آمریکا؛ ابداع ناتمام

• «من به آمریکا اعتقاد دارم. آمریکا من را پول‌دار کرد. من دخترم را آمریکایی بار آوردم. من آزادش گذاشتم، ولی یادش دادم که هرگز آبروی خانواده را نبرد.» پدرخوانده، ساخته فرنسیس فور کاپولا، چنین آغاز می‌شود؛ مهاجری ایتالیایی، بغض‌آلوده داستان تجاوز دو پسر آمریکایی به دخترش را برای پدرخوانده می‌گوید؛ از بینی و آرواره‌های دختر که زیر کتک شکسته و زیبایی‌اش را برای همیشه از او گرفته: «مثل یک آمریکایی خوب پیش پلیس رفتم. این دو پسر را دادگاهی کردند. قاضی سه سال حکم حبس برایشان برید… حبس تعلیقی. حبس تعلیقی! همان روز آزاد شدند.» پدرخوانده با لحنی گلایه‌آمیز می‌پرسد چرا از همان اول به جای پلیس به سراغ او نرفته. مرد لابه‌کنان از پدرخوانده می‌خواهد آن دو پسر را بکشد تا «عدالت» اجرا شود، در برابر هر مبلغی که وی طلب کند. جنایت بر دختر، خیانت به اعتمادِ پدر به آمریکا، ایمانش به خوب بودنِ آمریکایی و خوب بودن و تربیتِ آمریکایی فرزند است. احساس خیانت‌شدگی محصول سرخوردگی و نومیدی از اجرای عدالت است. سرانجام، مرد جز جنایتی بزرگ‌تر در ازای جنایتی که شده، تسلاّیی نمی‌شناسد.
• آمریکا پیش از هر چیز یک ایده است. گوردن وود، از تاریخ‌نگاران نامدارِ تاریخِ انقلاب آمریکا، در کتاب «ایده آمریکا؛ تأملاتی درباره زایش ایالات متحده» می‌نویسد آنچه آمریکاییانِ سده هجدهم خلق کردند «درکی سراسر تازه از سیاست بود، و نه فقط شکل نوی از حکومت.» در دوران باستان و سده‌های میانی، نظامِ حکومتی (polity) مجموعه‌ای از مراتب و سامانه‌ها درک می‌شد. به باور وود، آمریکائیان با کنار گذاشتن آن انگاره‌ها دولتی بنیاد نهادند که حقانیّتش به آن است که منافع فرد را نمایندگی و حقوق وی را پاسداری می‌کند. از این رو، آنها انگاره‌هایی یکسره نو از نمایندگی و الگوهای «توزیع قدرت» پدید آوردند. الکسی دو توکویل، در دیباچه اثر کلاسیک خود «دموکراسی در آمریکا» نوشت «علم سیاسی تازه‌ای برای جهانی سراپا تازه نیاز است» و برای آن استدلالی حقوقی آورد که برای موردی استثنایی نیازمند قوانینی تازه‌اند.
• ویژگی دیگر این ابداع سیاسی از دیدگاه وود از اینجا مایه می‌گرفت که چنین شیوه اندیشیدن انقلابی، در حلقه نخبگانی کوچک یا در رساله‌های حجیم ریشه نداشت و در «کتابی واحد بازتاب نمی‌یافت؛ این شیوه فراورده جامعه‌ای دموکراتیک بود» و آمریکاییها از هر پیشه و با هر پشتوانه در بحث عمومی مشارکت می‌ورزیدند. خصلت تمایزبخش دیگر جمهوری آمریکا، آن بود که این سبک اندیشیدن را از همان آغاز، آگاهانه، فرایندی باز می‌دانستند. به قول روحانی روستانشینی به نام ساموئل ویلیامز، سیستم آمریکایی «خود در بردارنده ابزارهای بهبود بخشیدن به خود است.» در درون این نظام، سازوکاری برای اصلاح همیشگی آن طراحی شده بود. انقلاب آمریکا نه سرکوبگر و عامل تهیدستی توده که نیروی رهایی‌بخش و آزادگرِ آن بود؛ و امری که منطقاً به پذیرفتن پویایی انسان و جامعه و ضرورت انعطاف‌پذیری نهادِ قانون و دولت می‌انجامد.
