مردغریبه

فرهاد شاکلی 

برگردان: محمدرئوف مرادی
یکی دو روز بود که از بستر مریضی برخاسته بودم. منگ و بی‌حال می‌آمدم و می‌رفتم. خودم را ضعیف، لاغر، عصبی و بی‌قرار می‌دیدم. با همان حال نزار سرکی به اتاق کارم کشیدم. میز کارم پر از کاغذ و کتاب و نوشته‌های ناتمام و فرهنگ واژگان مختلفی بود…. ( با آن پاهای باریک و ناتوان چگونه تحمل این بار سنگین را دارد؟)… چشمم به تخت خواب که افتاد به ذهنم خطور کرد روی آن دراز بکشم و کمی خستگی از تن به در کنم. برای همین تخت را توی اتاق کار گذاشته بودم که هر از گاهی روی آن دراز بکشم تا از خواندن خسته نشوم. کتابم را دست می گرفتم، می‌رفتم روی آن دراز می‌کشیدم و شروع به خواندن می‌کردم. گاهی چرتکی هم می‌زدم. تردید را کنار گذاشتم و روی پهنای تخت دراز کشیدم…
نمی‌دانم زمان زیادی گذشته بود یا کم، میان خواب و بیداری – اگر پرده‌ای حایل این دو باشد من همان پرده را هم نمی‌دیدم… هذیان می‌گفتم. گاهی نیز پلک بر هم می‌زدم. در کوچه‌ بالایی منزل ما سروصدایی می‌آمد. چنین پنداشتم که مردم درآمد و شدند و دارند از خرید و یا از سرکار برمی‌گردند. به گوشم آمد عده‌ای دارند کردی حرف می‌زنند…( یعنی امکانش هست خودشان باشند؟ چگونه به این زودی برگشتند؟!)…. سروصدا کم کم دور شد، انگار که خیلی دور شده باشند که دیگر صدایی به گوشم نمی‌آمد. زیاد طول نکشید مجدد همان سروصدا در کوچه که نزدیک اتاق بود بلند شد…. زیاد اهمیت ندادم. میان خواب و بیداری بودم. نه اینکه کامل خوابیده باشم و یا اینکه بیدار باشم. پلک برهم می‌گذاشتم و می‌گشودم. بار دیگر سروصدا بلند شد… این بار دقیق‌تر گوش دادم. شنیدم عده‌ای داشتند به زبان کردی حرف می‌زدند. آره این طور بود. کردی حرف می‌زدند…. از صداشان معلوم بود به طرف منزل ما می‌آمدند. گویا خانمم نیز همراشان بود. نمی‌خواستم بلند شوم و در را به رویشان باز کنم. امروز صبح قبل از اینکه بیرون برود باهاش دعوام شده بود. ازش عصبانی شده بودم. و نزدیک بود به روش دست بلند کنم و بزنمش. صدا هی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. ( اگر آنها باشند حتما کلید همراهشان هست و دیگر لازم نیست من بروم و در را رویشان باز کنم)… من هنوز میان خواب و بیداری بودم.
فکر کنم صدای باز شدن در را شنیدم. گویا داخل شدند. اما از سمت اتاق بالایی رفتند. و از پشت اتاقی که من در آن بودم گذشتند. گویا من را فراموش کرده بودند… من هم اهمیت ندادم. نمی‌دانم زیاد طول کشید یا کم… انگار خوابم پریده بوده… می‌خواستم برخیزم و از اتاق بیرون بروم… درِ اتاق به آشپزخانه باز می‌شد. می‌خواستم بلند شوم، اما زورم می‌آمد و از کسالت نای بلند شدن نداشتم. دوست داشتم فقط توی جایم دراز بکشم و غلت بزنم. ولی به خودم زور زدم و بلند شدم. دست بردم کلید لامپ اتاق را روشن کنم. دیدم روشن نشد. رفتم طرف چراغ مطالعه آن هم روشن نشد، به خودم تکانی دادم و رفتم طرف آشپزخانه و کلید لامپ آنجا را زدم، آنجا هم روشن نشد. خیلی تعجب کردم. گفتم حتما برق رفته. ولی لامپ هود روشن بود. چایی صبح هم روی اجاق بود و داشت برای خودش می‌جوشید. نفهمیدم جریان از چه قرار است و چرا لامپ‌ها روشن نمی‌شوند. اگر برق رفته بود بی‌گمان باید لامپ قرمز رنگِ هود هم روشن نبا‌شد. برق که برود هیچ چراغی روشن نخواهد شد. اگر هم برق هست پس چرا بعضی از لامپ‌ها روشن نمی‌شوند. پس چرا نیمی از لامپ روشن است و نیمی دیگر خاموش؟ احتمالا هنوز کامل بیدار نشدم. خیلی گیژ ویژ بودم. سروصدایی از اتاق خواب به گوشم می‌آمد. به سوی اتاق خواب رفتم. اتاق به هم رخته و آشفته به نظرم رسید، بالش‌های تخت به این سو و آن سو افتاده بود و سر جای من مردی دمر در افتاده بود. به نظرم آمد مریض باشد. یا که درد می‌کشید. همسرم بالا سرش خم شده بود و در گوشش نجوا می‌کرد. نزدیک مرد شدم و به سر و ریختش نگاهی انداختم. غریبه بود. نمی‌شناختمش. اما به گمانم همسرم او را می‌شناخت. به چشم زنی روسپی زنم را نگاهی انداختم. عصبانی شد. هیچ کدام نمی‌خواستیم جنگ و دعوا و داد و بیداد صبح را از یاد ببریم. به شدت ناراحت شده بودم از اینکه می‌دیدم مردی غریبه این گونه در اتاق خواب ما و روی جایی که من هر شب روی آن می‌خوابم، خوابیده است. رفتم و کنارش نشستم. یک پاکت شیر هم روی تخت بود. سرش باز شده بود و گویا کمی از آن خورده‌اند. پاکت شیر را برداشتم، خواستم آن را سر کشم. بعد خواستم آن را به سروصورت مرد غریبه بپاشم. پاکت را سر جایش گذاشتم. اتاق تاریک شد. لامپ اتاق خواب نیز مانند بقیه از کار افتاد. نگاه دیگری به مرد غریبه انداختم. مردی کم سن وسال و لاغر و بی‌بنیه بود. هردو دستش در خشتکش فرو کرده بود. انگار جایی از بدنش درد داشت. من به شدت احساس حقارت کردم. خیلی عصبی و دیوانه شده بودم. پشت گردن مرد غریبه را گرفتم و به شدت تکانش دادم. از روی تخت بلندش کردم و اندختمش توی پذیرایی. زنم خیره نگاه می‌کرد و تکان نمی‌خورد. انگار که چنین برخوردی را بر نمی‌تابید. پذیرای هم تاریک بود… منم گیژ ویژ بودم… گویا هنوز میان خواب و بیداری بودم. با مشت و لگد به جان مرد غریبه افتادم.