محله‌ مترسک‌ها

شیرزاد حسن

برگردان به فارسی: محمدرئوف مرادی
آن صبح زودی که مردان چلبی برای بذرپاشی جمع آمدند…
صبحی دیگر و روز تازه‌ای بود، آسوده خاطر و سرمست به هر چهار طرف خود نگاهی کرد و در آن دشت، بادی به غبغب انداخت… در دل با خود گفت:
امسال تمام زمین‌هایم را بذر می‌پاشم، تمام انبارها را صاحب می‌شوم، انبار گندم، جو، عدس، نخود، برنج… در بازارهای سبزه و میوه‌جات به قیمت تمام اقلام می‌خندم. زیر زمین‌هایم را از گونی‌های سرخ و آبی پر می‌کنم و حبوبات همه‌ دنیا از آنِ من خواهد شد. پایتخت را تسخیر می‌کنم…. امسال همه چی یکی به ده است… زمین‌هایم در اطراف شهر از تمام دشت‌ها پر بارترند…
تا آنجا که چشم می‌دید نگاه کرد:
-آه… اگر تا آخرین قله کوه از آن من بود!
سرش را بالا گرفت… چشمش به آسمان دوخته شد. حیران و مبهوت… جز هزاران پرنده و بالنده و پرنده‌ کوچنده چیز دیگری ندید. آسمان پوشیده از پرنده و سیاه می‌نمود… بلند و دور با سرعت کنار هم در پرواز بودند… از دور تشخیص نمی‌داد که اینها چه نوع پرنده‌ای هستند….
-اکنون فصل کوچیدن چه نوع پرنده‌‌ای است که من بی‌آگاهم؟
دستار و کلاه از سر برداشت و سرش را خاراند… انگار که پرند‌گان تمام دنیا گرد هم جمع شده و به آسمان آن دیار کوچیده بودند … آسمانی که بالای زمین‌های چلبی بود.
-عجبا!
به حمه (کوتاه شده محمد) مترسک رو کرد و با حرص و حسرت از مزدور دلسوزش پرسید:
– حمه.. فصل کوچ کدام پرنده است؟
– سرورم… اطلاعی از کوچ پرنده‌ها ندارم.
– بی‌خاصیت!… چرا همین جور اونجا خشکت زده… کاری بکن.
– مگر چه شده قربان؟
– مترسک… اگر این گونه پیش برود و این بالنده‌ها بر زمین بنشینند تا فردا از تمام بذری که پاشیده‌ایم چیزی باقی نمی‌ماند.
– سرورم! اوقاتت را تلخ نکن… دوست داری صد مترسک برات بنشانم… مترسک‌هایی که حرف بزنند… به جای تو به پرنده‌ها تف ‌اندازند؟
– دمت گرم حمه… جز تو کسی را ندارم…
نگاهی به بالا انداخت و تفی حواله‌ پرنده‌ها کرد. باد تف را به صورتش برگرداند. دستمالش را از جیب‌ در آورد تف را پاک کرد…دستمالی که حاج ملا شیخ شیروانی میرزا بیگ از مکه برایش آورده بود…
– برایم تعریف حمه که پرنده و بالنده و … همه‌ آنهایی که داری پر و بالند و پرواز به چه درد این دنیا می‌خورند؟ بذر و دانه جمع می‌کنند و بجاش از بالا فضله می‌رینند… چه حکمتی در بودن این پرنده‌‌های بی‌همه چیز و لعنتی هست؟
_ هیچ… سرورم.
مترسکی و دو تا و سه تا…. چهار…. بیست… سی… چهل… اینجا و آنجا…
– عجبا!
