صمیمت از دست رفته در اندیشه آمریکایی

«شهریارانی که از جای خود حرکت نمی‌کنند، به نظر می‌آید که پیش می‌روند، همان‌گونه که ماه در چشم ابرها»
کولریج

Coleridge’s Notebooks, Edited by Seamus Perry, Oxford University Press, 2002, p. 18

ـــــــــــــــــــــــــ

«عوام خیره‌سرانه‌ و بی‌اعتنا به ارزش‌های معمول و نظریه‌های مقبول، بدترین برنامه را پیاده کرد. آداب‌ندانی به حساب شجاعت و سبک جدید زندگی آنان گذاشته می‌شد. در جریان همه‌گیر شدن اوباشی‌گری فکری و عملی‌ـ که بورژوازی با ریاکاری آن را پاک و پنهان کرده بود‌ـ تنها نبودِ ریاکاری و احترامات تکلّف‌آمیز در میان توده جدید بود که نظرهای بیزاران سنّتی از بورژوازی و جدا‌شدگانِ خودخواسته از جامعه اشراف و اعیان جلب می‌کرد. همه از مسئله اصلی غافل شده بودند.
وقتی همه لاابالی‌گری خود را عریان کردند و لباس مهربانی به آن پوشاندند، چه وسوسه‌ای بود کرشمه فروختن در غروب دروغینِ معیارهای دوگانه اخلاقی، در خیابان، نقابِ قساوت به چهره زدن، رژه شرارت، نه شرارت که جنون در جهان راه انداختن.
نخبگانِ روشنفکرِ دهه بیست میلادی از پیوند میان اوباش و بورژوازی چندان آگاهی نداشتند، و به‌ همین‌ خاطر مطمئن بودند که این بار می‌توانند بازی قدیمی «شوک آوردن به بورژوازی» (Épater la bourgeoisie) را به خوبی به آخر برسانند و با رفتار افسارگسیخته و تناقض‌آمیزِ خود جامعه به آن طبقه شوک وارد کنند.
در آن زمان، در خیال هیچ کس نمی‌گنجید که نخبگان بیش از بورژوازی، قربانی واقعی این وضعِ ناهمساز خواهند بود. آوانگاردهای از آینده بی‌خبر، سرشان را نه به دیوار که به درهای باز می‌کوبیدند. کسانی که مدّعی بودند اقلّیتی انقلابی بیش نیستند، پیروزی مطلق‌ آنها تشت دروغشان را از بام انداخت و نشان می‌داد که این نخبگان در حال بدل شدن به نمودِ روحِ جدید توده‌ یا روحِ جدیدِ زمانه‌اند…
اوباشِ بی‌ریا و توده بی‌اعتنا به منفعت شخصی، چنان از نخبگان دلرُبایی می‌کردند طاقتِ مقاومتِ در آنها نماند. ذوب در جذبه توده و اوباش، نخبگان مفتون ادعای واهی جنبش‌های تمامیّت‌خواه می‌شدند، که مرز میان زندگی خصوصی و عمومی را برداشته‌ و فضای یک‌پارچه رازآمیز نامعقولی به جای آن ساخته‌اند. بر مبنای فلسفه سیاسی لیبرال‌ها جمع کلّ منفعت شخصی هر فرد، خود به خود به خیر عمومی می‌انجامد. در آن میان، تنها چیزی که می‌توانست برای خردگریزی و خیره‌گری‌ها توجیهی عقلانی بسازد و خیر عمومی را به سودِ منافع شخصی زیر پا نهد، همین فلسفه‌ بود.»

