از زبان نزار

۱
تصادفی می‌میریم
چون سگان ولگرد
بی‌آنکه نام و نشان عاملانش را بدانیم
می‌میریم
بی‌هیچ کنکاشی در چگونه مردنمان
یا درنگی در کجا مردنمان
روزی با شمشیر راست می‌میریم
و روزی هم کشته شمشیر چپ می‌شویم
ما کشتگان خشمیم
چه در جنگ، چه در صلح
بی هیچ خاطره‌ای از چهره قاتلان
و یادی از نام و نشان تفرقه‌افکنان
به گاه مرگ
فرقی نمی‌کند
مجوس یا تاتار
۲
سرزمینی که
اشعار سوگوارانه را می‌ستاید
و از این سو تا بدان سویش گریه است
سرزمینی که همه شهرهایش کربلاست
۳
سرزمینی که
امورش بر پاشنه پوتین می‌گردد
و نه دانشمندی دارد
نه پیامبری
و نه قانونی
سرزمینی که
مردمانش چون مگس شدند
۴
سرزمینی که
در آن محور گفتگو را اسلحه تعیین می‌کند
و هراس بر سراسرش سایه می‌افکند
اصالت، جرم مستحق مجازات دانسته می‌شود
و گناهکاری به جای پاکدامنی می‌نشیند
و ویرانی، موفقیت شناسانده می‌شود
۵
دروازه‌ها به اندازه ارابه‌های نعش‌کش ساخته می‌شود
دستورات جای آزادی نظر می‌نشیند چون برگ تربچه
به روی نعش‌بَر
شعرها لخت و عور
و هر شب هم‌بستر هر خلیفه‌‌ای
و ارضاکننده همه سربازان خلیفه
و هر صبح چون جنازه‌ای رها شده بر ارابه نعش‌بَر
۶
سرزمینی که سرزمین نیست
جایگاه شعرش کجاست؟
جایش میان دیوارها و حصارهاست
گویی نوشتن در سرزمین‌های شوره‌زار
نوعی خودکشی است
۷
سرزمین‌هایی که
درختانش از نومیدی
به دنبال گذرنامه سفرند
۸
سرزمین‌هایی که
بر خود می‌هراسند از یک قصیده شعر
و از ماه شامگاهان
حتی از ترس، گیسوانِ شب را می‌چیند
و اقدام علیه امنیت خود می‌دانند
وزش عشق
و چشمان زنان را
۹
در آرزوی وطنی هستم

که یافت می‌نشود
و در زبانی فرود می‌آیم
که دیوار نداشته باشد
۱۰
سرزمینی که چمدان‌هایش را برای سفر، بسته
اما در آن نه اسکه‌ای هست
و نه ایستگاه قطاری
۱۱
کشتگان سرزمینم به کجا می‌روند؟
وقتی همه چیزش برای پذیرایی از محافظان رئیس است
و آنان که سینه رئیس را با روغن بنفشه ماساژ می‌دهند
و پشت و شکم رئیس را
و آنان که جام‌های شیر برای رئیس مهیا می‌کنند
به کجا می‌روند؟
آنان که درگیر جنگ‌های رئیس شده‌اند
اما حتی سرپناهی برای سکونت ندارند
۱۲
و حتی اگر مرگمان
برای یک هدف بسیار بزرگ است
و ما با روی گشاده و خنده‌کنان به آغوش مرگ می‌رویم
و اگر مرگمان برای یک ایستادگی آبرومندانه است
و برای آزادی سرزمین
و رهایی ملت
و برای رسیدن به بهشت مؤمنان از هم پیشی گرفته‌ایم
با وجود همه اینها اما
فرادستان تصمیم گرفته‌اند
ما بمیریم برای ماندگاری نظام
و عموها
و دایی‌های این نظام
و فقط یک مشت مجسمه گلی باقی بماند
میلیون‌ها نفر از ما می‌میرند
اما یک مو
بر سر رئیس تکان نمی‌خورد
و من نمی‌دانم سرکشان و طاغیان
چگونه چرتکه می‌اندازند
با شعر می‌خواهم پس بگیرم
چشم انداز روزها
و سبزی کشتزارها
و درخشش ستاره‌ها
و رنگ دریاها را
و زیر همین ویرانه گندم برویانم
با شعر می‌خواهم در هم پیچانم
دوران تقلب و نادرستی را
و دوران جدیدی بر پا کنم
دورانی از گل و گلنار
می‌خواهم با شعر
روزگار را منفجر کنم
هستی را تغییر دهم
و آتش بیفروزم
بسیار دنبال متنبی گشتم
اما از آن بزرگ‌ْ منشی و بزرگواری چیزی نیافتم
در عصر ممالیک
جز حقارت و پستی چیزی نیست

