مسئله تقصیر آلمانی‌ها در جنگ جهانی دوم

 

راهبررگردان: یگانه خویی

مسئله تقصیر نوشته کارل یاسپرس نخستین بار  در هایدلبرگ آلمان ( انتشاراتِ لامبرت اشنایدر) و سپس همان سال در زوریخ (انتشارات آرتمیس) منتشر شد. چنان‌که والتر هیندِرِر ـ دانشمند زبان و ادبیات آلمانی ـ در تحلیل هفته‌نامه‌ تسایت (شماره‌ ۴۰، ۱۵ سپتامبر ۱۹۹۲) می‌نویسد یاسپرس در این نخستین نوشته‌ سیاسی‌ خود بسی زودتر از آدورنو و میچرلیش‌ها بحث درباره‌ تقصیر را به‌ مثابه‌ وظیفه‌ ضروری سیاسی پیش می‌کشد. او تقسیم‌بندی چهارگانه‌ای از تقصیر ارایه می‌دهد و در ادامه موقعیت آلمانی‌ها را در نسبت با آن تقسیم‌بندی می‌سنجد. هانا آرنت که رساله‌ دکتری خود را زیر نظر یاسپرس نوشت و در سال‌های بعد، رابطه‌ دوستانه‌ نزدیکی با او داشت، در نامه‌ای از مجموعه نامه‌هایش به یاسپرس تحلیل او را نقد می‌کند و در توضیح و تفسیر موضوع، چند نامه بین آن دو رفت و آمد می‌کند. در متن پیش رو، ابتدا از صورت‌بندیِ مسئله تقصیر نزد یاسپرس می‌نویسم و در ادامه گزیده‌‌ای از مکاتبات بین آرنت، که آن روزها ساکن آمریکا بود، و یاسپرس، که عمدتاً از هایدلبرگ می‌نوشت، می‌آید.

*
کارل یاسپرس در مقدمه‌ کتاب کوچک خود مسئله تقصیر ـ نوشته‌ای در باب مسئله آلمانی در این باره می‌گوید که چگونه گریز از پرداختن به مسئله تقصیر به دلیل شرایط محرومیت و فقر پس از جنگ گزینه‌ای سهل و نزدیک می‌نماید، چرا که انسان دیگر نمی‌خواهد رنج ببرد. می‌خواهد از فلاکت بیرون آمده، بی‌آنکه فکر کند، بتواند به زندگی ادامه دهد. فشار دانستنِ حقیقت هم نکته‌ای است؛ زیرا با این آگاهی افزون بر تنگدستی، اتهام نیز بر دوش آدمی سنگینی می‌کند: «می‌خواهیم روشن کنیم که این اتهام حق است، یا ناحق و به چه معنا؟ چرا که درست در تنگناها، ضروری‌ترین چیز می‌تواند محسوس‌تر باشد: در روح خود خالص‌ شدن و درست اندیشیدن و رفتار کردن، تا به چنگ آوردنِ زندگی از سرچشمه‌‌ای واقعی [درست] پیش از نیستی، ممکن شود.» (یاسپرس، ۱۹۴۶، ۷-۸) یاسپرس در واقع همه‌ آلمانی‌ها را بی‌هیچ استثنایی موظف می‌داند که تکلیف خود را با مسئله تقصیر روشن کنند و از آن نتایجی بگیرند. به بیان او کرامت انسانی‌شان این وظیفه را بر دوش آنان می‌نهد. او همچنین بر این باور است که آلمانی‌ها نمی‌توانند در برابر نگاه سایر انسان‌‌های جهان بی‌تفاوت باشند. چه، آنها اول انسان و بعد آلمانی محسوب می‌شوند. از طرفی سؤال از تقصیر را «پرسش حیاتیِ روح آلمانی» می‌داند. (همان، ۸) چرا که گناهکار دانسته شدن از سوی برندگان جنگ تنها ماهیتی سیاسی دارد و قادر نیست آلمانی‌ها را در بازگشت و تحول درونی‌شان یاری کند. در این بین فلسفه و الهیات به یاری خوانده می‌شوند تا ژرفای مسئله تقصیر روشن شود. افزون بر این یاسپرس اتکا بر احساسات بی‌واسطه را نیز نادرست می‌بیند و احساسات را برآمده از کنش درونی، فکر و دانش می‌داند، چنانکه با تغییر این‌ عوامل، احساسات نیز تغییرپذیرند. (همان، ۸-۹) او در همان ابتدای کتاب چهار نوع تقصیر تعریف می‌کند و مؤلفه‌ها و مشخصات آنها را برمی‌شمارد:
۱- تقصیر جنایی: جرم از اعمالی تشکیل شده که به‌ روشنی خلاف قانون هستند و به‌ صورت ابژکتیو اثبات‌پذیرند. مرجع صالح برای رسیدگی به جرم، دادگاه است که در روندی رسمی، مشخص و بر مبنای قانون به چگونگی امور می‌پردازد. (همان،۱۰)
۲- تقصیر سیاسی: محتوای این تقصیر، اعمال دولتمردان و شهروندیِ دولت است، که به‌واسطه‌ آن، شهروندی که تحت قدرت آن دولت قرار دارد و حیاتش تابع نظم اعمال‌شده از سوی آن دولت است، باید نتایج اعمال دولت را نیز به دوش بکشد. «این مسئولیت جمعی هر انسانی است که چگونه دارد اداره می‌شود.» (همان،۱۰). مرجع رسیدگی به این نوع تقصیر، قدرت و اراده‌ دولتِ برنده در جنگ است. پیروزی در جنگ تعیین‌کننده‌ است و تعدیلِ زور و خشونت از خلال خردورزی سیاسی‌ای رخ می‌دهد که به پیامدهای بعدی می‌اندیشد و همچنین از خلالِ به رسمیت شناختن هنجارهایی که معتبری که حق طبیعی و حقوق مردمان نامیده می‌شوند. (همان)