هانا آرنت، خاستگاه‌های توتالیتاریسم

Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, New York, A Harvest Book, 1979, pp.334-336

ــــــــــــــــــــــ
«بر خلاف سنتِ محافظه‌کار روان‌شناسی توده، الیاس کانِتی، توده را همواره مستعد نوسازی می‌بیند. توده می‌تواند هم فرد را از انزوای غمبارش بیرون آورد و هم تعادل رابطه برابر با قدرت و قوای قهریه را برهم زند و ساختار زندگی اجتماعی را به دست و اراده آنها بسپرد. در برابر تمرکز قدرت که در اوج خود به به همه‌دشمن‌پنداری می‌انجامد، همواره در میان توده امید به انقلاب برای برقراری برابری زنده است. توده، بی‌گمان، دو روی دارد. هم می‌تواند مایه نوسازی باشد، هم ویرانی. از چشم‌انداز قدرت، هر دو دو روی یک سکّه‌اند. از همین جاست که بسیاری از نهادها می‌کوشند توده را رامِ خود گردانند: این هدف نهایی همه ادیان بزرگ جهان بوده است. کانِتی با طنزی نیچه‌ای توصیف می‌کند که دین در پی سدّ و بندِ نیروهای توده است تا آنها گوسفندانی مطیع (eine folgsame Herde) سازد؛ مؤمنان فرمان‌بری که گوسفندی به چشم می‌آیند که در حال سپاس سرسپردگی گفتن به خداست.
بخش‌های به یادماندنی‌ و اثرگذارِ کتاب توده و قدرت بیشتر آنجاست که وی به تبیین‌ پدیدارشناختی آیین‌های دینی پرداخته است: عزاداری (امام) حسین در کربلا که اهمیّتی کانونی برای تشیّع دارد، مراسم روز عرفه حاجیان در صحرای منی در مکه، نزول آتش مقدّس در کلیسای یونانِ کلیسای مقبره مقدّس در بیت المقدّس و آیین عشای ربّانی در کلیسای کاتولیک.»

ریچی رابرتسون، «کانِتی و نیچه؛ درآمدی بر توده و قدرت»

Ritchie Robertson, “Canetti and Nietzsche: An Introduction to Masse und Macht” in A Companion to the Works of Elias Canetti, Edited by Dagmar C.G. Lorenz. New York, Camden House, 2004, P, 211

ــــــــــــــــــــــ
«عموم مردم خیال می‌کنند فردِ نابینا در جهانی سیاه محصور است. مثلاً شکسپیر جایی می‌گوید: «خیره به ظلماتی که نابینا می‌بیند». اگر ظلمات (darkness) را با سیاهی (blackness) یکی بدانیم، در این صورت شکسپیر به خطا رفته است.
یکی از رنگ‌هایی که نابینا- یا دست کم این مردِ نابینا- نمی‌بیند، رنگ سیاه است و دیگری رنگ قرمز.
نابینا در جهانی زندگی می‌کند که راحت نیست؛ جهانی تعریف‌نشده که در آن برخی رنگ‌ها به هم می‌آمیزند… سفید محو می‌شود…
کم کم به آیرونی شگفت‌آورِ رویدادها پی بردم. من همیشه بهشت را به صورت یک کتابخانه تخیّل می‌کردم. برای دیگران بهشت به شکل باغ یا قصر است. تصور کردم در بهشت ایستاده‌ام و نهصد هزار جلد کتاب به زبان‌های گوناگون در پیرامونِ من است. ولی دیدم که به سختی می‌توانم روی عطف و جلد کتاب‌ها عنوانشان را بخوانم. «شعر هدیه‌ها» را سرودم … این دو هدیه‌ با هم سازگار نبودند: کتاب‌های بی‌شمار در شب و ناتوانی از خواندنِ آنها.
… نابینا بودن مزایای خود را دارد. من از تاریکی تحفه‌ها گرفته‌ام… اسکار وایلد می‌گفت جهان باستان به عمد هومر را شاعری نابینا وانموده است… با این همه شعر هومر تصویری و گاه به طرزی شکوهمند تصویری است…
می‌توان انگارید که هومر هرگز وجود واقعی نداشته است، با این همه، یونانیان وی را نابینا خیال می‌کردند برای تأکید بر این امر که شعر پیش از هر چیز موسیقیایی است و لزوماً تصویری نباید باشد…
… نابینایی شیوه‌ای از زیستن است که یک‌سره هم ناگوار نیست… هر نویسنده، یا هر انسانی، باید باور داشته باشد که هر چه بر سر وی می‌آید، یک ابزار است؛ هر چیزی که به وی داده شده، هدفی دارد. این امر درباره هنرمند بیشتر صادق است. هر چه پیش می‌آید، از جمله تحقیر، شرمساری، بدبیاری، هیچ‌یک بی‌سببی نیست؛ بلکه ماده‌ای است برای آفریدن هنر. انسان باید آن را بپذیرد. در شعری از خوراک قهرمانان باستان گفته‌ام: خواری، بدبختی، ناسازگاری. اینها ارزانی ما گشته‌اند تا ما دیگر شویم و روزگارِ درماندگی خود را خمیرمایه ساختن آثاری ماندگار کنیم یا آثاری که امید ماندگاری‌شان را می‌بریم. اگر انسانِ نابینا چنین بیندیشید، رستگار گشته است. نابینایی ارمغان است.

