محیط زیست و بن بست آمریکایی

ناب‌ترین اسطوره آمریکایی سوارانی هستند که رو به سمت غرب می‌تازند و به تعبیر بورخس طلوع را پیش‌تر می‌برند. این اسطوره عمدتا گرداگرد ماجراهای «راه ارگان» تنیده شده است. به واقع داستان مهاجرانی است که در حد فاصل اوایل قرن هیجدهم تا نیمه آن از میسوری در مرکز آمریکا در مسیری افزون بر سه هزار کیلومتر به نبراسکا و ارگان در شمال غرب آمریکا می‌رفتند. اسطوره امریکایی حماسه پیشتازی است. اولین‌ها که عزم رفتن می‌کنند و اولین‌ها که می‌رسند. اما هر پیشتازی سرانجام پایانی دارد. تا ابد نمی‌توان به پیش تاخت. همچنان‌که پیشتازان اسطوره آمریکایی سرانجام در سواحل شرقی اقیانوس آرام، در کالیفرنیا و نبراسکا و ارگان و جز آن آرام گرفتند و رحل اقامت فرو افکندند. اما تاریخ قرن بیستم می‌گوید پایان پیشتازی گاوچرانانی که به سمت غرب می‌رقتند آغاز پیشتازی آمریکا در عرصه جهان بود. آمریکا به تدریج به مهم‌ترین کشور، بزرگ‌ترین اقتصاد و زورمندترین جنگ سالار جهان تبدیل شد. حتی فراتر، به عنوان پیشتاز لیبرالیسم و دموکراسی، آمریکا حتی به سرزمین موعود و معبد پیشرونده‌ترین مذهب عصر مدرن تبدیل شد. آمریکا و دموکراسی چنان در هم تنیدند که هر کدام آن دیگری را تداعی می‌کرد و با تقدیس روزافزون دموکراسی در دوران زوال خودکامگان، آمریکا به عزت و کرامتی دست یافت که هیچ کدام از جهانگشایان و فاتحان تاریح به آن نرسیده بودند. جای سوارانی را که از میسوری به سمت ارگان می تاختند مردمانی از سراسر جهان گرفتند که می‌خواستند به آمریکا برسند. نامدارترین دانشمندان، بازرگانان، صنعتگران، هنرمندان، روشنفکران و شگفتا حتی کمونیست‌هایی که می‌خواستند در جایی امن‌تر، آزادتر و آسوده خاطر با نظام سرمایه‌داری بجنگند می‌کوشیدند (و همچنان می‌کوشند) به آمریکا برسند. راه ارگان به شبکه‌ای از همه راه‌های جهان تبدیل شد که تمامی یک مقصد داشتند ( و دارند): آمریکا.

اما نهایت کجاست؟ تب و تاب راه ارگان در آغاز قرن نوزدهم به تدریج فروخفت. هم راه‌های تازه و مقاصد تازه به سمت اقیانوس آرام پدید آمدند و هم اینکه غرب دیگر آن شور و اشتیاق گذشته را برنمی‌انگیخت. کالیفرنیا خاک حاصلخیزی داشت، اما برخلاف پندار پیشتازان، معدن طلا نبود. کشاورزان دیرتر آمدند. کار این ارگان نو، این ارگان عالم‌گیر، به کجا می‌رسد؟ آیا می‌توان پنداشت روزگار برای آمریکا رو به دگرگونی است و اگر هم نه اینکه فراز و فرودی در کار باشد، دست کم همه چیز دیگر آن‌ گونه نخواهد بود که در صد سال گذشته بوده است؟ چرا بر این پندار باید پا سفت کرد که «رؤیای آمریکایی» همچون هر پدیده دیگر عالم هستی بدایت و نهایتی دارد و اکنون به نهایت رسیده است؟ بر پایه یافته‌ها و الگوهای تاریخی، سیاسی و اقتصادی می‌توان در این باره روندهای مبتنی بر چندینگی (کمیت)های دقیق برکشید. روندهایی که قاعدتا هم‌شکل نیستند. در یکی شاید فراز باشد و در آن یکی فرود. اما از نگاه سبزگرایان روندها کاملا دیگرگونگی و نو شدن روزگار را برای آمریکا نشان می دهند. چند انگاره را در همین باره پی می‌گیریم:

