تفاوت دیدگاه‌ها از حقیقت مهم‌تر است

خیالگفتگو با راجر برکویتس


اشاره
راجر برکویتس (Roger Berkowitz) از آرنت‌شناسان سرشناس جهان و مدیر «مرکز علوم انسانی و سیاستِ هانا آرنت» (Hannah Arendt Center for Politics and Humanities) در کالج بارد (Bard College)، در ایالت نیویورک است. کالج بارد گورستانی کوچک و خصوصی دارد که هانا آرنت و همسرش هاینریش بلوخر در آن مدفونند. بلوخر از سال ۱۹۵۲ وارد این کالج شد و هفده سال در آنجا تدریس کرد.
در کنارِ مدیریت طرح‌ها و برنامه‌های گسترده و بین‌المللی مرکز آرنت، راجر برکویتس از سال ۲۰۰۵ تاکنون در این کالج نظریه سیاسی، نظریه قانون و حقوق بشر تدریس می‌کند. جدا از تألیف چند اثر فلسفی، برکویتس یکی از ویراستاران جستارهایی است که در کتابی با عنوان «اندیشیدن در عصر ظلمت: دیدگاهِ هانا آرنت درباره اخلاق و سیاست» (Thinking in Dark Times: Hannah Arendt on Ethics and Politics) به چاپ رسید. تازه‌ترین کتابش که در فوریه ۲۰۱۷ نشر یافت، درآمدی توصیفی- تحلیلی بر روزنوشت‌های فلسفی آرنت است: «صنایعِ اندیشیدن: خوانشِ روزنوشت‌های اندیشه‌ هانا آرنت» (Artifacts of Thinking: Reading Hannah Arendt’s Denktagebuch). در سال‌های اخیر، روزنوشت‌های فلسفی آرنت به زبان اصلی‌ آن، آلمانی، و همچنین با ترجمه فرانسه‌اش منتشر شده، ولی هنوز ترجمه انگلیسی آن به چاپ نرسیده است.
برکویتس را به دو دلیل مختلف می‌توان آرنت‌شناس خواند: یکی به سبب تدریسِ بیش از ده سالِ آثار آرنت در دانشگاه و نیز در مرکز آرنت، پژوهش پیوسته و تولیدِ آثاری در آرنت‌شناسی و دیگری به خاطر آنکه در مقام مدیر مرکز آرنت در ارتباط روزانه با شمار فراوانی از دانشجویان و استادانی است که در سراسر دنیا به اندیشه‌های آرنت علاقمندند یا طرحی برای نوشتن مقاله و کتاب درباره آرنت دارند. برکویتس از بهترین کسانی است که می‌تواند درباره نوع و میزان علاقه دانشگاهیان و غیردانشگاهیانِ عصر ما به هانا آرنت سخن بگوید.
گفتگوی مجله قلمرو با راجر برکویتس، ژوئن ۲۰۱۷ در آپارتمانش در منهتنِ نیویورک صورت گرفت

