برشی کوتاه از رمان «غروب پروانه»

بختیار علی

برگردان به فارسی: محمد رئوف مرادی
برشی کوتاه از فصل سیزده رمان «غروب پروانه»
در آن زمان که عشاق میان جنگل و ساحل رودها برای خود کپری ساخته و سکویی برپا داشته بودند، زمان گریز و فرار بود. شیرازه‌ مملکت به طرز غریبی از هم پاشیده شده بود و حکومت با همسایگانش درگیر جنگی خانمان‌سوز بود. سربازان زیادی از میادین جنگ فرار می‌کردند و در میان کوه‌ها و بلندی‌های کوهستان پی سرپناهی می‌گشتند. روستاهای بسیاری ویران شده بود و ساکنین آن از هراس خشم و خشونت حکومت به سوی مناطقی دور از دسترس نظامیان حکومتی می‌کوچیدند. پیشمرگ‌ها در کوه‌ها و نقاط حساس و سخت مقر می‌ساختند. عشایر چادرنشین جنوب هم به سوی شمال رو آورده بودند و شماری از خوانین و شیوخ نیز که با حکومت سر ستیز پیدا کرده به کوه‌ها پناه برده بودند. کوه‌‌های سخت و صعب العبور، صحرای محشر شده بود و همه‌ گریزندگان را در خود پناه داده بود. آن کوه‌ها‌ همیشه بهشت شورشیان و مبارزین بوده و سرکش و استوار به همین منوال پایدار مانده است. چنان پر فراز و نشیب و ناهموارند که لشکریان شیطان هم‌می‌توانند تا ابد میان صخره‌ها و دره‌ها و تنگه‌های آن پنهان بمانند. نصرالدین بونخوش که او نیز از فراریان به آن دیار بود با دیدن آن همه کوه و دره و صخره و جنگل و رود به وجد آمده و شگفت زده شد. او تنها عکاس شهر کوچک بود که به سنگ صبور عاشقان شهر شهرت یافته بود و حکومت به اتهام خبرچینی او را تحت تعقیب قرار داده بود. او پستچی مبارزین کوهستان به شهر بود و نامه‌های عاشقانه و پرسوز مردان کوه را به معشوقه‌گان گرفتار عشق آمده در شهر رد و بدل می‌کرد و بدین سبب او نیز از شهر گریخته و به کوه پناه برده بود. نصرالدین مسحور آن همه زیبایی کوهستان شده بود. وی هنگامی که از میان کوه‌ها با بغلی از نامه مردان عاشق به سوی شهر سرازیر می‌شد، می‌دانست چنین کاری برای او خطرناک است و بین مرگ و زندگیش تار مویی بیش فاصله نیست. اما دل به دریا زده، این راه پر مخاطره را به جان خریده بود. وی در طول راه صحنه های فجیعی می‌دید. گورهای دسته جمعی، لاشه‌های لاشخور خورده و سرهای بی‌تن و تن‌های بی‌سر واستخوان آدمیانی که معلوم نبود به چه جرمی جز عاشقی، چنین به روزگارشان رفته است. ده به ده و شهر به شهر نامه می‌رساند و نامه می‌گرفت. و میان راه می‌دید که کشور به گورستانی بزرگ بدل شده است… گورستان مبارزین پیشمرگ و مجبورین به خدمت اجباری نظام… و عاشقان مورد خشم واقع شده رسم و سنت و آیین… همه جا گورستان عاشقان شده بود. عاشقانی که قربانی خشم سنت و دین و عشیره و و راهزن و مخبر… شده بودند. نصرالدین گاهی که در آن راه‌ها و گذرگاه‌ها آمد و شد داشت جایی جز گورستان نمی‌دید و به جایی آباد و شهری بر نمی‌خورد. وی هنگامی که در خلوت عکاس‌خانه و آتلیه‌اش روی نگاتیوها و تصاویری که ثبت و ضبط کرده بود دقت می‌کرد بسیار اندوهگین می‌شد و غمگنانه به خود نهیب می‌زد: بسی دیر شده و من چه دیر به یاد این عاشقان افتادم.
بی‌شک نصرالدین پیش از فصل قتل و عام عشاق، حتی پیش از آنکه به چنین خیالی دست یابد، در پی راه نجاتی افتاده بود. او دیار به دیار و شهر به شهر و منطقه به منطقه رفته، سر از خانه ارباب و خان و ملا و شیخ در آورده بود و دست به دامان مردان سیاسی و رهبران احزاب و روشنفکران مدنی شده بود. اما هیچ دستاوردی به دست نیاورده بود. حتی با رفقای مبارزش سخن به میان آورده بود، ولی آنها همه براین باور بودند که عشق با شرافت و منش مبارزین منافات دارد…. اکنون گاهی با نخوت و عصبانیت، که در آن تلخی و ندامت موج می‌زند می‌گوید: «نجات آنها کار من نبود، بلکه کار کل بشریت بود» گاهی دیوانه‌وار قهقه سر می‌دهد و می‌گوید: «دروغی بیش نبود. و دروغ هر قدر هم فریبنده باشد، امکان ندارد نتیجه‌ای از آن حاصل شود.» امروز می‌دانم که نصرالدین دیگر آن مرد سابق نیست. این روزها وی آن‌قدر غرق هوس و شهوت شده و آن‌قدر با زنان بدکاره و لکاته دمخور شده که دیگر عشق راهی به درونش باز نمی‌کند. روزی از غیظ به من گفت: «تو همیشه از پروانه برای من تعریف می‌کنی، پروانه…پروانه… پروانه… فکر نمی‌کنی خود پروانه هم دروغی فریبنده و زیبا بیش نیست؟ اصلا می‌دانی او در چه زمانی زندگی می‌کرده؟ آره؟ نه، تو هیچ نمی‌دانی. نمی‌شود میان دریای خروشان کینه تا این حد ضعیف بود!… نمی‌شود. من گناهکارم.»
نصرالدین همیشه می‌پندارد من دارم داستان گناهان او را می‌نویسم. او ساعت‌ها در آتلیه کوچکش از خشم و کینه و اندوه تلنبار شده‌اش در آن روزگار سخن می‌گوید. او چون سرگشته‌ای حیران در میان کوه و دشت و شهر و روستا عمری سپری کرده بود، و انواع خشم و کینه و قصاوت را دیده بود که می‌گفت: «در آن زمان حتی ادیان هم با هم سر ستیز داشتند، اقوام و ملل از هم بیزار بودند، و همیشه اکثریت در پی نابودی اقلیت بود. حزب با حزب، ایل با ایل با هم سرِ جنگ داشتند و در پی انتقام بودند. همسایه دشمن همسایه بود، برادر در خانه برادر خود را می‌کشت…. آه! چه روزگار غریبی بود….» او با بیزاری و نفرت بی‌پایانی دست تکان می‌داد و بی‌وقفه حرف می زد. به وضوح مشخص بود که آزار و رنج گذشته روحش را فسرده است….