پرنده‌های لعنتی ترسی نداشتند. روی زمین چلبی فرود می‌آمدند و بذر پاشیده را جمع می کردند و روی موج می‌زدند، از آسمان که چه عرض کنم انگار از غیب می‌آمدند، از جایی نامعلوم و نامشخص… دسته‌ای برمی‌خواسته، دسته‌ای دیگر فرود می‌آمد… صدای پرِ پروازشان نه اینکه حمه را بلکه صدها مرد با جرأت را به وحشت می‌آورد…
حمه کاری ازش ساخته نبود. چپ و راست سنگ می‌انداخت و بد وبیراه می‌گفت… چلبی هم گُه گیجه گرفته و هی دستانش را تکان می‌داد و از زمینش حراست می‌کرد… بدان امید که اجازه ندهد پرنده‌ها روی زمین بنشینند… بدبخت بود… بدبخت بود… بدبخت…
شب فرا رسید، اما حمه مترسگ در آن دشت برای حراست، زمین را ترک نکرد. زیر کپر نشست و تا صبح به پرنده‌های تمام کره‌ زمین بد و بیراه گفت، نمی‌دانست این پرنده‌های لعنتی از چه گونه‌ای هستند و از کجا آمده‌اند. آن قدر ناراحت و عصبانی بود که خوابش نمی‌برد. گاه گاهی چشمش می‌رفت، اما زود هوشیار می‌شد… دم دمای صبح خواب به چشمش رفت. اما صدای پرواز و داد و فریاد پرنده‌ها از خواب پراندندش…
– باز برگشتند. ای لعنت به شما… ای شاهین و عقاب و باشه‌ها کدام گوری هستید… این نامردها کجا خوابشان برده؟
بی ترس و واهمه بر زمین فرود می‌آمدند…
تازه آفتاب بر آمده بود که چلبی با ماشن پیکابش از دور گردوخاک بلند می‌کرد و می‌آمد. تا رسید از ماشین پیاده شد. هرچه نگاه کرد حمه مترسک را ندید. از بس در آن دشت پرنده‌ها در هم می‌لولیدند و خاک و خل بلند بلند کرده بودند. به سختی حمه را دید و به کمکش شتافت… نزدیک و نزدیک‌ترش شد… به زمین بذر پاشیده‌اش به دقت نگاه کرد. چهار نعل می‌تازید. یکی از کفش‌هاش از پاش در آمد، بر نگشت پاش بکند. به وسط زمین رسید… چشمانش را مالید و حیران حمه را نگاه می‌کرد… با تنه مترسک‌ها خسته و رنجور به جان دیگر مترسک‌ها افتاده بود. سر و دست و پای آنها را لت‌وپار می‌کرد… با پا و مشت تکه‌تکه‌شان می‌کرد… تف به روشان می‌انداخت و آنها را به باد لعنت و نفرین و فحش گرفته بود… با مترسک به جنگ مترسک رفته بود… مترسکی بود که دیگری را می‌دراند و در هم می‌ریخت. با پا و دست مترسک‌ها پرنده‌ها را می تاراند. بر شانه و سر و گردنش پرنده‌ها می‌پریدند و از پشت سر روی زمین دانه‌های بذر را می‌بلعیدند. چلبی از پشت حمه را گرفت. آرام نمی‌گرفت. قرار نداشت. خودش را از چلبی جدا می‌کرد. از هر سو دست تکان می‌داد و با خود حرف می‌زد و بد و بیراه می‌گفت. میان آن گردوخاک و در زیر سایه هزاران پرنده فکر می‌کرد خود چلبی هم مترسکی است که در آن روح دمیده‌اند. او را گرفت و به زمینش زد… با لگد و مشت به جانش افتاد… به پرنده‌ای می‌مانست که بر جسد کلاغی مرده نوک می‌زند…. دستار و دستمال چلبی به گردن و صورتش افتاد… پرنده‌ها نیز از این ظفر شادمانی می‌کردند و کارناوالی راه انداخته بودند… بی‌شرمانه جیک و ویک سر می‌دادند و چهچه می‌زدند و بر سرو سیمای حمه و چلبی می‌ریدیدند….