——————

قلمرو : آیا هانا آرنت هنوز هم اهمیت دارد؟

پرسش بسیار خوبی است. از نظر من هانا آرنت در وهلۀ اول، یک متفکر آزادی است. آزاد بودن با عمل کردن یکی است. عمل کردن برای هانا آرنت به معنای عمل در هماهنگی با دیگران است. یعنی عمل درون یک جماعت و باهمستان (community)، نه فقط در مقام فرد. پس عمل کردن یعنی عمل به همراه دیگران؛ عمل در جهان، به شکلی که دیگران را سورپرایز کند و توجّه آدم‌های دیگر را برانگیزد، به نحوی که شروع کنند درباره شما حرف زدن؛ و با گفتن از شما می‌گویند، داستان‌ها بگویند و با هم جهانی مشترک را بسازید. آرنت، آزادی را شرطی ناگزیر برای ساختن جهانی انسانی می‌دانست.
هانا آرنت، آشکارشدنِ عوارض گوناگون و بسیاری از دنیای مدرن را چالشی بزرگ برای آزادی می‌دانست؛ از جمله ظهور علم و به ویژه علوم اجتماعی. در علم تجربی و علوم اجتماعی، هر دو، کار ما اختراع و خلق قواعد و قانون‌هایی برای تشخیص رفتار بهنجار (نرمال) آدم‌ها از رفتار نابهنجار آنهاست. آدم‌هایی را که رفتاری خلاف این معیارها دارند، دیوانه یا جنایتکار یا مخالف (اپوزیسیون) می‌نامیم. اگر به ما کاری نداشته باشند، می‌توانیم آنها را نادیده بگیریم و اگر کاری داشته باشند، آنها را می‌کشیم. در نتیجه، آرنت عمیقاً نگرانِ آیندۀ آزادی و سیاست و جهان انسانی در دوران ما بود.
این نمای کلی فکر آرنت است. اما در زمینۀ بسیاری از مسایل جزئی‌تر، آرنت ایده‌ها و معیارهای تمایزگذاری را وارد سیاست کرد که واجد اهمیت هستند. با ظهور سیاستِ اقتدارگرا و توتالیتر (تمامیت‌خواه)، او به جدّ علاقمندِ به این موضوع شد و عمیقا نگرانِ راه‌های نوظهور محدودسازی آزادی در جهان. برای او توتالیتاریسم (تمامیت خواهی) اهمیت بسیاری داشت، نه به خاطر اقتدارگرا بودنش ـ که اقتدارگرایی برای آرنت معنای متفاوتی داشت ـ و نه به دلیل خودکامه بودن آن، چرا که دنیا پس از رژیم‌های خودکامۀ گذشته به حیات خود ادامه داده است. از دید آرنت نظام خودکامه که بسیار هم نکوهیده است، باز آزادی در فضای خصوصی را منع نمی‌کند؛ در چنین نظامی ما می‌توانیم با دوستان خود مراوده کنیم. مادامی که علیه رژیم اقدامی نکنیم، مجازیم هر دینی داشته باشیم و هر طور می‌خواهیم زندگی کنیم. توتالیتاریسم بسیار خطرناک بوده، به خاطر هدف گرفتنِ ویژگی طبیعی رفتار انسانی و تفاوت‌های انسانی، در پی استیلای مطلق است. این نمونۀ دیگری از تهدید آزادی در دنیای مدرن است.
آموزش قلمرو دیگری بود که آرنت آزادی در آن را آماج تهدید می‌دید. در آن زمان مجادلات بسیاری در این زمینه جریان داشت: اینکه آیا باید به شیوه‌ای محافظه کارانه، فقط به تدریس خواندن و نوشتن و جبر و هندسه بپردازد یا باید لیبرال باشد و به صورت نظام‌مند آموزش دموکراسی به مردم بدهد؟
آرنت ناقد هر دو دیدگاه بود. آموزش محافظه کارانه را از این جهت نقد می‌کرد که در نهایت به مردم اجازه نمی‌داد آزاد باشند و آنها را در دام دنیای موجود نگه می‌داشت. همچنین به آموزش لیبرال از این نظر منتقد بود که به مردم یاد نمی‌داد دنیایی را که در آن می‌زیستند، دوست داشته باشند. از نظر او بخشی از معنای انسان بودن، جزیی از جهان و باهمستان (یا جماعت: Community) بودن است. اگر مدام به تغییر فکر کنی هرگز به آنچه وجود دارد، نمی‌اندیشی. مدعای آرنت این بود که از نظر آموختن اینکه چه چیز را باید دوست داشت، دنیا چگونه است و چه چیز آن دوست داشتنی است- عشق به جهان (amor mundi)- آموزش باید محافظه کار باشد. از سوی دیگر، آموزش باید از این لحاظ انقلابی باشد که بخشی از جهان، جهان انسانی، تغییر می‌کند و اغلب، جوان‌ها سر به شورش و طغیان برمی‌دارند و دنیا را دگرگون می‌سازند. این نگاه ویژۀ آرنت به آموزش است.
آرنت دربارۀ مسائل نژادی و یهودستیزی نگاهی بسیار خاصّ مبنی بر پیوند میان نژادپرستی و آزادی داشت. او میان آنچه «پیش‌داوری نژادی» (race thinking) می‌نامد که بیشتر نوعی تعصب است با نژادپرستی (racism) که یک ایدئولوژی است، تمایز می‌گذارد. یکی از دیدگاه‌های خلافِ جریان آرنت آن است که تعصب، بخشی از طبیعت انسانی است. آموزش پیش‌داوری‌ستیز، ایده‌ای انسان‌ستیز است که نام دیگر آن توتالیتاریسم است. بدون پیش‌داوری، چه نسبت به آنچه دوست داریم، چه نسبت به آنچه دوست نداریم، زندگی در این جهان محال خواهد بود. او همچنین می‌گوید که کارِ سیاست، به چالش گرفتن پیش‌داوری‌های خطرناک است. اما همۀ پیش‌داوری‌ها خطرناک نیستند. اینکه مانند بسیاری از سازمان‌های مردمی امروزی بگویید ضد تعصب هستید، از نظر آرنت نه تنها صادقانه نیست، بلکه بالقوه رویکردی توتالیتاریستی است. آزادی نمی‌تواند به معنای زندگی بدون پیش‌داوری‌ها باشد. باید راهی برای چالش پیش‌داوری‌های ناعادلانه پیدا کرد، بی‌محکوم‌ کردن یا وانهادن آن پیش‌داوری‌هایی که دنیای ما را می‌سازند.
در همه این مسائل گوناگون، آغازگاه آرنت، ایدۀ آزادی است. او به اینکه آزادی چیست می‌اندیشد و به اینکه چگونه آزادی را در جهان می‌توان تحقق بخشید و کجا باید ردّ تهدیدهایی را گرفت که متوجّه آزادی هستند. می‌توان از مسائل دیگری هم یاد کرد. مثلا حریم خصوصی. دو سال پیش، دوره‌ای یک‌ساله بر روی حریم خصوصی کار کردم. حریم خصوصی امروزه دل‌مشغولی ذهنی بسیاری از مردم است. تکنولوژی به حریم خصوصی تجاوز می‌کند؛ دولت‌ها به حریم خصوصی دست می‌اندازند. مردم هم مدام بر اهمیت حریم خصوصی تأکید می‌کنند. حریم خصوصی چیست؟ درست است که برخی می‌کوشند دربارۀ آن بنویسند، اما تعداد فیلسوفان و متفکرانی که در سطح آرنت به این موضوع می‌پردازند، اندک است. هگل درمورد حریم خصوصی صحبت نمی‌کند. هایدگر همچنین، مگر کمی آنجا که از تنهایی حرف می‌زند. ولی حریم خصوصی یکی از ایده‌های بنیادین دستگاه فکری آرنت است، چون تنها درون حریم خصوصی و دور از تاثیر باهمستان‌هاـ جامعۀ یهودی، جامعۀ اسلامی، جامعۀ مسیحی‌ـ یا تاثیر سیاست و دوستان سیاسی، انسان موجودی منحصر به فرد است و واقعا آزاد است که متفاوت باشد یا نژادپرست، متعصب جنسیتی و یا دارای پیش‌داوری، و می‌تواند ایده‌های جدید را بیازماید. همچنین قلمرو خصوصی برای آرنت یعنی ایده تکثر (plurarity) در جایی که مردم حقیقتاً از هم متفاوتند. به نظر او مشکلی نیست اگر مردم در حریم خصوصی خود پیش‌داوری داشته باشند یا نژادپرست و متعصب جنسیتی باشند، مادامی که در قلمرو عمومی که همه در آن با هم برابرند، از عمل به اقتضای آن بپرهیزند.
کارکردِ قلمرو خصوصی آن است که اجازه می‌دهد مردم متفاوت از هم باشند، به بروز تفاوت در جهان مجال می‌دهد. آزادی برای هانا آرنت، از جمله به معنای طبیعی بودن و خودانگیختگی است، اموری که یکسره جدیدند. قلمرو خصوصی آن جایی است که امر جدید، اول در آنجا پدیدار می‌شود. وقتی امر جدید پدیدار شد و در کنش‌ها، گفتارها یا هنر و کار شما در قلمرو عمومی بازتابید، مردم می‌گویند: «اوه! خدای من هیچ‌وقت به این فکر نکرده بودم»، آنگاه تصمیم می‌گیرند آن ایده یا شما را بکشند، یا آنکه درباره‌اش بحث کنند و آن را بپذیرند. به این شیوه، انقلابی به راه می‌افتد.
در اندیشه آرنت، قلمرو خصوصی برای آزادی از آن جهت اهمیت دارد که مکانی برای تکوین آن است. باری، با مطالعه دیدگاه‌های آرنت نخست درباره مفهوم آزادی که از دید من هستۀ اصلی تفکر آرنت است و بعد سیاست، تساوی، نژادی و قلمرو خصوصی، می‌توان دید او چگونه قلمرو خصوصی را به مثابه اندیشه‌ای کانونی در نظر می‌گیرد و درباره مسائلِ جهان به شیوه‌هایی می‌اندیشد که اهمیت دارند و به گونه‌ای ژرف با عصر ما ارتباط برقرار می‌کنند.
قلمرو : هانا آرنت به قوۀ داوری اهمیتی مرکزی می‌دهد و برای دادن معیاری برای داوری از نظریۀ داوری زیباشناختی کانت و تأکید وی بر فهم مشترک (common sense) الهام می‌گیرد. ولی اگر فهم مشترک از میان برود چه؟

