شهید است زنی که پنهانی عشق می‌ورزد

برگردان به فارسی: محمد رئوف مرادی

مهاباد قره‌داغی
زاده ۱۳۴۵ در کفری عراق؛ آثار: نقشه آخرین روز کارگر؛پانوراما؛ خوشه عشق.

در انتهای شب…
به انتظار زاده شدن می‌نشینم
و در پگاه صبح
روز را کشیک می‌کشم….
زیرسیگارم پر از واژه سوخته و….
گروه موزیک دستانم آواز سکوت سر می‌دهند….

این ظلمات است… یا سنگی سیاه…
که تن مرده‌ام سیل‌وار
برمدارش
عبادت می‌کند؟
این دود، دود شبنم است… یا آه سرد باران
که جهانم را از اندوه اندوده است؟
ازاین کوزه زمان، شب دیوانه شُره می‌کند
و تاریکی، تن‌پوش روح را از تنم برمی‌کَشد.
از صدای خنده زخم است که منگم… یا بُغضی که می‌ترکد؟
زاده شدن گناه است… یا لحظه‌های دیوانگی و حیرانی؟

با کدام آفتاب
این سایه را عبور کنم؟
با کدام تولد این گهواره آباد می‌شود؟
سرم را در دریا نهان کنید
تا این تنِ خسته
سرگردانش نشود
در سرابی سرم فرو‌ برید
تا روحم تشنه دیدارش نشود
و روحم را در درزهای سنگی بنهانید
تا مرگ در احتضارش بماند
این پیراهن است یا دود… که دریا به تن کرده است؟
این جاجیم است یا پرچم که بر جنازه پل می‌رقصد؟
ساعت صفر
پیش… یا پس از تاریخ
این دود، غلیظ می‌شود و… به موج بدل می‌گردد
این موج، بدل به سنگی می‌شود برای گاهواره‌ای!
با کدام تولد یافتن
آباد می شود این گهواره ؟
این ظلمت است
یا
سنگی سیاه؟

********
کژال ابراهیم خدر
زاده ۱۳۴۷ در قلادزی کردستان عراق؛ آثار: جنگ و صلح انگشتان

«یک»
تو و من
همیشه در جنگیم
زان سبب
که مرا بیشتر دوست می‌داری تو
یا تو را بیشتر دوست می‌دارم من.

آنگاه
چشم در چشم خیره به هم شدیم
چشمان تو
خسته آرمیدند و
چشمان من شاد خندیدند
وعیان شد که من بیشتر دوستت می‌دارم…

«دو»
شعر را
و تو را دوست می‌دارم
به من بگو:
عشق تو
شعر به من آموخت
یا شعر
عشق تو را به من نمود؟

«سه»
در پی تو بودم و نبودی
گفتند:
که توده برفی شده‌ای
بر قله کوهی!
ناباورانه
به کوه خیره شدم
آنگاه
آمدی
آب شدی
و قطره قطره
بر جنازه من
چکیدی.

****************
ژیلا حسینی
1343 زاده ۱۳۴۳ در سقز؛ آثار: شکوفه عشق؛ قلعه راز

سرپوش کهنه مادر
دست از سرم بر نمی‌دارد:
«من هدیه ی مادر بزرگ توام»
ازمادربزرگش به او رسیده.
سرم پنجره‌ای رو به آسمان است
که دوست دارد
روزها
مهمان آفتاب
و شب‌ها
مهمان ماه وستارگان
باشد.
عینک سیاه مادر به من رسیده
می‌گوید:«دنیا همین است که می بینی؟»
با رعد وبرق هر ابری
صدها پرسش بی‌پاسخ
بسان قارچ
سر بر می‌کشند
از چشمان بی‌قرار من!

