از مهاجر بودن تا بودن به مثابه‌ مهاجر

 

 

ایده‌ «قلمرو» چگونه زاده شد؟

«نخستین انسانی که بر دور قطعه‌ای از زمین نرده‌ای کشید (enclos un terrain) و با خود اندیشید، این مال من است، و مردم را نیز چنان ساده یافت که باورش کردند، بنیان‌گذار واقعی جامعه‌ مدنی (سیاسی) است. چه بسیار جنایت‌ها، جنگ‌ها، کشتارها، چه پرشمار شوربختی‌ها و وحشت‌زدگی‌ها گریبان نژاد آدمی را گرفته، آنگاه که کسی چوب‌های (علامت‌گذار) را از جا کنده یا خندق‌ها را پر کرده و  فریادزنان روی به هم‌نوعانش گفته: مبادا به این نیرنگ‌باز گوش دهید. شما پاک مغبون خواهید شد اگر فراموش کنید که میوه‌های زمین از آنِ همگان است و زمین (Terre) از آنِ هیچ کس نیست.»

استیوارت اِلدِن، با نقل چند سطر بالا، پیش‌گفتارِ کتابِ خود را می‌آغازد: زایشِ قلمرو؛ اثری تحسین‌شده در تاریخ‌نگاری مفهومی سیاسی که در جهان امروز کانونی قلمداد می‌شود. سطور بالا، از ژان-ژاک روسو در مطلع کتاب دوم گفتار درباره خاستگاه و بنیادهای نابرابری است.

اِلدِن، استدلال روسو بر این مدعا را دوسویه می‌‏داند: پیش از هر چیز، این رویداد، شالوده‌ جامعه‌ مدنی (civil) یا جامعه‌ متمدن (civilized) بازمی‌نماید، یعنی جامعه‌ای که نوعی از نظم و مناسبات قدرت در آن برقرار است و در نقطه‌ مقابل «وضعِ طبیعی» می‌ایستد، یعنی وضعی که در آن، خشونت و تضاد منافع میان انسان‌ها مهارناپذیرفته و مدیریت‌نشده است. در وهله‌ دوم، روسو می‌اندیشید اگر کسی می‌خواست از پیامدهای این رویداد پیش‌گیری کند، باید همان موقع دست به کار می‌شد، چون اکنون هر تلاشی برای به چالش گرفتن مالکیت انسان بر قلمروِ خاصش به معنای رقابت با او بر سر آن قلمرو و میل به تصاحبش به نظر می‌آید. باور کردن آن نیرنگ‌باز به معنای گرفتار آمدن به غبنی تمام‌عیار بود. با این حال، روسو بی‌درنگ می‌افزاید که به احتمال بسیار، آن زمان که کسی به فکر افتاد گردِ قطعه‌ای از زمین مرز بکشد و آن را قلمرو خویش بخواند، انسان‌ها به نقطه‌ای رسیده بودند که بدون تعیین قلمرو و مالکیت و مرزگذاری زمینی برای خود، تداوم هم‌زیستی دیگر امکان نداشت. ایده‌ مالکیت، به نظر روسو، یک‌باره در ذهن آدمی شکل نگرفت، بلکه در زمینه‌های گوناگون پیشرفت‌‌هایی باید به دست می‌آمد تا واپسین مرحله‌ زیستن در «وضع طبیعی» به سرانجام رسد و جامعه‌ای متمدن مجال ظهور یابد. در میانه‏ سخن بگوییم که یکی از بهترین پژوهش‏‌ها درباره‏ تاریخ فلسفی و سیاسی «مالکیت»، کتاب اندیشیدن درباره‏ مالکیت؛ از دوران باستان تا عصر انقلاب، نوشته‏ پیتر گرنسی است.