خورخه لوئی بورخس، شب‌های هفت‌گانه

Jorge Luis Borges, Seven Nights, New York, A New Book Direction, 1984, pp.107-121

ـــــــــــــــــــــــ
روشِ میان‌رشته‌ای (l’interdisciplinaire) صرفاً به معنای بهره‌گیری هم‌زمان چند رشته‌ موجود نیست (رشته‌هایی که هیچ کس حاضر به رها کردنِ آنها نیست). برای میان‌رشته‌ای بودن کافی نیست «سوژه» یا مسئله‌ای را بگیریم و از منظر دو یا چند علم بدان‌ بپردازیم. روش میان‌رشته‌ای نیازمند خلقِ اُبژه‌ تازه‌ای است که پیشتر از آنِ کسی نبوده است. متن، به نظر من، یکی از این اُبژه‌هاست.

رولان بارت، «پژوهشگر جوان»

Roland Barthes, Œuvres complètes, Paris, Seuil, 2002, IV, 129

ــــــــــــــــــــــــ
«سنتیاگو زَبَلا (Santiago Zabala) فرق می‌گذارد میان «آنلاین» بودن و «مدام وصل بودن» (being wired) به اینترنت. گرچه این تمایز کمابیش به شیوه‌های متفاوت کاربردِ اینترنت برمی‌گردد، تنها جنبه‌ای معناشناختی ندارد، بل‌که به نکته فلسفی عمیق‌تری نیز اشاره می‌کند. «آنلاین» بودن، کاربرد اینترنت در حدّ نشانی ای-میل داشتن، جست‌وجو در فضای اینترنت، شاید کمی خریدِ آنلاین و انجام دادن کارهای بانکی از طریق اینترنت است. ولی به اینترنت «مدام وصل» بودن بدان معناست که شما تنها در زندگیِ مجازی است که با انگیزه‌ها و آرمان‌هایتان زیست می‌کنید و بدون اینترنت، گویی نیست می‌شوند.
رسانه‌های اجتماعی از مردم می‌خواهند مدام «وصل به اینترنت» باشند. راستش را بخواهید، همین مسئله خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا خود نمونه گویایی از تفاوت «آنلاین» بودن و «دائم وصل» به اینترنت بودن است. همه‌پرسی به گسترش کینه مردم به یکدیگر انجامید و جدال‌های بسیاری در سراسر کشور برانگیخت. مادرزن شصت و دو ساله من دشنام‌های آنلاین مردم را به خودش می‌گرفت و آنها را «آنفرند» می‌کرد…. انگار آدم‌هایی پای ثابت اینترنت بودند، اگر اتفاقی می‌افتاد و آنها در رسانه‌های اجتماعی نبودند یا نمی‌توانستند با جستجو در اینترنت خبری از آن به دست آوردند، باور پیدا می‌کردند که اساساً چنین رخدادی به وقوع نپیوسته است.
این تعبیر را شنیده‌اید که «یا لینک یوتیوب، یا اینکه هرگز اتّفاق نیفتاده» (Youtube link, or it never happened). با این همه، اعتیاد، خطر اصلی‌ای نیست که کاربر پای ثابت اینترنت را تهدید می‌کند. همان‌گونه که زَبَلا می‌گوید:
«خطر اتّصال مدام به اینترنت تنها این نیست که ساعت‌های پیاپی را دیوانه‌وار آنلاین باشید، گرچه این امر در حال فراگیر شدن است. بلای بزرگ‌تر آن است که فردی که دائم پای اینترنت نشسته، کم کم این عادت را نه تهدیدی بالفعل که حیاتی می‌بیند، شیشه‌ای شفاف که جهان را از پشت آن می‌بیند. پای ثابت اینترنت، در فضای وب به هویتی مخصوص خود دست می‌یابد و در جهان جدیدی مجازی موقعیتی برای خود کسب می‌کئد. ولی در عوض، این اینترنت است که با همه محدودیت‌ها و امکاناتش، چارچوب وجودی او را شکل و قالب می‌دهد.»