پرسش خوبی است. بگذارید در دو بخش به آن پاسخ گویم. جهان چنانچه گفتید، آن چیزی است که بین ما جریان دارد. یک جهانی طبیعی هست و یک جهان انسانی که ما آن را خلق می‌کنیم- ساختمان‌ها، آثار هنری، خانه‌ها، تلفن‌ها، میزها، و همچنین کشورها و شهرها. ما این جهان انسانی را به رسمیت می‌شناسیم و در کارکرد و هدف آن با هم اشتراک نظر داریم، حتی اگر از نظر باور، دین، تاریخ و زبان با هم فرق داشته باشیم. دنیایی که ممکن است در آن یکی فارسی و دیگری انگلیسی حرف بزند، اما همچنان امر مشترکی میان ما برقرار می‌سازد.
آرنت استعارۀ جالبی به کارمی‌برد: ما وقتی دور میز غذاخوری نشسته‌ایم با هم در امر خوردن شام و گفتگو شریک هستیم. اگر شما ناگهان با شعبده‌بازی میز را محو کنید، ما دیگر افرادی هستیم بدون هیچ‌گونه ارتباط. برای آرنت جهان حکم این میز را دارد. جهان جایی است که ارتباط ما با یکدیگر در آن برقرار می‌شود.
حال ببینیم جهان چگونه از میان می‌رود؟ مؤثرترین راه نابود کردن جهان، ویران کردن مشترکات میان انسان‌ها با انکار واقعیت‌هایی است که در آن جهان می‌گذرد. امروزه از جهانِ پساحقیقت حرف می‌زنند. یعنی وقتی به واقع میزی هست و صندلی‌ها و آدم‌هایی دور آن هستند، کسی بگوید: «نخیر، اینها واقعا صندلی نیستند یا واقعا یک میز اینجا نیست.» البته که ما می‌توانیم میز را از تصویر حذف کنیم و بگوییم که «میزی وجود نداشت» ولی ناگهان فضای غریبی درست می‌شود، زیرا من گفته‌ام میزی اینجا نیست، درحالی‌که هست. می‌توان واقعیت جهان را دیگرگون جلوه داد و این کار سختی نیست. در جهانِ فکت‌ها و داده‌های فکری این کار را آسان‌تر است، مثلا بگویم: «تروتسکی یک عضو اصلی حزب کمونیست شوروی بود.» اما شما او را از همۀ کتاب‌های تاریخ بیرون آورید و به آسانی بگویید: «کسی به نام تروتسکی وجود نداشت.» جرج اورول نیز در اثر خود به نام  ۱۹۸۴ همین را می‌گوید. اگر زمان حال را کنترل کنید، گذشته را هم کنترل کرده اید. فرمول اورول در ۱۹۸۴ چنین است و به نظر من برداشت درستی دارد. پس جنگ بر سر جهان داده‌ها و فکت‌ها و جنگ برای حفظ جهان واقعیت‌ها، کاری اساسی است.
در مورد داوری پرسیدید که برای آرنت یک ایدۀ زیباشناختی است. هانا آرنت یک کتاب می‌نویسد و آنسلم کیفر یک نقاشی می‌کشد. آن کتاب و نقاشی وارد دنیا می‌شوند. آنها اگر برای کسی مهم نباشند، محو و سپس بی‌ارزش می شوند. بیلیون‌ها، تریلیون‌ها شیئی بی‌ارزش و بی‌مورد در دنیا هست که محو می‌شوند. اما مردم به هر دلیلی برخی کارها را می‌خوانند یا تماشا می‌کنند و به بخشی از جهان مشترک ما بدل می‌شوند و جزیی ازداستان‌های ما درباره اینکه کیستیم و به چه چیزهایی ارزش و اهمیت می‌دهیم. این بخشی از مفهوم داوری نزد آرنت است. اینکه بگوییم این شیئی جدید، این کنش خودجوش و این رویداد، مهم هستند، یک داوری است. اینکه درباره این کتاب یا اثر هنری، ترانه و شعر سخن بگوییم، یک داوری است. امور زیادی هستند که ما دربارۀ آنها بسیار حرف می‌زنیم، اما چندان مهم نیستند، مثل موسیقی پاپ. باشد! این هم پیش‌داوری من است، شما ممکن است موسیقی پاپ را دوست بدارید. مسئله‌ای نیست، زیرا قرار نیست زندگی انسانی تمام وقت، جدی و مهم باشد! جایی هم برای تفریح و خیال‌بافی هست. فرزندم همیشه به من می‌گوید: «فقط دوست دارم خیال‌بافی کنم». خیلی هم خوب. اما یکجا باید قادر به داوری در این باره باشیم که چگونه می‌خواهیم کنار هم زندگی کنیم، نظرمان دربارۀ عدالت، مساوات و سامان‌دهی زندگی‌هایمان درکنار یکدیگر چیست.
قلمرو: ولی دستیابی به فهم مشترک گاهی بسیار دشوار می‌شود. به ویژه با پیشرفت فناوری و شکاف میان نسل‌ها که به خصوص در کشورهایی چون ایران مدام و به سرعت در حال گسترش است. آنچه توجه و علاقۀ نسل جدید را جلب می‌کند، با نسل قبلی و پدر مادربزرگ‌ها متفاوت است. وجوه اشتراک‌ کمتر و کمتر باقی می‌مانند. از سوی دیگر برای مثال در دهۀ هشتاد ایدئولوژی‌هایی مانند پست‌مدرنیسم وارد ایران شدند. این ایدئولوژی به حکومت و مردم هر دو کمک کرد که تنش میان خود را کاهش دهند. «بله! این خوب است، ولی ممکن است خوب نباشد. این بد است، ولی آخر ما چه می‌دانیم؟ پس قضاوت نکنیم.» این تعلیق داوری توجیهی موجه شد. رژیم‌هایی چون جمهوری اسلامی ایران رویکردهایی از این دست را، پست مدرن را برای نقد غرب و ارزش‌های دمکراتیک به کار می‌گیرند و روایتی مدرن از همان دیدگاه‌های سنتی می‌سازند. اینک ما در دنیای بسیار پرسروصدایی زندگی می‌کنیم که کسی حرف رسانه‌های رسمی را باور ندارد. با فیس‌بوک همه درباره همه چیز نظر می‌دهند و می‌نویسند.
از سوی دیگر، مثلاً در ایران، فقط در چهل سال اخیر یک انقلاب داشته‌ایم و یک جنگ خونین هشت‌ساله و یک جنبش اصلاحات و اعتراضی که شکست خورد. اینک در شرایطی هستیم که نه انقلاب پیروز شده و نه اصلاحات.
شما از شجاعت به مثابه شرط ضروری برای اندیشیدن و کنش نام بردید، و اینکه آزادی بدون شجاعت ممکن نیست. ما در جامعه‌ای هستیم که مردم آن توقع خود را از ارزش‌های مهم پایین آورده‌اند، به ویژه ارزش‌هایی چون آزادی. گویی امید داشتنِ آزادی در فضای همگانی را از دست داده‌اند. امروزه به لطف فناوری می‌توانید تحت نظام دیکتاتوری، در خانۀ خود بنشینید و با دسترسی به اینترنت، توییتر و فیس‌بوک، جزیرهٔ خود را در قلب جهان آشوب‌زده بیرونی بسازید. از انسان اخلاق‌مدار در چنین شرایطی چه کاری بر می‌آید؟