اِلدن طی حدود پانصد صفحه، تبارِ مفهومِ «قلمرو» را از اساطیر و ادبیات و اندیشه‌ سیاسی، تا روم پیش از مسیحیت و پس از آن می‌کاود تا به اندیشه‌ سیاسی مدرن می‌رسد. با خواندن این پژوهش دامن‌گستر، خواننده درمی‌یابد که درک تاریخی از مفهوم قلمرو برای شناختِ ژرف‌ترِ زنجیره‌ی درازی از مفاهیم اصلی اندیشه‌ سیاسی مانند «سیاست»، «دولت‌شهر»، «حاکمیت»، «امپراتوری»، «جمهوری»، «حق» و «عدالت» اهمیتی کلیدی دارد. اِلدِن مفهوم «قلمرو» را با رویکردی میان‌رشته‌ای و به ویژه از چشم‌انداز سه حوزه‌ جغرافیا، سیاست و فلسفه نگاشته و نمونه‌ اثری کامیاب و مرجع در تاریخ‌نگاری مفاهیم پدیدآورده است.

می‏‌دانیم که از دورترین روزگاران، مهاجران، قصه‏ خود را سروده‌‏اند: هم در جهان اسطوره‏‌ها، هم در تاریخِ ثبت‏‌ شده؛ چه با حماسه‏ کهنی چون گیلگمش – که با زورگویی پادشاه آغاز می‏‌شود و تار و پود روایتِ آن را چند سفرِ قهرمان حماسه می‌‏بافد – چه با داستانِ آفرینش آدم که خوردنِ سیبِ ممنوع، بهانه‏ راندن او و همسرش حواء، از زادگاه‏شان، بهشت، و استقرار در واپسین ایستگاهِ هبوط، زمینِ خاکی، می‌‏شود. تصویرِ انسان در آینه‏ این اسطوره‏‌ها، مهاجری است به ناگزیر که در حنین و حسرتی درمان‌ناپذیر برای بازگشتِ به وطن تاب و شکیب ندارد. در سرزمین بیگانه می‏‌زاید، می‏‌زید و جان می‌بازد.

«یهوه گفت: بدیدم، نگون‌بختی قوم خود را که در مصر هستند بدیدم. فغان آنان را برابر ستمگرانشان بشنیدم؛ آری از پریشانی‌های ایشان آگهم. فرود آمدم تا آنان را از دست مصریان برهانم و از این زمین به سوی زمینی حاصل‌خیز و پهناور برآورم.» (سفر خروج، 3-8، برگردانِ پیروز سیّار)

داستانِ خروجِ قوم اسرائیل از مصر و آغاز آوارگی یهودیان، نقطه‌ عطفی نه تنها در تاریخِ این قوم که در تاریخِ تمدنِ بشر است. هیچ قلمروی از زندگی تاریخی و پویاییِ فکری انسان امروز نیست که به گونه‌ای از این رویدادِ اساطیری اثر نپذیرفته باشد. مایکل والزر، فیلسوف سیاسی معاصر آمریکا ،در کتاب کم‌حجمِ سِفرِ خروج و انقلاب، تفسیرِ سیاسی بدیع و روشن‌گری را از این داستانِ مذهبی به دست می‌دهد. در این تفسیر، ایده‌ مرکزی سِفرِ خروج در عهد عتیق، رهایی از رنج، سرکوب و ستم است؛ رستگاری این‌جهانی، آزادی و انقلاب. بدین روست که خروج اسرائیل از مصر در اندیشه‌ سیاسی غرب اهمیت می‌یابد. والرز با خوانش خود از اسفارِ خروج، اعداد و تثنیه، چرایی و چگونگی اهمیتِ اندیشه‌های کانونیِ آنها را برای نسل‌های پیاپی رادیکال‌های مذهبی و سیاسی تبیین می‌نماید. سفر خروج، روایتِ رستن از وابستگی به زادبوم، سرگردانی در صحاریِ خستگی و گرسنگی، دلشوره‌ دریا در پیش و دشمن در پشت، عهد در سینا و ارضِ موعود است: خروج ‌همچون انقلاب؛ پشت کردن به ستم، رفتن به استقبالِ پیش‌بینی‌ناپذیرها، به کام خطر رفتن، جابه‌جایی‌ و بی‌جایی و از دست دادن‌ها را به جان خریدن، و به وعده‌ آرمان‌شهری در پایانِ سَفَر امید بستن. جلای وطنِ اضطراب و التهاب و راهی سرزمینِ موعودی که چراغان از امید و الهام شدن.