• ایده آمریکا در دامان تجددِ اروپایی و آرمان‌های عصر روشنگری زاده شد. در عین حال ایده آمریکا پدیدآورنده و پروردگارِ نگرش‌ها، آرمان‌ها و آرزوهای سیاسی و اجتماعی یکتا و بی‌همتایی است که زمینه ظهور نظم سیاسی یکسره تازه‌ای را فراهم ساخت. بنیادگذاران ایالات متحده برای تحقق بخشیدن به ایده آمریکا هیچ الگوی موجودی در برابر خود نداشتند. از همین روست که جورج واشنگتن، نخستین رئیس جمهوری، در سخنرانی مراسم تحلیف ریاست جمهوری، در سیام آوریل ۱۷۸۹ «نگاهبانی از آتش مقدس آزادی و سرنوشت حکومتِ مبتنی بر الگوی جمهوری» را استوار بر «تجربه»ای خواند که به دست مردم آمریکا سپرده شده است. تجربه (experiment) در اینجا اشاره به ایده تازه‌ای است که به آزمونِ واقعیت گذاشته می‌شود. در اکتبر همان سال، واشنگتن گفت «به نظر می‌رسد نظامِ حکومت جدیدِ ما واپسین تجربه عظیم برای پیشبردِ سعادتِ انسانی به دست شمار معقولی از مردم در جامعه مدنی است. در وهله نخست، تا درجه چشمگیری هم حکومتِ سازگاری باشد، هم حکومتِ قانون‌ها. هنوز بسیار کارها مانده تا با دوراندیشی، آشتی و استواری به انجام رسد.» بنیادگذاران با الگوهای سیاست و حکومت در اروپا وداع کرده بودند، ولی هیچ تضمینی در میان نبود که ایده تازه از آزمون سربلند بیرون آید. در نگاه آنان، اهمیت و ارزشِ تمدنی و سیاسی این آزمون از دیرپایی آن بیشتر بود. بیست و هفتم ژانویه ۱۸۳۸ میلادی، آبراهام لینکلنِ بیست و هشت ساله، در خطابه‌ای با عنوان «ماندگاری نهادهای سیاسیِ ما»، تأسیس دولت آمریکا را «تجربه‌ای ناتمام» (undecided experiment) برای بنیادگذارانش خواند.
• هانا آرنت تفاوت‌های بنیادین آمریکا با کشورهای اروپایی را در مصاحبه‌ای با روژه اررا (Roger Errera) شرح داد. او یکی از اسباب دشواری فهم آمریکا برای اروپاییان را این می‌دانست که آمریکا دولت- ملت نیست؛ آمریکا نه بازمانده میراثی از گذشته است، نه از عناصری چون خاطره، خاک، زبان و ریشه ساخته شده است. در این سرزمین به جز سرخ‌پوستان کسی بومی نیست. رشته‌ای که شهروندان را به هم پیوند می‌دهد تنها «توافق بر قانون اساسی» است. خارجی​‌ها نمی‌توانند به آسانی چرایی و چگونگی تقدّس قانون اساسی در ذهنِ آمریکایی را دریابند. قانون اساسی در عین آنکه یگانه عامل وحدتِ شهروندان است تنوع و تفاوت‌های محلی و قومی و دینی و مانند آن را از میان نمی‌برد؛ یعنی وحدتی بدون یکدستی و همسانی.
• کشوری با نام آمریکا وجود ندارد؛ ایالات متحده آمریکا نام کشور است و صفت «آمریکایی» از آن می‌آید. هوراس کلن (Horace Kallen) می‌گوید نام همه کشورها همه از مردم یا بخشی از مردم ساکن آن گرفته شده جز «ایالات متحده آمریکا». از این نام استثنایی هرگز نمی‌توان دریافت ساکنان آن سرزمین چه تبار و دینی دارند و کیستند. هر مرد و زنی از هر کجا می‌تواند مقیم آن کشور باشد. به مایکل والزر در جستارِ «آمریکایی بودن به چه معناست؟” می‌نویسد آمریکا برای آمریکایی‌ها سرزمین پدری (fatherland) نیست، بلکه homeland است، یعنی سرزمینی که خانواده‌ای ملی در آن اقامت گزیده‌اند. ساکنان آمریکا مهاجرانی هستند که هرچند زیستن در سرزمینی جدید را موهبتی نادر شمارند، باز همچنان خاطره مکان‌های پیشین را زنده می‌دارند.