گزیده اشعار/ ۲۹۵-۲۹۷


ای مردمان،
من پادشاه شما شدم
پس مرا بپرستید
و از فریب دست شویید
و بت‌هایتان را بشکنید.
در دسترستان نیستم دائم
دیدارم اگر می‌خواهید
در صف به انتظار بنشینید،
تا نوبت رسد مر شما را
از من فرمان برید و در پی من را سپرید
بایسته است اگر حتی
کودکان خویش را
گرسنه رها کنید
و همسران خود را بی‌شوی
خدا را سپاس آورید
که مرا میان شمایان فرستاد
تا تاریخ را بنویسم
تاریخ بی من هرگز نوشته نمی‌شود
من در زیبایی یوسفم
و هرگز آفریدگار
گیسوان طلایی چون موی من نیافریده
و صورتی پیامبرانه چون صورتم
و چشمانم که جنگلی انبوه است
از درختان زیتون و بادام
پس پیوسته به نماز شکر باشید
تا خداوند به سلامت دارد چشمانم را
ای مردمان:
من همان مجنون، معشوق لیلایم
پس همسرانتان را برایم گسیل دارید
تا از من بار بردارند
گسیل دارید آنان را تا شکرِ بودنم را به جا آورده باشید
افتخار است برایتان میوه تنم را چیدن
افتخار است برایتان باروری از بذر بادام و انجیرم
مایه افتخار است شما را شباهت بردن از من
من پدیده‌ هزاران قرنم، که امروز اتفاق افتاده‌ام
۲
ای مردمان،
من اولین هستم و دادپرورترین
و زیباترین پادشاهان
من مهتابم در شب تار و روشنایی گل یاسمین
من مبدع اولین نشاط‌آور، نیکوترین فرستاده‌ام
هرگاه در فکر شدم تخت سلطنت رها کنم
وجدان مانع شد
کدام شایسته‌ای بعد من بر این خوبان حکم خواهد راند؟
بعد من چه کسی افلیج و ناشنوا و نابینا را شفا خواهد داد
و چه کسی روح در استخوان مردگان خواهد دمید
چه کسی نور ماه از میان بالاپوشش خواهد تاباند
چه کسی برای مرمان باران خواهد فرستاد
چه کسی نود ضربه شلاق بر گرده‌شان خواهد نواخت
چه کسی آنان را بر فراز درخت خواهد آویخت
چه کسی به زندگی چون گاوان
و مردن چون آنها وادارشان خواهد ساخت
و هرگاه به رهایی آنان اندیشیدم
اشک چون افسار مهار از من ربود
پس با توکل به خداوند
عهد کردم بر گرده مردم سوار شوم
از همان لحظه تا روز رستخیز
۳
ای مردمان،
من شما را تصرف می‌گیرم
همچون که اسبانم را می‌خرم… و بردگانم را
بر تن‌هاتان گام خواهم نهادن، چونان که بر سنگفرش‌ کاخم
ایستاده باشم یا نشسته
سجده‌ام کنید
نه این است که شما را
ناگهان روزی
میان کاغذهای جا مانده از نیاکانم یافتم؟
بپرهیزید از خواندن هر کتاب
من به جای شما می‌خوانم
بپرهیزید که هر نامه و شکایتی بنویسید
من به جایتان خواهم نوشت
بپرهیزید از دزدانه گوش‌کردن به فیروز
که من پنهان‌کاری‌هایتان را می‌دانم
مباد که بی‌رخصت من در گور شوید
که در پیشگاه ما ارتکابی بزرگ است و نابخشودنی
وقتی با شما سخن می‌گویم
ساکت باشید و ساکن، دم مزنید
که سخنم قران است
۴
ای مردمان،
من مهدی موعود شمایم، در انتظارم باشید
خون من در قلب تاکستان در چرخ، پس بنوشیدم
دست شویید از شعارهای کودکانه‌ وطن پرستی
همان‌ها که بچه‌ها می‌سازند
که من وطن شماهایم
من یگانه‌ام و جاودان در تمام هستی
من نشسته در حافظه سیب و هر سازی
و ترانه‌های لطیف.
عکس‌هایم را
در میدان‌های شهر بر افرازیید
و با کلمات ابرآلود شکوه مرا را به آسمان ببرید
و همسران نوجوان به نکاحم درآورید
که من فرتوت نمی‌شوم
تنم پیر نمی‌شود
جانم پیر نمی‌شود
نظام ویرانی در سرزمینم پیر نمی‌شود
ای مردمان،
منم حجاج خونریز، نقاب از رخم برگیرید تا دریابید
منم چنگیزخان که سراغ شمایان آمده‌ام
با خنجرها و سگ‌ها و تیغ‌هایم
یورش‌ها و پیروزمندی مرا نادیده نگیرید
که من خون می‌ریزم تا خونم ریخته نشود
به دار می‌زنم تا بر دارم نروم
و در گوری دسته جمعی در خاکتان می‌کنم
تا در گور نکنید مرا
۵
ای مردمان
روزنامه‌ها را
که چون روسپیان در خیابان به نمایشند
بخرید تا از من بنویسند
بهترین کاغذها را
چشم‌نوازترین آنها
که چون دلنشینی بهار در برگ درختانند
برایم بخرید
قلم‌ها و چاپخانه‌ها را بخرید
در روزگار ما
همه چیز خریدنی است
حتی انگشت‌ها
بخرید
میوه اندیشه‌ها را
و به پایم نثار کنید
شاعری را
برایم پخته کنید
و در خوان غذایم بگذارید
من ناموخته‌ام
و کینه دارم
از آنچه شاعران می‌گویند
شاعران را
بخرید برایم
تا شعرها در ستایشم بسرایند
و از من ستاره‌ای بسازند به تمام ناشناخته
در برابرم
ستارگان رقص و صحنه همگی بازنده
و من
در کارهای سخت
به آنچه بخواهم رسیده
و دیوان بشار بن برد
و لبان متنبی و سروده‌های لبید را خریده
که همیان همیان سکه خزانه بیت‌المال مسلمانان
ثروت نیاکانم بوده
پس سکه‌های زرین مرا گرفته
در کتاب‌های مرجع بنویسید
دوره‌ام روزگار هارون الرشید بوده