مصر، زادبومِ اسرائیل، خانه‌ اسارتی که آگاهانه ترک و نفی می‌شود تا اسرائیلیان به کنعان، ارضِ موعود، خانه‌ رستگاری و رهایی برسند؛ مهاجرتی به سودای دستیابی به آزادی، نه به الزامِ مصائب طبیعی و یا برخاسته از طمعِ تن‌پروری و آسودگی مادیِ بیشتر: «یهوه شما را برگرفت و از آن کوره‌ آهن، یعنی مصر، برون آورد تا قومِ میراثِ او شوید» (تثنیه، 4-20 برگردانِ پیروز سیّار). والزر فراخواندن موسی به «لاویان» یا احکام و آداب قربانی‌های ذبح‌کردنی را کنش سیاسی مهمی می‌انگارد که بدون تأمل در آن، تاریخِ پرسش از خشونتِ سیاسی و خشونت‌گزاران فهمیدنی و نوشتنی نیست. او از گیر و دارهای درونی قوم اسرائیل پرده برمی‌دارد که احساسی دوگانه به مصرِ میهنِ خود دارند: میل هم‌زمان به ترک و بازگشت بدان؛ آتش شوق به آزادی در درون‌شان شعله می‌کشد، ولی از آزادی نویافته نیز گریزان و ناخرسندند. بگو- مگوهای اسرائیل با موسی و خدا بازتاب چنین ناسازه‌ها و هم‌ستیزی‌های درونی قوم یهود است. در این‌جاست که یهودیان به تفاوت عبادت و خدمتِ خداوند و اسارت و عبودیت فرعون را درمی‌یابند: بندگی فرعون به زور بود، ولی پرستش و پیروی از خدا بر پایه‌ «عهد» است. «عهد» ابداعِ سیاسیِ سفرِ خروج است که به مفهومی  بنیادی در اندیشه سیاسی- حقوقی انسان بدل گردید.

والرز از استقرار قوم یهود را در کنعان می‌گوید، سرزمینی که دیگر نه کنعان که اسرائیل خوانده می‌شود؛ خروجی تازه برای تکمیل خروج پیشین؛ و تکوین مسیحاباوری (Messianism) یهودی، درکی سراسر نو از حکومت، رابطه‌ مردم با رهبر سیاسی، قانون؛ و به تعبیر پاره‌ای از متألهان مسیحی جدایی از نظام پادشاهی و درافکندن نظام سیاسی نوینی در قالب جمهوری جوامعِ متحده. کتابِ والزر، گواهِ چیرگیِ ستودنی‌اش بر تفاسیر و تأویل‌های گوناگونِ عهدِ عتیق و آشنائی عمیق‌این فیلسوف سیاسی با سنتِ الهیاتِ یهودی است.

ایده‌ انقلاب و دین، از دل‌مشغولی‌های اصلی والزر است. رساله‌ دکترای والزر با عنوان انقلاب و قدیسان؛ پژوهشی در خاستگاههای سیاست رادیکال، اکنون به اثری کلاسیک بدل شده و بسیاری پژوهندگان، در بررسی و سنجش آموزه‌ها و ادعاهای آن بحث و جدل کرده‌اند. در آن کتاب، والزر شرح داده که انقلاب و ایدئولوژی رادیکال، گرچه مدرن‌ هستند، ریشه‌هایی دینی دارند. او استدلال می‌کند که کالونیسم زمینه‌ پیدایش مفهوم شهروند را فراهم کرد و سیاست کالونی مردم را از رعیتی منفعل به شهروندانی مشارکت‌کننده در سرنوشتِ سیاسی خویش بدل ساخت. نکته‌ مهمی که والرز در این کتاب تبیین کرده آن است که در سده‌ شانزدهم و هفدهم میلادی، گرایشی فراگیر و سراسری به دگرگون‌کردنِ همه چیز در اروپا پدیدآمد و آنچه در این دوره «اصلاح» خوانده و نامیده می‌شد، معادل آن چیزی است که امروزه ما «انقلاب» می‌نامیم. بنابراین، «اصلاح دینی» در آن دوره به معنای انقلابی رادیکال در نظام مفاهیم و مناسبات دینی بود، نه پیرایش و آرایشی نرم و آرام در ظاهر و جزئیات. حتی در انگلستان، دسته‌ای از مسیحیان در پی اصلاحِ جریانِ اصلاحِ فرانسه که خود رادیکال بود، افتادند. به زبان میلتون «خداوند دورانِ عظیم و بدیعی را در این کلیسای خویش حکم می‌کند، تا حتی خودِ اصلاح را نیز اصلاح نماید.»

