مصاحبه قلمرو با سوزان نایمن، فیلسوف آمریکایی، درباره مفهوم شر

اشاره
سوزان نایمن، فیلسوفِ اخلاقی است که برخی رویدادهای مهم جاری در جهان پی می‌گیرد و از بیان عمومی دیدگاهش درباره آنها دریغ نمی‌کند. این اندیشمند نامدار آمریکایی با رویکردی چندرشته‌ای به تأمل فلسفی درباره مسائل اخلاقی می‌پردازد.
خانم نایمن در سال ۱۹۵۵ در آتلانتا، ایالت جورجیا به دنیا آمد. او برای تحصیل فلسفه به دانشگاه هاروارد رفت و زیر نظر جان رالز (john Rawls) و استنلی کَوِل (Stanely Cavell) فیلسوفان پرآوازه معاصر، رساله دکترای خود را به انجام رساند. در سال ۱۹۹۴، انتشارات دانشگاه آکسفورد، رساله وی را با عنوان وحدت عقل، بازخوانی کانت، (The Unity of Reason, Rereading Kant) منتشر کرد.
نایمن که در ایام دانشجویی به طور اتفاقی با اندیشه‌های آرنت آشنا شد، سالیانی پیاپی دل‌مشغولی عمدهٔ فلسفی او مسئله شر گردید. اثری که نام وی را در محافل فلسفی جهان بر سر زبان‌ها انداحت، شر در اندیشه مدرن؛ تاریخی بدیل برای فلسفه (Evil in Modern Thought: An Alternative History of Philosophy) است که نخستین بار در سال ۲۰۰۲ به چاپ رسید و آرای بدیع آن توجه کسانی را که به این موضوع مرکزی فلسفه می‌اندیشند برانگیخت.
خانم نایمن سال‌هاست که مقیم آلمان و مدیر مرکزی به نام فوروم اینشتاین است، ولی به خاطر کتابی که در دست نوشتن دارد، برای دسترسی به اسناد مربوط به برده‌داری در آمریکا، سال تحصیلی گذشته را اغلب در می سی سی پی گذراند. مجله قلمرو، ماهِ مه گذشته، در دفتر خانم نایمن با وی مصاحبه کرد. جدا از متن فارسی مصاحبه، متن انگلیسی و نیز ویدئوی آن در وب‌سایت قلمرو دستیاب‌ است.

 

قلمرو: یکی از نقدهای اصلی شما به هانا آرنت این است که رویکرد آرنت به شرّ ذات‌باورانه (essencialist) است. شما می‌گویید شر جلوه‌ها و تبلورهای بسیاری دارد. از طرف دیگر، شما نظریه پیش‌پاافتادگی شر (banality of evil) را قبول ندارید و معتقدید برخی شکل‌های شر به هیچ رو پیش‌پاافتاده نبوده‌اند، بلکه اندیشیده بوده‌اند. ممکن است دراین باره بیشتر توضیح دهید؟

فکر نمی‌کنم شر دارای ذات باشد. به نظر من تلاش‌هایی که تاکنون برای تعریف شر صورت گرفته، یا مفهومِ آن را بیش از حد فراگیر، و در نتیجه، بسیار ضعیف کرده‌اند، مانند آگوستین که شر را امری «عدمی» و «غیر-وجودی» می‌دانست، یا به عکس، دامنه آن را محدود به کنش‌هایی کرده‌اند که با نیّت شر انجام گرفته‌اند. بنابراین هرچند دیر زمانی است فیلسوفان می‌کوشند شر را مانند دیگر امور تعریف کنند، اما به نظر من به دردسر آن نمی ارزد. اگر کس دیگری بخواهد تعریف دیگری از شر بدهد، از نظر من مشکلی نیست، اما من این کار را نمی کنم. به نظر من مهم‌تر آن است که موارد خاص شر را تجزیه و تحلیل کرده، ببینیم از آن موارد چه می‌آموزیم و چگونه در آینده از چنین شرهایی پیشگیری یا در برابر آنها مقاومت کنیم. این بهتر از آن است که وقت خود را برای تعریف‌های ذات گرایانۀ کلی هدر دهیم. این بخش اول استدلال من است.
اما من در واقع معتقد نیستم که این برخورد در تضاد با دیدگاه هانا آرنت است. روشن است که آرنت نه همۀ شرها، بلکه برخی از آنها را پیش‌پاافتاده می‌داند. در حقیقت، او استاد تحلیل‌های موردی، تاریخی و دقیق روی جزئیات بود، نه تمرکز بر فلسفۀ انتزاعی. گرچه، امروزه معلوم شده که برخی از تحلیل‌های تاریخی او نادرست‌اند. بسیاری از آدم‌ها به دلائلی ناموجّه به ویژه بر سر کتاب آیشمن در اورشلیم از آرنت خشمگین بودند و طی پنجاه سال گذشته کوشیده‌اند که آن کتاب را بی‌اعتبار وانمود کنند.
اما به نظر من فقط یک کتاب است که کار آرنت در زمینۀ آیشمن را به طور جدی زیر سؤال می‌برد: کتابی نسبتا جدید به نام آیشمن پیش از اورشلیم نوشتۀ فیلسوف مستقل آلمانی بتینا ستانت که گمانم به زبان انگلیسی و چندین زبان دیگر در سال ۲۰۱۴ منتشر شد. (۱) ستانت در پی اثبات غلط بودن نظریۀ پیش‌پاافتادگی شر نیست، بلکه می‌گوید این نظریه قابل انطباق بر آدولف آیشمن نیست. او ده سال وقف تحقیق در اسناد آرشیوها و به ویژه گوش دادن به هزاران ساعت سخنرانی‌های آیشمن در آرژانتین کرده که آرنت به آنها دسترسی نداشته است. نتیجه آنکه خوانش آرنت از مورد آدولف آیشمن از نظر تاریخی غلط است. آیشمن نااندیشا نبود. او آن دیوان‌سالار نااندیشایی نبود که در دادگاه نقش آن را بازی می‌کرد. در واقع، آیشمن در صحبتِ خصوصی با دیگران از چنان شخصیتی ابراز بیزاری می‌کرد. او کاملاً اهل اندیشیدن بود. یکی از حسرت‌هایش، نکشتن تمام یهودیان اروپا بود و حتی در این زمینه فلسفه‌ای خاص داشت. فلسفه‌اش خام و فاقد جذابیت بود ولی مبنایش این بود که- به نظر من به درستی- می‌گفت: «شما یا جهان‌شمول فکر می کنید یا قبیله‌گرایانه. یهودیان دارای اخلاق جهان‌شمول هستند»- که البته او این خصلت را در دیگر انواع اخلاقی که به آنها حمله می‌کند، می‌بیند- و ادامه می‌دهد: «و ما نوعی اخلاق قبیله‌گرا داریم و من به سادگی به توان و قدرت قبیله‌ام ایمان دارم.» من دارم کمی این فلسفه را ساده می‌کنم. این نظریۀ خلاقی چندان پیچیده نبود، اما به هر حال یک نظریه به شمار می‌رفت. شاید بهترین صورت‌بندی فلسفی‌آن را بتوان نزد کارل اشمیت، فیلسوف حقوق نازی، یافت که در چند دهۀ اخیر به شکل توضیح ناپذیری، توجه به کارهای او رواج دوباره یافته است.