۳- تقصیر اخلاقی: انسان برای تمام اعمالی که در مقام فرد انجام می‌دهد، مسئولیت اخلاقی دارد، حتی برای اعمال سیاسی و نظامی. چرا که هرگز «دستور، دستور است» اعتباری ندارد. همان‌طور که جرم، جرم باقی می‌ماند حتی اگر به امرِ کسی باشد، تمام اعمال نیز موضوع داوری اخلاقی هستند. مرجع رسیدگی، وجدان خودِ فرد است و گفتگو با دوستان، نزدیکان، عزیزداشتگان و کسانی که به موقعیت روح فرد علاقه‌مندند. (همان)
۴- تقصیر متافیزیکی: میان انسان‌ها در مقام انسان نوعی همبستگی وجود دارد، که هر فردی را در برابر تمام ناحقی‌ها و بی‌عدالتی‌های جهان مسئول می‌سازد، به‌ ویژه در برابر جرمی که در حضور او یا با آگاهی او به وقوع پیوسته باشد. اگر فرد تمام آنچه که در توان دارد برای جلوگیری از آن انجام ندهد، او نیز در تقصیر شریک است. اگر کسی از زندگی‌ خود برای ممانعت از قتل دیگری مایه نگذاشته و کنار ایستاده باشد، خود را گناهکار احساس می‌کند؛ گناه و تقصیری که به شیوه‌ حقوقی، سیاسی و اخلاقی درکی بسنده‌ از آن حاصل نمی‌شود. تنها همین که آدم خود هنوز زنده مانده و به زندگی ادامه می‌دهد، چونان گناهی نازدودنی بر او سنگینی می‌کند. اگر بختِ ما انسان‌ها یاری نکند تا از چنین موقعیتی دور بمانیم، در مرز این انتخاب قرار می‌گیریم که: یا بی‌هدف، بدون چشم‌انداز موفقیت، بی‌قید و شرط جان خود را به خطر اندازیم، یا به دلیل عدم امکان موفقیت ترجیح دهیم که زنده بمانیم. «اینکه جایی میان انسان‌ها این امر نامشروط معتبر است که فقط می‌توانند با هم زندگی کنند، یا در صورتی که جرمی علیه یکی صورت پذیرد یا موضوع تقسیم شرایط فیزیکی زندگی به میان بیاید، دیگر اصلاً قادر به زندگی نیستند، جوهر وجودی انسان را می‌سازد. اما اینکه چنین چیزی در همبستگی همه‌ انسان‌ها، شهروندان یک دولت، یا حتی یک گروه کوچک واقع نیست، بلکه به نزدیک‌ترین پیوند انسانی محدود می‌ماند، این تقصیر را همگانی می‌سازد. مرجع رسیدگی تنها خداوند است.» (همان،۱۱)
به‌ باور یاسپرس این تقسیم‌بندی‌ برای در امان ماندن از کم‌مایگیِ یاوه‌گویی‌های مدام درباره‌ تقصیر آلمانی‌ها پس از جنگ جهانی دوم، که همه فقط در یک سطح سیر می‌کنند و میان انواع تقصیرهیچ‌ تمایزی نمی‌نهند، لازم است. او آگاهی از پیوند میان انواع تقصیر را نیز مهم می‌داند؛ زیرا هر نوع از تقصیر واقعیاتی را نشان می‌دهد که بر دیگر انواع تقصیر اثر خواهد داشت. او بر آن است خلاف‌های اخلاقی پایه و اساس شرایط و موقعیت‌هایی را شکل می‌دهند که تقصیرهای سیاسی و جرم‌های (تقصیر جنایی) تازه در آنها برمی‌بالند. رفتارهای غیر مسئولانه بی‌شمار، وفق دادنِ ساده‌‌وار خود با شرایط، توجیه و آسان‌گیری در برابر ستم و بی‌عدالتی و حمایت نامحسوس از آن، مشارکت در شکل‌گیری فضایی عمومی‌ ناشفاف و تسهیل‌گر شر و تباهی، اینها همه پیامدهایی دارند که در تحقق تقصیر سیاسی دخیل هستند.(همان،۱۲) در زمره‌ این تقصیر‌های اخلاقی، عدم شفافیتِ معنای «قدرت» در همزیستی انسانی است. به بیان یاسپرس گزیری از زیستنی درهم‌تنیده با روابط قدرت نداریم و این خود تقصیری است ناگزیر، که ما انسان‌ها همه بر دوش می‌کشیم. (همان، ۱۲-۱۳) دست کشیدن از همکاری برای ساختارمند ساختن روابط قدرت و جدال بر قدرت در معنای خدمت به حق، از دیدِ یاسپرس توأمان تقصیر سیاسی و اخلاقی است. در اینجا تقصیر سیاسی به تقصیر اخلاقی تبدیل می‌شود؛ زیرا مفهومِ قدرت‌ـ تحقق حق و عدالت، اتوس و پیراستگی مردم‌ـ به دستِ قدرت از بین می‌رود. «چه آنجا که قدرت خود را محدود نسازد، خشونت و ترور است و در پایان نیست شدنِ وجود و روح از زندگی اخلاقی اغلب افرادِ مردم. در این وضعیت رفتار سیاسی روزمره‌ای شکل می‌گیرد که خود، شرایط سیاسی ویژه‌ای را برمی‌سازد. از سوی دیگر فرد نیز تحتِ پیش‌شرط موقعیت سیاسی‌ای است که به صورت تاریخی ایجاد شده، از خلال اتوس و سیاست نسل پیشین واقعیت یافته و از طریق شرایط جهانی ممکن شده