پایان عصر نفت

آنچه که دوران معاصر یا دوران پساانقلاب صنعتی نامیده می‌شود اساسا دوره‌ای نفت‌سوز در تاریخ چند هزار ساله استقرار و بسط مدنیت بشری در کره زمین شناخته شده است. این مدنیتی نفت‌سوز بوده، با نفت آغاز کرده و با نفت دامن گسترانده است. همه آنچه که بحران گرمایش جهانی نامیده می‌شود به واقع مسئله اشباع مصرف نفت است و همه آنچه که در قالب معاهدات بین‌المللی برای کاهش گرمایش جهانی و کنترل تغییر اقلیم پیگیری می‌شود در اصل تلاش برای انطباق با دوران پسانفت و روزگار تازه‌ای است که در آن دیگر نفت پیشرانه اصلی حیات بشر نیست. این گذار البته دشوار است. نفت سوخت محرک نظام سرمایه داری و خون این نظام است. مقاومت در برابر معاهدات اقلیمی مهم (کیوتو ۱۹۹۷، کپنهاگ ۲۰۰۹، پاریس ۲۰۱۵ و مراکش ۲۰۱۶) از این جهت صورت می‌گیرد که گذار به دوران پسانفت برای جهان سرمایه‌داری به مثابه دیالیز دردناکی است که چاره‌ای جز آن نیست، اما لزوما هم بیمار (همه ارکان نظام سرمایه‌داری) را شفا نمی‌بخشد. دوران تمدن نفت‌سوز به سر آمده است. دورانی که سرآمد و طلایه‌دار آن آمریکا، رأس نظام سرمایه‌داری بوده است. در دوران تازه، پسانرمال اقلیمی جهان، جایگاه آمریکا چه تغییری خواهد کرد؟ البته برگ برنده نظام سرمایه‌داری (در مقایسه با اردوگاه رقییبان شرقی) همواره انعطاف، تغییرپذیری و توانایی انطباق بوده است. در این تغییر ناگزیر، آمریکا تا کجا انطباق می‌یابد و تا کجا به ناچار در برابر اقتضائات روزگار نو واپس می‌نشیند؟ پرسشی بس دشوار است.

 

قهقرای انگاره جهانی‌سازی

جهانی‌سازی بر پایه لیبرالیسم اقتصادی شکل گرفته است. اما جهانی‌سازی همان لیبرالیسم نیست و فقط اقتصاد نیست. پیش‌تر می‌رود و به مثابه یک ایدئولوژی تمام، آرمان‌شهری رؤیایی را پیش‌روی همگان می‌گذارد: جهان با لیبرالیسم به تدریج اصلاح می‌شود و پیش می‌رود و همچنان‌که کشورهای حوزه شمال پیش‌تر این راه را طی کرده‌اند، دیر یا زود کشورهای حوزه جنوب نیز از شر موانع جهانی‌سازی (عمدتا حکومت‌های ایدئولوژیک و غیر دموکراتیک و غیر لیبرال و فاقد برنامه جامع برای پیوستن به اقتصاد آزاد) رها شده و در مسیر توسعه وارد رقابت با دیگر کشورهای لیبرال جهان  خواهند شد. راه باز است و رقابت آزاد و منصفانه؛فرصت‌های رقابت هم برابر است. در اینکه راه باز است و همگان فرصت رقابت دارند البته تردیدی نیست. اما تجربه می‌گوید هر فرصت رقابتی لزوما یک فرصت موفقیت نیست. در رقابت جهانی‌سازی، همه می‌توانند بدوند. اما لزوما همه به خط پایان نمی‌رسند، یا دست‌کم اینکه قطعا تنها کشورهای پیشرفته سابق، همچنان دست بالا را در رقابت و پیشرفت دارند. مثال مشهور و مکرری در این باره وجود دارد با این مضمون: روی خط آغاز مسابقه، شاید فرصت رقابت واقعا برابر بوده است. اما نکته این است که کسانی که زودتر به نقطه هزار متری این ماراتن طولانی رسیده‌اند این فرصت را یافته‌اند که بقیه مسیر را با دوچرخه طی کنند. نامنصفانه‌تر این است که تعدادی خودرو هم روی خط دو هزار متر در انتظار همین پیش‌گامان هستند. آنان که با دوچرخه‌هاشان زودتر به این خط رسیده‌اند حالا می‌توانند سوار بر خودروهای رهوار و سریع و راحت بقیه مسیر ماراتن را طی کنند. و دیگران همچنان روی خط رقابت جهانی‌سازی خسته و تشنه و با زانوهایی رنجور و پاهایی تاول زده، امیدوارانه دارند می‌دوند. راه همان است که پیش‌گامان طی کرده‌اند. اما آنها دوچرخه‌ها و خودروها را برداشته و رفته‌اند. شاید کم شمار کشورهای سخت‌جانی خود را به کشورهای حوزه شمال نزدیک کنند. اما بعید است از انبوه کشورهای جنوب شمار قابل توجهی بتوانند از کشورهای پیش افتاده حوزه شمال سبقت بگیرند. مدعیان اقتصاد بازار کمتر به این تناقض واقع‌بینانه جهانی‌سازی اشاره می‌کنند. دل بریدن از رؤیای رقابت برابر در اقتصاد جهانی به معنای نومیدی از رؤیای آمریکایی نیز هست. دست شستن اردوگاه جنوب از این رؤیا آمریکا را، کشوری که هرگز به تنهایی عادت نداشته، از همیشه تنهاتر می‌کند.