آیشمن به درستی می‌دانست چه می‌کند. او برای گریز از حکم اعدام در اورشلیم دروغ می‌بافت. او حتی کوشید که خود را یک فرد معتقد به جهان‌شمولی جا بزند. منظورم استناد او به سخن کانت است. این کار، همان گونه که آرنت هم متوجه شد، به این دلیل بود که آیشمن می‌دانست کانت جهان‌شمول‌گرا است و با خود فکر می‌کرد: «خب، کانت جهان‌شمول‌گرا است و به عدالت و حقوق بشر جهان‌شمول معتقد است و یهودیان هم جهان‌شمول‌گرا هستند، پس، شاید نقل قول از کانت، جان مرا نجات دهد.»

آیشمن به درستی می‌دانست چه می‌کند. او برای گریز از حکم اعدام در اورشلیم دروغ می‌بافت. او حتی کوشید که خود را یک فرد معتقد به جهان‌شمولی جا بزند. منظورم استناد او به سخن کانت است. این کار، همان گونه که آرنت هم متوجه شد، به این دلیل بود که آیشمن می‌دانست کانت جهان‌شمول‌گرا است و با خود فکر می‌کرد: «خب، کانت جهان‌شمول‌گرا است و به عدالت و حقوق بشر جهان‌شمول معتقد است و یهودیان هم جهان‌شمول‌گرا هستند، پس، شاید نقل قول از کانت، جان مرا نجات دهد.»
اما پنجاه سال بعد از انتشار آیشمن در اورشلیم، اسناد جدیدی به دست آمد که نشان می‌داد آیشمن به این دلیل آدم معمولی و پیش‌پاافتاده نبود که واقعاً نداند در حال انجام دادن چه کاری است. او فقط مطیعِ فاقدِ فکرِ دستورها نبود. او چیزی داشت که من و بتینا استانت آن را اندیشه‌های شر می‌نامیم؛ فکرهایی از این دست که کشتار جمعی مردمی که عضو گروه تو، هر گروهی که هستی، نیستند، هیچ اشکالی ندارد. هرچند آرنت در مورد شخصیت تاریخی آیشمن در اشتباه بود، اما به نظر من حق با او بود که بیشتر شرهایی که جهان را تهدید می‌کنند، بدون نیت شرورانه انجام می‌شوند – یعنی بی‌آنکه کسی واقعا قصد ارتکاب عملی خطا را داشته باشد.
به این معنا فکر می‌کنم با سقراط هم‌نظر باشم. سقراط بر آن بود که هیچ‌کس هرگز عمل شرارتی را عامدانه انجام نداده است. به نظرم این کمی اغراق آمیز است، اما من معتقدم بیشتر آدم‌ها، اساساً خواهان انجام دادن کار خیر هستند، ولی به سبب عدم استقلال فکری، میل به همرنگ‌شدن با جماعت، وادادن به تأثیر تبلیغات و عنصر ترس، دست آخر در تحقّق شر مشارکت می‌کنند، حتی اگر خود عامل اصلی آن نباشند.

قلمرو: بسیار خوب. اما اگر شر دارای ذات نیست، پس باید چیزی در کار باشد که ویتگنشتاین آن را شباهت خانوادگی (۲) می‌نامید. در این صورت، به نظر شما بر پایه چه ویژگی‌هایی می‌توان شر را بازشناخت و بر چه اساسی آن را توصیف و تحلیل نمود؟

مردم اغلب در جستجوی فرمول هستند. حتی اگر به دنبال ذات نباشند، یک روش‌شناسی می‌خواهند. پاسخ من این خواهد بود که ما اغلب وقتی شر را ببینیم، تشخیص می‌دهیم. آدم‌ها می‌توانند در سطحی انتزاعی از ملاک‌ها یا نیاز به مدل حرف بزنند. اما در بیشتر موارد، وقتی روی موردهای مشخص نظر بدهیم، اختلاف نظرها بسیار کاهش می‌یابند. کشتار کودکان با گاز شیمیایی در سوریه یا دروغ‌گویی برای راه انداختن جنگ عراق شرّ است. می‌توانم فهرست طویلی به شما بدهم از مواردی که وقتی داده‌ها رو شوند، همۀ دنیا برسر آنها توافق داشته باشند. البته مواردی دشواری هست که روی آنها توافق نیست، اما فکر نمی‌کنم چون ما برای همۀ امور دشوار پاسخ نداریم، پس باید از محکوم ساختن آنچه به روشنی شر است، دست بکشیم.

قلمرو: می‌دانید که برخی این نقد را به هانا آرنت دارند که نظریۀ عقل سلیم او که اساس تشخیص خیر از شر است، دارای عنصر شناختی(۳) نیست. به نظر من می‌رسد که نظریۀ شما در مورد شر نیز همین عنصر را کم دارد. شما هیچ ملاکِ شناختی برای سنجش آنچه شر است به دست نمی‌دهید. مثلاً در شرایطی که افراد بسیاری در دنیا حتی از راه انتخابات نیرومند می‌شوند و مورد حمایت مردم قرار می‌گیرند، چگونه می‌توان میلیون‌ها نفر را متقاعد به شر بودن همان کسی کرد که از او حمایت می‌کنند؟