است». به باور یاسپرس دو طرح برای این امکان‌یافتگی وجود دارد: نخست آنکه «اتوس سیاسی، اساسِ وجودِ دولت است و همه در آن از طریق آگاهی، دانش، نظر و خواستشان مشارکت دارند. این زیستنِ آزادیِ سیاسی همچون حرکتی مدام میان سقوط و تعالی است. این زندگی از طریق تکلیف و شانسِ بر عهده گرفتنِ مسئولیت ممکن می‌شود» (همان، ۱۳). حالت دیگر اینکه شرایطی حکم‌فرما باشد که در آن اکثر افراد نسبت به امر سیاسی بیگانه‌ باشند. « قدرتِ دولت به‌ مثابه‌ مسئله حس نمی‌‌شود. انسان خود را در مسئولیت سهیم نمی‌بیند، بلکه از نظر سیاسی تماشاگری بی‌کنش است، و چونان فرمان‌بری کور رفتار می‌کند. وجدانی آرام دارد، چه در فرمان‌بری و چه در عدم مشارکت در آنچه سرانِ قدرت تصمیم می‌گیرند و انجام می‌دهند. واقعیت سیاسی خود را به‌ مثابه‌ امری خارجی تحمل می‌کند. می‌کوشد که به سود منافع شخصی خود با فریب، از پس واقعیت سیاسی برآید، یا اینکه در وجدی دروغین از قربانی کردن خود، زندگی را با واقعیت سیاسی سپری می‌کند.» (همان، ۱۳-۱۴)
یاسپرس می‌کوشد مسئله تقصیر مردم آلمان را در جنایات رژیم نازی دقیق‌تر بررسی کند. ورای اتهامی بیرونی که بر دوش آلمانی‌ها سنگینی می‌کند، از دیدِ او مهم‌تر از همه آن است که آلمانی‌ها مسئله را برای خود روشن کنند، خود را قضاوت کنند و به پالایش خود دست یازند. (همان، ۲۷) یاسپرس از پلاکاردی می‌نویسد که در تابستان ۱۹۴۵ در شهرها و روستاها آویخته بوده با تصاویر و گزارش‌هایی از بلزن و جمله‌ تعیین‌کننده‌ «این تقصیر شماست»! (همان، ۲۷) او سر آن دارد که معنای این عبارت را واکاوی و موشکافی کند. معنای این جمله می‌تواند آن باشد که آلمانی‌ها، که رژیم را بر خود هموار کرده‌اند و پذیرفته‌اند، در برابر جنایات رژیم مسئولیت دارند؛ این نوع مسئولیت و تقصیر در تقسیم‌بندی یاسپرس مصداق «تقصیر سیاسی» است. همچنین می‌تواند به این معنا باشد که این تقصیرِ آلمانی‌هاست؛ زیرا از رژیم حمایت کرده، با آن همکاری کرده‌اند؛ این تقصیر از نوعِ «اخلاقی» است. معنای محتمل دیگر اشاره به انفعال و بی‌عملی در برابر وقوع جرم باشد که تقصیری «متافیزیکی» است. یاسپرس هر سه را درست می‌داند، اما به بیان او تنها تقصیر اول که مسئولیت سیاسی را مطرح می‌کند، واجد وجهه‌ حقوقی است. احتمال دیگر در معنای این جمله در پیوند با «تقصیر جنایی» است. یعنی شما آلمانی‌ها در جرائم نازی‌ها مشارکت داشته‌اید، پس مجرمید. این چیزی است که به زعم یاسپرس درباره‌ اکثر آلمانی‌ها به‌ روشنی نادرست است؛ و سرآخر آنکه گفته شود شما، مردمِ آلمان «بی‌ارزش، بی‌حرمت، جنایتکار، فاقد کرامت انسانی و متفاوت از دیگر مردمان‌»اید. این اندیشه و ارزش‌گذاری، جمعی است و افراد را در امر عمومی و قضاوتی کلی درج می‌کند. از این رو در دید یاسپرس نگاه از بنیاد غلط و غیرانسانی است. (همان، ۲۷-۲۸)


یاسپرس مسئله‌ تقصیر آلمانی‌ها را در چارچوب دسته‌بندی خود سنجیده است. از نظرگاهِ «تقصیر جنایی»، این مردمِ آلمان نیستند که در دادگاه حاضر می‌شوند، بلکه افراد مشخصی از میان آلمانی‌ها هستند که علیه آنها اقامه‌ دعوی شده است. مظنونین نیز نه به‌ صورت کلی، بلکه به‌ خاطر جرائم معین و مشخص شده در صحن دادگاه نظامی بین‌الملل متهم شده‌اند. (همان، ۲۹) آلمانی‌ها هم در دادگاه شنونده‌ هستند. آنان در شکل‌گیری دادگاه یا روند کاری آن هیچ نقشی نداشته‌اند. این نیز درک‌شدنی است که بسیاری از آلمانی‌ها از فرایند دادرسی آزرده‌ و ناخشنودند و حس می‌کنند شأن و عزت آنان نادیده انگاشته شده‌ است؛ زیرا هر شهروند در عملکرد دولتش و نتایج آن، هم‌زمان هم مسئول است و هم از آن آسیب می‌بیند. یک دولت مجرم بر دوش تمام مردمش سنگینی می‌کند و در رسیدگی دادگاه به جرائمِ رئیس یک دولت، شهروندان نیز خود را در حال محاکمه شدن می‌بینند و این‌گونه است که در بدو امر به شکلی غریزی منکر کل محاکمه می‌شوند. به بیان یاسپرس تجربه‌ مردم آلمان دردناک بوده است. (همان، ۳۰-۳۱) زیرا به دلیل مسئولیت