سِفر خروج در دست فیلسوفانی دیگر نیز مایه‏ تأویل‏‌های سیاسی نوآورانه‏‌ای شده است. برای نمونه از کتاب مارک دوولِی می‏‌توان یاد کرد: سیاستِ خروج؛ کیرکه‏گور و اخلاقِ مسئولیت. نویسنده که مشرب فلسفیِ دریدائی دارد، با چشمی واسازانه به سراغِ متون کیرکه‏گور رفته تا ایده‌‏های خاص سیاسی او را برجسته کند. پیش از آن، این فیلسوف دانمارکی کمتر اندیشمندی سیاسی و اجتماعی و در عوض، بیشتر درگیر با سوبژکتیویته و فردیت دیده و خوانده شده بود.

هر چه سایه‏ تاریخ بلندتر شده، داستانِ تبعید و ترکِ وطن درازا و طیف‌های بیشتر گرفته. نه تنها شمارِ مهاجران و امواجِ پشتاپشتِ مهاجرت، جهان‏گیر شده که سرشتِ مهاجرت نیز در عصر مدرن دگرگون گشته، هم سویه‏‌هایی بسیارتر و یک‏سره تازه و ناشناخته به خود یافته، و هم درکِ ما از این پدیده با فهمِ پیشینیان‏مان فاصله گرفته است.

از این هم بالاتر! اگر نیاکان ما داستانِ آغازِ زایش و زندگی آدمی را با رانده شدن‏‏ش به غربت روایت می‏‌کردند، اندیشمندانِ دورانِ جدید، نه تنها انسان را مهاجری ترکِ سرزمین کرده که بی‏‌سرزمین و بی‏‌سرمقصدی روشن فرامی‏‌نمایند. عصرِ مدرن، دوران پرتاب‏‌شدگی انسان نه تنها در مکان که در زمانیِ سراپا بیگانه است، نه فقط غریب در در زمان و مکان که بیگانه در خود و با خود. در چنین موقعیتی، جای آن دردِ زخم اشتیاق و مرهم نهادن بر آن با سرودن و بازگفتنِ حکایتِ وصلِ نوع بشر، انسانِ مدرن با خاطره‏‌های فردی و زبانِ خویش درمی‌آویزد و در جست‏جوی زمان از دست رفته و وحشت‏‌زده از فراموشی هستی، امید هیچ رستگاری و رها‌‌یی نمی‏‌یابد و در راه آفریدن معنایی انسانی، بس بسیار انسانی به بودنِ خود می‌کوشد.

آگاهی به پیوند هستی انسان با مکان در عصر مدرن، معنای بودن و و نسبت بودنِ ما با هستی و هستی‌مندهای دیگر را دگرگون ساخته است. مارتین هایدگر از جمله فیلسوفانِ اثرگذار سده‌ بیستم است که قهرمان اندیشیدن در این باره می‌توانش خواند. کتاب پرآوازه‌ او هستی و زمان را می‌توان هستی و مکان هم نامید. اصطلاح دازاین (Dasein) به معنای «آنجا- هستی» یا «آنجا بودن» از کلیدی‌ترین مفاهیم فلسفه‌ اوست که به خوبی وجهِ مکان‌مند هستی آدمی را در نظر هایدگر وامی‌نماید.

کتاب‌خوانی نمی‌توان یافت که جمله‌ «خدا مرده است» از فردریش نیچه را نشنیده باشد. این گزاره‏ زلزله‌‏افکن، نخست طی پاره‌نوشتارِ «دیوانه»، در بخش سوم کتاب دانشِ شاد نیچه آمده است (داریوش آشوری، این پاره‌نوشتار را در جستار «پژواکِ معنايیِ سَبک در کارِ نيچه» به فارسی برگردانده است). مارتین هایدگر در کتاب کورهراهها فصلی پرداخته با عنوان «سخن نیچه: “خدا مرده است”». در این فصل، هایدگر دیدگاهِ خود درباره‌ سرشتِ نیهیلیسم را شرح می‌دهد.