همه چیزی که او به دست می‌آورد تنها همان است که با زُل زدن بر شیشه‌ «شفاف» روبرو می‌بیند. هیچ چیز دیگری برای او وجود ندارد جز آنچه چشم‌هایش این‌سو و آن‌سوی صفحه پروفایل‌ می‌بینند.. بالاترین نگرانی آن است که ‌شخص بگذارد اینترنت مرزها و محدودیت‌های خود را به محدودیت‌های وی بدل سازد.»

متیو هریس، «فلسفه و اینترنت»

Matthew Edward Harris, “Philosophy and the Internet” in Bath Royal Literary and Scientific Institution, 12.7.16, https://brlsi.org/node/66613

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
«بسیارند چیزها، کارها و ارزش‌هایی که هوش آدمی را به سمتِ خود می‌کشند. این امر ما را به هم‌سخنی با دیگران وامی‌دارد تا از این راه ایده‌هایمان را با آنان در میان بگذاریم، ما را به دوستی با کسانی برمی‌انگیزد که ایده‌ها و احساس‌های مشترکی با آنها داریم، ما را به فلسفه فرامی‌خواند، این ورزش سنجیده و اندیشیده و خودخواسته فکر که تعیین‌کننده نظم و درون‌مایه دلالت‌های عینی‌ فکری است.
نکته‌ بنیادی را به خاطر بسپاریم که دوستی و فلسفه هر دو موضوعِ نقدی واحدند. در نگاه پروست، دوستان همچون ذهن‌هایی ورزیده و آماده‌، بر سر معنای چیزها، واژگان و ایده‌ها توافقی آشکار دارند. فیلسوف که خود را از نعمتِ اندیشه بهره‌مند می‌داند، عشق طبیعی به حقیقت را خاصیتِ اندیشه و حاصل اندیشه را از آنِ حقیقت می‌انگارد. از این روست که پروست در برابر دوهمزادِ سنّتی دوستی و فلسفه، جفتِ مطمئن‌تر عشق و هنر را پیش می‌گذارد. عشق، هرچند میان‌مایه، به سبب غنای نشانه‌ها که با تأویل‌هایی خاموش سیراب گشته‌اند، مقامی بس والاتر از دوستی‌‌های بزرگ می‌یابد، همیشه آنچه زخمی کاری‌تر بر تن ما می‌نشاند، از همه میوه‌های نیک‌خواهی یا کارِ آگاهانه ما غنا و قوت بیشتری دارد. «خوراک اندیشه» از خودِ اندیشه مهم‌تر است.
عقل با همه شگردهایش، هم خویش، هم ما را تنها به آن حقائق انتزاعی و قراردادی‌ای می‌رساند که ارزشِ بالقوه دارند. این حقایق عینی حاصل آمیزگاریِ کار، هوش و نیک‌خواهی ماست، اما از آنها چه سود اگر نتوانیم آنها را به دیگری منتقل نماییم یا او خود نیروی دریافتشان را نداشته باشد؟ ارزش آن مفاهیم به میزان امکانِ برقراری ارتباط بستگی دارد. پروست درباره آهنگِ صدای بِرما (Berma) می‌نویسد: «درست به خاطر بی‌خش بودنِ صدایش چنگی به دل نمی‌زد. طنین صدا صاف و یک‌نواخت بود، نیّت و معنای آن چندان روشن و سرراست می‌نمود که گویی هستی‌ در خود و برای خودی دارد پنداری هر هنرمند هوشمندی را توان داشتن این صدا هست.»