• از آنجا که آمریکا برای کسی وطن به معنای متعارف آن نیست، از وطن‌پرستی معمول در کشورهای دیگر نیز سراغی در آن نمی‌توان گرفت. آمریکا نه اتحادِ اقوام، که اتحادِ ایالت‌هاست. شعارِ نوشته بر نشانِ بزرگ ایالات متحده (Great Seal of the United States) گویای سرشت این اتحاد است: «یک از بسیار» (E pluribus unum). بر این روی، «آمریکایی» به شهروندان زن و مرد این سرزمین بدون ذره‌ای اشاره بومی و ملی ارجاع می‌دهد. این وحدت در عین کثرت برای والزر یادآورِ دریافت مسیحی از خدا، به مثابه سه- در- یک یا پدر، پسر و روح القدس در مقام خدای یگانه است.
• با این همه، همان‌گونه که اندیشوران سیاسی مانند والزر و کلن به تفصیل بازنموده‌اند، مفهوم پلورالیسم یا تکثرباوریِ آمریکایی پدیده‌ای مدرن است؛ رازآمیز نیست، ولی به غایت پیچیده است. برای نمونه، کلن آمریکا را « ملتِ ملت‌ها» می‌داند، ولی والزر این وصف را نادرست می‌خواند و آمریکا ترکیب یا آمیزه‌ای از ملّت‌ها یا ایالت‌های گوناگون نیست؛ بلکه در بردارنده آنهاست و چارچوبی برای همزیستی آنها فراهم می‌کند. عناصر سازنده آمریکا نه ملت‌ها و ایالت‌ها، که یکایکِ مردان و زنان ساکن در آنند. مردم تنها از این حیث آمریکایی شناخته می‌شوند که در کنار هم زندگی می‌کنند و می‌تواند هویتی را که پیش از آن داشته‌اند، نگاه دارند: ایرانی-آمریکایی، ایتالیایی-آمریکایی، سوئدی-آمریکایی و اوصافی از این دست در گوش این مردم آشناست. بدین معنا فرد آمریکایی آزادانه هویت پیشین خود را به یاد می‌آورد یا بر داشتن هویتی دیگر افزون بر آمریکایی اصرار می‌ورزد. «بسیاربودگی» (manyness) آمریکایی فرهنگی است و یکی‌بودگی (oneness) آن سیاسی. لازم نیست فردی از مذهب و قوم و نژاد و زبانی خاص باشد تا به شهروندی پذیرفته شود. به باور والزر، چنین ایده مدرنی از شهروندی، ابداع سیاستی جداشده نه از دین که از فرهنگ بود؛ سیاستی فارغ از خصوصیات‌ فرهنگی و بدین رو خودبنیاد.
• آمریکایی بودن، گرایش‌ها، ارزش‌ها و افق‌های دیدِ مشترک میان افراد جامعه‌ای است که تبار و تاریخی مشترک ندارند. جلوه‌ای از آمریکایی بودن را در منش روادارانه در برخورد با رویدادها یا رویارویی‌های مردم آمریکا می‌توان دید. مردمی که هر یک خصلت‌های فردی و فرهنگی متفاوت دارند، تنها با آشتی و نرم‌رفتاری می‌توانند بستر مشترکی برای همزیستیِ دور از خشونت فراهم آورند. والزر در پایان جستارش تأکید می‌کند آمریکا هنوز جامعه‌ای از هر سو ناتمام است و این ناتمامی یکی از شناسه‌های امروزی آن به نظر می‌آید. کشور دارای مرکزی سیاسی است ولی از همه جنبه‌های دیگر نامتمرکز است. از آن مهم‌تر مرکز سیاسی‌ـ به رغم آنکه گاهی بر شیپور وطن‌پرستی می‌دمد ـ گامی برای تمرکزبخشی به دیگرجاها برنمی‌دارد و آزادی افراد در انتخاب هر هویتی برای خود مشروع می‌شمارد. سیاست آمریکا بنا به خصلت متکثرِ خود، به نوعی عدم انسجام نیازمند است. والزر نتیجه می‌گیرد آمریکایی‌کردن (Americanization) به معنای وحدت بخشیدن و یکپارچه کردن همه جامعه بر اساس الگویی واحد، طرحی رادیکال و یکسره غیرآمریکایی نیست. در خیال نمی‌گنجد که روزی آمریکا به دولت- ملت آمریکا بدل شده، بسیارجای خود را به یک بسپارد. آمریکا نه هیچ‌گاه ملتی واحد انگاشته شده نه هرگز سرنوشتی بدان سو خواهد یافت. معنای دقیقِ آمریکایی بودن آگاهی به این امر و کمابیش خرسندی از آن است.