در قرن بیستم آثار هانا آرنت بیشتر از اثر هر نویسنده دیگری، خوانده یا درس داده شده است. کسی را نمی‌شناسم که حتّی به رکورد او نزدیک شده باشد. وضع بشر و  زندگی ذهن‌ـ که هرگز آن را به پایان نبردـ از کتاب‌های فلسفی اصلی اویند که در رشته فلسفه تدریس می‌شود. «خاستگاه‌های توتالیتاریسم» و «رائل وانهاگِن» در رشته تاریخ و همچنین در رشته مطالعات یهودی تدریس می‌شوند.
کتاب «آیشمن در اورشلیم» در سراسر جهان تدریس می‌شود. همین‌طور مقالۀ «بحران آموزش» در دانشکده‌های تعلیم و تربیت، مقالۀ «حقیقت و سیاست» یا کتاب دیگر آرنت «انسان‌ها در عصر ظلمت» که می‌دانم به فارسی ترجمه شده است.

دو نکته اینجا هست. اول آنکه اگر هانا آرنت می‌بود نمی‌گفت در ایران انقلابی رخ داد، چون از نظر او شالودهٔ انقلاب آزادی است. پس مادام که نتوان گفت ایران در برقراری نظام سیاسی مبتنی بر آزادی موفق شده، انقلابی در ایران نبوده است. اما من الان منکر چیزی نیستم که انقلاب ایران می‌خوانیم. این انقلاب به رهایی از شاه و برقراری دولت جدیدی انجامید، ولی خوانشی آرنتی از چهل سال اخیر تاریخ ایران می‌گوید انقلاب پایان نیافته و شما هنوز در دوران انقلاب به سر می‌برید و تداوم اعتراضات و ایده‌ها در جهت انقلابی جدید، تلاش برای محقق کردن همان انقلاب قبلی است.
دربارۀ فناوری پرسیدید. سرعت فاصله گرفتن نسل‌ها سرسام‌آور است و چنانکه گفتید، این ساختن جهان مشترک را بسیار دشوارتر می‌سازد، زیرا زبان، واژگان، و صورتک‌های اینترنتی (emojis) مورد استفادۀ کودکان، برای بزرگ‌سالان آشنا نیستند و تا با برخی از آنها آشنا می‌شوند، بچه‌ها چیزهای دیگری رواج داده‌اند. سرعت آنها بیشتر است. همیشه چنین است که جوان‌ترها چیزهای جدید به دنیا اضافه می‌کنند. ولی الان تغییر با چنان سرعتی اتفاق می‌افتد که حتی بیست و پنج ساله‌ها، پانزده ساله‌ها را نمی‌فهمند.
انسان اخلاق‌مدار چه کار کند؟ پرسش مهمی است. آرنت در آثارش آن‌قدرها در مورد انسان اخلاقی پرسش نمی‌کند. او بیشتر به انسان سیاسی علاقه دارد که همیشه همان انسان اخلاقی نیست. اما او در چند اثر خود پیرامون اخلاق پرسش می‌کند. مقاله‌ای با عنوان «مسئولیت فردی تحت رژیم دیکتاتوری» دارد که به نظرم بسیاری از خوانندگان شما دوست خواهند داشت. تأکید می‌کنم دیکتاتوری با توتالیتریسم یکی نیست. آرنت به طور مطلق مخالف دیکتاتوری نیست، زیرا چنانکه گفتید می‌توان در دیکتاتوری زیست و در همان حال در فضای مجازی آزادی‌هایی داشت. البته چنین کسی از نظر سیاسی آزاد نیست. در نظام دیکتاتوری می‌توان درگیر فضای عمومی نشد و با این‌ حال اخلاقی زیست. ولی آزادی از دید آرنت، در درجۀ اول ایده‌ای سیاسی است. تصور آرنت از زندگی اخلاقی تعهد داشتن به حقیقت است، و دست به قتل کسی نبردن. مشکل از آنجا شروع می‌شود که اول از شما می‌خواهند کار کوچکی انجام دهید، بعد کم کم کارهای بزرگ‌تری از شما می‌خواهند تا به نقطه‌ای برسید که آن‌قدر از اصول خود دست کشیده‌اید که وقتی از شما می خواهند آدم بکشید، چندان کار سختی نباشد. از دید آرنت انسان‌ اخلاقی باید باورهای خود را بشناسد و مدام از خود بپرسد آیا آن باورها که معنای اصلی آن چیزی است که هستند، در معرض تهدیدند یا نه.
آرنت مقاله‌ای دیگر دارد به نام «اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی». آنجا می‌گوید اندیشیدن یک فعالیت به کلی غیرسیاسی است. شما در عالم ذهن خودتان هستید و فکر می‌کنید؛ این هیچ فعالیتی معطوف به «جهان» به شمار نمی‌رود و به همین دلیل متفکران، اغلب بازیگر سیاسی نیستند، مگر در وضعیتی اضطراری. اگر به متفکر بگویند: «این فرد را بکش. این فرد را اخراج کن. این فرد را استخدام نکن» می‌پرسد «چرا؟» در اینجا مقاومت، پرسیدن و خودداری از انجام آن عمل، کنشی اخلاقی است که می‌تواند کنشی سیاسی نیز باشد.

قلمرو:  پس کنش سیاسی و کنش اخلاقی در همۀ موارد تداخل نمی‌کنند.

در واقع از نظر آرنت بیشتر وقت‌ها تداخل نمی‌کنند. این چیزی است که بسیاری از آدم‌ها در کارهای آرنت با آن مشکل دارند. به واقع، این یکی از جالب‌ترین بخش‌های کار او است. از دید او سیاست یعنی کنش به همراه یکدیگر برای ساختن یک جهان مشترک. هر کنش سیاسی کنشی اخلاقی نیست. یعنی تاریخ سیاست تکاپویی اخلاقی نیست؛ جنگ، قتل و سربریدن است. شکسپیر را بخوانید.
همان‌ گونه که ماکس وبر گفت، سیاست «سوراخ‌‌کردن تخته چوبی سخت است» (boring of hard boards). مهد کودک نیست. به نظرم از سیاست انتظار اخلاقی بودن داشتن اشتباه است و آرنت بی‌تردید همین نظر را داشت.
این به هیچ وجه به معنای توجیه قتل نیست. بلکه منظور این است که اگر وارد سیاست می‌شوید، انتظار نداشته باشید که دست‌هایتان هیچ‌گاه آلوده نشوند. دستان پاک و سیاست با هم جور درنمی‌آیند. سیاست‌مداران دست‌های خود را آلوده می‌کنند. آیا حدّ و حدودی هم برای این وجود دارد؟ بله. این حد و حدود چه هستند؟ این سؤال بسیار جالبی است. هر کسی باید این حد و حدود را بداند. این پرسش‌ها به داوری مربوط است؛ هیچ قاعدۀ مطلقی در کار نیست. مارتین لوترکینگ یکی از بزرگ‌ترین شخصیت‌های سیاسی قرن بیستم در این کشور بود. آیا او فردی اخلاقی بود؟ در بخش‌هایی از زندگیش بله و در بخش‌هایی نه.