 

هایدگر می‏‌گوید گزاره‏ «خدا مرده است» نیچه، موجزترین تعبیر درباره‏ روند تاریخی نیهیلیسم است. بر خلاف تصور بسیاری، مراد نیچه از «خدا مرده است» پایان یا مرگ دین نیست و این عبارت برای او معنایی الهیاتی نداشته است. از نظر نیچه، حتی مسیحیان مؤمن یا آنان که باورهایی مابعدالطبیعی دارند، نیز نمی‏‌توانند از دائره‏ نیهیلیسم بیرون بمانند. «خدا مرده است» بدان معناست که جایگاه خداوند در مقامِ مرجعِ تعیین نیکی و بدی از میان رفته و وجدان اخلاقی انسان یا به تعبیر دیگر مرجعیّت عقل جای آن نشسته است. ارزش‏‌ها دیگر در بنیادهای سخت و استوار مابعدالطبیعیِ پس‏افکندِ سنّت و تاریخ ریشه ندارند، داوری‏ ارزشی انسان‏‌ها بسته به «چشم‏‌انداز» آن‏هاست، از ذهن آدمی و سوبژکتیویته مایه می‏‌گیرد، نه بیرونِ آن. زوال «بنیاد»ها در عصر مدرن، یعنی انسان مدرن به ضرورت بی‏‌خانه و بی‏‌سرزمین است و هبوط در هزار سوی کوره‌‏ راه‌‏ها و رویارو با ناشناخته‌‏ها. انسان مدرن بدین معنا هستی‏‌مندی در مکان، ولی لاجرم، مهاجر است؛ مهاجرت مانندِ خود مکان، استعاره‌‏ای برای بیان وجه یا موقعیت هستی‏‌شناختی اوست. با آرای هایدگر درباره‏ نیهیلیسم، مکان، حقیقت و جهان در کوره ‏راه‏‌ها می‏‌توان آشنا شد؛ بدونِ نیاز به کلنجاررفتن‏‌های پهلوانانه با زبان و متن آن در قیاس با پرآوازه‏‌ترین اثرش هستی و زمان.

استیوارت اِلدِن که این کتاب‏گردی را با زایش قلمرو وی آغازیدیم، کتاب دیگری دارد با عنوان ترسیم نقشه‏ اکنون؛ هایدگر، فوکو و طرح تاریخِ فضایی. در این کتاب، نویسنده، دیدگاه این دو فیلسوف را درباره‏ رابطه میان تاریخ و فضا (space) بررسیده و سنجیده و هم‏چنین، ضرورت بازاندیشی در این دو مقوله را تحت قالب مفهومیِ «تاریخِ فضایی» پیش نهاده است. به ویژه، سه فصل واپسین (سوم تا پنجم)، با عنوان‏‌های «هنر، تکنولوژی، مکان و امر سیاسی»، «به سوی تاریخِ فضایی» و «فضاهای قدرت» آموزه‏‌ها و اندیشه‏‌هایی بدیع دربردارند.

از جایی به جای دگر شدن، هرگز رخدادی خُرد نبوده است. جوزف برودسکی، شاعر و جُستارنویسِ برنده‌ جائزه‌ نوبل که از زادگاهِ خود، روسیه، به آمریکا کوچید، در 1987 به وین، پایتخت اتریش، رفت تا در کنفرانس ویت‌اند (Wheatland Conference) درباره‌ ادبیات مهاجرت، شرکت کند. در آنجا جُستاری خواند با عنوان «موقعیتی که مهاجرت می‌نامیم» (The Condition We Call Exile) که هشت سال بعد، در مجموعه جُستارهایش با عنوان درباره اندوه و خرد به چاپ رسید. (کمی بعدتر به معضل ترجمه‌ اصطلاحاتی چون تبعید و مهاجرت از زبان‌های لاتین به فارسی اشاره‌ای خواهیم کرد.)