• در روند تاریخ دولت‌ها گاه از این آرمان‌ها و دریافت‌های انسان‌گرایانه آمریکایی دورشده‌اند و سیاست‌هایی ناسازگار با روح انقلابِ آمریکا، قانون اساسی و شالوده‌های اخلاقی و اجتماعی این کشور پیش گرفته‌اند. در دویست و اندی سال گذشته، بحران‌ها و زلزله‌های سختی این کشور را به تلاطم کشانده و چشم‌انداز امید را تیره کرده است. آنچه تاکنون نگهبانِ نظم سیاسی و اصول اصلی هویتِ اجتماعی ایالات متحده بوده، همان سرمایه‌های درونی آن است: از جمله استقلال نهادِ قانون، آزادی‌های سیاسی و رسانه‌ای، شبکه گسترده نهادهای مدنی و صنفی و البته نظام اقتصادی بازار آزاد. اندام سیاسی آمریکا هر جراحت و عفونتی را با تکیه بر سازوکاری درونی درمان کرده، از مخاطره جدی بازمی‌دارد. نه تنها سیاست‌های جاری دولت و نهادهای قدرتمند دیگر آزادانه نقادی می‌شوند که هیچ روایتی از تاریخِ گذشته نیز هرگز چنان تقدسی نیافته که خلق روایت‌های دیگرِ بدیل و بازخوانی مستمر تاریخ را منع و محال نماید. ایالات متحده از بسیاری کشورهای جهان جوان‌تر است، ولی ژرفا و پهنای خودآگاهی تاریخی و انتقادی آن در تاریخِ تمدنِ بشر مثال‌زدنی است.
• نه تنها پیش‌بینی زوال امپراتوری آمریکا که پیش‌بینی نابودی خود آمریکا پیشینه‌ای دراز دارد. در سال ۱۹۸۲ امیل سیوران در مصاحبه با نشریه‌ای اسپانیایی گفت «آمریکای شمالی اراده‌ای برای تحمیل خود به تاریخ ندارد. از ارزش‌هایی دفاع کرده که همه به بیرون تعلق داشته‌اند.» در افق تیره نگاه این فیلسوف، سرانجامِ روسیه، اروپا و آمریکا، هر سه، نیستی است. با سقوط اتحاد جماهیر شوروی و فروریزی نظم دوقطبی جهان، گفتمانِ افول مشابه و نزدیکِ آمریکا نیرو گرفت. گستره و زنجیره پرشماری از روندها و رویدادهای تعیین کننده بر خوش‌بینی هواداران این گفتمان افزود. آمریکا به مثابه قدرتی بلامنازغ در نیمی از کره خاکی، به تدریج اقتدارِ فیصله‌بخش خود را به شکل‌های گوناگون از دست داد. چون بازیگران تازه‌ای در اقتصاد و سیاست به میدان آمدند و از آن سو، روسیه نیز که با سقوط شوروی اعتماد به نفس را باخته بود، خود را در قالب نظام سیاسی امنیتی- مافیایی بازسازی کرد و توانست در بخشی از قلمرو پیشین دوباره نقشی معنادار بازی کند. ظهور گروه‌های رادیکال اسلامی، اقتدار و کارآمدی دولت‌های هم‌پیمانِ آمریکا را نشانه گرفت. مداخله نظامی در افغانستان و عراق، پیامدهای پیش‌بینی‌ نشده، فاجعه‌بار و هزینه‌بر به بار آورد. بحران اقتصادی در سال ۲۰۰۸ از یک طرف و سامان‌گیری سیاسی کُند، پر دست‌انداز و دردسرآفرینِ عراق و جنگی که دامان شرّش هر روز گسترده‌تر می‌شد، سبب شد سیاست پرهیز از پذیرفتن هرگونه مسئولیتی در قبال وضعیتِ داخلی کشورها و به ویژه عدم مداخله نظامی، در میان نخبگان سیاسی واشنگتن هواداران بسیاری یابد.