سیاسی‌ که بر دوش داشته‌اند، شاهد نقض کرامت و عزت خود هستند و به شکلی سمبلیک «عجز کامل سیاسی» و «حذف [خود] به‌ مثابه‌ عاملی سیاسی را» تجربه می‌کنند. (همان، ۳۱) از دید یاسپرس همه چیز به این بستگی دارد که آلمانی‌ها این آسیب‌دیدگی غریزی را چگونه ادراک کنند، چگونه آن را از هم بشکافند، از آنِ خود کرده، و در عمل اجرایش کنند. یاسپرس می‌کوشد این آزردگی و تلاش برای نفی غریزی محاکمه را مستدلاً رد کند. ایراد و اعتراض‌های گوناگون را ذکر می‌کند، در برابرشان موضع می‌گیرد و به آنها پاسخ می‌دهد. برای مثال در پاسخ به این دعوی که در طول تاریخ همواره جنگ‌هایی به وقوع پیوسته و طبع انسان و گناهکاری و عصیان‌گری او به جنگ می‌انجامد و دیگران نیز بی‌تقصیر نیستند و تحریک‌‌گری کرده‌اند، یادآوری می‌کند که جنگ آلمان تحت حکومت نازی‌ها چیزی تازه در خود داشته است. از همان بدو امر با برنامه‌ای از پیش معلوم و بدون تحریک بیرونی آغاز شده و شباهتی با آغاز جنگ جهانی اول ندارد. همچنین در برابر این اعتراض که محاکمه موجب خواری آلمانی‌ها شده و بهتر بود دادگاهِ آلمانی‌ها را خود آلمانی‌ها اداره می‌کردند، این توضیح را پیش می‌آورد که این خواری ملی نه برآمده از نفس دادگاه، که ناشی از چیزی است که به دادگاه منتهی شده، یعنی واقعیت رژیم نازی و اعمالش. آگاهی به این خواری ملی برای آلمانی‌ها اجتناب‌ناپذیر است. خطاست اگر این خواری به محاکمه و دادگاه معطوف شود. باید به سرچشمه‌ این خفت و خواری توجه کرد. (همان، ۳۱-۳۲) از دیگر ایرادهای مردم این اعتراض حقوقی است که رسیدگی به جرم باید بر مبنای قانونی از پیش موجود باشد. چیزی که در مورد دادگاه نورنبرگ صدق نمی‌کند، چرا که قوانین رسیدگی به جرم در دادگاه نورنبرگ در همان زمان محاکمه تعیین شدند. (همان، ۳۳) یاسپرس در پاسخ به وجود ریشه‌های قوانین اشاره می‌کند: «در معنای انسانیت، حقوق انسانی و حقوق طبیعی، و به معنیِ مفاهیم آزادی و دموکراسیِ غرب، قوانینی که خاستگاه تعیین جرم هستند، وجود داشته‌اند». (همان، ۳۴)


در باب «تقصیر سیاسی» آلمانی‌ها یاسپرس توضیح می‌دهد که برای جرم، فقط فرد مجرم است که محاکمه می‌شود، اما مردم آلمان به هیچ رو کلاً از تقصیر مبریٰ نمی‌شوند؛ زیرا رفتار اکثریت آلمانی‌ها منشأ از بین رفتنِ شایستگی و درستی ساختار دولت در آلمان بوده است. مردم مسئول دولت خود هستند و این یک مسئولیت جمعی است. (همان، ۳۹) در دولت مدرن، هرکسی دست کم با شرکت یا عدم شرکت در انتخابات، کنشی سیاسی انجام می‌‌دهد. هیچ‌کس نمی‌تواند از زیر مسئولیت سیاسی شانه خالی کند، حتی اگر از نظر اخلاقی با جرم دولت کاملا مخالف بوده، یا نیتی تماما متفاوت داشته باشد. در سیاست، نیک‌خواهی‌ها و اراده‌های صالح مادامی که به کنشی نیانجامند، به حساب نمی‌آیند. کنش‌ها مهمند و همه مسئولیت سیاسی دارند؛ زیرا زیر لوای دولت مجرم زندگی کرده‌اند: «بیرون [چیزی خارج از دولت] در دولت مدرن وجود ندارد». (همان، ۴۰)
پرسش از تقصیر فردی، تقصیری که هر فرد با کاوش در خودش سراغ می‌کند، پرسش از «تقصیر اخلاقی» است. در این زمینه افراد بیشترین تفاوت‌ها را نسبت به هم دارند. هر کس برای خود تصمیم می‌گیرد؛ هر فرد آلمانی خودش را داوری می‌کند. یاسپرس مرز این داوری اخلاقی را آنجا می‌بیند که فرد آغازگاهی برای جستجوی درون خود داشته باشد. اما او هیتلر و همدستانش را مستثنی می‌کند: آنان تا زمانی که این تقصیر را حس نکنند، بیرون از تقصیر اخلاقی قرار می‌گیرند و از ندامت و دگرگونی ناتوانند. در برابر آنان تنها توسل به زور ممکن است؛ زیرا آنان خود از این راه زندگی می‌کنند. در نظر یاسپرس تقصیر اخلاقی فراهم ساختن فضایی برای وجدان و ظهور پشیمانی است. مقصر اخلاقی کسی است که می‌تواند غرامت دهد، که می‌دانسته یا می‌توانسته حقیقت را بداند، اما در مسیری نادرست گام نهاده؛ چه با چشم‌پوشی بر آنچه رخ می‌داده، چه با همراهی گمراهانه برای حفظ منافع شخصی یا فرمان‌بری ناشی از ترس. (همان، ۴۱) او