در «موقعیتی که مهاجرت می‌نامیم»، برودسکی شاعر از انواع مهاجران و تنوع انگیزه‌های آنان می‌گوید تا بر یک نکته تأکید ورزد: دشواری سخن گفتن از نویسنده‌ مهاجر. او از تفاوت گوهرینِ نویسنده‌ مهاجر با مهاجرانِ دیگری می‌گوید که حتی در گریز از سرکوب و نابرابری به کشورهای آزاد و قانون‌مدار پناه برده‌اند. نویسنده چون به آگاهی به آزادی و برابری به هویتِ نویسندگی دست می‌یابد، پیش از ترکِ جغرافیایی سرزمینِ خود، به غریبی در وطن بدل می‌شود. مهاجرتِ او پیش از دیگران آغازیدن می‌گیرد و در لایه‌های روحی و ذهنی بس عمیق‌تری از آنان. اما نویسنده که با نوشتارش، هم‌میهنانِ هم‌زبانِ خود را وامدارِ درکشان از آزادی و امیدشان به زندگی در سرزمینی بهتر کرده، وقتی به سرزمینی مهاجرت می‌کند با بحرانِ تنهایی رویارو می‌شود. پیشه و آفرینندگی و در یک کلام، هویتِ اصلی‌ او، همه در زبانی است که اکنون کسی درنمی‌یابد و در نتیجه او در مقام نویسنده به رسمیت شناخته نمی‌شود. «نویسنده در مهاجرت، تا حدود زیادی، موجودی واپس‌نگر و پس‌روند (a retrospective and retroactive being) است؛ در قیاس با دیگران، گذشته‌نگری و واپس‌نگری نقشی فوق العاده در هستی او بازی می‌کند و واقعیت او را تحتِ شعاع قرارداده، – در نسبت با همگنان‌- آینده‌اش را در ابرهای ابهامِ بیشتر فرومی‌پوشد. او مانند پیامبران دروغین دوزخِ دانته است که کله‌شان مدام به عقب برگشته، ولی آب دیده یا دهان‌شان میان تیزی دو شانه روان است.» برودسکی نتیجه می‌گیرد «مهاجرت»، نامی است که تنها بر لحظه‌‌ای می‌توان نهاد که نویسنده سرزمین خود را ترک می‌گوید. آنچه پس از آن رخ می‌دهد، چنان سرشتِ دیگرسان و خودآیینی دارد که دیگر نمی‌توان مهاجرت خواندش. وضعیتی جز مهاجرت است که بارِ اندوهِ آن بر دوش همه، به ویژه نویسنده، به یک اندازه، سنگینی نمی‌کند.

 

مهاجرت، در روزگار ما چه بسا بیشتر از هر روز دیگر به مسئله بدل شده است. از سده‌ بیستم به این سو، جنگ‌های جهان‌گیر و جابه‌جايی‌های جمعی ناگزیر، زیستن طاقت‌فرسا و کرامت‌سوز در سایه‌ رژیم‌های خودکامه و آزادی‌ستیز، به پدیده‌ مهاجرت سویه‌های تازه‌ای بخشیده است. این ابعاد و اضلاعِ تازه، نه تنها صورت‌بندی‌های قدیم از مسائلی چون هویت و جامعه را نابسنده و ناکارآمد می‌نماید، که پیش از هر چیز، تصور فیلسوفان سیاسی کلاسیک مدرن از مقوله‌های اصلی سیاست، مانند حاکمیتِ ارضی، استقلال، شهروندی، حقوق بشر و شهروندی، مداخله‌ انسان‌دوستانه در امور سیاسی و حقوقی کشورهای دیگر و نظام حقوق بین الملل را نیز  به پرسش گرفته است. برای نمونه به کتاب نوئل مک‌آفی با عنوان هابرماس، کریستوا و شهروندی بنگرید،  یا کتاب تازه‌ دیوید میلر با عنوان غریبهها در میان ما؛ فلسفه سیاسی مهاجرت که در آن چالش‌های تازه‌ای را بررسیده که مهاجرت برای تعریف‌ها و تصورات پیشین جهان سیاست از مرزهای باز و بسته، پناه‌جویی، حقوق مهاجران و مسئله جذب مهاجران در جوامعِ میزبان پدید آورده است. درباره هویت نیز کتاب ونسان دکومب، با عنوان معضلات هویت (Les embarras de l’identité) خواندنی است. انتشارات دانشگاه هاروارد، ترجمه‌ انگلیسی این کتاب را با عنوان هویتهای حیرتزا امسال به بازار فرستاد.