چلبی همچون دیوانه‌ها در آن دشت فریاد بر می‌آورد و می‌نالید… از صدای ناله و فریادش صدها پرند برمی‌خاستند و باز می‌نشستند، برخاستن و نشستن… همین… حمه مترسک به خود آمد که چلبی فریاد بر آورد:
– پدر سگ.. سگ پدر سگ…پد…پد…پد…پ… مترسک مترسک پدر… چکار به مترسک‌ها داری… چرا خرد و خمیرشان می‌کنی…؟
چلبی میان خاک و خل برخاست. دستش را روی خشتکش گرفته بود و تف بود که به صورت حمه می‌انداخت… حمه که دیوانه شده بود، دهانش کف کرده بود، چپ و راست و دوان دوان و پی در پی به سوی پرنده‌ها سنگ می‌انداخت، به آسمان بلندِ پوشیده از پرنده تف حواله می‌کرد. چلبی هر دو کتفش را سفت گرفت و با تمام توان تکانش داد. به خودش آمد. حمه مترسک مانند بید جلوش می‌لرزید… مانند برگ درختی… چلبی که دیگر خرجین فحشاش ته کشیده بود در پایان صدها فحش، فریاد زد:
– ماچه خر، دیوس، تو مگر کری؟
آنگاه حمه مترسک دهانش را پاک کرد و زبانش به تته پته افتاد و همراه با قورت دادن آب دهانش گفت:
– سرورم مرا ببخش… معذورم… این بالنده‌های بی‌همه چیز قدرم را نمی‌دانند و مرا به تمسخر گرفته‌اند!
_ آخر چون خود تو هم یه پرنده بی‌همه چیزی. یک گنجشک کور!
– سرورم آخر تا به حال نشده من مترسکی بسازم، بالدار یا پرنده ازش نترسد… در حیرتم.
– ساکت باش. چیزی نگو. برو ببین لنگ کفشم کجا افتاد زود برایم بیار. برام پیداش کن. زود باش.
با همان پای بی‌کفشش از پشت لگد به ماتحت حمه می‌خواباند… طوری که انگار می‌خواست کونش را پاره کند… حمه لنگ کفش را پیدا کرد، برگشت. آن را جلو پای چلبی گذاشت. خم شد، با هر دو دست هر دو پای چلبی را گرفت. پایش را بلند کرد یک پایش را که تنها حمه مترسک و دیگر مزدورانش مزه‌ آن را دریافته بودند در کفش انداخت. طول کشید تا توانست کفش را در پایش جفت‌وجور کند. حمه عرق سیاه و سفید می‌ریخت. بادی از او در رفت، چلپی فهمید، ولی عصبی‌تر از آن بود که بخندد، به خاطر آن پرنده‌های بی‌همه چیز که به زمینش یورش آورده بودند خون خونش را می‌خورد. از عصبانیت می‌لرزید، زبانش در کام خشک شده بود. با عصبانیت و عجله به طرف ماشینش رفت. با صدای ماشین و بوقش صدها و هزاران پرنده پریدند. سکوت آن دشت را پراند. حمه مترسک در کنار مترسک‌های شکسته‌اش زانو بغل گرفت. از آنجا تکان نخورد، آنجا که چلبی پای مبارکش را در لنگ کفشش فرو کرده بود و به ماتحت حمه لگد انداخته بود. به غیرت آمد. برخاست. رو برگرداند و به خاک و غباری که ماشین چلبی راه اندخته بود نگاه کرد. چلبی دشت را به جا گذاشت:
– چرا این جوری تنهام گذاشت؟
همانجا میان بازوان ده‌ها مترسک شکسته و زیر باران ریدمان هزاران پرنده نشست و به فکر فرو رفت… فکر رضایت خاطر چلبی و از بین رفتن هزاران پرنده‌ دنیا… رضایت خاطر چلبی هم رضایت خداست…