اینجا نیز گونه‌های مختلفی از این گمراهی‌ها یا چشم‌پوشی‌ها را بررسی می‌کند. «زیستن در نقاب» را تقصیر اخلاقی ارزیابی می‌کند، تقصیری که برای هر آن‌ که می‌خواسته زنده بماند، گریزناپذیر بوده است. ابراز وفاداری‌های دروغین، سلام‌ دادن‌های هیتلری، شرکت در گردهمایی‌ها و مانند آن تقصیرهایی هستند که هیچ آلمانی از آنها مبری نبوده است. او همچنین این‌همانیِ ملت آلمان با ارتش را تقصیر وجدان نادرست می‌داند و از این‌ همدلی با ارتش و دولت، با وجود تمام مفاسد، ابراز شگفتی می‌کند. به بیان او، ریشه حس وظیفه در برابر سرزمین پدری بسی ژرف‌تر است: «سرزمین پدری دیگر سرزمین پدری نیست، اگر روح آن ویران شده باشد.» (همان، ۴۳) صورت دیگری که یاسپرس بر آن دست می‌نهد، نسبی‌سازی و جزیی‌سازی است؛ یعنی این استدلال رایج میان آلمانی‌ها که دولت نازی چیزهای خوبی هم داشته است و به این شکل برای نوعی به رسمیت شناختن منصفانه اعلام آمادگی می‌کنند. او می‌نویسد: «تنها یا این‌ ـ‌ یا آنِ رادیکال می‌توانست درست باشد. اگر من اصل شر را بازشناسم، دیگر همه چیز بد است و پیامدهای به‌ ظاهر خوب نیز چیزی نیستند که به نظر می‌رسند.» (همان، ۴۵)
در آخرین مقوله‌ تقصیر، یاسپرس به «تقصیر متافیزیکی» آلمانی‌ها می‌پردازد. در تمایز این نوع از تقصیر با تقصیر اخلاقی می‌نویسد: «همواره اهداف این‌جهانی اخلاق را تعیین می‌کنند. از لحاظ اخلاقی من می‌توانم ملزم شوم وقتی برای تحقق‌ هدفی لازم باشد، زندگی‌ خود را به مخاطره‌ افکنم. اما اگر اطمینانی برای نیل به آن هدف نباشد، از لحاظ اخلاقی موظف به فدا کردن خود نیستم. به بیان دیگر اخلاق، مخاطره کردن را مطالبه می‌کند، نه انتخاب سقوط و نابودی را.» (همان،۴۸) نوع دیگری از تقصیرآگاهی باقی می‌‌ماند که سرچشمه‌ای متفاوت دارد: «تقصیر متافیزیکی کمبود همبستگی مطلق با انسان در مقام انسان است» (همان). نوعی از تقصیر که فرای تقصیر اخلاقی ادامه پیدا می‌کند؛ تقصیری که ناشی از آسیب دیدن همبستگی است. همبستگی انسانی به صرفِ حاضر بودن در زمان وقوع جرم یا شاهد جرم بودن. در این وادی به خطر انداختن زندگی کافی نیست؛ اساسا زنده ماندن وقتی دیگری مرده است، تقصیر است. یاسپرس بخشی از خطابه‌اش را در اوت ۱۹۴۵ در وصف این تقصیر، تکرار می‌کند:
«ما از سال ۱۹۳۳ خود کسانِ دیگری شده‌ایم. ممکن بود که در بی‌حرمتی طلبِ مرگ کنیم – ۱۹۳۳، آنگاه که پس از نقض قانون اساسی از طریق قانونی دروغین، دیکتاتوری برپا شد و آنچه در برابرش ایستاد، در غفلت بخش بزرگی از جمعیت در هم شکست. می‌توانستیم در طلب مرگ باشیم، وقتی که جرائم رژیم در۳۰ ژوئن ۱۹۳۴ به‌ روشنی نمایان شدند یا در زمان تاراج‌ها، تبعیدها و قتل‌های دوستان و هموطنان یهودی‌مان، وقتی که در سال ۱۹۳۸ در ننگ و خفت نازدودنی ما، کنیسه‌ها و خانه‌های خدا در تمام آلمان سوختند‌. می‌توانستیم در طلب مرگ برآییم، وقتی که رژیم در جنگ از همان ابتدا علیه جمله‌ بزرگ‌ترین فیلسوف‌مان کانت عمل کرد، که خواستار این شرط برای حقوق مردمان بود: «روا نیست اعمالی در جنگ انجام شود، که سازش آینده جنگ‌افروزان را فی‌نفسه ناممکن سازد.» هزاران تن در آلمان در مقابله با رژیم در طلب مرگ برآمدند، حتی گروهی جان باختند، اغلب بی‌نام‌ونشان. زمانی که دوستان یهودی‌مان [مانند مجرمان] برده می‌شدند، ما به خیابان نیامدیم، فریاد نزدیم تا ما نیز نابود شویم. ما ترجیح دادیم زنده بمانیم، با این دلیل ضعیف و شاید درست، که مرگِ ما نمی‌توانست به بهبود اوضاع کمکی کند. تقصیر ما همین است که زنده‌ایم. می‌دانیم چه‌ چیز ما را در پیشگاه الهی سرافکنده می‌دارد. در دوازده سال بر ما چنان روزگاری رفته است که گویی ذوب شده‌ایم و و وجود ما شکلی دیگر گرفته است.» (همان، ۴۹)

 

آنچه در ادامه می‌آید، ترجمه‌ گزیده‌ای از نامه‌‌های هانا آرنت و کارل یاسپرس است؛ مطالبی که آرنت پس از مطالعه‌ کتاب مسئله تقصیر در تایید و همچنین نقدِ دیدگاه و تحلیل‌ یاسپرس از تقصیر آلمانی‌ها در جنگ نوشته است.