۶
ای همه مردمان سرزمینم
ای جماعات پاره پاره عربی
من روحی شایسته و بلند جایگاهم
که برای زدودن غبار جاهلیت
از چهره‌ شما
به سراغتان آمده‌ام
صدایم را
بر روی نوار‌ها ماندگار و جاودانه کنید
که صدایم لطیف است و گیرا
چون ناقوس اندلسی
نقشم را خندان بکشید
با لبخندی چون لبخند ژکوند
و دلنشین تصویر کنید مرا
مانند صورت یک حوری
نقاشیم کنید
گویی شعر را به دندان کشیده
خون الفبا ریخته‌ام
نقاشیم کنید
بشکوه و پر ابهت
و چوب‌دست ارتشیم در دست
نقاشیم کنید
گوزن و آهویی را شکار کرده
نقاشیم کنید
گویی شما را برای راه بردن به بهشت
بر دوشم نشانده
ای جماعات پاره پاره عربی…
۷
ای مردمان،
باید به من پاسخ دهید
درباره رؤیاهایتان وقتی خواب می‌بینید
و پاسخ دهید
درباره هر لقمه طعام که می‌خورید
و ده‌گانه‌ای که در پس من می‌خوانید
کارگزاران پنهان حکومتم
به من خبر می‌دهند
اخبار گنجشکان و خوشه‌های گندم را
و آنچه در شکم زنان باردار می‌گذرد
ای مردمان
من زندانبان شمایم
و شمایان بندیان من!
بر من خرده مگیرید
من تبعید شده درون قصرم هستم
نه خورشید می‌بینم و نه ستاره و نه حتی گل خرزهره
و از نوجوانی که بر کرسی سلطنت نشستم
بازیگران سیرک گرداگرد مرا پر کردند
یکی فلوت می‌نوازد…
یکی تنبک می‌زند
یکی دستمال ابریشمین می‌کشد
یکی هم کفش‌هایم را برق تمیزی می‌دهد
از جوانی که بر کرسی سلطنت نشستم
مشاور قصر هرگز مشورتم نداد (هرگز)
وزیرانم کلمه‌ای بر زبان نراندند (هرگز)
و سفیرانم رو در رویم سخن نگفتند (هرگز)
و زنانم، هیچ‌یک، در بستر غزل عاشقانه نخواندند (هرگز)
آنها به من آموختند که خودم را خدا بدانم
و مردمان را چون دانه‌های ماسه
از من درگذرید اگر هولاکوی این روزگار شدم
من هیچ‌گاه نمی‌کشم‌تان که کشته باشم
می‌کشم‌تان زیرا آرامش من در روان شدن خون شمایان است