به شهر رسید. مزدورانش را جمع کرد. شیرفهمشان کرد که ساکت باشند. ساکت و غمگین دست در دست قفل کردند. هرکدام از کوچه و راهگذری راه افتادند. هر دری را می‌کوبیدند. یک و دو… ده… در و دروازها‌ی کهنه و شکسته خانه‌های گلی بود که یکی پس از دیگری باز می‌شد. ده‌ها پدر گرسنه و غمگین و عصبانی و سر و ریش اصلاح نشده و سر و سیما غم گرفته در خانه را به روی مزدوران چلبی باز می‌کردند. پشت سر هر پدری، کودکی مف آویزان شده و کثیف و ژولیده و آب دهان آویزان شده و زردی بر چشم نشسته و گرسنه….گردن باریک و پا و دست باریک نگاه می‌کردند و سرشان را می‌دزدیدند، ترس و گرسنگی چشمانشان کل کشیده بود، کوچه به کوچه خانه به خانه. نه گروهی از کودکان گرسنه و ترس خورده و شرمگین، بلکه مانند گروهی مترسک سوار ماشین پیکاب چلبی شدند، با تکانه‌های ماشین شهر را پشت سر گذاشتند، تنها چیزی که نگاهشان را می‌دزدید گرد و خاک لوله شده و مارپیچ گونِ غباری بود که از عقب، ماشین چلبی به جا می‌گذاشت. به زمین بذر پاشیده شده رسیدند. حمه مترسک هنوز در آن زمین دشت، در میان کارناوال پرنده‌ها افتاده بود… چلبی از ماشین سر بیرون برد و داد زد:
– بیا نره خر، بیا این مترسک‌ها را پیاده کن.
با عجله رو به چلبی رفت، چلبی از ماشین پیاده نشد… رو به بچه‌ها کرد:
دماغوها… نگذارید یک پرنده روی زمین فرود بیاد… غروب بر می‌گردم حق دستتان را …. به پدرتان می‌دهم
بچه‌ها چیزی نگفتند.
– گوش کنید. شما هم مانند مترسک‌هام نباشید، هرکدام از شما باید نگهبان خوبی باشد، وگرنه چیزی عایدتان نمی‌شود، مانند دهل تکان به خودتان بدهید و اینجا را محشر کبرا بکنید…. این گونه نباشید پرنده‌ها شما را نیز مترسک فرض کنند.
بچه‌های ترس خورده و شکم خالی… چشمان بی‌روحشان تکان نمی‌خورد… حمه با عجله بچه‌ها را یکی یکی آغوش می‌گرفت و آنها را ازماشین پیاده می‌کرد. بعد خودش پرید روی عقب ماشن و تمام قوطی‌هایی که پشت ماشین بود به طرف بچه‌ها پرت می‌کرد. بچه نمی‌توانستند قوطی‌ها را در هوا بگیرند…. هرکدام خسته و غم گرفته قوطی خود را دست گرفت، حمه به‌شان دستور داد قوطی‌هاشان را پر از سنگ ریزه بکنند و آن را با هم تکان بدهند. بعد از آن حمه از ماشین پایین پرید و دستور داد:
– هرکدام از شما در جایی قرار بگیرید و قوطی‌هاتان را تکان بدهید و اجازه ندهید حتی پرنده‌ای پرشکسته هم روی زمین بنشیند.
بچه‌ها باز لب به سخن نگشودند. گردنشان به حدی باریک بود که وزن سرشان را به سختی تحمل می‌کرد.
چلبی نگاهی به همه‌شان کرد:
– شما که همه‌تان مانند مترسک‌اید!
فریادی بر آمد و هر بچه‌ای رو به جایی که بهشان گفته شده بود دویدند.