نامه‌ هانا آرنت به کارل یاسپرس ـ ۱۷ اوت ۱۹۴۶
[…]
این مدت ننوشتم، چرا که مسئله تقصیر را دوباره و دوباره از ذهن گذراندم و با موسیو مبسوطاً و از نو [درباره‌اش] بحث کردم. آنچه در پی می‌آید، باید در واقع به صورت «ما» نوشته شود، چیزی که چندان با سلیقه‌ من سازگار نیست. «ما» در همه‌ نکات اصلی بیش و کم هم‌نظریم و نیز بسیار سپاس‌گو، نه فقط برای روشن کردن، بلکه همچنین برای توضیح تلویحی یک موقعیت روان‌شناسانه که درک آن از دور بسیار دشوار است. با هم موافقیم، اما با چند نکته و تبصره. موسیو بیش از هرچیز اصرار دارد که بر عهده گرفتن مسئولیت باید چیزی بیش از پذیرش شکست و پیامدهای مربوط به‌ آن باشد. او مدت‌هاست می‌گوید که این گونه پذیرش مسئولیت‌ـ که خود شرطی برای ادامه‌ وجود یک مردم (و نه یک ملت) است‌ـ باید با اعلام عزم سیاسی مثبتی خطاب به قربانیان تکمیل شود. البته این به آن معنا نیست که آدمی برای جبران چیزی جبران ناپذیر تلاش کند؛ اما به این معناست که مثلا به بی‌خانمان‌ شدگان گفته شود: ما به‌ خوبی درک می‌کنیم که شما می‌خواهید اینجا را ترک و به فلسطین مهاجرت کنید؛ اما باید بدانید شما در اینجا از همه حقوق خود برخوردار خواهید بود؛ شما می‌توانید بر روی کمک همه جانبه ما حساب کنید؛ بدانید که ما در جمهوری آینده‌ آلمان با یادآوری رفتار نادرست آلمانی‌ها با یهودیان، قانوناً متعهد خواهیم شد از هرگونه یهودی‌ستیزی دوری کنیم، به طوری که هر یهودی، فارغ از محل تولدش، هر زمان که اراده کند و تنها بر اساس یهودی بودن خود، می‌تواند با حقوقی برابر شهروند این جمهوری شود، بی‌آنکه از یهودی بودن‌ خود دست بردارد. (آشکار است اجرای چنین چیزی امروز در آلمان تقریباً ناممکن است؛ من پیشنهاد جبران خسارت شورای شهر اشتوتگارت را با شگفتی خواندم ـ پیشنهادی که بسیار کمتر از پیشنهادهای مرتبط دیگر کشورهای اروپایی لیبرال است. فقر نمی‌تواند توجیه‌گر چنین وضعیتی باشد؛ روح فضا و موقعیتی که این سند در آن تدوین شده، در بخش مربوط به کمک‌هزینه‌ دولتی برای بزرگ کردن کودکانی که پدرانشان در اردوگاه‌های جمعی از دنیا رفته‌اند، آشکار می‌شود: این حرکتِ اساسا عدالت‌‌خواهانه چنین موجه می‌شود که به‌ حق می‌توان انتظار داشت این کودکان انسجام شخصیتی و شجاعت پایبندی به باور را به ارث برده باشند!) به بیان دیگر: تمایزگذاری میان ابرانسان‌ آلمانی و خُردانسان‌ یهودی هر دو دسته را به ناانسان بدل کرده است. ما آلمانی‌ها تازه وقتی می‌توانیم دوباره از این موقعیت غیرانسانی خارج شویم که بکوشیم شما را نیز از این موقعیت خارج کنیم. مهم‌ترین گام عمل‌گرایانه‌ در این راستا از بین بردن تمام کمپ‌هاست. در این‌جا مایلم بگویم که برای ما یهودیان اساسا انحلال اردوگاه‌های کار جمعی (یا اردوگاه‌های توقیف و جداسازی ) مهم‌ترین مطالبه سیاسی است. روشن است که مسئله‌، وجود عریانِ [خودِ] این اردوگاه‌هاست. برای ما بی‌اهمیت نخواهد بود که نوعی توضیح خیرخواهانه از جانب آلمانی‌ها ارائه شود، به این دلیل ساده که آنچه امروز رخ می‌دهدـ یعنی کوچ کردن از کمپ‌های بی‌خانمان‌شدگان در آلمان، از طریق کمپ‌ فلسطینی آتلیت به اردوگاه‌های کار جمعی قبرس‌ـ تنها از این رو ممکن است که جهان آن را در قیاس با آوشویتس «انسانی» می‌بیند. فارغ از تمام این سخنان و توضیحات، اردوگاه‌های مرگ این پیامد را داشته‌اند که گویی یهودی‌ها به صورتی پیشینی چونان ساکنان بالقوه‌ اردوگاه‌های جمعی دیده می‌شوند.