قلمرو: ولی درک من از هانا آرنت این است که انسان جانوری سیاسی است، پس سیاسی بودن منحصر به سیاست‌مداران نیست و ما نمی‌توانیم بدون اندیشیدن، دنیای مشترکی بیافرینیم.
مارتین لوترکینگ سیاست‌مدار نبود، بازیگری سیاسی بود. ما هرگز نباید سیاست را یکجا به دست سیاست‌مداران بسپاریم، ولی بخش‌هایی از زندگی ما سیاسی نیست. به حریم خصوصی برگردیم. بسیاری از بازیگران سیاسی بزرگ، در رفتار با خانواده و دوستان خود، آدم‌های وحشتناکی هستند. انسان اخلاقی بودن از شما یک سیاست‌مدار خوب نمی‌سازد. جنگیدن یکی از فعالیت‌های دنیای سیاست است. به ندرت کسی جنگ را رفتاری اخلاقی می‌داند. ولی کشتن کسی در میدان جنگ فرق زیادی با جمع‌کردن آدم‌ها و کشتن آنها در اتاق گاز دارد. اخلاق یکی از مؤلفه‌های این تفاوتِ مهم است، ولی این تفاوت مؤلفه سیاسی هم دارد.
سیاستی که جنگ را گزینه‌ حل اختلافات سازش‌ناپذیر می‌داند، تفاوت دارد با سیاستی که جنگ را روشی برای محو مردم از روی زمین می‌بیند. از دید هانا آرنت، سیاست استوار بر چیزی است که او تکثر (plurality) می‌نامد. تکثر با تفاوت یکی نیست، ولی با آن مربوط است. مسئله تکثر مفاهیم است. اراده به کشتن یک نفر- توجیه پذیر یا توجیه ناپذیر- یک چیز است، ولی تلاش برای محو کل یک نژاد یا ملت یا کشور از صفحه روزگار، کاملاً چیز دیگری است، چون تکثر را هدف حمله قرار می‌دهد. از نظر آرنت، نسل‌کشی جنایتی از این دست است.
بنابراین بله، قطعاً سیاست، به سیاست‌مداران منتخب منحصر نیست. آرنت برای سیاست‌مداران منتخب احترام چندانی قائل نیست. در سیاست باید حدّ و مرزهایی وجود داشته باشد. اما بازتعریف مدامِ این مرزها بخشی از کاری است که سیاست انجام می‌دهد. همین است که یک بازیگر اخلاقی، بهترین سیاست‌مدار نمی‌شود.
قلمرو: شما مدیر مرکز هانا آرنت در کالج بارد هستید. در بسیاری از کنفرانس‌های مربوط به هانا آرنت و جلسات دفاع از پایان نامه‌ها در این زمینه شرکت داشته‌اید. بسیاری در ایران هنوز تصوّری از میزان زنده‌بودن پرسش‌های هانا آرنت ندارند یا از علاقه روزافزون دانشجویان و استادان به افکار او چندان آگاهی ندارند. شما حوزهٔ آرنت‌شناسی را در چند زبان پی‌می‌گیرید، هم در کار آکادمیکِ شخصی و هم با فعالیت‌های مرکز زیر نظرتان. شما اندیشه آرنت را چقدر زنده می‌دانید و با چه معیاری زنده بودنش را می‌سنجید؟

بله. شگفت‌آور است دیدن اینکه امروزه چقدر در انواع رشته‌ها و کشورها آرنت را می‌خوانند. این ادعای بزرگی است، ولی من ده‌ها بار از دانشجویانم خواسته‌ام این ادعا را در نظر داشته باشند که «در قرن بیستم آثار هانا آرنت بیشتر از اثر هر نویسنده دیگری، خوانده یا درس داده شده است.» کسی را نمی‌شناسم که حتی به رکورد او نزدیک شده باشد. وضع بشر و  زندگی ذهن– که هرگز آن را به پایان نبرد- از کتاب‌های فلسفی اصلی اویند که در رشته فلسفه تدریس می‌شود. خاستگاه‌های توتالیتاریسم و رائل وانهاگِن در رشته تاریخ و همچنین در رشته مطالعات یهودی تدریس می‌شوند. آیشمن در اورشلیم در سراسر جهان تدریس می‌شود. همین‌طور مقالۀ «بحران آموزش» در دانشکده‌های تعلیم و تربیت، مقالۀ «حقیقت و سیاست» یا کتاب دیگر آرنت انسان‌ها در عصر ظلمت که می‌دانم به فارسی ترجمه شده است.
یکی از دلائل این امر آن است که همه این مقالات- درباره آموزش، نژاد، سیاست، اقتدار و آزادی- سخت به مسائل امروزی مربوطند. در کالج بارد، هر سال ما در درس «آثار بزرگ» مقاله «آزادی چیست؟» را می‌خوانیم؛ همین‌طور گاهی کتاب «وضع بشر» را. جدا از حوزه ادبیات داستانی، من نویسنده‌ای را نمی‌شناسم که به رکوردِ آرنت حتی نزدیک شده باشد، هم آثار او در دانشگاه ها تدریس می‌شوند، هم خواننده عمومی دارند. وقتی اتفاقی می‌افتد، مانند پیروزی پرزیدنت ترامپ در انتخابات در آمریکا مطرح می‌شود، ببینید در آتلانتیک، بررسی کتاب نیویورک، نیویورکر، نیویورک تایمز، بررسی کتاب لس‌آنجلس و نشریاتی از این دست درباره چه کسی بیشتر حرف می‌زنند؟ مارگارت اتوود نویسنده، جرج اورول نویسنده و هانا آرنت. همیشه آرنت در کنار این گونه نویسندگان قرار می‌گیرد. هیچ نویسنده ادبیات غیرداستانی به پای او نمی‌رسد، چه رسد به نظریه‌پرداز سیاسی یا فیلسوف.
محبوبیت آرنت به خاطر آن است که نویسنده بحت‌انگیز و یگانه‌ای بود که رویکردیش به چیزها واقعاً بدیع بود. سعی می‌کرد به کاری که می‌کند بیندیشد، به کاری که ما می‌کنیم، و به همین دلیل همیشه به نظرگاهی متفاوت می‌رسید. او چنان در فلسفه، شعر و تاریخ تعمّق کرده بود که با هر متفکر سیاسی متعارف متفاوت داشت. علاوه بر اینها آرنت درباره جنگ ویتنام، بحث‌های مربوط به آموزش، یهودستیزی و محاکمۀ آیشمن هم نوشته است. آرنت درباره چیزهای جهانِ واقعی می‌نوشت. هر وقت اتفاقی در دنیا بیفتد، متفکر سیاسی‌ای که بتوانید سراغش بروید، آرنت است. وقتی بهار عربی شد، در مقالات مربوط به آن از هیچ‌کس دیگری به اندازۀ هانا آرنت نقل قول نشد. همین‌طور وقتی پوتین در روسیه به قدرت رسید یا وقتی ترامپ رئیس جمهور آمریکا شد. او در خیلی از رشته ها حضوردارد و به سنگ محکی بدل شده برای سنجیدن چگونگی اندیشیدن ما درباره جهان.
قلمرو: از منظری آرنتی وضعیت کنونی رشته علوم سیاسی دانشگاه‌ها را چگونه می‌توان ارزیابی کرد؟