Gilles Deleuze, Proust et les signes, Paris, Quadrige, PUF, 1964, pp.40-41

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«ترس از افکار عمومی، مانند هر گونه دیگرِ ترس سرکوبگر و بازدارنده رشد است. زیر سایه چنین ترس سنگینی، نه به آرمانی عظیم می‌توان دست یافت، نه به آزادی روح که مایه سعادت حقیقی است؛ چون سعادت در گرو آن است که شیوه زیستن‌ از چشمه تمناهای درونی انسان بجوشد، نه آنکه با سلائق تصادفی و خواست همسایگان و خویشان اتفاقی شکل بگیرد. امروزه ما ترس چندانی از همسایگانِ نزدیک خود نداریم، ولی ترس تازه‌ای به میدان آمده، یعنی ترس از آن‌چه روزنامه‌ها می‌نویسند. ارعاب‌گری روزنامه، همان‌اندازه دل مردم را خالی می‌کند که در سده‌های میانی ارعابِ جادوگران می‌کردند.
وقتی روزنامه‌ای تصمیم می‌گیرد فردِ چه بسا بی‌آزاری را بلاگردان قضیه‌ای نماید، فاجعه‌ای هولناک به بار می‌آید. خوشبختانه، آدم‌ها به غریزه از ظلمات می‌گریزند، ولی گسترش فزاینده شمار و ابزار تبلیغات، این شکل جدید تعقیب و آزار اجتماعی را روز به روز مخاطره‌سازتر می‌کند. این فاجعه بس خطیرتر از آن است که قربانی‌اش بتواند از آن به آسانی بگذرد.
هر جایگاهی برای اصلِ مهمِ آزادی مطبوعات قائل باشیم، از نظرِ من، باید قوانین مربوط مسئولیت حقوقی، مرزهای روشن‌تر و چشم‌گیرتری بکشند و هرچه را که به تحمّل‌ناپذیر شدنِ زندگیِ افرادِ بی‌گناه می‌انجامد، منع کنند، حتی اگر روزنامه‌ها مجبور شوند چیزهایی بنویسند و چاپ کنند که محبوبیّت چندانی برایشان به بار نمی‌آورد.
در عین حال، یگانه چاره نهائی شرّ آن است که عموم مردم بر ظرفیتِ رواداری خود بیفزایند. بهترین راه بالاتر بردن سطحِ تحمّل، چندبرابر شدن شمار افرادی است که از سعادت حقیقی برخوردارند. در این صورت افراد کمتری لذّت اصلی زندگی‌شان را در زجر دادنِ هم‌نوعانِ خود جست‌وجو کنند.»