**************
کلثوم عثمان‌پور
زاده ۱۳۴۷؛ آثار: گره

با نام تو آغاز می‌کنم
همان گونه که سال
با بهار آغاز می‌شود
با چشمان تو آغاز می‌کنم
همان گونه که روز
با آفتاب آغاز می‌شود
با غم آغاز می‌کنم
که همسایه من است
و پنجره آوازهایم را می‌گشاید
با شعر آغاز می‌کنم
که آغازش افسانه‌ای است
همراه با دیدن خوابی ممنوع
که خوش است.
از ابتدای کوچه آغاز می‌کنم
که آغازگر شعرم بوده است
از تو….
نه، نه، اگر….
آه اگر….؟
آه از دست این «اگر» لعنتی
هر بار
سد راهم می‌شود
از حرص مادرم و اگر…
آهِ گندم گونم را
این بار نیز باید قصابی کنم.

*************
ژوان آواره
آثار: در چشم به راهی مردی

صدا صدا صدا
می‌آید صدا
این هذیان است که برای تو می‌نویسم
یا غفلتی که از تنهایی من می‌ریزد…؟

صدا صدا صدا می‌آید
اتاقم پر از مروارید واژه
و آیینه شکسته صدا می‌شود.
چشمم به خواب بودم عاشقت شدم؟
هذیان یا لکنتی است
و شکستن سکوت زنی به اشاره…
به هنگام
که آن سوی پنجره صدایم می‌زند:
– صبح بخیر الیزا…!
افسوس آراگون من همیشه دیر می‌رسد
با باران
پنجره‌ام را می‌گشاید،
می‌بیند آنچه که مانده است
زنی است در سکوت
که از دود بالا می‌رود…
می‌بیند آنچه که مانده است
شبحی بیش نیست
و سرابی و سبدی پر ازحرف مفت…
بر بیلبوردی!
افسوس که آرا‌گون من همیشه دیر می‌رسد
او
سرخوش و مست
قدح عشق به دست
با شُرشُرِ باران
پنجره‌ام را می‌گشاید.
او همیشه
با انگشتانی که بوی شرابی غلیظ می‌دهد
و لبانی که مزه شعری تازه به خواب رفته دارد
و چشم‌هایی که
به دو گیلاسِ سرخِ رسیده می‌مانند
می‌آید.
آراگون
از پنجره‌های شفاف عشق
عریانی‌ام را عشق می‌ورزد.
و شرمنده از گفتن
با هُرم نفس‌هایش
بر شیشه پنجره‌ام می‌نویسد
– صبح بخیر الیزا!
تنها یک شب
مهمان توست
مرد رهگذر
مرد خسته
مهمان تو مردی‌ است
که صبحدم همیشه می‌بویدت
صبحدم از بخت و طالع تو بالا می‌رود
و اتاقش پر تو
پر نفس‌های تو می‌شود
و بالش عمرش
با بوی تنهایی تو می‌آمیزد!
در پگاه صبحی.
صدایی غریب نهیبش می‌زند:
(شهید زنی است که پنهانی عشق می‌ورزد
و آوازهای حرام را
به آرامی زیر لحاف خیال‌های آبی‌اش فرو می‌برد)
شهید آن زنی است
که زندگی نهانی‌اش را اشک می‌ریزد و همیشه دردِ دلش با خداست…

الیزا پوزش می‌خواهم
زندگی به من یاد داده است
لخت و عور
همراه با باران
به کنار پنجره‌ات بیایم
و چون قمری‌ای جا مانده
آخرین توصیه‌ حیله‌گرانه‌ را زمزمه کنم
که می‌گفت: برای دیدن زنی تنها و عاشق
باید افسار ستاره‌ای به دست گیری
و عطرِ شعر نورسی بزنی
و جیب‌هایت را از آوازهای عاشقانه ریز و درشت پر کنی.