در ادامه چیز دیگری را که در دل دارم می‌نویسم: برای من تعریف شما از سیاست نازی‌ها به عنوان جرم («تقصیر جنایی») محل تردید است. به نظرم این جرائم دیگر به‌ صورتِ حقوقی درک‌شدنی نیستند و درست همین است که هیولاوار بودن [باورناپذیری] آنها را شکل می‌دهد. مجازات مناسبی برای این جرایم وجود ندارد؛ به دار آویختنِ گورینگ البته ضروری، اما به‌ تمامی نابسنده است. یعنی این تقصیر، در تقابل با همه‌ تقصیرهای بزهکارانه، تمام نظم‌های حقوقی را می‌شکند و پشت سر می‌گذارد. دلیل اینکه نازی‌ها این‌ گونه در نورنبرگ خشنودند نیز همین است؛ طبیعتا این را می‌دانند. درست همان‌ طور که این تقصیر غیرانسانی است، قربانیان هم بی‌گناه هستند؛ چنان معصوم که همه با هم در برابر کوره‌های گاز بودند (منزجزکننده‌ترین رباخوار هم گویی چنان بی‌گناه است که نوزادی تازه‌‌زاد، چرا که هیچ جرمی سزاوار چنین مجازاتی نیست)، انسان‌ها از اساس چنان معصوم نیستند. با گناه و تقصیری که فراتر از جرم می‌ایستد، و معصومیتی که فراتر از خوبی و فضیلت جای می‌گیرد، اصولاً نمی‌توان به‌‌ گونه‌ای انسانی‌ـ‌ سیاسی کاری از پیش برد. این مغاکی است که ۱۹۳۳ در برابر ما گشوده شد (بلکه بسی زودتر، همزمان با آغاز سیاست امپریالیستی) و سرانجام ما در آن فرو غلتیدیم. برایم آشکار نیست چگونه قرار است از آن رها شویم؛ زیرا در این میان، بارِ هزاران، ده‌ها یا صدها هزار [قربانی] بر دوش آلمانی‌ها سنگینی می‌کند، چیزی که دیگر درون یک نظام حقوقی به قدر کافی قابل مجازات‌ نیست؛ و ما یهودیان بار میلیون‌ها قربانی را بر دوش داریم، که بر مبنایش امروز گویی هر یهودی خود را بی‌گناهیِ جسمیت‌یافته‌ می‌پندارد. از سوی دیگر به گمان من در آنچه شما تقصیر متافیزیکی می‌نامید، تنها «امر نامشروط» قرار ندارد، که در آن صورت هیچ قاضی زمینی‌ نمی‌توانست [برای رسیدگی] به رسمیت شناخته شود؛ بلکه همبستگی هم مطرح است، همبستگی‌ای (به بیان کلِمانسو اینکه: «مسئله یک نفر، مسئله همه است») که اساس جمهوری است.
خودتان نیک می‌دانید همه‌ اینها گویی نکاتی حاشیه‌ای هستند. من به‌ ویژه از موضع‌گیری شما در برابر محاکمه‌ نورنبرگ به وجد آمدم؛ برای من بسیار خوشایند است، چرا که همواره به نظرم می‌رسید که این چیزها باید در آلمان کنونی نسبتاً نامفهوم شده باشند. […]
کارل یاسپرس به هانا آرنت ـ هایدلبرگ ـ ۱۹ اکتبر ۱۹۴۶
[…]
از نکات انتقادی شما متأثر شدم، به‌ ویژه مطالبه شما برای اعلام عزم سیاسی مثبت و همدلانه‌ای خطاب به قربانیان. این که من با شما کاملا موافقم، مرا ناآرام‌تر هم می‌کند. چرا که همزمان امکان‌ناپذیری آن را در آلمان کنونی حس می‌کنم و بدین ترتیب این تسلاناپذیری را که آلمانی‌ها چه خواهند شد، وقتی که حتی نمی‌توان موافقت آنان برای چنین توضیحی را انتظار داشت. هنوز تمام زمان‌های ممکن برای چنین اعلامی از دست نرفته است. فکر شما در من کارگر افتاده، آن فراموش‌ نخواهم کرد.