گزیری از اشاره به دشواری برگردانِ فارسی ادبیات و مصطلحات علمی مربوط به مهاجرت نداریم. در فارسی بیشتر می‏‌گوییم تبعید یا مهاجرت. در زبان‏‌های لاتین، برای نمونه انگلیسی، تعابیر یا اصطلاحات بس بیش‏ترند و هر کدام تبار تاریخی، دامنه‏، چند پهلویی و چندلایگی معنایی خود را دارند. واژه‏ دیاسپورا (diaspora) در اصل به معنای آوارگی تاریخی یهودیان، پس از خروج از مصر، است. دیاسپورا به این معنای خاص خود ادبیات و پژوهش‏‌های چندرشته‏‌ای و بسیار غنیِ خود را دارد. برای آشنایی اولیه، می‌‏توان به دانش‏نامه‏ دیاسپورای یهودی؛ خاستگاه‌‏ها، تجربه‏‌ها و فرهنگ (در 1350 صفحه) نگریست.  ولی به شکلی استعاری به قوم یا ملتی که سرزمین خود را نیز ترک کرده نیز دیاسپورای آن کشور می‌‏گویند. مثلاً می‏‌توان گفت دیدگاه‏‌های دیاسپورای عرب، چشم‌‏اندازهای انتقادی درباره‏ ادبیاتِ عرب‏‌های انگلیسی‌‏زبان، که کتابی ویراسته‏‏ لیلا المالح است یا هویت و مهاجرت، همبستگی و اختلاف در میان دیاسپورای ایرانی، دربردارنده‏ مجموعه‏‌ مقالاتی که در هلند به چاپ رسیده است.

در معنای عام‌‏تر دیاسپورا نیز می‏‌توان به دانش‏نامه‏ دیاسپورا؛ فرهنگ مهاجر و پناهنده در جهان نگریست که در دو جلد چاپ شده است: جلد نخست با عنوان فرعی «کلیات و موضوعات» و جلد دوم با عنوان «جامعه‏‌های دیاسپورا» (Diaspora Communities).

واژه‏‌های دیگر مانند exile, immigration, migration نیز هستند که گاهی در فارسی هر سه به مهاجرت برگردانده می‏‌شوند. مثلاً خود واژه‏ exile هم به معنای تبعیدِ اجباری یک شخص به کار می‌‏رود، هم به معنای موقعیتِ دورماندگی از وطن و نیز به معنای شخصی که دور از وطنِ خود می‌‏زید. «تبعید» در فارسی به معنای بیرون راندنِ اجباری شخصی از میهنِ خود است، ولی در exile شاید لزوماً معنای اجبار بیرونی نهفته نباشد. از آن سو، مهاجرت نیز در فارسی بارِ معنایی خاصی دارد که سراسر با معادل لاتین‏ آن هم‏پوشان نیست.

مقوله‏ مهاجرت به معنای عام، اکنون در دانشگاه‏‌ها و کانون‏‌های علمی جهان به شکل‏‌ها و شیوه‌‏های گوناگون موضوع پژوهش‌‏های چند رشته‌‏ای است و صدها مرکز و نشریه‏ تخصصی و کنفرانس هر ساله به غنا و ژرفای این دست مطالعات می‏‌افزایند.