(صبح بخیر الیزا)
ببخش مرا که دیر به کنار پنجره‌ات رسیدم
ببخش دیر به کمک شکوفیدن تنها گل آفتابگرادن تو رسیدم
زندگی به من آموخت:
(شهید زنی است
که همیشه پنهانی عشق می‌ورزد
و به آرامی آوازهای حرام را به زیر لحاف خیال‌های آبی‌اش فرو می‌برد)
زندگی به گفت
و چشمه آبی شرمگین
صورتم را در عورت زلالش خیساند
و نگذاشت
گیلاس‌های بختم را
از عسل سیمای تو لبریز کنم….
ببخش مرا
چمن‌زاری مست
پیراهن سبز سینه‌اش را برایم گشود
و پستانش را در دهانم گذاشت
و خوابم کرد،
مست شدم الیزا
مست… مست… مست…
چنان مست
که صدای النگوی قلب تو
و صدای کوزه شکسته احساست را
و آوازهای ترور شده را نشنوم…
نه نگذاشت
تا همچون خواننده‌ای باهوش
یاد داشت آن روزهایت را بازگویم
که فریادم می‌زدی
آرررررررررااااااااااااااگون
همیشه،
زندگی آوازی سر می‌دهد
و مرگ نیز آوازی!
بیا آوازی دیگر زنده کنیم
که نه آواز زیستن باشد
و نه آواز مرگ!
نه… نگذاشت
تا گوشم به خواندن آن شعری باشد
که درپگاهی خیس
در ساحلِ شرمگین تن خسته‌ات به آرامی زمزمه می‌کردی.
چُنان درویشی عقل از کف داده
سنگ بر سینه تنهایی می‌کوبیدی و
با ذکر و یاهوی بخت می‌گفتی:
(وای از این دل که چه بی‌رحمانه شکست)
الیزا تأخیرم را ببخش
مرا ببخش
نتوانستم حتی شبی به کوی تو بیایم
تا آن هنگام که راه به در نمی‌بردی
با شمردن ستاره‌های تاریک عمرت
کفش‌های لنگه‌به‌لنگه خاطره‌ات را جا می‌گذاشتی
آن هنگام پری‌وار
پا برهنه، گیسو پریشان کنی و فریاد بر آری:
آا…………آراگون………….گیان…………ئاا
در آن همه تنهایی گمم نکن
التماست می‌کنم
و در تاریکی قلبت مرا روشن کن.

صدا می‌آید… صدا می‌آید…
صدا می‌آید
اراگون همیشه دیر می‌کند
فرصتی نیست به رویش پنجره بگشایم
می‌توان با بوسه‌ای در آن سوی تنهایی‌ام
عریانش کنم…
تا چون شاهزاده‌ای خسته
به آسمان پر از تله‌ مین انفجار تنم بیارمش
فرصتی نیست
آن زمان که او می‌آید
من پیراهن پاره یوسف را پینه می‌کنم
به آن می‌اندیشم
که تنهایی بیهوده است یا مرگ!…
من پیراهن پاره یوسف را پینه می‌کنم و
از بوی گم شدن تنهایی خودم تسکین می‌یابم.
فرصتی نیست پنجره را به رویش بگشایم
غروبی را خواب می‌بینم،
که مردی در میان صفحاتِ کتابی است
و باغچه‌ای مملو از پرستوهای سفید
و قله‌ای پوشیده از برفی سیاه….