اما با دو نکته‌ انتقادی دیگرتان در باب مسئله تقصیر چندان هم‌نظر نیستم: با این نظر که آنچه نازی‌ها انجام داده‌اند، نتواند به عنوان «جرم» درک‌ شود،ـ نظر شما برایم دلهره‌آور است، چرا که اگر تقصیر از هر تقصیر بزهکارانه‌ای فراتر رود، ناگزیر خصلتی از «بزرگی»‌ـ بزرگی شیطانی‌ـ پیدا می‌کند، که از حس من در مواجهه با نازی‌ها همان‌قدر دور است، که سخن گفتن از امر شیطانی در هیتلر و هم‌قطاران او. به گمان من، چون به‌ واقع نیز چنین بوده است، باید کوشید که امور را همچنان که مبتذل و روزمره‌اند در نظر بگیریم، در پوچی تماماً واقع‌بینانه‌شان‌ـ باکتری‌ها می‌توانند باعث بیماری‌های همه‌گیری شوند که به نابودی مردمان بیانجامد و با این همه کماکان باکتری می‌مانند. من هرگونه نشانه از اسطوره و افسانه را با وحشت نگاه می‌کنم، و هرچیز نامتعینی درست چنین نشانه‌ای است. در آلمان هنوز واقع‌بینی تمام‌عیاری وجود ندارد. اینکه گورینگ خود را از چوبه‌‌ دار دور نگه داشت، از نو برای بسیاری به چیزی شکوهمند بدل می‌شودـ حال آنکه تنها ناتوانی ساده‌ کارکنان زندان مطرح است. نظر شما جالب است‌ـ به‌ ویژه در قطبیت با بی‌گناهی غیرانسانی و غلطِ قربانیان‌ـ، اما باید جور دیگری مطرح شود (چطور، این را هنوز نمی‌دانم). این‌طور که شما سخن گفته‌اید، تقریباً مسیر شعر را پیموده‌اید. و یک شکسپیر هرگز نمی‌‌تواند این سوژه را به‌ شکل مطلوبی‌ـ بدون ناحقیقتی با ریشه استتیک‌ـ صورت‌بندی کند و به همین دلیل مجاز نیست که به آن بپردازد. در این موضوع نه ایده‌ای هست و نه ذاتی. این موضوع به سوژه‌‌‌ روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، آسیب‌شناسی روانی و علم حقوق خلاصه می‌شود.
اما «همبستگی»؛ آنچه منظور شماست، هیچ ارتباطی با موضوع «تقصیر متافیزیکی» ندارد. درخواستِ همبستگی سیاسی تنها آنجا اعتبار دارد که بشود روی مشارکت بخش بزرگی از جمعیت حساب کرد. در ایتالیای تحت فاشیسم غالباً این‌ گونه بود، اما چنین چیزی در آلمان اساساً وجود ندارد و نمی‌توان آن را بی‌واسطه مطالبه‌ کرد. این همبستگی از وضعیت کلی زندگی در کنار یکدیگر حاصل می‌شود. […]

[جایی نزدیک به انتهای نامه‌، یاسپرس بحث یهودی و آلمانی بودن را پیش می‌کشد و بخش کوتاهی از دو سه نامه‌ آنان به این موضوع اختصاص می‌یابد.]

آیا شما نیزـ مانند هاینه در ویژگی‌های شخصیتی‌تان‌ـ هم یهودی و هم آلمانی هستید؟ برای من که شما به شکلی اجتناب‌ناپذیر چنین‌ هستید، اما اینکه آیا خود هنوز این را می‌خواهید؟ یا مانند همسر من از آن سر باز می‌زنید؟

هانا آرنت به کارل یاسپرس ـ نیویورک ـ۱۷ دسامبر ۱۹۴۶
[…]
اینک دیدم پرسیده‌اید که من آلمانی هستم یا یهودی. صادقانه بگویم از نظر شخصی برای من هیچ فرقی ندارد، اما راه‌حل هاینش هاینه دیگر متأسفانه کارساز نیست. آن راه‌حلی بود برای حکمرانِ جهان رؤیایی. در هر حال بر خلاف تمام ظواهر بیرونی، دیگر چندان هم مهم نیست. مایلم این‌طور بگویم: از لحاظ سیاسی چنانچه بر اثر شرایط مجبور به انتخاب ملیت باشم، همواره تنها به نام یهودیان سخن خواهم گفت. این برای من آسان‌تر است تا برای همسر شما، چرا که من از همه‌ چیز دورترم و نیز هرگز خودانگیخته و مصرانه خودم را «آلمانی» حس نکرده‌ام. آنچه می‌ماند، زبان است و اینکه زبان چه‌ حد مهم است، چیزی است که آدم درست وقتی می‌داند که خواه‌ناخواه به زبان‌های دیگر صحبت می‌کند و می‌نویسد. آیا این کافی نیست؟

کارل یاسپرس به هانا آرنت ـ هایدلبرگ ـ ۸ ژانویه ۱۹۴۷
[…]
«آلمانی»‌ـ در واقع تنها زبان می‌ماند و در اینجا من به شما حق می‌دهم، اما این [خود] خیلی زیاد است، و امر مهمی خواهد بود، اگر در سده‌های آتی جایی در جهان آلمانی هنوز به آلمانی سخن گفته شود و نوشته شود. مطمئناً دیگر این‌ طور نیست. و این البته وابسته به آن است که آیا اصل آزادی در نهایت پیروز می‌شود یا به‌جایِ یک نظم جهانی، یک امپریالیسم جهانی از طریق دیکتاتوری به وجود می‌آید. شگفتا امروزه «ملت‌ها» چه بی‌اهمیت شده‌اند و با این همه در پیش‌زمینه‌ سیاست مشاهده‌پذیر عمومیِ، فریادشان بلند است! […]


. http://www.zeit.de/1992/40/auf-die-spitze-getrieben/komplettansicht-
. Jaspers, Karl. Die Schuldfrage. Ein Beitrag zur deutchen Frage. Zürich: Artemis Verlag 1946-
. Hannah Arendt/Karl Jaspers. Briefwechsel 1926-1969. Hrsg. von Lotte Köhler und Hans Saner. München: Piper 1985-