باری، عنوان بخش معرفی کتاب ویژه‌نامه‌ قلمرو، «یک نقطه‌کتاب» را از شعر بیدل، پارسی‏‌گوی هندی، وام‌کردیم. پس بد نیست این گشت شتابان در کتاب‌ها را با ذکر کتابی پایان دهیم درباره‏ پارسیان هند، اقلیّتی کوچک، ولی بسیار پرنفوذ در زمینه‏‌های گوناگون: پارسی‏‌ها در هند و مهاجرت، مجموعه جستارهایی است در تبیین پیشینه‏ تاریخی این جماعت، از آغاز ورودشان به شبه قارّه تا امروز، و نیز پارسیان، یعنی زرتشتیانی که در پی حمله‏ عرب‏‌های مسلمان به سرزمین ایران، برای حفظ دیانت و امنیّتِ و نیز به امید رونق اقتصادی آهنگِ هندوستان کردند، به ویژه در عصر جدید، از به چند کشور دیگر مهاجرت کردند و «جامعه‏‌های مهاجر» یا «دیاسپورا»ی کوچکی را در آن کشورهای آسیایی و اروپایی شکل دادند. این جُستارها در سه بخش سامان گرفته‏‌اند: نخست: «استقرارِ پارسیان در هندوستان»، دوم: «پارسیان در سده‏ نوزدهمِ هند» و سوم: «پارسیان در سده‏ بیستمِ هند و جوامعِ مهاجرشان». نویسندگانِ دانشگاهی این جستارها هر یک از چشم‌‏انداز دانشِ خاص خود، مانند دین‏‌شناسی، تاریخ‏‌نگاری، زبان‏‌شناسی، باستان‌‏شناسی و جامعه‌‏شناسی، اختلاف نظرها در باب تبار و تاریخ و ساختار اجتماعی و مناسبات اقتصادی پارسیان را به خوبی در این جستارها بازتابانده و از نو سنجیده‌‏اند.

اگر بیشتر به موضوعِ پارسیان علاقمندید، کتاب اسطوره‏ زرتشتیِ مهاجرت از ایران و استقرار در هندوستان؛ متن، ترجمه و تحلیل کتاب سده‏ شانزدهمی قصه‏ سنجان را نیز خواندنی خواهید یافت. نویسنده‏، آلن ویلیامز، نسخه‏ منقّحی از متن فارسی «قصه‏ سنجان»، سندِ روایی بنیادینِ پارسیان، به دست داده، آن را واژه به واژه به انگلیسی برگردانده، دشوارهای متن را شرح کرده، ساختار روایت و متن را واکاویده و سرانجام سویه‏‌های اسطوره‌‏شناختی و دینی این سندِ مهمّ را بررسیده است.

کتاب‌شناسی آثار یادشده در متن بالا

Stuart Elden, The Birth of Territory, University of Chicago Press, 2013

Jean-Jacques Rousseau, Discours sur l’origine et les fondements de l’inégalité, II, Jean-Jacques Rousseau, Œuvres complètes, vol. 3, Du contrat social : Écrits politiques, ed. Bernard Gagnebin and Marcel Raymond (Paris: Gallimard, 1964);

Peter Garnsey, Thinking about Property, From Antiquity to the Age of Revolution, Cambridge University Press, 2008

Parsis in India and Diaspora, Edited by John R. Hinnells and Alan Williams, London, Routledge, 2008

Alan Williams, The Zoroastrian myth of migration from Iran and Settlement in the Indian Diaspora, Leiden, Brill, 2009

Michael Walzer, Exodus and Revolution, New York, Basic Books, 1986

Michael Walzer, The revolution of the Saint, A Study in the Origins of Radical Politics, Harvard University Press; Second Pr. Edition, 1982

Joseph Brodsky, On Grief and Reasons; Essays, New York, Farrar, Straus and Giroux, 1997

David Miller, Strangers in Our Midst; The Political Philosophy of Immigration, Harvard University Press, 2016

Vincent Descombes, Puzzling Identities, Harvard University Press, 2016

Martin Heidegger, Off the Beaten Track, Cambridge University Press, 2002

Stuart Elden, Mapping the Present; Heidegger, Foucault and Project of a Spatial History, Continuum; 1 edition, 2002

Mark Dooley, The Politics of Exodus, Kierkegaard’s Ethics of Responsibility, Fordham University Press, 2001

Encyclopedia of the Jewish diaspora: origins, experiences, and culture, ed. Avrum Ehrlich, Oxford, ABC-CLIO, LLC, 2009

Arab Voices in Diaspora, Critical Perspectives on Anglophone Arab Literature, ed. Leila Al Maleh, Amsterdam – New York, NY 2009

Identity and Exile, The Iranian Diaspora between Solidarity and Difference, Edited by the Heinrich Böll Foundation in co-operation with Transparency for Iran, Berlin, 2015

Encyclopedia of Diaspora, Immigrant and Refugee Cultures Around the World, Melvin Ember, Carol R. Ember, and Ian Skoggard, New York, Springer, 2005