بگذارید روشن‌تر بگویم: من نظریه شرّی ندارم و نمی‌خواهم داشته باشم. به نظرم گفتۀ شما موضوعیت ندارد، زیرا حتی با ورود آنچه شما عنصر شناختی می‌نامید، نمی‌توان کسی را که خواستار متقاعد شدن است، متقاعد کرد. در آن صورت استدلال شما در یک فراسطح (۴) است و فکر نمی‌کنم وقتی ما در دنیایی زیست می‌کنیم که وجودش در معرض تهدید انواع شر است، استدلال در یک فراسطح، جالب و مهم باشد.
آرنت بر آن بود که شر مانند بیشتر پرسش‌های اخلاقی و سیاسی به داوری ارتباط دارد. و چنانچه احتمالا می‌دانید، او هنگام تایپ اولین صفحۀ داوری کردن، دست‌نوشته‌ای درباره داوری کردن از دنیا رفت. خیلی جالب است که آرنت حوصله انجام کاری را داشت که هیچ‌کس دیگر نداشت؛ یعنی نوشتن سه‌گانه‌ای که در حکم قرینه‌سه اثر کانت باشد: نقد عقل محض؛ نقد عقل عملی؛ نقد قوه داوری.(۵) ولی جالب این است که خود کانت هرچند زنده ماند تا نقد قوه داوری را به پایان برساند، ولی ملاکی برای داوری برای ما به جا نگذاشت. او در ۳۹۰ صفحۀ نقد قوه داوری، تقریبا دربارۀ همه چیز نوشت، بی‌آنکه یک یا دو صفحه‌ای را که در نقد عقل نظری به داوری پرداخته بود، گسترش بدهد: اینکه داوری امری است که می‌توان آن را آموخت اما نمی‌توان آن را درس داد و هر که از آن بی‌بهره است را می توان احمق نامید. (۶) پس نظریۀ داوری یا نظریۀ شرّ کانت هم عنصر شناختی ندارد و به نظر من ما باید به این نکته توجه کنیم.

هرچند آرنت در مورد شخصیت تاریخی آیشمن در اشتباه بود، اما به نظر من حق با او بود که بیشتر شرهایی که جهان را تهدید می‌کنند، بدون نیت شرورانه انجام می‌شوند – یعنی بی‌آنکه کسی واقعا قصد ارتکاب عملی خطا را داشته باشد. به این معنا فکر می‌کنم با سقراط هم‌نظر باشم. سقراط بر آن بود که هیچ‌کس هرگز عمل شرارتی را عامدانه انجام نداده است. به نظرم این کمی اغراق آمیز است، اما من معتقدم بیشتر آدم‌ها، اساساً خواهان انجام دادن کار خیر هستند، ولی به سبب عدم استقلال فکری، میل به همرنگ‌شدن با جماعت، وادادن به تأثیر تبلیغات و عنصر ترس، دست آخر در تحقّق شر مشارکت می‌کنند، حتی اگر خود عامل اصلی آن نباشند.

اگر نه کانت و نه آرنت نمی‌توانند در ارزیابی کنش مهمِ داوری درباره شر بودن یا خیر بودن امری بیش از این سخنی بگویند، پس زمان آن رسیده که از نظریه‌های انتزاعی دور شویم و به بررسی موارد مشخص اهمیت دهیم. این کاری است که من در انجام آن سعی داشته‌ام. من به تازگی کتاب کم‌حجمی نوشته‌ام درباره اینکه چگونه ده‌ها دروغ‌گویی و ایدیولوژی‌های خاص ما را برای قرارگرفتن در موقعیتِ آنچه پساحقیقت (۷) خوانده می‌شود، آماده کرده‌اند. شما به درستی اشاره می‌کنید که حتی در رژیم‌هایی با سامانه‌های دموکراتیک ممکن است ارتکاب به شر صورت بگیرد. در کشور من، ایالات متحدۀ آمریکا، این امر در ۸ نوامبر ۲۰۱۶ رخ داد و من کمی در این مورد نوشته‌ام که چرا به نظرم این رژیم دیگر شر است و باید در برابر آن مقاومت ورزید.
در عین آنکه مطمئنم افرادی هستند که ممکن است با من مخالف باشند… هرچند سراسر دنیا دچار یک حس شوک و وحشت است از دیدن فقدان اخلاق و نه فقط فقدان شناخت، بلکه فقدان کنجکاوی نزد مردی که اکنون در کاخ سفید نشسته است. اگر شما در مهم‌ترین مسند سیاسی جهان باشید، پیش از هر چیز باید حقیقت را بگویید و بجویید و بکوشید که با صداقت هرچه تمام‌تر و کمترین حد حفظ منافع خود عمل کنید. هر کس که مسئولیت نشستن بر چنین مسندی را درک نکند، از نظر من مطلقاً شر است.
می‌توانید آن را شرّ پیش‌پاافتاده بنامید. من به این فکر نکرده‌ام که آیا این دولت، شری معمولی و پیش‌پاافتاده است یا شکلی دیگر از شر، اما با توجه به میزان قدرتی که در دست دارد، اکثریت آمریکایی‌ها براساس نظرسنجی‌ها و اکثریت مردم کشورهای دیگر، انتخابات اخیر را با شوک و وحشت دنبال کردند. بار دیگر می‌گویم، اکثریت‌ها استدلال نمی‌کنند، ولی در این مورد اخیر، در اینترنت دست‌کم به زبان‌هایی که من می‌دانم، سیلی به راه افتاده بود از تحلیل‌هایی از گوشه و کنار پیرامون غیراخلاقی بودن ریاست جمهوری کنونی آمریکا.

قلمرو: شما می‌گویید که برای تحلیل و تشخیص شر باید جستجوگری صادق باشیم و باورداشته باشیم که قادر به تمیز دادن میان حقیقی و غیرحقیقی هستیم. ولی برخی از متخصصان علوم سیاسی غرب می‌گویند که ما در دوران پساحقیقت به سر می‌بریم که طی آن هیچ‌کس به هیچ چیز اعتقاد ندارد. مردم به آنچه رسانه‌ها و سیاست‌مداران مخالف می‌گویند و حتی به روشنفکران باورندارند. آن نوع اقتدار روشنفکرانه که دهه‌های گذشته وجود داشت، دیگر نیست. روشنفکر قلمرو عمومی دیگر مانند سابق در آمریکا و اروپا وجود ندارد. در خاورمیانه بنیادگراها واقعا به حقیقت استعلایی باوردارند و به نام آن حقیقت حاضرند جان خود و مردم را بگیرند. به نظر می‌رسد که پیش از بحث درباره شر و معیارهای تشخیص و قضاوت درباره آن باید درباره حقیقت صحبت کنیم که در روزگار مدرن و در غرب اعتبار خود را پاک از دست داده است. چگونه می‌توانیم اعتبار حقیقت را به آن برگردانیم تا به داوری درست درباره شر برسیم؟