برتراند راسل، کسب سعادت

Bertrand Russell, The Conquest of Happiness, London, George Allen & Unwin LTD, 1932, pp.138-9

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
«لسینگ: چیزی که درباره جوان‌های امروز من را ناراحت می‌کند، بی‌خیالی آنهاست. می‌خواهم این را بگویم چون همیشه پُرمدّعا حرف می‌زنند. (در دوره ما) هیچ‌کدام از جوان‌ها در فضایی خصمانه مبارزه نمی‌کردند. بله، پلیس آنها را کتک ‌می‌زد و مقامات و خیلی از آدم‌های نسلِ قدیم‌تر هم تنفری شدید و غلیظ از آنها داشتند. این درست. ولی واقعیت آن‌ است که جوان‌ها فراماسونری درست کرده بودند، هوای همدیگر را داشتند، از پشتیبان یکدیگر بودند، حتی در زمان ظهور اختلاف نظرها از تأیید هم دست نمی‌کشیدند. اما الان فکر می‌کنم آنچه در این کشور و در جاهای دیگر در حال رخ دادن است، تداوم آن دوره نخواهد بود و جوانان‌ مثل نسل قبل نمی‌توانند به هم‌فکری دست پیدا کنند.
حالا حکومت کم‌کم با مدح و ثنای توخالی از جوانان به بخش عظیمی از آنها رشوه می‌دهد و آنان را جذب خود می‌کند. خواهید دید که افراد اهل مبارزه به اقلّیتی کاهش می‌یابند. چون همیشه این‌طور بوده. هیچ وقت شرایطی وجود نداشته که بار مبارزه بر دوش یک اقلیّت نباشد. عموم توده شهروندان به اصطلاح محافظه‌کار و مرعوبند. خب از دست این‌ بچه‌ها چه کاری ساخته است؟ خیال نمی‌کنم که جوان‌های امروزی هیچ تصوّری از تنها ماندن و بدون پشتوانه مبارزه کردن در ذهن خود داشته باشند.
نسل ما این را به خوبی می‌داند، چون به چشم دیده و زندگی کرده. ما خوب می‌دانیم که وقتی فشارها زیاد می‌شوند، مردم فرار می‌کنند. زمانی که اوضاع خوشایند نیستند، فقط اقلیتی در میدان مبارزه می‌ماند. نکته اینجاست که وقتی افکار عمومی علیه چیزی موضع می‌گیرد، دیگر کسی جرأت ماندن پیدا نمی‌کند…
برنارد شاو یک وقت حرف وحشتناکی زد: «آیا واقعاً ضرورتی دارد که مسیح برای هر نسلی یک بار کشته شود تا آدم‌های فاقد تخیّل را نجات دهد؟»

دوریس لسینگ،

Doris Lessing, Conversations, Edited by Earl G. Ingersoll, Ontario Review Press, 1994, pp. 30-31