تناقض زیست‌بومیِ الگوی زیستی شهروند متوسط آمریکایی

شاید هم از جهانی‌سازی می‌آمد یا از انگاره لیبرال دموکراسی، اما بیشتر به نظر می‌رسد این آرمان با هالیوود بر همه جهان دامن گستراند: هر انسانی حق دارد که به سبک شهروند متوسط آمریکایی زندگی کند. اکنون این سبک زندگی را همه سیاست‌مداران جهان به شهروندان وعده داده می‌دهند. به لفظ نمی‌گویند، اما در معنا همین را وعده می‌دهند: از جنگل‌های جاوه تا کوهستان‌های پامیر و تبت، از ریگزارهای صحرا تا جزایر دوردست اقیانوس آرام سیاستمداران عکس خود را به دیوارها می‌آویزند و به مردم می‌گویند به ما رأی دهید تا برایتان زندگی به سبک شهروند متوسط آمریکایی را ایجاد کنیم. این سبک زندگی البته چندان هم دشوار و دیریاب به نظر نمی‌رسد: آپارتمانی دوخوابه در حدود صدمتر مربع، با وسایل معمول زندگی مثل تلویزیون و یخچال و کامپیوتر و غیره، دست‌کم یک خودرو در پارکینگ خانه، یک میز غذاخوری که بهانه‌ای است تا اعضای خانواده دست‌کم یک بار در روز دور هم غذای گرم بخورند، دو یا سه تا فرزند، سالی یکی دو بار مسافرت به خارج. همه فرزندان هم فرصت تحصیل دارند و هم امکان برخورداری از تغذیه و بهداشت مناسب. فرزندان غالبا اهل نواختن یک سازند و طرفدار یک تیم ورزشی که برخی آخر هفته‌ها با والدین برای تماشای مسابقه تیم محبوبشان به استادیوم می‌روند. هر فرزند معمولا اتاقی جدا دارد و هیچ فرزندی برای تأمین معاش کار نمی‌کند. ظاهرا این سبک زندگی حداقلی از حقوق طبیعی هر شهروند را شامل می‌شود. پس چرا نه؟ چرا باید سیاست‌مداران برای وعده دادن این سبک زندگی به رأی دهندگان نکوهید؟