بسیار سپاسگزارم. این پرسشی عالی است. همان‌طور که گفتم کتاب کوچکی به نام مقاومت و خِرد در دوران پساحقیقت (۸) در این باره نوشته‌ام، و بسیار به این موضوع فکر کرده‌ام. بگذارید فشرده‌ای از آن را با شما در میان بگذارم. نمی‌خواهم قدرتی بیش از اندازه برای فیلسوفان قائل شوم، ولی فکر می‌کنم در غرب کل رسانه‌ها در چند دهۀ اخیر به چند دلیل فاسد شده‌اند. ما مکرر می‌شنویم که طبق آموزه‌های پست مدرنیسم و پسا-استعمارگرایی حقیقتی وجود ندارد و هر حقیقتی ساختی اجتماعی دارد. بخشی از استدلال‌ها مغالطه پهلوان پنبه‌ (۹) هستند، مثلاً ریچارد رورتی همیشه واژۀ حقیقت (Truth) را با T بزرگ می‌نوشت، گویی برخی از ما که به وجود حقیقت باورداریم، حقیقت را چیزی مانند مُثُل افلاطونی می‌دانیم. به آن معنا حتی افلاطون هم اعتقاد نداشت که حقیقت مطلق مگر پس از مرگ دست‌یافتنی است. پس یک مشکل چنین آموزه‌ای در فلسفه است. البته نمی‌گویم که هر روزنامه‌نگاری در نیویورک تایمز یا جاهای دیگر تحت تأثیر میشل فوکو است، ولی خیلی از آنها اگر در سه دهۀ اخیر برای تحصیل به ویژه در رشته‌ای جز فلسفه به کالج رفته، و فقط یک کتاب فلسفه خوانده باشند، کتاب فوکو بوده است. فوکو در رشته‌های هنر، روزنامه‌نگاری و رشته‌های دیگر واقعا به یک نوع ایدئولوژی بدل شده است. وقتی ریاست جمهور فعلی آمریکا که حتی دلم نمی‌خواهد نام او را ببرم، دروغ‌های آشکار و قابل پیگیری می‌گفت، در تمام طول مبارزات انتخاباتی، جدی‌ترین روزنامۀ آمریکا یعنی نیویورک تایمز از دروغ نامیدن آنها ابا داشت. دروغ‌ها به شکل خبر درآمدند و فراخبر (۱۰) شدند. تنها سه هفته پیش از انتخابات بود که آنها تصمیم گرفتند از واژۀ دروغ در مورد برخی سخنان او استفاده کنند. ماجرا فقط یک دروغ سنجی با مزه به سبک پینوکیو نبود، بلکه دروغ، دروغ است و این فرد دارد بی‌هیچ هزینه‌ای دروغ می‌گوید. بنابراین، اولین عامل پیدایش موقعیت پساحقیقت، وجود چنین ایدئولوژی است.
عامل دوم آن است که دروغ‌های بسیاری است که از مدّت‌ها پیش در قلمرو سیاست به ما گفته شده است. من باز هم می‌توانم در مورد دروغ‌هایی که از سوی دولت کشور ما گفته شده، سخن بگویم. دروغ‌ها با ضروری خواندن بمباران هسته‌ای هیروشیما آغاز شد. بسیار جالب است که محققان چگونگی ساخته شدن این دروغ را به دقّت نشان داده‌اند.

این ادعا مطلقا درست نیست که روشنگری یکسره کلنیالیست و اروپامحور بود. قرن هجدهم روشنگری اصیل در جریان بود. در قرن هجدهم بود که واژۀ اروپامحوری ضرب شد. آنها سرسختانه می‌خواستند به اروپاییان بگویند که چقدر از غیراروپاییان می‌توانند بیاموزند. منتسکیو کتابی به نام نامه‌های ایرانی نوشت که احتمالا می‌دانید که نقدی است بر جامعۀ اروپایی از دید یک مشاهده‌گر ایرانی فرضی. البته او آن‌قدر اطلاعات نداشت که این کار را درست انجام دهد. من هم نمی‌توانم. اما استفاده از فرهنگ‌های دیگر ـ که با چینی‌ها هم انجام شد ـ جهت نقد ساختارهای سیاسی در دوران روشنگری انجام شد و اصرار وجود داشت بر این که اروپاییان باید بیشتر دربارۀ دیگر فرهنگ‌ها بدانند.