بسیاری از حرف‌های آرنت در این مورد هنوز هم صادقند. از نگاهِ او، علوم سیاسی دانشگاهی، بیش از حد، رفتارگرا و علم‌گرا (scientist) است؛ در پی قاعده‌مند کردن رفتار و مطالعه آمارهای هنجارهاست تا مترصد یافتن پدیده‌های تازه، خودجوش و غافل‌گیرکننده.
قلمرو: فلسفۀ سیاسی چطور؟ آرنت منتقد فلسفه سیاسی هم بود، ولی آیا فلسفۀ سیاسی بعد از او تغییری کرده؟

از نظر من هانا آرنت در وهلۀ اول، یک متفکر آزادی است. آزاد بودن با عمل کردن یکی است. عمل کردن برای هانا آرنت به معنای عمل در هماهنگی با دیگران است. یعنی عمل درون یک جماعت و باهمستان (community)، نه فقط در مقام فرد. پس عمل کردن یعنی عمل به همراه دیگران؛ عمل در جهان، به شکلی که دیگران را سورپرایز کند و توجّه آدم‌های دیگر را برانگیزد، به نحوی که شروع کنند درباره شما حرف زدن؛ و با گفتن از شما می‌گویند، داستان‌ها بگویند و با هم جهانی مشترک را بسازید. آرنت، آزادی را شرطی ناگزیر برای ساختن جهانی انسانی می‌دانست.

بله از روان‌شناسی و رفتارگرایی نقدهای بسیاری شده و آنها تا حدودی تغییر کرده‌اند، هرچند نه به اندازه توقعی که می‌رود.
بخش اعظم فلسفۀ سیاسی امروز زبان مغلق تخصصی دارد و در آن از جهان بحثی نیست، آنچه هست بحث درباره دیگر فیلسوفان سیاسی است. این برای هانا آرنت جذابیتی نداشت.
به نظر من یکی از بزرگ‌ترین مشکلات فلسفۀ سیاسی و سیاست امروز دل‌مشغولی وسواس‌گونه‌ به حقیقت است، نه دیدگاه. آرنت هنگام اندیشیدن درباره توتالیتریسم از این نکته خوب آگاه است. یکی از عناصر توتالیتریسم این است که با واقعیت‌زدایی (defactualiziation) از جهان، به جعل واقعیتِ دلخواهش دست‌ می‌زند. آرنت باور داشت که مسئله سیاست، سرانجام، همواره دیدگاه‌هاست نه حقیقت.
امروزه بخش عظیمی از فلسفۀ سیاسی، انبوهی از اندیشمندان سیاسی و بسیاری از بازیگران سیاسی هنوز باور دارند که جواب‌های درست را در دست دارند و برای هر پرسش‌ سیاسی پاسخ‌ درستی وجود دارد: آیا دمکراسی بهترین شکل حکومت است؟ پاسخی درست به آن وجود دارد. آیا ما باید معاهده اقلیمی پاریس را امضا کنیم؟ پاسخی درست به آن وجود دارد. از دید آرنت هرچه گفته شود، نه پاسخ‌های درست یا غلط، بلکه دیدگاه خواهد بود.
قلمرو: آیا این همه تأکید روی دیدگاه به یک نسبیت‌گرایی بی‌حد و مرز منتهی نمی‌شود؟

نه، نمی‌شود، به چند دلیل. اولاً، با آنکه دیدگاه‌ها متعددند، فکت‌ها و داده‌های واقعی نمی‌توانند پرشمار باشند. یکی از نکاتی که آرنت در روشن کردن آن می‌کوشد، تمایز میان داده‌ها و دیدگاه‌ها است. به یک معنا همه فکت‌ها و داده‌ها برساخته انسان و نسبی هستند، ولی با وجود این همچنان داده و فکت‌ هستند: این یک میز است. من بلوزی در مایه رنگ سبز پوشیده‌ام. همین طور اینکه چیزی مانند معاهدۀ اقلیمی پاریس وجود دارد و زمین گرمایشی فزاینده دارد.
ولی اگر کسی بگوید بهترین راه‌حل مشکل اقلیمی، اقدامِ دولت است و شما فکر کنید آموزش است، و از نظر دیگری راه‌حل در دست شرکت‌های بزرگ یا سرمایه‌داری یا سوسیالیزم است، این به نسبیت‌گرایی نمی‌انجامد و واقعیت گرمایش زمین را تغییری نمی‌دهد.
قلمرو:  برخی اوقات اختلاف‌ها بالاتر از این حد است. شما گفتید که برای آرنت آغازگاه، آزادی است. از دید برخی دیگر، آغازگاه، تبعیت و فرمانبری است، مثلاً مسئله او این است ‌که چگونه از مرجعی الهی اطاعت کنیم؟ هرگز نمی‌پرسد که چگونه ما انسان‌ها با هم ارتباط برقرار کنیم یا جهانی مشترک بسازیم. این پرسش‌ها کاملاً بر پایه اصولی دیگر بنا شده‌اند.

این پرسش مهمی است. یک پاسخ می‌تواند این باشد که ما قادر نیستیم. یکی از سویه‌های گسترش نیافتۀ کارهای آرنت که از اولین نوشته‌ها تا آخرین آنها موجود بوده، ولی او هرگز آن را به یک کار مستقل تبدیل نکرد، ایدۀ فدرالیزم یا دولت‌های فدرال است. او معتقد است که مسائلی هست که شما و من یا این و آن گروه نمی‌توانیم بر سر آن توافق کنیم. امید این بود که آنها بتوانند بر داشتن عدم توافق، توافق کنند، و بپذیرند که هرچند توافق ندارند، از آنجا که کنار هم زندگی می‌کنند، چیزهای مشترکی با هم دارند؛ مثلاً نیروگاه برق. اگر برق مشترک داشته باشند و بهای آن را بپردازند شاید چیزهای مشترک دیگری مانند ارتش مشترک یا جاده‌های مشترکی هم داشته باشند، ولی زندگی کاملا جدایی خواهند داشت.
آرنت معتقد بود در اسرائیل باید برای اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها چنین اتفاقی بیفتد. از نظر او این از اصول مهم و بدیع پدران بنیان‌گذار آمریکا بود، هدیۀ بزرگ انقلاب آمریکا به جهان. از نظر او سیاست حاکمیت و خودکامگی یکی است و درست به همین دلیل است که باید حاکمیت‌های متعدد و جمهوری‌های فدرالیست درست کرد. و اگر امروزه ایالات متحده فاقد آمادگی و توان دولتی مرکزی است، شاید در همین امر ریشه دارد و باید الگوی صد سال آمریکا یعنی جمهوری های فدرال بازگشت. آرنت از دست دادن ساختار فدرال و تمرکز قدرت در دولتی واحد را اشتباه ما می‌دانست.