نکته این است که این سبک زندگی آمریکایی فقط با اقتصاد آمریکایی امکان تحقق دارد و تجویز آن برای بقیه جهان مانند تزریق سم است در رگ‌های یک محکوم به اعدام. منابع زمین هرگز آن‌قدر نیست که امکانات آمریکاییان را برای هفت میلیارد نفر فراهم آورد. اگر قرار باشد چینیان و هندیان، بنگلادشی‌ها و پاکستانی‌ها و اهالی نیجریه واندونزی هم مثل آمریکایی‌ها (آمریکایی‌های متوسط رو به پایین، یعنی اکثریت جامعه آمریکایی و نه آمریکایی‌های مرفه) زندگی کنند به معنای افزایش چند ده برابری مصرف انرژی و تولید چند ده برابری زباله در جهان است. آیا زمین چنین ظرفیتی دارد؟ یک شهروند متوسط آمریکایی صد برابر یک روستایی چینی زباله تولید و هفتاد برابر او انرژی مصرف می‌کند. چگونه می‌توان صدها میلیون روستایی چینی را قانع کرد که از رؤیای آمریکایی دست بردارند و زمین را به نابودی نکشانند؟ اتفاقا یکی از موانع اجرای توافقنامه پاریس و دیگر معاهدات مهم اقلیمی همین است: چین و هند باید قانع شوند از رشد شتابناک برای دستیابی به الگوی رفاه غربی دست بردارند؛ اما دولت‌های این دو کشور هرگز نمی‌توانند شهروندان خود را مجاب کنند که هدف نهایی آنها برای زندگی باید الگویی کاملا متفاوت با آنچه در فیلم‌های هالیوودی دیده‌اند، باشد. نیومالتوسیست‌ها بازگشته‌اند و می‌گویند باید با الگوی زندگی به سبک شهروند متوسط آمریکایی مبارزه کرد. این تناقض پیچیده است: چین به سرعت در حال تبدیل شدن به بزرگ‌ترین منتشر کننده دی‌اکسیدکربن در جهان است. برای مهار گرمایش جهانی چین باید سرعت رشد خود را بکاهد. چین اما می‌گوید چرا تنها آن کشور هزینه تغییر اقلیم را دهد؟ الان شهروند چینی به طور میانگین یک چهارم شهروند آمریکایی دی‌اکسیدکربن منتشر می‌کند. تا دو برابر افزایش سرانه انتشار دی‌اکسیدکربن حق طبیعی شهروندان چین است. از آن به بعد را فقط به شرطی می‌پذیرم که آمریکایی‌ها هم سرانه مصرف خود را نصف کنند. نکته این است که اصلا اقلیم زمین توان دو برابر شدن انتشار دی‌اکسیدکربن توسط چینی‌ها را ندارد و از سوی دیگر دست کم در کوتاه مدت آمریکایی‌ها نمی‌توانند از نیمی از رفاه و تنعم خود دست کشند. ده سال است که شصت هزار کارشناس در پانل بین دولتی تغییر اقلیم (IPCC) می‌کوشند راهی برای حل این تناقض پیدا کنند اما نتوانسته‌اند.

 

بازآرایی توازن ژئوپلتیک جهان

آمریکا بزرگ‌ترین اقتصاد جهان است و همچنان‌که پیشتر گفته شد زندگی آمریکایی نیز پیشروترین و چیره‌ترین هژمونی فرهنگی جهان به شمار می‌رود. اما این همه موجب نمی‌شود که فراموش کنیم آمریکا در وهله اول زورمندترین ارتش جهان را دارد و هژمونی آمریکا در بهره نخست بر پایه توان نظامی‌ جهان‌گیر شده است. البته این جهان‌گیری تنها فقط با توپ و تانک به دست نیامده است. بخشی از اقتضائاتی ژئوپلتیک می‌آید که پس از جنگ جهانی دوم در جهان چیره شده بود. آنچه که باعث می‌شد بزرگ‌ترین دشمن آمریکا (شوروی سابق) دوردست‌ها گرفتار بدترین اقالیم و همچنین در محاصره هم‌پیمانان آمریکا باشد و از سوی دیگر همواره در هر جنگی آمریکا در جهان کمترین خطرپذیری را داشته و بر عکس امکان آسان‌ترین دخالت و کم هزینه‌ترین بهره‌گیری را داشته باشد. این نظم ژئوپلتیک اکنون در جاهایی فروریخته و در جاهایی ترک برداشته است. امنیت اکنون همسنگ جنگ افزارهای کلاسیک وابسته به میزان آسیب پذیری در برابر تروریسم بین‌الملل شده که برای این دومی تاکنون هیمنه خوفناک ارتش آمریکا کارایی چندانی نداشته است. در شرق اروپا مرزها به کلی فروریخته‌اند. خاورمیانه نیز در حال پوست‌اندازی است و بعید نیست که در این منطقه حساس شماری از مرزها تغییر کنند. در شرق دور چین به تدریج در حال تبدیل شدن به بزرگ‌ترین ابرقدرت جهان است. روسیه از ویرانه‌های شوروی سر برآورده و گسترش بنیادگرایی مذهبی در جهان  روز به روز برای متولیان امنیت ملی در آمریکا مسئله‌ای پیچیده‌تر می‌شود. آمریکا اندک اندک دارد به این نتیجه می‌رسد که سیاست کم‌هزینه‌تر و امن‌تر نه گسیل جنگ‌افزار به هر گوشه جهان، بلکه دامن از جهان برچیدن و اکتفا به مرزهای ملی است.  تغییر هژمونی امنیت بین‌الملل آمریکا را در وضعیت تازه‌ای قرار داده است. البته که هیچ دشمنی پشت مرزها نیست. اما در روزگار نو دشمن با تانک پشت مرز نمی آید، مگر اینکه تانک را این سو در داخل مرزها به دست آورده باشد. امنیت آمریکایی بر مبنای ژئوپلتیک مکیندری تعریف شده است و حالا دیگر سال‌هاست که ژئوپلتیک به آن مفهوم نیازمند بازنگری شده است.