هری ترومن خودش در آگوست ۱۹۴۵ گفت که نیازی به بردن جنگ نبود. یک کمیسیون وابسته به ریاست جمهوری متشکل از افرادی چون جان کنت گالبرایت برای مطالعۀ تاثیر بمب‌اندازی بر جنگ تشکیل شد و آنها در نوامبر ۱۹۴۵ اعلام کردند که بمباران هیروشیما ضروری نبوده است. ارتش دیگر هدفی برای حمله نداشت و ژاپن به زانو در آمده بود. بسیار آسان می‌شد بدون یک حملۀ زمینی به معاهدۀ صلح دست یافت. پس در ۱۹۴۵ همه چیز آشکار بود، اما از ۱۹۴۶ به بعد این دروغ عمدی ساخته شد که بمباران برای پرهیز از یک حملۀ زمینی پرهزینه ضروری بوده است. آنگاه رقم‌ها شروع کرد به بالارفتن که گویا جان صدها هزار آمریکایی و ژاپنی درخطر بوده است. بعدها تبدیل به میلیون شد. امروز در این مورد به خوبی تحقیق و تأکید شده است. من همین دو سال پیش به آن پی بردم، وقتی روزنامه‌ای از من خواست به مناسبت هفتادمین سال بمب هیروشیما مقاله‌ای بنویسم. به خودم گفتم: «خب باید یک کمی تحقیق تجربی انجام دهم»، که همیشه به آن علاقه دارم زیرا من به عنوان یک آدم تحصیل‌کرده و بیشتر دوستان و همکاران من که چنین هستند، در این مورد چیزی نمی‌دانستیم. آنجاست! چاپ شده! بخشی از آن حتی در مجلات اقتصادی چاپ شده، ولی این جزو آن دسته از اطلاعاتی نیست که هر شهروند آمریکایی احساس کند در مورد جهان می‌خواهد بداند. این یکی از دروغ‌هایی است که ما همواره با آن زندگی می‌کنیم.
در اسناد پنتاگون آمده و برای بیشتر آمریکاییان و مردم جهان ثابت شد که دولت لیندون جانسون در مورد علت‌های وارد شدن به جنگ ویتنام و گسترش آن دروغ گفت. و نیز می‌دانیم همین امر در مورد جورج بوش و حمله به عراق اتفاق افتاد و هیچ‌گونه سلاح کشتار جمعی در کارنبود. با هانس بلیکس رئیس تحقیقات سلاح‌های کشتار جمعی صحبت کردم و او را به انستیتوی ما در برلین، فوروم آینشتاین، دعوت کردم. ولی حتی پیش از ملاقاتم با هانس بلیکس برای من بسیار محرز بود که دولت دروغ می‌گوید. هیچ‌گاه شواهد مدلل و مدارک آشکار دال بر وجود این سلاح‌ها داده نشد وحتی می‌شد پرسید در صورتی که عراق سلاح‌های کشتار جمعی دراختیار داشت آیا این توجیه برای حملۀ آمریکا کافی بود؟ اما جدا از این پرسش، منی که هیچ‌گاه پروندۀ جرم نداشته و زندگی‌ام را همچون یک محقق کانت شروع کرده و متخصص متون قرن هجدهم شده بودم، به آسانی می‌توانستم بگویم که دستگاه بوش دروغ می‌گفت. زیرا اگر دلیل محکمی برای حمله به عراق می‌داشتند، از یکی از آنها شروع می‌کردند. اول به صدام حسین مظنون بودند، ولی سندی دالّ بر رابطۀ او با القاعده که به آمریکا حمله کرده بود، گیر نیاوردند. اگر مدرکی داشتند، فوراً رو کرده بودند. اینکه آنها بی‌درنگ پریدند به موضوع سلاح‌های کشتار جمعی و اتهام ارتباط با القاعده را رها کردند، نشان از استیصالی مطلق داشت. سپس وقتی هیچ مدرکی برای این یکی هم نیافتند تغییر مسیر داده، هانس بلیکس و کمیسیون تحقیقات خواستار وقت بیشتری شد؛ آنها سپس به صحبت دربارۀ پیشبرد دمکراسی پریدند. اگر شما توجیه محکمی داشته باشید، چهار یا پنج بار تغییر مسیر نمی‌دهید. اینها عمده‌ترین دروغ‌ها بودند؛ دروغ‌های دیگری شاید باشند. درهر حال برای من کاملا آشکار بود، هر چند برای هیلاری کلینتون این چنین نبود. او گفت اگر آنچه اینک می‌داند، آن زمان می‌دانست، رأی منفی می‌داد، اما باز برای من روشن است که چندان نمی‌توان به حرف هیلاری کلینتون باورداشت. او زن باهوشی است. باور نمی‌کنم که او همان روال پرسش از خود مرا طی نکرده باشد. پس، اطمینان دارم که در کشورهای دیگر هم دروغ‌هایی گفته می شود…

قلمرو: مترجمان ایرانی، آثار پست مدرنیسم را نخست به نیّت واکنش به بنیادگرایی حاکم و به مثابه پادزهری برای فرهنگ اقتدارگرای دینی به فارسی برگرداندند و این نگرش را به جامعه روشنفکری آوردند، ولی بعدها خودِ حکومت بنیادگرا و ایدئولوژیک ایران و نهادهای وابسته به آن دیدند از پست مدرنیسم می‌شود علیه تجدّد هم بهره گرفت و اعتبار عقل مدرن را زیر سؤال برد. الان در بسیاری بحث‌ها بنیادگرایان از استدلال‌های پست مدرن برای وجاهت دادن به مدعیاتشان استفاده می‌کنند.

اولاً سپاسگزارم که به من نشان دادید که معادله، گونه‌ای دیگر هم می‌تواند باشد و پست‌مدرنیسم می‌تواند واکنش به بنیادگرایی باشد. به نظرم این هر دو به شکل‌های اسفباری با هم بده و بستان دارند. آنچه پرسیدید و می‌بخشید که پاسخ من به درازا کشید، این بود که باید چگونه معنایی برای حقیقت پیشنهاد کرد که پاسخ و گونه‌ای درمان باشد برای وسوسۀ پست مدرنیسم. ببینید اینجا دوباره مانند مورد پرسش شر، ملاکی عام به شما نخواهم داد. دیگر چنین نمی‌کنم. حتی در جهت آن تلاش هم ندارم. من مدعای هر کس را که می‌گوید «این شر نیست» به پرسش می‌گیرم، مانند مورد عکس کودکان سوری که در تمام دنیا پخش شد. فکر می‌کنم توافق عمومی مطلق دربارۀ آن وجود داشته باشد. همین طور مثلا در برخورد با هیروشیما که مثال زدم، زیرا آشکار است که به عمد دروغی ساخته شده بود. وقتی به ساختمان آن دروغ نگاه می‌کنید، برای نفی فرق میان حقیقت و دروغ هیچ راهی ندارید. یک حقیقت وجود داشت که بمباران هیروشیما برای پایان دادن به جنگ ضروری نبود. دولت و برخی چهره‌ها در دولت آمریکا به ویژه وزیر جنگ، هنری ستیمسون زیر تأثیر جیمز کونت، ریاست هاروارد، برای سرهم کردن دروغ عمدی همکاری کردند. با نگاه به آن شواهد به نظرم می‌رسد که کاملا مسخره است اگر بگوییم فرقی میان حقیقت و دروغ نیست.
یک پرسش دیگر را درنظر بگیرید که می‌دانم بخشی از گفتمان پست مدرنیسم و پسا-استعمارگرایی است. پسا-استعمارگرایی به درستی می‌خواهد استدلال کند که بسیاری از تاریخ‌ها و فرهنگ‌ها توسط روایت اروپامحور از تاریخ مخدوش شده‌اند و آمریکا نیز جزو اروپامحوری به شمار می‌رود. این کاملا درست است. تلاش همدستانه‌ای برای روپوشانی استعمارگرایی و بازتفسیر آن همچون امر مفیدی برای بومیان نادان انجام شده است. در قرن هجدهم کانت گفت که ژاپن و هند عاقل بودند که درها را به روی مهاجمان استعمارگر بستند. ولی این ادعا مطلقا درست نیست که روشنگری یکسره کلنیالیست و اروپامحور بود. قرن هجدهم روشنگری اصیل در جریان بود. در قرن هجدهم بود که واژۀ اروپامحوری ضرب شد. آنها سرسختانه می‌خواستند به اروپاییان بگویند که چقدر از غیراروپاییان می‌توانند بیاموزند. منتسکیو کتابی به نام نامه‌های ایرانی نوشت که احتمالا می‌دانید که نقدی است بر جامعۀ اروپایی از دید یک مشاهده‌گر ایرانی فرضی. البته او آن‌قدر اطلاعات نداشت که این کار را درست انجام دهد. من هم نمی‌توانم. اما استفاده از فرهنگ‌های دیگر ـ که با چینی‌ها هم انجام شد ـ جهت نقد ساختارهای سیاسی در دوران روشنگری انجام شد. اصراروجود داشت بر این که اروپاییان باید بیشتر دربارۀ دیگر فرهنگ‌ها بدانند. من با آنکه در بسیاری از هدف‌های جنبش پسا-استعمارگرایی همنوا هستم، فکر می‌کنم این فکر مرگباری است که بگوییم: «هیچ حقیقتی وجود ندارد و فقط روایت داریم، زیرا شما روایتی اروپایی دارید و سپس روایت‌های آفریقایی، هندی و ایرانی دارید.» این مسخره است. بله چشم اندازهای متفاوت هست، ولی اگر تاریخ‌نگاران متعهد به حقیقت هستند، که فکر می‌کنم چنین هستند، باید چشم‌اندازها را گسترد و چشم‌اندازهای هر چه بیشتری منظور کرد تا به تصویری حقیقی از تاریخ جهان نزدیک شویم. بدیهی است که پروژۀ نوشتن تاریخ جهان بسیار فرساینده است، اما اگر از دورۀ مشخصی سخن می‌گویید – مانند تجارت برده، دخالت سی آی ای در ایران، گواتمالا و کنگو در دهۀ پنجاه بگویید، بیشترین تلاش را خواهید کرد که کل داستان را بگویید و نه این که انکار کنید که هیچ حقیقت تاریخی وجود ندارد؛ آن طوری که سخت در میان تاریخ‌نگاران مد شده است. از نظر من این کارناسازوار و پارادوکسیکال است، ولی می‌دانم که یک مد تب آلود است.