قلمرو: آیا با وجود امواج کنونی مهاجرت و جهانی شدن و اینترنت، فدرالیسم هم‌چنان نیازی ضروری است؟
امروزه برخی می‌خواهند در جایی جهانی (cosmopolitan) و جهانی شده زندگی کنند- شما و من شاید دو تن از این مردمان باشیم‌ـ ولی مردمان بسیاری نیز هستند که نمی‌خواهند در چنین دنیایی زندگی کنند. برای هانا آرنت بسیار روشن است که هیچ‌یک از اینها حقیقت ندارد. یک حکومت دینی در برابر یک حکومتی جهانی، هیچ‌یک بیش از دیگری حقانیت بیشتری ندارد؛ هر دو مشروعند، مکان‌هایی واقعی هستند. پرسش این است که آیا آن دو قادر به همزیستی هستند؟ آیا مردمی که تحت حکومتی دینی‌ زندگی می‌کنند می‌توانند درکنار مردم دیگری که در نظامی کمونیستی یا سرمایه داری‌ هستند کنار بیایند؟
تنها شرط این کار، کاستنِ حاکمیت است. به بیان دیگر، کاستن از این باور که حقیقتی واحد وجود دارد، یا به تعبیری سازنده، افزایش فروتنی. یکی از مشکلات کنونی ما این است که گمان می‌کنیم یا دنیای جهان‌وطن ما تنها حقیقت موجه است یا دنیای کسی که می‌خواهد در حکومت دینی زندگی کند، مطیع باشد، با دروغ سر کند یا سرکوب شود یا زیر ستم است. آرنت به باز کردن جا برای تفاوت واقعی فکر می‌کرد.
آرنت زیستن در دل تفاوت‌های بنیادی را تکثر می‌نامد. از جمله دل‌نگرانی‌های او که آن را معضلی اصلی برای الگوی حکومت در ملت- دولت‌های اروپایی می‌دید، حاکمیت، همگنی (homogeneity) احساس نیاز همه به زندگی کردن در قالب مردمی واحد است. آنچه او در مورد ایالات متحدۀ آمریکا دوست داشت این بود که به ایالت‌ها و گروه‌های مختلف اجازه می‌داد به راه و روش متفاوت خود زندگی کنند. آنچه او را نگران می‌کرد این بود که دولتی مرکزی در آمریکا این تکثر را از بین می‌برد.
شما دربارۀ مهاجران و جهان‌وطنان پرسیدید. اگر درسی هست که بتوان از آرنت گرفت آن است که بسیار بیشتر از آنچه هست، باید اجازه دهیم که مردم به اشکال متفاوتی زندگی کنند، اشکالی که برای ما ناخوشایند و دشوارند. مشکل امروز ما و شیوه‌ای که ما معضل را در گفتمان حقوق بشر خود قرارمی‌دهیم، این گونه است که چه اتفاقی می‌افتد اگر در درون حکومتی دینی شخصی یا گروهی سرکوب شود؟ ما مصمیم این حقوق بشر را حفاظت کنیم. این رویکرد زنجیره درازی از پرسش‌های دیگری را درباره حقوق بشر به دنبال می‌کشد.

هانا آرنت منتقد شدید حقوق بشر بود، نه به این معنی که انسان‌ها نباید حقوق بشر داشته باشند. او به حقوق بشر معتقد بود. ولی او که در عظیم‌ترین موارد نقض حقوق بشر، هولوکاست و شوروی را تجربه کرده بود، متوجه شد که حقوق بشر درگیر ناسازوارهای بنیادینی (fundamental paradoxes) است؛ مهم‌ترین آنها اینکه هم آزادی و حق تعیین سرنوشت را از حقوق بشر می‌دانیم، هم کرامت انسانی را. اما خود دو ایده حق تعیین سرنوشت و آزادی برای ساختن یک زندگی جمعی گاه اقتضا می‌کنند مردم از داشتن شکل‌های مطلوب زندگی خود محروم شوند. از دید آرنت حقوق بشر نمی‌تواند تا اینجا پیش برود.
از نظر آرنت، زندگی نمی‌تواند یکی از حقوق بشر باشد، چرا که این ایده‌ای ابلهانه یا آکسیوماتیک‌ است. ما همه می‌میریم. غذاخوردن، آسایش و صلح جزو حقوق بشر نیستند. برای آرنت انسان بودن یعنی اهمیت داشتن، معنایی داشتن و بر این مبنا حقوق بشر حقیقی یعنی حق تعلق داشتن به یک باهمستان یا جماعتی سیاسی، کنش ورزیدن و سخن گفتن در مسائل مهم در فضای همگانی. پس اگر شما یک مخالف باشید، حق مقاومت دارید و اگر مقاومت کنید و ببازید ممکن است، کشته شوید. ولی از نظر او این مرگ انسانی‌تر از مرگ در یک اردوگاه پناهندگی است که در آن گمنام، زائد و بی‌ارزش هستید.
این به نظرم نمونه جالبی است بدیل روایت کنونی حقوق بشر در دنیا. برای مثال، بحران پناهندگان در فلسطین را درنظر بگیرید. آرنت در برابر چنین موقعیتی می‌گفت رساندن غذا و دارو به اردوگاه های مهاجران، به معنای حیوان انگاشتن ساکنان آن اردوگاه‌هاست، نه انسان بودن آنها. اگر شما واقعا می‌خواهید با آنها مانند انسان رفتار کنید، باید قوهٔ داوری خود را به کار گیرید: یا آنها لایق حمایت هستند و شما می‌توانید این حمایت را به آنها ارزانی دارید و یا نیستند و شما می‌گذارید آنها تصمیم بگیرید که خودشان را قربانی کنند یا نه. از نظر او این انتخابی انسانی است. آیا زندگی ما آن‌قدر بد است که باید خود را شهید سازیم؟ از نظر آرنت این یک داوری انسانی است. فقط غذا و دارو به انسان‌ها دادن یعنی مانند حیوانات با آنها رفتار کردن. آرنت به صراحت می‌افزاید که نهادهای حقوق بشر (human rights) به انجمن‌های حمایت از حیوانات (Humane society) تبدیل شده‌اند. آنها از انسان‌هایی که به آنها کمک می‌رسانند، سلب انسانیت می‌کنند.
برای بازگشت به پرسش شما اگر اینجا در آن واحد یک جامعه تحت حکومت دینی، یک جامعۀ جهان‌وطن، یک جامعۀ سرمایه‌داری و یک جامعۀ کمونیست داشته باشیم و من در یکی از آنها زندگی کنم و از آن خوشم نیاید، می‌توانم انسان باشم؛ می‌توانم خارج شوم؛ می‌توانم مقاومت کنم؛ و می‌توانم یک جنبش سیاسی در مخالفت با آن به راه بیندازم. همۀ اینها از دید آرنت جزو سیاست هستند. اما اگر کسی بیاید و بگوید آنها را به یک اردوگاه ببرید و محافظت کنید، از دید من به معنای فروگذاشتن انسانیت است.
قلمرو: یکی از نقدهای هانا آرنت بر حقوق بشر این است که «حقّ ِ حق داشتن» در آن محفوظ نیست. بنابراین اگر یک دولت حقّ شهروندان خود در داشتن حق را پایمال سازد، آیا مردم دیگر، شهروندان کشورها یا جوامع سیاسی دیگر نیز در برابر آن مردم مسئول هستند؟