 

از جنگ توزیع به مسئله تولید

هژمونی آمریکا تا حدود زیادی بر اساس دوگانه چپ- راست یا سرمایه داری- سوسیالیسم شکل گرفته است. مسئله این دوگانه نحوه توزیع ثروت است؛ اینکه ابزار تولید ثروت در اختیار چه کسانی باشد، همچنین محصول و سود به دست آمده چگونه و با چه سهمی میان مؤلفه‌های دخیل (و بعضا نه چندان دخیل) تقسیم شود. مسئله‌ای پیچیده که اگرچه به نظر می‌رسد در جنگ بزرگ آن (جنگ سرد) آمریکا پیروز شده، در قالب مطالبه روزافزون برای گسترش تأمین اجتماعی کماکان این سو و آن سو شعله‌هایی فروزان دارد. اما در روزگار نو گسترش روزافزون بحران محیط زیست و تغییر اقلیم باعث شده که مسئله اصلی نه نحوه توزیع و بلکه چگونگی تولید کالاها و خدمات باشد. لشگر طرفداران محیط زیست روز به روز افزون‌تر رودرروی نشانگان‌های اصلی نظام سرمایه‌داری همچون شرکت‌های چند ملیتی، مصرف‌گرایی، گسترش بازار، سیستم‌های تولید انبوه قرار می‌گیرند. اگر بگوییم تولید بیشتر، با کار کمتر، با مواد خام ارزان‌تر و با هدف مصرف افزون‌تر جانمایه رفتار کاپیتالیستی است، درست در نقطه مقابل اندیشه سبزها قرار می‌گیرد که تولید کمتر، با کار بیشتر با مواد خام کمتر و با هدف مصرف کمتر را پی می‌گیرند. سبزها مردم جهان را به بومی‌تر شدن به اجتناب از مظاهر سرمایه‌داری تشویق می‌کنند. خودبسندگی افزون‌تر و مصرف کمتر مهم‌ترین نشانگان یک آرمان‌شهر زیست‌محیطی است. درست در نقطه مقابل آرمان‌شهر نظام سرمایه‌داری که غول بی شاخ و دمی است که دمادم و فزاینده مصرف می‌کند و منابع محدود زمین را می‌بلعد. این جنگ سردی تازه است. اما نه در دوردست‌ها پشت کوهستان آرال، در کوچه به کوچه و خانه به خانه واشنگتن و شیکاگو و نیویورک. این جنگ آغاز شده و رو به گسترش است. تغییر رفتار کاپیتالیستم و انطباق آن با اقتضائات زیست‌محیطی روزگار نو بدون تردید نه آسان است و نه کم هزینه. در گذار از این جنگ شاید اساسا دیگر نظام سرمایه‌داری آن نباشد که می‌شناسیم. همچنان‌که آمریکا هم شاید آن نباشد که اکنون هست. همه شاخص‌های زیست‌محیطی می‌گویند که سوارانی که رو به سوی غرب می تاختند اکنون به ساحل اقیانوس رسیده‌اند و پیش‌تر مقصدی تازه‌تر وجود ندارد.

ناصر کرمی