قلمرو: یکی از نکته‌های اصلی که در کتاب و برخی سخنرانی‌هایتان که من در اینترنت دیده‌ام بیان کردید، این است که برخی از شرها مانند ۱۱ سپتامبر و آشویتس ذهن ما را تک بعدی کرده‌اند، زیرا توجه ما را از واکنش مردم به آن شرها بازداشته و شما معتقدید که گاهی واکنش مردم بسیار مهم است.
شما در کتاب خود می گویید که زلزلۀ لیسبون شروع مدرنیته بود و آشویتس پایان مدرنیته و دوران مدرن. شما دربارۀ دو واکنش متفاوت مردم در قبال لیسبون و آشویتس می‌گویید، ولی پرسش من این است که در سرزمین‌های اسلامی و به ویژه در خاورمیانه ما رویدادهای بسیاری چون زلزلۀ لیسبون داشتیم. می‌دانم که آشویتس به طرز تراژیکی منحصر به فرد بود. ما به شکل های دیگری نمونه‌های فراوانی از شر در خاورمیانه داشتیم و هنوز داریم که هرگز حساسیّتی به آن اندازه برنینگیخته‌اند. شما چند بار از سوریه گفتید. چرا در سرزمین‌های اسلامی و خاورمیانه مردم نسبت به شر حساس نیستند؟
برای ذکر مثال، صدها هزار سوریه‌ای بی‌هیچ گزینه‌ای جز ترک وطن و پناهنده شدن در اروپا؛ چرا هیچ یک از کشورهای همسایۀ سوریه حاضر نشدند پناهگاه برای مردمی بسازند که از وحشت و مرگ می‌گریختند؟ من زیاد به خاورمیانه سفر می‌کنم. آنجا شما زیاد واکنش نسبت به تراژدی سوریه نمی‌بینید. چگونه ممکن است، مسلمان و خاورمیانه‌ای باشید ولی به این موضوع حساس نباشید. همین‌طور در میان روشنفکران هم واکنش جدی و چندانی به تراژدی سوریه یا آنچه در عراق می‌گذرد، نمی‌بینید. این تکان دهنده است. من کاملا با شما موافقم که این واکنش‌ها مهم‌تر است از آنچه اتفاق می‌افتد. به نظر شما چگونه به شر حساس بشویم؟ چگونه به بلوغِ پرسش از شرّ برسیم؟

دوباره چند پرسش خیلی خوب مطرح کرده‌اید. همۀ آنچه دربارۀ آخرین پرسش شما می‌توانم بگویم این است که دربارۀ خاورمیانه آن‌قدر نمی‌دانم که بگویم چگونه تغییر خواهد کرد. اگر می‌خواستم چنین پرسشی را جواب دهم، احساس امپریالیستی به من دست می‌داد. می‌توانم بگویم که افتخار می‌کنم در برلین زندگی می‌کنم و در جایی که بیشترین تعداد پناهندگان را گرفت و چیزی که مردم حتی در آلمان می‌خواهند فراموش کنند و باقی دنیا شاید حتی ندانند این بود که این یک لحظۀ مردم ساخته بود. ایدۀ آنگلا مرکل نبود.
آنگلا مرکلِ منتظر مثل همیشه دوازده روز منتظرماند ببیند باد به کدام طرف می‌وزد که از آن سو، هزاران آلمانی برای پیشواز پناهندگان به ایستگاه‌های قطار رفتند، آنها را به خانه‌های خود بردند، غذا دادند، پوشاندند و همچنان وقت می‌گذارند به آنها آلمانی و کارهای اداری یاد بدهند. آنگلا مرکل پس از دوازده روز که این گونه گذشت، تصمیم به انجام یک حرکت سیاسی در تمام عمر خود گرفت، اما این بیشتر یک جنبش مردمی بود و به نظر من این را باید دانست. من پاسخی برای این امر دارم که چرا این اتفاق در آلمان افتاد. زیرا آلمان بیش از هر کشور دیگر شر را سرزنش کرده است. آنها واقعا وقت زیادی را طی پنجاه سال اخیر صرف بررسی شرّی کرده‌اند که کشورشان در گذشته مرتکب شده است. شعاری که آنها سرانجام ساختند یک شعار نیست، بلکه کاربرد پیدا کرد: ما به تقصیر جمعی باور نداریم، ولی ما هرچه بیشتر به مسئولیت جمعی باور داریم تا از شرهای آینده جلوگیری کنیم یا دست‌کم آنها را تعدیل نماییم. پاسخ مردمی که فعالانه به پیشواز پناهندگان رفتند چنین محتوایی داشت.