• باراک اوباما و دونالد ترامپ، به رغم تفاوت‌های بارز و بنیادی، دست‌کم، یک وجه مشترک دارند: هر دو در کارزارهای تبلیغاتی از مداخله نظامی آمریکا در کشورهای دیگر، به ویژه خاورمیانه، انتقاد کردند و وعده دادند که از حضور نظامی این کشور در بیرون مرزهایش بکاهند. راه‌یابی اوباما در سال ۲۰۰۸ و ترامپ در سال ۲۰۱۶ به کاخ سفید، کمابیش به یک اندازه به گفتمانِ «افول امپراتوری آمریکا» جانی تازه بخشید و فضای رسانه و بازار کتاب را تسخیر کرد. ادبیات افول، تنوع و گستردگی چشمگیری دارد و برای ارزیابی و سنجش هر یک باید روش و رویکردی جداگانه به کار گرفت. با این همه، در عمل، هر دو رئیس جمهوری ناگزیر از مداخله نظامی در خاورمیانه شدند.
• آیت الله خمینی، رهبر فقید جمهوری اسلامی آمریکا را « شیطانِ بزرگ» خواند. استعاره دینی «شیطان»، حسّ دوگانه فرد آمریکاستیز را بازمی‌نماید؛ شیطان، دشمن اصلی انسان و سرنمونِ شرّ است، ولی نه زشت است نه زننده، بلکه شیطان، شرّی اغواگر است. در ادبیاتِ دینی، شیطان، رهزنِ رستگاری است، ولی از راه جلوه‌آرائی و دلرُبایی و وسوسه وعده‌های دروغ. شیطان از آتش و انسان از خاک است. سرشتِ او شرّ و شرارت سرشته اوست؛ نه هرگز دگرگونی می‌پذیرد، نه شایستگی دوستی با انسان را می‌یابد. درپیچیدن با جانی که در چنبر اوست، جهادِ اکبر و از نبرد با هر دشمن دیگر، دشوارتر و دیرپاتر است.
• در سکانس پایانی فیلم «خون به پا می‌شود» (There will be blood) ساخته پال تامس اندرسِن، بازرگان رحم‌ناشناسِ نفتی که مست و بی‌خود کفِ سالنِ بولینگ خانه‌اش افتاده با فریاد کشیشی که واعظی سرشناس و خطیب رادیوست از جا برمی‌خیزد. کشیش به او پیشنهاد خرید زمینی را می‌دهد که چاه نفت دارد. بازرگانِ سیاه‌مست و سنگدل از این پیشنهاد استقبال می‌کند ولی شرط می‌گذارد که کشیش با همان صدای بلندی که در کلیسایش وعظ می‌کند فریاد بزند که «من پیامبری دروغین هستم و خدا خرافه است.» بعد از آن که چندین بار فریاد این کلمات در سالن طنین انداخت، بازرگان فاش می‌کند که برادر همان کشیش در ازای ده هزار دلار اجازه حفاری از آن زمین را داده بوده، تا آخرین قطره نفت آن استخراج شده و آن زمین دیگری ارزشی ندارد. کشیش از خیانت برادر، خیانت خویش و خبابث دشمن از نهفتِ جان زار می‌زند. سرانجام کشیش، دین و دنیا باخته، زیر ضربه‌های توپ و میله‌های بولینگ ننگ‌آلوده جان می‌سپارد. ارتکاب شرّ از سوی دیگری، نمی‌تواند به ارتکاب شرّ از سوی من وجاهت بخشد. حسرت و حسادت نسبت به شرّ و نیز واکنشِ شرّآمیز به شرّ، آن را به خیر بدل نمی‌سازد. درپیچیدن با شرّ اگر از سر رقابت با آن باشد، رسواگر و خوارکننده است.