سر آخر تف دیگری به پرنده‌ها انداخت و گاز ماشین را گرفت،… حمه مترسک پی خاک و غبار لاستیک‌های ماشین افتاد، نفس‌نفس زنان دستش به قفل ماشین رسید و خودش را بالا کشید. اما ناگهان دستش ول شد و با کون به زمین خورد. بلند شد و دوباره پی ماشین افتاد. چلبی بیشتر گاز داد… حمه سرعتش را زیاد کرد اما دستش به قفل ماشین نرسید، چلبی با وجود غمی که بر دلش نشسته بود داشت حمه را بازی بازی می‌داد و از آن لذت می‌برد و می‌خندید… حمه از میان خاک و خل بلند شده از ماشین گم شده بود. چندین بار ترمز کرد و دوباره گاز گرفت تا بلاخره حمه دستش به قفل ماشین رسید و به آن چنگ زد، انگار دستش به قفل کعبه رسیده باشد. چلبی با این سر به سرگذاشتن غمی به باد داد و دلِ سیری خندید، از آیینه ماشین حمه را نگاه می‌کرد تا اینکه حمه جاگیر شد…. در آخر در عقب ماشین نشست. بعد از آنکه از صدای دسته‌های پرنده که در هم می‌لولیدن و آرام قرار نداشتند دور شدند… و چیز دیگری دیده نمی‌شد، بچه‌ها هم خیره غرق نگاه کردن غبار بلند شده از ماشین شده بودند. ده بچه‌ ترس خورده و رها شده در آن دشت برین میان پرندگانی که به شمارش نمی‌آمدند، قوطی پر از سنگ ریزه را تکان می‌دادند، هر بچه‌ای، خواب یک درخت پلاستیکی می‌دید، سینه‌ سوخته‌ پرندگان و آب آویزان دهان کودکانِ چون مترسک بر دو پا خشک زده، چشم به آفتاب دوخته… چه آفتابی؟ آفتاب در نگاهشان قرص نان برشته‌ای می‌شد، یا نشانه‌ طلاگون ارابه‌ای و یا زردی رنگ لچک دایه و دستبند طلایی دست دختر چلبی.

نزدیک غروب… پیش آنکه هوا گرگ‌ومیش شود، پیکاب چلبی به دشت رسید. این بار حمه فرمان ماشین در دست داشت و چلبی کنار دستش نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد، با عجله پیاده شدند، با سرعت به سوی بچه رفتند، عجبا… به جای ده کودک ده مترسک بی‌جان را دیدند، کنار هر مترسکی قوطی‌‌ای پر از سنگ ریزه! که هر ده نفر رو به آفتاب غروب خیره مانده بودند که از کرانه‌ افق تن خسته‌اش را دراز کشیده بود، چلبی یکی بعد از دیگری به مترسک‌ها نزدیک می‌شد، با ترس و لرز بر سر وسیما و پا و دستشان دست می‌کشید … کی باور می‌کرد؟ به جای موی سر خاشاک و گیاه خشک! به جای استخوان کتف و گردن تخته چوب! به جای دو پا دو استخوان، چوبی دراز، به جای دو دیده‌ پر از غم و شرم و ترس دو تیله‌ شیشه‌ای زرد گون که برق می‌زدند، چلبی با دو چشم وحشت زده به حمه نگاه کرد و پرسید:
– پس بچه‌ها کجایند؟
– سرورم… شاید فرار کرده باشند.
– کجا؟
خدا می‌داند… قربان آنها ده کودک معصوم و مظلوم و مطیع نبودند، ده بچه شیطان بودند…!
– به خدا قاطری!… الاغ! آنها با کون نفس می‌کشیدند…شیطانی چی و زهرمار چی؟
– امر امر شماست سرورم!
– خب، این مترسک‌های پوشیده را کی ساخته؟
– جز خود آنها چه کس دیگری می‌تواند درست کرده باشد؟ نه… من مطمئنم این کار خود آنهاست.
مگر ما آنها را تنها جا نگذاشتیم؟
– آن بچه‌های ضعیف و لاغر که از گرسنگی نا نداشتند راه بروند چگونه این مترسک‌ها را ساختند! نه معقول نیست.