یکی از دیدگاه‌های خلافِ جریان آرنت آن است که تعصب، بخشی از طبیعت انسانی است. آموزش پیش‌داوری‌ستیز، ایده‌ای انسان‌ستیز است که نام دیگر آن توتالیتاریسم است. بدون پیش‌داوری، چه نسبت به آنچه دوست داریم چه نسبت به آنچه دوست نداریم، زندگی در این جهان محال خواهد بود. او همچنین می‌گوید که کارِ سیاست، به چالش گرفتن پیش‌داوری‌های خطرناک است. اما همۀ پیش‌داوری‌ها خطرناک نیستند. اینکه مانند بسیاری از سازمان‌های مردمی امروزی بگویید ضد تعصب هستید، از نظر آرنت نه تنها صادقانه نیست، بلکه بالقوه رویکردی توتالیتاریستی است. آزادی نمی‌تواند به معنای زندگی بدون پیش‌داوری‌ها باشد. باید راهی برای چالش پیش‌داوری‌های ناعادلانه پیدا کرد، بیمحکوم‌ کردن یا وانهادن آن پیش‌داوری‌هایی که دنیای ما را می‌سازند.

نخست باید دید «حقّ ِ حق داشتن» به چه معناست، زیرا این مفهومی پیچیده است و بسیاری بر سر آن اختلاف نظر دارند. اما درک من از آن چنین است و آرنت به روشنی آن را بیان ساخته که «حقّ ِ داشتن حق»، به معنای حقّ ِ تعلق داشتن به یک باهمستان و جماعتی سیاسی است و بس، نه به معنای حق زندگی، حق غذا یا حق مسکن. راه‌های مختلفی برای بررسی این مشکل هست. یکی که آن را یک مشکل حقوق بشری بدانیم: باید به دادگاه‌های حقوق بشر شکایت و دادخواهی کنیم. عموماً آرنت به این گزینه تمایلی ندارد. از نظر او باید یک جنبش حقوق مدنی به راه انداخت و مطالبۀ ما نه حقوق بشر، بلکه باید حقوق مدنی، حقوق اساسی، و حقوق سیاسی باشد. آرنت بر آن است که مردمی که از حقوق خود محروم هستند باید از نظر سیاسی متشکل شوند و آن حقوق را به دست آورند. اگر در این راه هم بمیرند، مرگی انسانی داشته‌اند، ولی باید آن حقوق خود را احقاق کنند.
قلمرو: آیا دیگر دولت‌ها و دیگر جوامع سیاسی هیچ مسئولیتی در قبال آن مردم ندارند؟

مؤثرترین راه نابود کردن جهان، ویران کردن مشترکات میان انسان‌ها با انکار واقعیت‌هایی است که در جهان می‌گذرد. امروزه از جهانِ پساحقیقت حرف می‌زنند، یعنی وقتی به واقع میزی هست و صندلی‌ها و آدم‌هایی دور آن هستند، کسی بگوید «نخیر، این‌ها واقعا صندلی نیستند» یا «واقعا یک میز اینجا نیست». البته که ما می‌توانیم میز را از تصویر حذف کنیم و بگوییم که «میزی وجود نداشت»، ولی ناگهان فضای غریبی درست می‌شود، زیرا من گفته‌ام میزی اینجا نیست درحالی‌که هست. می‌توان واقعیت جهان را دگرگون جلوه داد و این کار سختی نیست. پس جنگ بر سر جهان داده‌ها و فکت‌ها و جنگ برای حفظ جهان واقعیت‌ها کاری اساسی است.

فکر می‌کنم ترکیبی از اینها است. برای مثال، آرنت وقتی در دهۀ ۴۰ به آمریکا آمد، چند مقاله نوشت و خواهان تشکیل ارتشی یهودی شد که با هیتلر بجنگد. استدلال او این بود که اگر ما یهودیان فقط از دیگران کمک بخواهیم، هیچ کنش سیاسی به مثابه یک یهودی انجام نداده‌ایم و ما باید هر دو کار را با هم بکنیم. آیا او برای تشکیل یک ارتش یهودی مخالف گرفتن پول از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها بود؟ خیر. اینجاست که چنانچه گفته‌ام، آمریکایی‌ها و بریتانیایی‌ها باید تصمیم می‌گرفتند. گفتن اینکه دارو می‌فرستیم بسیار آسان‌تر است. این قضاوت دشواری نیست. به همین خاطر است که حقوق بشر را پایین‌ترین مخرج مشترک سیاست می‌خوانیم.

برای مثال در سوریه ایالات متحده قضاوتی کرد: تصمیم گرفت وارد جنگ نشود، دارو و چیزهای دیگر بفرستد. حتی مایل نبود گروه‌های سوری‌ای را که می‌جنگیدند، مسلح کند. این از نظر من شانه خالی کردن از مسئولیت بود. دو گونه داوری ممکن بود: مثلاً بگویند گروه‌های سوری مسلح ضد اسد به حمایت ما نیازدارند و ما به آنها تسلیحات می‌دهیم. یا بگویند به رغم همدردی با آنها به هر دلیلی این جنگ ما نیست و ما کنار می‌کشیم و مسئولیت آن را می پذیریم. اینکه کدام یک از این دو گزینه بهتر است، من نظر خود را دارم و شما نظر خود را. ولی باید تصمیم گرفت. این یعنی داوری. این میان، جواب درست و غلط وجود ندارد. به نظرم شما باید بخواهید که بر سر داوری‌های خود بایستید. فکر می‌کنم حقوق بشر ما را قادر کرده که وقتی واقعاً هیچ کاری نمی‌کنیم، وانمود کنیم که کاری می‌کنیم. دارو و غذا می‌فرستیم و فقط به طولانی شدن درگیری کمک می‌کنیم. در واقع، جانب طرفی را نمی‌گیریم. به نظر من حقوق بشر و تشکیلات حقوق بشر امروزی مانع قضاوت‌ها و تصمیم‌های سیاسی‌ لازم برای پایان دادن به نوع این درگیری‌هاست