فهم شر ما را توانمند می‌سازد. فهم شرط لازم است، ولی کافی نیست. فهم، قدم اول است برای آمادگی ما برای کنش. به طور خودکار ما را به کنش نمی‌رساند. برای کنش، شهامت لازم است. یک حرکت خودکار از فهم به کنش وجود ندارد، بلکه فهم، آغاز است. به تعبیر من آرنت می گفت اگر شما شر را همچون سیاه چاله‌ای هولناک و رازی شیطانی و فهم ناپذیر ببینید، دیگر برای پیشگیری از آن راهی باقی نمی‌ماند جز دعا یا شلیک گلوله. اغلب شرها را می‌توانی حاصل شرایطی پیش‌پاافتاده ببینی که بیشتر مردم را دامن‌گیر می‌سازد. اغلب شرها به دلیل اموری اتفاق می‌افتند که بیشتر انسان‌ها درگیر آن هستند – تنبلی، کاهلی، بزدلی…

اینک نمی‌دانم و نمی‌توانم بگویم که یک ایرانی چگونه و تا چه اندازه جدی با اعمال نادرست ایران و پیامدهای آن برخورد می‌کند. بنا به شناخت بسیار بسیار اندک من از تاریخ ایران، این که دنیا در بازشناسی آنچه در ۱۹۵۳ بر ایران رفت کوتاهی کرده، بخشی از آنچه در هفتاد سال اخیر اتفاق افتاده را توضیح می‌دهد. شما این حس قربانی بودن محض را دارید که به رسمیت شناخته نشده و بی‌تردید هیچ جبران یا پوزشی نیز درکار نبوده است. باراک اوباما به این کار نزدیک شد. او تا حد مقدور سیاسی نزدیک شد؛ نه به آن اندازه که در مورد هیروشیما خواست نزدیک شود، زیرا فشار سنگینی او را از این کار بازمی داشت. او دست‌کم از آنجا دیدار کرد و این فوق العاده بود. او به پوزش‌خواهی از ایران نزدیک شد، ولی به برداشت من شناخت ناکافی وجود دارد از خشم اوج گیرندۀ ناشی از رویدادهایی که در ۱۹۵۳ با دخالت خارجی آغاز شد و به واکنش‌های زنجیره‌ای شر انجامید. من هنوز آنچه را درمورد شکنجه در رژیم شاه که به برقراری جمهوری اسلامی و پیامدهای آن انجامید خوانده‌ام، به یاد دارم. من از کاربرد واژۀ جنایت پرهیز می‌کنم زیرا به اندازۀ کافی جزئیات وضعیت فعلی را نمی‌دانم. یعنی نمی‌خواهم واژۀ شر را به کار ببرم وقتی آگاهی کافی از شرایط کنونی ندارم. ولی به نظرم شما در ایران چندین مورد تراژدی دارید که از شری ریشه گرفت که به حد کافی بازشناسی نشد و همان تا امروز بازتولید می‌شود. ولی من نمی‌دانم. شما می‌گویید چرا در خاورمیانه کشورهایی مانند اردن پناهندگان را نپذیرفته‌اند؟ خب اردن کشور کوچکی است. ترکیه بسیاری را پذیرفته است. اینکه چرا دیگر کشورها کاری نکرده‌اند، عراق که نمی‌تواند یک گزینه باشد. به اندازۀ کافی نمی‌دانم که بگویم چرا دیگر کشورها کاری را که باید نکردند. اما البته معتقدم که آمریکا چون خودش جنگی را آغازکرد که به نابودی سراسری خاورمیانه انجامید، باید میلیون‌ها پناهنده می‌گرفت. حتما دیده‌اید که همان شمار اندکی که اوباما می‌خواست بگیرد، از نظر سیاسی ناممکن شد… و من به عنوان یک شهروند آمریکا از این امر شرمنده هستم.

قلمرو: هم هانا آرنت و هم شما تأکید دارید که جهت پرهیز از یک رویکرد جبرگرا به شر و گشودن راه برای امکان کنش علیه شر، باید روایتی از شر بدهیم که آن را از نظر عقلانی قابل فهم سازد. اگر شر قابل فهم نباشد، یعنی کاری در قبال آن از ما برنمی آید. هانا آرنت می‌گوید ما نمی‌توانیم انتظارداشته باشیم که فهم شر به طور خودکار به جلوگیری از آن بینجامد. در این مورد، کاربرد تحلیل شر چیست، اگر این فهم ما را برای مبارزه با آن توانمند نسازد؟

فهم شر ما را توانمند می‌سازد. فهم شرط لازم است، ولی کافی نیست. فهم، قدم اول است برای آمادگی ما برای کنش. به طور خودکار ما را به کنش نمی‌رساند. برای کنش، شهامت لازم است. یک حرکت خودکار از فهم به کنش وجود ندارد، بلکه فهم، آغاز است. به تعبیر من آرنت می گفت اگر شما شر را همچون سیاه چاله‌ای هولناک و رازی شیطانی و فهم ناپذیر ببینید، دیگر برای پیشگیری از آن راهی باقی نمی‌ماند جز دعا یا شلیک گلوله. اغلب شرها را می‌توانی حاصل شرایطی پیش‌پاافتاده ببینی که بیشتر مردم را دامن‌گیر می‌سازد. اغلب شرها به دلیل اموری اتفاق می‌افتند که بیشتر انسان‌ها درگیر آن هستند – تنبلی، کاهلی، بزدلی… و باورکنید از خودم می‌گویم، من آن اندازه که باید فعال نیستم. می‌کوشم از نظر سیاسی فعال باشم اما نه گمانم کافی باشد.
به نظر من همۀ امور مربوط به تولید شر و چگونگی عملکرد آن را می‌فهمم و از روی مورد خودم می‌دانم که اغلب خسته‌تر و پرمشغله‌تر از آن هستم که بفهمم یک رویداد سیاسی نادرست تا چه اندازه باقی عمر مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد. من هیچ‌گاه با این گزینه روبرو نشده‌ام که کنشگری یا اعتراض به چیزی که به نظرم شر بوده باشد، برایم پیامدهای خطرناک به دنبال داشته باشد. به قول آمریکایی‌ها کاش به میدان رفته بودم. هیچ‌گاه نمی‌فهمید مگر وقتی مورد آزمون قرارمی‌گیرید. ولی من بی‌تردید می‌توانم بگویم که به اندازۀ کافی کنش نکرده‌ام، البته نه از سر بزدلی که به دلیل مشغولیات متعدد. زندگی پرگرفتاری است و به امور زیادی باید توجه کنم. پاسخ به برخی پرسش‌های شما دشوراتر است، اما این یکی دشوار نیست، بلکه فکر می‌کنم هیچ خط مستقیمی میان نظریه و عمل وجود ندارد. باید وارد کنش شوی.