– یعنی سحر و جادویی در کار هست…. سرورم تو به این جور چیزها باور داری؟ مبادا جادوشان کرده باشند.
– دهانت را ببند با این مزخرفات بافتنت… وقت این گه خوردن‌ها نیست
– من باید حالا ده بچه را به پدر و مادرشان تحویل بدهم
– خب چرا اوقاتت را تلخ می‌کین؟
– اگر ناراحت نباشم و سخت نگیرم چه کنم سگ پدر؟ می‌خواهی برات برقصم؟… اکنون به جای ده بچه، ده مترسک جلوم هستند.
حمه مترسک همیشه مطیع و سر به راه با دهانی خندان گویا که یاد چیز خنده‌داری افتاده باشد گفت:
– قربان کاری نداره. از آب خوردن هم سهل‌تره. به جای ده بچه، ده مترسک بهشان برگردان… چه کسی جرأت دارد حرفی بزند!
چلبی سر بلند کرد و پرنده‌ها نگاه کرد و با خشم گفت:
– مترسک‌ها را پشت ماشین بنداز.
خورشید در حالِ غروب به پرتقالی رسیده می‌مانست. پرتقالی که بچه‌های مترسکی دیده‌اند، اما آن را مزه نکرده‌اند. این بار نور آفتاب خاک‌وغبار را زرین می‌کرد و… خورشید دم غروب بر بلندی‌ها تابیده بود… ده مترسک بچه در پشت ماشین روی هم افتاده بودند. هزاران پرنده بر سر آنها چون چتری به رویشان سایه انداخته بود انگار که می‌خواستند قلب و روح بچه را به آنها باز گردانند. با فریادی جگرسوز آسمان را هم به سوز انداخته بودند گویا که برایشان لالا می‌خواندند. چلبی از شیشه سر بیرون برد و هی تف به روی پرنده‌ها می انداخت. پرنده و بالنده‌‌های دنیا را نفرین می‌گفت. بی‌درنگ باران فضله باریدن گرفت سرو صورت چلبی را فضله پوشاند. سریع سرش را به داخل آورد، از سر خشم و ناراحتی و بی آگاه از خویش، دستش را مشت کرده به سر حمه حواله کرد، طوری که کلاه و دستمال از سرش افتاد…… او خندید… بی‌آنکه بفهمد چرا….! فردا که شد حیرت و ناباوری مانند آسمان همه شهر را گرفته بود… هرگز چنین نبوده و در تمام عمرشان هرگز هم نشنیده بودند، آن شب شکم هیچ کس سیر نشد و کسی با شکم سیر نخوابید… اولین بار بود که تمام پرنده‌های شهر شب بیدار ماندند و جیکیدند و سروصدا کردند و تا صبح نخوابیدند….جیکدن و خواندنی پر سوز ودرد. مردان کهن و پیران شهر گفتند:
– ندیده و هرگز چنین نشنیده‌اند، و هرگز نشده شب پرنده‌ای بیدار بماند….بی‌گمان رنج و بلایی نابهنگام در راه است یا پیش آمده.
برای روز دوم نیز چلبی ده بچه دیگر با خود برد تا زمین را از شر پرنده‌ها نجات بدهد. غروب ده مترسک را به شهر بازگرداند… روز سوم نیز ده بچه‌ را برد و باز غروب مترسک برگرداند…. روز چهارم…. پنجم… بیستم…. چهلم…. صد…. دو صد…. دوصد مترسک… بچه…. مترسک…. بچه….مترسک ….بچه ….مترسک….بچه‌ها مترسک‌ها…. مترسک…مترسک…. بچه‌ها…. بچه‌ها…. مترسک‌ها…..مترسک‌ها….مترسک‌ها…. وای از آن محل بزرگ مترسک‌ها… محل…دو…سه… وای از تمام محلات مترسک‌ها…. مترسک‌ها… بچه‌ها… مترسک‌ها…. مترسک‌ها…..