آراگون ببخش دیر رسیدی
ببخش آراگون عزیز چیزی نمانده است
نه شعر
نه جوانی
نه الیزا
بیا
این حلقه نامزدی تنهایی
و این نیز سربلند تنهایی‌ام…
صدا می‌آید
صدا می‌آید… صدا می‌آید…
دریغا آراگون
چه دیر رسیدی
بوی تنهایی شهیدم کرد
به انتظار حکمت مرگ خود
آخرین قطره اشکم را ریختم
ریختم وصدایی نبود
ریختم
انگار که گم شدنم را باج بپردازم
فریاد برکشیدم:
آراگون
چه حکمتی از تنهایی من گرد می‌آوری
میراث چه مرگی را در چشم انتظاری تو
برای خود می‌چینم.
چه زیباست
که رنج تو برای تو باشد
وعذاب من برای خودم.
آنگاه که بسان ابری سیاه برخود می‌بارم
چون جلادی بی‌رحم
آنچه را که به رگبار می‌بندم جوانی خودم است.
چون زنی بی‌وفا
از خودم خجالت می‌کشیدم
سرم را به سوی دیر رسیدن تو
در آغوش اخگر آتش خود نهادم
نه… آراگون عزیز… نه
سر جوانی من
با تراشه سنگ نامهربانی تو شکست
و حوصله شعرم در گلدان سفرهای بی‌پایان تو ریخت…
و چون مرواریدی تنها
در انتظار هیچ ساحلی یافت نشدم
صدا می‌آید… صدا می‌آید
صدا می‌آید
آراگونِ من همیشه دیر می‌رسد
آن هنگام که من چون خفاشی شبگرد
آواز شب‌های دور را می‌نویسم
و چون راویی پیر
خاطرات تلخم را برای دوستی
که بودن و نبودنش را مأیوسم
وا گویه می‌کنم.
و چون پرستویی پیر
تاریخ تمام لانه‌هایم را آرشیو می‌کنم
که در بیهودگی دستی
باد آنها را با خود برد
و چون زنی زندگی باخته
سرگردانِ قفلی هستم
تا با کلیدهای زنگار زده‌اش
سکوتم را بگشایم
به بیاضی رجوع کردم تا یادم دهد:
زندگی با همه سیاهی‌اش زیباست،
خوشبخت زنی است که درخوابِ خاکستری
بر باغچه‌ای از پنبه حکم براند.
خوشبخت زنی است
بر جانماز آفتاب
دعای روشنایی نمی‌خواند
و ازشب، تاریکی‌اش را بر نمی‌گزیند
و مردی سیاه مست را
که با التماس بوسه‌ای
وعده دهد و بگوید
تا آخرین پرده سیاه‌بختی تو
تا خاکستر شدن آخرین اخگر آرزوهایت
تا پیر شدنت درسقرات جهنم
کنارت خواهم ماند و
با همه رنج وعذاب بویت می‌کنم باور نمی‌کند.
به مردی باور نمی‌کند
با شرمی پیامبرگونه و ترس‌خورده
ساکش را از لیمو پر می‌کند
بیستون را به دوش می‌گیرد و
کلنگش را به دریا پرت می‌کند
و نگاهش را چون قمری پرواز می‌دهد.

ای یار
قطره‌ای از بویت را بده
من بازگشته‌ام به اولین مکانم
حاشا می‌کنم
از نطفه خود که از خون باشم…
از تنهایی خود پشیمانم
و پشیمانم از سرزمین مین‌گذاری شده دوری تو…
پشیمانم
از شعرهایی که برای جنگ‌ها می‌سرودم
و به کاخ کله‌های بیهودگی گره می‌زدم.
عاصی‌ام
از آن روزهایی که
کرشمه طرّه‌ غبارگرفته‌ات را
به شکسته شانه‌های بی‌نشان سپردم.
ژنرال فصل‌های مست سلطان شدم
و جوانمردی‌ام را پرت کردم
به لیست بزرگان دربار
و پرده‌ای برای شهامتم کشیدم
تا… ای یار
جز از پنجره‌های تو
نمی‌شود گلدان‌های ترک خورده این عشق را نگه داشت
توانم نیست
با گل‌های بی‌بوی زندگی عشق بورزم.
رجوع می‌کنم
به کتابی
تا یاد بگیرم
چگونه آغوشم را از اخگر آتشین پر کنم
و از سرزمین نرگس
به آفتاب نامه بنویسم
پشیمانم از
به انتظار نشستن آمدنِ فصلی
که به جای مینا وگل رُز
جیب‌هایش پراز طاعون فراق است
نه… آراگون… نه…
برای بازگویی این همه تاریکی
و نوشتن مانیفیست این غروب سیاه آتشین دیرشده است

ببخش مرا
فرصتی نیست پنجره را به رویت بگشایم
تا شبی
با بوی تنم مستت کنم
و با عشوه شعرم بپوشانمت
انگار خسته‌ام
از این جنگ
همان بس پیراهن کهنه یوسفم را بو کنم.
آری
شهید است زنی که
پنهانی عشق می‌ورزد
و به آرامی آوازهای حرام را به زیر لحاف خیال‌های آبی‌اش می‌کشاند
او شهیدی است
از آفتاب داغ‌تر.