ــــــــــــــــــ
«قدم زدن می‌تواند موجب تماسِ نزدیک (intimate) ما با مکانی خاص شود، با شلنگ‌ انداختن، تعادل را حفظ کردن، و نفس کشیدن در هوا و فضای مکان. در عین حال، هنوز می‌توان این پرسش را پیش کشید که تأمل‌ در حال قدم زدن چه اندازه به خود-فهمیِ (self- understanding) فلسفی یا درکِ تئوریکِ جهان ارتباط دارد. فهمِ یونانیان باستان از تئوریا (theoria)، واژه‌ای که ما از آن «تئوری» را گرفته‌ایم، برای یافتن پاسخ سرنخی به دست می‌دهد.
معنای فخیمِ تئوریا راه‌رفتنی تحوّل‌ساز یا سفر به سرزمین‌های دیگر برای تماشای مناظر است. جاهایی نه آن‌قدر نزدیک که به تورهای بزرگی اروپا بماند که در سده نوزدهم مردم را به دیدن پایتخت‌ها، موزه‌ها و چشم‌اندازهای طبیعی می‌بردند، و نه آن‌قدرها هم دور.
تورو (Henry David Thoreau) چه بسا تأیید کند که مراد از تئوریا سفر برای سیر و تماشاست، ولی به شرطی که مسافر از میان جشنواره‌ها و مناظر شهر (city) نگذرد و درعوض در جهات جاهای دیدنی طبیعی و روستاییِ شگفت‌آور راه بسپرد. یونانیان، معبدِ مقدس یا جشنواره را اغلب مکانی برای دیدن و تماشا قلمداد می‌کردند. تماشا کردن (to behold) یعنی حضور داشتن به هنگامِ آشکارگی (revelation) چیزی ـ آشکارگی حشمت، قدرت یا وحشت، جلوه‌‌هایی الهی‌اند که ما را به سوی خود می‌کشند، در پیشگاهِ هنرها، زیر ستاره‌های دور، پیش از بستنِ عهدی یا دسته قوهای پرنده به یا پاهایمان فرمان ایست می‌دهند. معنای پیشامدرن تئوریا، تماشای حیرت‌زده یا هراسیده، در جهان مدرن جابه‌جا گردید.
اکنون، برای مدرن‌ها، تئوریا به معنای «تئوری» است، چیزی انتزاعی که برای فهم انتقادی یا علمی ناگزیر است. ما تئوری را با ابژه‌ها (یا کنش‌ها یا نهادهایی که ابژه توجه و تعلّق خاطر ماست) محک می‌زنیم. ابژه‌ها یا میدان گسترده‌ای از آنها می‌توانند موضوعِ تئوری‌پردازی‌ باشند. برای آزمون جهان با تئوری، باید از جهانِ موضوع تئوری‌پردازی فاصله گرفت و با حدس و سنجش داوری کرد. بنابراین جداشدگی (detachment) تئوری به معنای دورشدن تئوری‌پرداز و پرهیز از غورِ عمیق و نزدیک (intimate) در جهان است.
ظرفِ کوچک تئوری که برای فراچنگ آوردن جهان ساخته شده، گنجایش چندانی برای شناختِ عمیق انسان از خودش ندارد. اگر توجه و تعلقم را به سوی خود معطوف کنم تا برای آن تئوری بسازم، بنابراین باید بکوشم خود را چیزی بینگارم که باید تبیین شود. در مقام تئوری‌پردازِ خود قرار گیرم. در این فرایند، آن «من» تئوری‌پرداز که باید تئوری را تبیین ‌‌کند و به آزمون ‌گذارد، از منی که موضوعِ تئوری‌پردازی است جداشده و در فاصله‌ای دور ایستاده است.
تورو، میان راه رفتن و خرامان و خوش خوشان پیوندی می‌بیند. مسافرانِ سده‌های میانی در ارض مقدّس چنین گشت و گذار می‌کردند… در سرزمین مقدّس پرسه‌زنان سراغ جایی می‌گشتند که روح در آن نشاطی نو بگیرد…
هنری باگ (Henry Bugbee) وارت چنین سنّتی است. همان‌گونه که نوشته است فلسفه نه ماجرایی تئوریک نیست، بلکه تأملِی توأم با راه رفتن در مکانی خاص است، سفری متأملانه به عزم تماشای مناظرِ هوش‌ربا و الهام‌بخش. تورو راهی جنگل می‌شود، به کلبه‌اش برمی‌گردد، و سپس دوباره از نو آغاز می‌کند. راه‌ رفتن برای او تمرین ساختنِ جهان، ساختنِ خود و ساختن نقطه‌های اتّصالی است آشکارگی‌های جهان به صورت مکانی سرشار از معنا پیش می‌آیند؛ حتی مکانی مقدس، که اهمیّت و دلالت (significance) آن بدین پایه ژرف است.»

ادوارد مونی، صمیمت از دست رفته در اندیشه آمریکایی

Edward F. Mooney, Lost Intimacy in American Thought, Recovering Personal Philosophy from Thoreau to Cavell, New York, Continuum, 2009, pp. 8-9