من
نه پابندم به اقلیمی
نه آگاهم از اینجا و از این گاهان
رها باشم زهر بندی
تو گویی که توانم من جهان را خوار پندارم
زمان را گو چنان گردد که می‌خواهد
بگو از خویشتن رد و نشانی هیچ نگذارد
به دستانم نگه کردم
به این خویشان نزدیکم
که باری باز بس دورند
چنان هستند همچون من
و یا هستند بالاتر؟

شعری برای دوست از دست رفته: والتر بنیامین
در تابستان ۱۹۴۰ که والتر بنیامین در گریز از وحشت و کشتار نازیان در جنوب فرانسه در حوالی مرز اسپانیا سرگردان بود، با هانا آرنت دیدار کرد. با روی کار آمدن حکومت ویشی در فرانسه، که گوش به فرمان رژیم نازی بود، هردوی آنها در تلاش برای گریز به امریکا بودند. هانا آرنت در آخرین دیدار با بنیامین در شهر مارسی دست‌نوشته‌های «تزهایی درباره مفهوم تاریخ» را از او گرفت و به او قول داد آنها را با خود به امریکا ببرد و به دوست مشترکشان تئودور آدورنو برساند. چندی بعد در ۲۶ سپتامبر ۱۹۴۰ بنیامین در بیماری و درماندگی در شهر مرزی پورت‌بو، به زندگی خود خاتمه داد.
دو سال بعد در سال ۱۹۴۲ که هانا آرنت از راهی دور و دراز به نیویورک رسیده و نوشته بنیامین را به دست آدورنو رسانده بود، با اندوه در شعری از دوست از دست رفته، که در زمان مرگ تنها ۴۸ سال داشت، یاد کرد.

باز بار دیگر شام شد
و شب فرو افتاد از ستارگان
و ما هر سو گسترده‌ایم با اعضای پراکنده،
در آن دور و در این نزدیک
از عمق تاریکی‌ها می‌آیدمان به گوش
نواهایی نرم و آهسته
پس نجواهای نهانی را رها کنیم
بگذار فارغ شویم از این بندها
صداها دور، ماتم نزدیک
صدای مردگان
آن رسولانی که پیشاپیش فرستادیم
در عزیمت به دیار خواب.