قلمرو: پرسش آخر اینکه چهل سال از درگذشت هانا آرنت گذشته و در این مدت افراد دانشگاهی و متفکران بسیاری از ایده‌ها و نظریه‌های او را نقد کرده‌اند. اکنون شاهد تجدید علاقه به کارهای او در غرب هستیم. به نظر شما آیا او برای عصر ما هنوز مهم است؟ اگر بیشتر ایده‌های آرنت نقادی شده‌اند چرا هنوز باید آثارش را خواند؟

به نظرم آرنت در زمان ما سخت اهمیت دارد؛ درغیر این صورت، بیشتر وقت خود را صرف نوشتن دربارۀ او نمی‌کردم، همچنین در این باره که چرا هانا آرنت این‌قدر مورد انتقاد تند قرارگرفته است. در مقاله‌ای که در کتابی به ویراستاری سیلا بن حبیب آمده به این پرداخته‌ام که نظریۀ پیش‌پا‌افتادگی شر چرا این اندازه واکنش برانگیخت. به نظر من دلایل فلسفی جالبی بر این مدعا وجود دارد که ما ترجیح می‌دادیم شر، امری شیطانی باشد. ما ترجیح می‌دهیم که بیماری روانی مردم دیگر در کار باشد و خودمان مظنون نباشیم. به این دلیل من بسیاری از انتقادها به آرنت را بی‌مورد می‌دانم. بیشتر آنها یا ناعادلانه هستند و یا انگیزه‌های پنهان پشت آنها هست. هرچند شواهد تاریخی نشان داده شده توسط بتینا ستانت این ادعا را که این فرد مشخص یعنی آدولف آیشمن پیش‌پاافتاده بوده رد می‌کنند، اما این نظر که بخش اعظم شر، پیش‌پاافتاده است را کنار نمی‌زند. فکر نمی‌کنم ادعای اصلی آرنت کنار گذاشته شده باشد. بتینا ستانت نشان داد که آدولف آیشمن واقعا نشسته و فکر کرده بود که «چه تعداد یهودی می‌توانم بکشم؟ اگر می‌توانستم کلک همۀ آنها را بکنم، به خودم خیلی مغرور می‌شدم.» این حقیقت داشت که او فقط دستورها را اطاعت نمی‌کرد. اما میلیون‌ها نفر که هولوکاست را ممکن ساختند، فقط دستورها را اجرا می‌کردند.
اینکه میلیون‌ها نفر، دیگر شرهای معاصر را ممکن ساخته‌اند، به این دلیل نبود که نیت‌های شرورانه داشته‌اند؛ بلکه از این رو بوده که خیلی ساده تنبل، ناآگاه و ترسان بودند. ترسو به این معنی که آیشمن کوشید در محاکمه‌اش بگوید آنها نمی‌خواسته‌اند که کشتی خود را غرق سازند، مسئول زن و بچه بوده، از شغل خود باید محافظت می‌کردند و نمی‌خواسته‌اند زیاد حرف بزنند، زیرا روی هدف‌های کوچک خود تمرکز داشته‌اند. من اینها همه را درک می‌کنم و می‌فهمم که چرا انگیزه های شرورانه در کار نبوده، انگیزه‌ها پیش‌پاافتاده بوده‌اند. اما این انگیزه‌های پیش‌پاافتاده در برخی شرایط ما را قادر به انجام کنش‌های شر می‌سازند و آرنت از این رو هشدار می‌داد.
همۀ این امور به شدت در مورد امروز صدق می‌کنند. به نظرم آرنت به کار امروز می‌آید، زیرا او واقعا فیلسوفی شبیه هیچ‌کس دیگر است. او متعلق به هیچ مکتبی نبود یا مکتبی پایه نگذاشت. او بیش از همه از هایدگر متأثر بود، اما بهترین کتاب او هایدگری‌ترین اثر او نبود.

قلمرو: کدام اثر؟

وضع بشر- Vita activa این کتابی بود که آرنت می‌خواست به هایدگر تقدیم کند. شکی نیست که کار جالبی در این کتاب انجام داده، اما برای ذائقه من زیادی هایدگری است. او همچنین عمیقا کانتی بود و خودش این را می‌دانست. او یکی از معدود متفکرانی بود که مهم‌ترین نکات کانت را می‌دانست و هیچ‌کس به اندازۀ کانت از هایدگر دور نیست. آرنت نویسندۀ فلسفی فوق‌العاده خوبی است که از زبان پیچیده فلسفی کمتر استفاده می‌کند. برخلاف بسیاری از فیلسوفان، آرنت برای جدی گرفته شدن نیازی به زبان سیستماتیک نداشت.
زمانی که من فارغ التحصیل می‌شدم، هیچ‌کس در دپارتمان فلسفه آرزوی تدریس آرنت را نداشت. من اولین بار زمانی آیشمن در اورشلیم را خواندم که در دورۀ فوق لیسانس سرماخوردگی سختی گرفتم. در دوره بیماری بود که کتاب او را دست گرفتم؛ کتابی که هیچ‌‌یک از دانشجویان یا استادان آن را کتابی فلسفی و جدی نمی‌دانستند. این وضعیت تا دهۀ ۹۰ در همۀ دپارتمان‌های فلسفه صادق بود. ولی اکنون، با آنکه اغلب آرنت آماج حمله است، نوزایشی آرنتی در سراسر جهان اتفاق افتاده و این رویدادِ ارجمندی است.


1- Bettina Stangneth, Eichmann Before Jerusalem: The Unexamined Life of a Mass Murderer, New York, Vintage, 2015

2- Family resemblance
3- Cognitive
4- Meta level
5- Critique of Pure Reason, Critique of Practical Reason, Critique of Judgment
۶-
– فقدان قدرت داوری آن چیزی است که به درستی حماقت نامیده می‌شود، و چنین ضعفی هیچ چاره‌ای ندارد.»
Immanuel Kant, Critique of Pure Reason, translated and edited by Paul Guyer & Allen W. Wood, Cambridge University Press, 1998, p. 268
برای ترجمه فارسی اثر بنگرید به:
ایمانوئل کانت، نقد عقل محض، ترجمه بهروز نظری، ویرایش محمد مهدی اردبیلی، تهران، انتشارات ققنوس، ۱۳۹۴، ص. ۲۳۱
7- Post-truth moment
8- Resistance and Reason in Post-truth Times
9- Straw man fallacy
10-Meta-news